شاخه زیتون ( ענף זית)

اریحا (יְרִיחוֹ)، نام شهری باستانی و تقریبا ده‌هزارساله است که یکی از اولین سکونتگاه های بشری بوده و اکنون در کرانه باختری رود اردن و کشور فلسطین واقع شده؛ و در زبان عبری به معنای مکان یا گل خوشبوست. نام اریحا حدود هفتادبار در عهد عتیق تکرار شده و کتاب مقدس آن را «شهر خرماها» (עִיר הַתְּמָרִים) یاد کرده است. و البته، اریحا نام دختری‌ست که ناخواسته وارد یک نبرد سه‌هزارساله شده است؛ جنگی خاموش که سال‌هاست درجریان است. آنچه برای اریحا و سایر دختران داستان اتفاق می‌افتد، داستان همه دختران جهان است. داستان جنگیدن برای بهتر شدن؛ برای قدرت گرفتن. داستان جنگیدن زن ها علیه زن ها... و داستان نبرد تمام عیاری که صحنه گردان و سربازانش زن ها و دخترانند. توصیه می کنم دخترها بخوانند...

 

بسم الله قاصم الجبارین


شاخه زیتون  ( ענף זית)

 

 یک دخترانه امنیتی


لطفا قبل از آغاز، بخوانید!

شاید اولین دلیلم برای نوشتن این رمان، خودم بودم و سوال های پرشمار ذهنم. البته ایده اصلی این داستان را زندگی یکی از دوستانم به من داد و پی رنگش را هم نوشتم؛ اما فرصت نشده بود مفصل بنویسمش تا کرونا به دادم رسید و دوران قرنطینه، توفیق اجباری شد برای نوشتن!
برای نوشتن داستان، یک مثلث مطالعاتی در ذهنم تشکیل دادم، که کلمه «زن» در راس آن مثلث قرار داشت. بیشتر از نوشتن، زمان را صرف تحقیق کردم. گاه برای نوشتن فقط دو خط، یک نیم روز کامل انبوهی از مقالات و آرشیوها را مرور می کردم و حتی یکی دو کتاب میخواندم. حتی برای انتخاب اسم شخصیت ها، زمان زیادی را صرف کردم تا اسم روی شخصیت ها بنشیند.
نوشتن این رمان، برای من یکی از شیرین ترین تجربیاتم بود. بسیار شیرین تر از نوشتن دلارام من یا عقیق فیروزه ای یا نقاب ابلیس. چیزهای زیادی یاد گرفتم و با انسان های خارق العاده ای آشنا شدم.
نظریات بزرگان دینی و غیردینی در رابطه با زن، جایگاه زن در ادیان الهی، جایگاه زن در تمدن شرق و غرب، تاریخچه فمینیسم و جنبش های فمینیستی، نقش زنان در تحولات تاریخی(انقلاب ها، جنبش ها، جنگ ها و...)، زندگی زنان بزرگ و تاثیرگذار و بانوان شهید، و مهمتر از همه، مطالعه زندگی مهم ترین زنان تاریخ یعنی حضرت زهرا علیها السلام، حضرت مریم علیها السلام و حضرت زینب علیها السلام، بخشی از منابعی بود که برای نوشتن رمان «شاخه زیتون» مورد مطالعه قرار گرفت. و با کمال تاسف باید گفت، با اینکه زنان حدود نیمی از جمعیت زمینند و قطعا در بسیاری از مقاطع تاریخی نقش آفرینی کرده اند، هنگامی که سخن از نقش زن به میان می آید، زمزمه وار و خلاصه از آن سخن گفته می شود و کسی علاقه ای به سخن گفتن در این رابطه ندارد. به طوری که برای مثال، هیچکس درباره زنان جانباز و شهید صدر اسلام یا زنان مبارز در انقلاب اسلامی ایران چیزی نمی داند. درحالی که به قول بازیگر نقش ابن زیاد در سریال مختارنامه: در جنگ شهری، نیمی از جمعیت زنان اند. برد با گروهی ست که بتواند زنان را به میدان بکشد.


شکی نیست که به زنان ظلم شده است؛ از ابتدای تاریخ تا عصر تکنولوژی؛ و در تمام جوامع، از غرب تا شرق. اما بیایید با خودمان روراست باشیم؛ علت اصلی ظلم به زن، خود زنها هستند نه مردها. برای پایان دادن به این ظلم تاریخی، دختران و زنان باید از خودشان شروع کنند. تا وقتی زنان جایگاه، توانمندی ها، استعدادها، وظایف و حقوق خود را نشناسند، مورد ظلم قرار خواهند گرفت و شاید بتوان گفت مستحق ستم هستند!
اتفاقا بخشی از تحقیقاتم همزمان شده بود با حادثه دلخراش قتل رومینا؛ و واقعا متاسف شدم برای رومینا، خودم و بسیاری از زنان و دخترانی که با نشناختن خودشان، تیغ داس را روی گردن رومینا و رومیناها قرار دادند. مقصر قتل رومینا و امثال او، خود زن ها هستند.


هیچ ادعایی مبنی بر واقعی بودن داستان ندارم اما چارچوب اصلی داستان را از چند حادثه واقعی الهام گرفته ام. همچنین برخی از قسمت ها را، از خاطرات دختران و بانوان شهید وام گرفته ام. شهدایی چون: شهید زهره بنیانیان، شهید پروانه شماعی زاده، شهید زینب کمایی، شهید معصومه خسروی زاده، شهید بتول عسگری، شهید راضیه کشاورز، شهید نجمه قاسمپور، شهید زهرا دقیقی و بسیاری از شهدای زن که مجال نام بردن آنان نیست.
در پایان، امیدوارم داستان من، به دختران و زنان سرزمینم کمک کند خودشان را بهتر بشناسند، و بفهمند "سعادت یا شقاوت انسان ها وابسته به وجود زن است و زن مبداء همه خیرات است..."(امام خمینی ره)

این ناچیز، تقدیم به تمام بانوان شهید و مادرشان حضرت فاطمه زهرا علیها السلام...

فاطمه شکیبا، بهار 1399

 

 


رمان شاخه زیتون  ( ענף זית) 

قسمت اول

اول شخص مفرد

1394 اصفهان

نمی‌دانم چقدر راه رفته‌ام. حتماً انقدر که ابرها روی خورشید را بپوشانند و هوا بوی باران بگیرد. اصلاً یادم نیست کجا هستم. هوای بهاری هنوز کمی سوز دارد. دست‌هایم را دور خودم می‌پیچم و نفس عمیق می‌کشم. کاش همه سال اردیبهشت بود؛ با باران تند و کوتاه بهاری و سبزی تازه درخت‌ها.
همیشه وقتی می خواهم درباره مسئله مهمی فکر کنم، راهم را می‌گیرم از کنار زاینده رود وانقدر راه می‌روم که به نتیجه برسم. الان اما، هنوز به نتیجه نرسیده‌ام. دیروز همان خانمی که هنوز اسمش را هم نمی‌دانم گفت با دوستانش صحبت کرده و رفتنم اشکالی ندارد. مثل همیشه در گلستان شهدا قرار داشتیم. آمد، مثل همیشه جدی و مهربان نشست و به حرف‌هایم گوش داد. به نگرانی هایم و دغدغه‌هایم. بعد هم گفت موضوع را هماهنگ کرده و مشکلی نیست. خودم دیگر فهمیده بودم نباید چیز اضافه‌ای بپرسم. آخر هم مثل همیشه، پیشانی‌ام را بوسید و رفت.
اسم واقعی‌اش را نگفته است اما خودم اسمش را گذاشته‌ام لیلا. نمی‌دانم چرا اما حس می کنم این اسم هم به چهره و هم به اخلاقش می‌آید. نه خیلی مهربان است، نه خیلی جدی. با وجود کم حرف بودنش، دوست‌داشتنی‌ست و با اولین مکالمه‌ام با او احساس صمیمیت کردم و راحت توانستم برایش حرف بزنم.
وزش باد تند شده است. حتماً می‌خواهد باران ببارد. چادرم را محکم‌تر می‌گیرم و سخت‌تر راه می‌روم؛ مخالف جهت باد. بروم؟ نروم؟ نمی‌دانم... چه بوی بارانی می‌آید... هنگام باریدن باران، زمان اجابت دعاست. باید وقتی باران شروع شد دعا کنم.
رسیده ام به پل غدیر. راستی ساعت چند است؟ نمی‌دانم. دوست ندارم همراهم را از جیب دربیاورم، روشنش کنم و ساعت را ببینم. از پل بالا می‌روم و کنار نرده‌هایش می‌ایستم. تا چند دقیقه پیش هوا آفتابی بود و نور آفتاب باعث می‌شد موج‌های کوتاه زاینده رود بدرخشند، اما حالا هوا کاملا ابری‌ست و رنگ آب زاینده رود هم تیره شده. بارانِ کم جانی شروع به باریدن می‌کند. یکباره فکری به سرم می زند و از جا می‌جهم. می‌روم تا اولین ایستگاه اتوبوس و سوار اتوبوس‌های گلستان شهدا می‌شوم.
باران به شیشه اتوبوس می‌خورد. هنوز شدید نشده‌است. نه... الان وقتش نشده. دعا را وقتی می کنم که زیر باران بایستم. همیشه همین طور است. موقع باریدن باران، اگر خانه عزیز باشم می‌روم به حیاطشان و زیر باران دعا می‌کنم. عزیز هم همیشه وقتی می‌بیند حرص خوردنش بابت سرما خوردن من فایده ندارد، می‌آید و یک ژاکت می اندازد روی شانه‌ام.
اتوبوس به ایستگاه گلستان شهدا رسیده است. پیاده می‌شوم و به رسم همیشه، از روی جوی کنار پیاده‌رو می‌پرم. مثل همیشه، چادرم کمی به شمشادها گیر می‌کند. مثل همیشه می‌رسم جلوی در و وارد نشده اذن دخول می‌خوانم.
پرچم‌های ایران سر مزار شهدا با باد تکان می‌خورند. نمی‌دانم به زیارت کدام یکی بروم. اول از همه، یک فاتحه ازشان طلب می‌کنم که برایم بخوانند. درستش این است. زنده باید برای مرده فاتحه بخواند.

 

 

قسمت دوم

فقط راه می‌روم میانشان و یکی‌یکی نگاهشان می‌کنم. شهید بتول عسگری، شهید عبدالله میثمی، شهید اشرفی اصفهانی... راهم را کج می‌کنم به سمت قطعه مدافعان حرم. کسی در قطعه نیست. گل‌های کنار مزار شهید خیزاب تازه باز شده‌اند. تک‌تک شهدا را از نظر می‌گذرانم؛ از زنان شهید حج خونین سال 66 تا شهدای مدافع حرم فاطمیون و شهید شاهسنایی، مدافع امنیت. شهید علی نیسیانی... کنارش کمی مکث می‌کنم؛ نوشته یادبود مدافع حرم حسینی. از وقتی این سنگ را زده‌اند، برایم شده علامت سوال. تاریخ شهادتش سال 1383 را نشان می‌دهد. این طور که پیداست پیکرش هم برنگشته ایران که سنگ یادبود زده‌اند. سال هشتاد و سه هنوز داعش نبود که کسی بخواهد برود دفاع از حرم؛ پس... نمی‌دانم. از کنار شهید می‌گذرم.
باران تندتر شده‌است. هوای بارانی را عمیق نفس می‌کشم و از سمت دیگر قطعه پایین می‌روم. قدم تند می‌کنم به سمت شهدای گمنام. به قطعه می‌رسم اما بالا نمی‌روم. همان پایین، برای شهید سیدحسین دوازده امامی دست تکان می‌دهم. راهم را ادامه می‌دهم تا برسم به زینب کمایی. از بزرگی زینب پانزده ساله و کوچکی منِ بیست و دو ساله خجالت می‌کشم. لبم را می‌گزم، التماس دعایی می‌گویم و می‌روم.
به خودم که می‌آیم، دوباره برگشته‌ام نزدیک ورودی گلستان. چشمم می‌خورد به شهید زهره بنیانیان...
شهید زهره بنیانیان... مقابل زهره می‌ایستم. قطرات آب از روی شیشه عکسش سر می‌خورند. انگار زهره گریه می‌کند. نمی‌دانم از چه؟ شاید از شوق نظر به وجه‌الله. راستی زهره هم رفته بود آلمان... اشتباه نکنم یک سال هم مانده بود اما آخر تاب نیاورد و رفت لبنان، آموزش نظامی دید و برگشت به کشورش. دوست دارم بپرسم چطور راضی شده برود؟ چه حسی داشته در بلاد غریب؟ هرچه بوده، جاذبه‌ای در این خاک زهره را صدا زده و کشانده همینجا. چیزی که زهره منتظرش بوده، در همین خاک پیدا می‌شده.
تکیه می‌دهم به حصار باغچه کنار مزار و برای بار هزارم نوشته روی سنگ را می‌خوانم. بسم رب الشهدایش را، نام و نام خانوادگی شهید را، نام پدرش را... «پاسداری به خون خفته از انبوه پاسداران انقلاب اسلامی، خواهر شهیده...» و می‌رسم به تاریخ شهادتش؛ نهم اردیبهشت پنجاه و نُه... و امروز نهم اردیبهشت است!
اصلاً یادم نبود. از شوق نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. این که در سالگرد شهادت یک شهید، بدون اینکه خودت بخواهی کنار مزارش باشی، ظاهراً ساده است اما قطعا اتفاقی نیست. گردنم را کج می‌کنم و می‌پرسم:
-
خب، حتماً کارم داشتی دیگه؟ یا شایدم من کارت داشتم و تو وقت ملاقات دادی... راستی زهره، برم یا نرم؟
زهره ساکت است و باران تند. شاید هم صدای زهره بین صدای برخورد قطرات باران با سنگ مزارش گم شده است. گوش تیز می‌کنم. صدایی نمی‌شنوم. حتما گوش‌های من سنگین است. اگر دنیا و حواس دنیوی‌ام بگذارد، باید بتوانم صدایش را بشنوم. دستانم را باز می‌کنم تا قطرات باران رویشان بنشیند. بعد از چندثانیه، دستان ترم را می‌کشم به صورتم. باران رحمت خداست، تبرک است. رو به آسمان می‌کنم:
-
خدایا نظر تو چیه؟
باران یک لحظه شدید می شود و بعد کم‌کم لطیف‌تر می‌بارد. دیگر سراپا خیس شده‌ام. مهم نیست. دوباره به زهره نگاه می‌کنم که انگار ایستاده روبه‌رویم، با چادر و دستکش مشکی‌اش. تنگ رو گرفته و لبخند می‌زند. او هم خیس شده زیر باران. زهره‌ای که مقابلم ایستاده، مثل عکسش سیاه و سفید نیست. جان دارد. چشم هایش برق می‌زنند. حسرتی که در دلم است را بلند می‌گویم:
-
کاش وصیت‌نامه و یادداشت‌هات گم نمی‌شد. شاید اگه می‌خوندمشون می‌فهمیدم باید چکار کنم.
زهره جواب نمی‌دهد. باران ملایم‌تر شده است. ابرها دیگر مثل قبل درهم تنیده نیستند. صدای زنی مرا به خود می‌آورد:
-
ببخشید خانم، باهاشون نسبتی دارید؟ دخترشونید؟

 

 

قسمت سوم

زنی ست شاید همسن خود زهره، میانسال و کمی مسن. می گویم:
-
نه!
زن سرش را تکان می‌دهد:
-
آهان... آخه خیلی وقته اینجایید. چهره‌تونم شبیهشه. گفتم شاید نسبتی داشته باشید. التماس دعا.
و می‌رود. راستی من و تو چه نسبتی داریم باهم؟ کجای من شبیه تو است زهره؟ اصلاً این قیاس مع الفارغ است. خاکی را چه به افلاکی؟ جوابم را ندادی زهره... چکار کنم؟ بروم یا بمانم؟
حالا دیگر پرتوهای آفتاب راهشان را از میان ابرها باز کرده‌اند. باران کم‌جانی می‌بارد. در آسمان به دنبال رنگین کمان می‌گردم. عزیز همیشه می‌گفت وقتی باران ببارد اما هوا آفتابی نباشد، باید دنبال رنگین‌کمان بگردی. همیشه باهم رنگین کمان را پیدا می‌کردیم.
خاصیت هوای بهشتی گلستان شهداست که ذهن را باز می‌کند. الان ابرهای درهم‌تنیده ابهام در ذهنم از هم باز شده‌اند. می‌دانم باید چکار کنم. دست می‌کشم به عکس زهره:
-
باشه. می‌رم. تو هم برام دعا کن.
نمی‌دانم ساعت چند است. راه می‌افتم به سمت خانه و غروب می‌رسم. کسی خانه نیست. تقریباً مثل همیشه. کاش عزیز و آقاجون مشهد نبودند که می رفتم خانه شان. خانه ما با اینکه دقیقاً کنار خانه عزیز است، زمین تا آسمان با آن فرق دارد. سوت و کور... بیشتر شبیه خوابگاه است. جایی که ساکنانش هرشب خسته از کار روزانه، می‌آیند و چیزی می‌خورند و به اتاقشان می‌خزند. شاید اگر خواهر یا برادری داشتم، خانواده‌مان گرم‌تر می‌شد. حداقل من و خواهر یا برادرم با هم کل‌کل می‌کردیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم و خانه را روی سرمان می‌گذاشتیم. باهم غذا درست می‌کردیم، درس می‌خواندیم... اینطوری وقت‌هایی که پدر و مادر نبودند هم خانه جان داشت. اما مادر هیچوقت دلش بچه دوم نخواست. پدر هم. وقت من را هم نداشتند، چه رسد به دیگری.
البته خواست خدا بود که تنهای تنها نمانم. مادر اوایل نوزادی‌ام بیمار شد و مدتی را زندایی‌ام به من شیر داد و دوتا خواهر و برادر رضاعی پیدا کردم. بهتر از هیچ است. مادر هم می توانست با همین جمله که: «ارمیا و آرسینه خواهر و برادرت هستند» دهانم را ببندد و به غرزدنم پایان دهد.
چادر خیسم را می تکانم و روی بند می‌گذارم. چراغ‌ها را روشن می‌کنم. تلوزیون را هم. این طوری یک سر و صدایی در خانه هست. چقدر گرسنه‌ام! ظهر نهار نخورده از خانه بیرون زده‌ام و غروب آمده‌ام خانه. در یخچال دنبال چیزی می‌گردم که بتوان خوردش! کمی برنج و عدس از دو شب قبل مانده. با ماکروفر گرمش می‌کنم. کاش مادر خانه می ماند... .
با یادآوری مادر آه می‌کشم. می‌نشینم پشت میز آشپزخانه و سرم را می‌گذارم روی میز. زیر لب می‌گویم: داری چکار می‌کنی مامان؟
زندگی ما عالی و رویایی نبود، اما آرام بود. داشت همه چیز طبق روال پیش می‌رفت. اما حالا فهمیده‌ام هیچ چیز این زندگی عادی نیست و همه این‌ها شاید، آرامش قبل از طوفان بوده. چندوقتی‌ست که کمابیش فهمیده‌ام به دست مادر، آتشی افتاده وسط زندگیمان. نمی‌دانم پدر چرا تا الان متوجه نشده... دلم برای کودکی‌ام تنگ می‌شود. برای وقتی که مامان ستاره، فقط مامان ستاره بود. الان برایم یک مجهول شده است؛ یک ایکس بزرگ وسط زندگی‌ام.
صدای بوق ماکروفر باعث می‌شود سرم را از روی میز بلند کنم. غذا را بر می‌دارم و درحالی که اخبار تلوزیون را دنبال می‌کنم، سعی می‌کنم بخورمش. خوب داغ نشده و هنوز کمی سرد است؛ اما مهم نیست. دیگر این که مزه غذا چه باشد در خانه ما مهم نیست. فقط باید سیر شد. ذهنم درگیر است و چیزی از اخبار نمی‌فهمم. حتی نمی فهمم غذایم کی تمام شد.
هروقت دلم برای عزیز یا یک خانه پر سر و صدا تنگ می شود، می روم سراغ آلبوم هایمان. انقدر همه را نگاه کرده‌ام که ترتیب همه عکس‌ها را حفظم. می‌روم سراغ کمد مامان و ساک پر از آلبوم را برمی‌دارم. می‌نشینم وسط اتاقم و کف زمین پهنشان می‌کنم. از آلبوم کودکی و جوانی پدر و عموها شروع می‌کنم. عکس‌های بچگی‌شان؛ بچگی عمه‌ها و عموها. بعد عکس مدرسه‌شان... هرچه جلوتر می روم عکس‌ها رنگی‌تر می‌شوند. عکس‌های عمو صادق در لبنان، عکس‌های جبهه عمو یوسف کنار دوستان شهیدش. عمو یوسفی که تازه دانشجو شده بود. عزیز می‌گفت از اواخر دبیرستانش رفت جبهه، اما درسش را در جبهه خواند و در کنکور الکترونیک دانشگاه صنعتی آورد. جلوی در دانشگاه صنعتی هم عکس دارد. اما خیلی زود دوباره عکس‌ها جبهه‌ای می‌شوند. برای امتحان‌ها می‌آمد اصفهان...

 

 

قسمت چهارم

عزیز می‌گفت یوسف از بچگی عشق کار فنی داشت. دل و روده رادیوها را می‌کشید بیرون، دوباره می‌ساخت. عمه می‌گوید بچگی‌شان با دست‌ساخته‌های عجیب یوسف می‌گذشته. اتاق طبقه بالای خانه عزیز مال عمو بوده، داخلش پر بوده از قطعات الکترونیکی و مکانیکی. همین‌ها بعداً پایش را به واحد مهندسی رزمی و بعد هم توپخانه سپاه باز کرد.
عملیات مرصاد آخرین عملیات عمو یوسف بود. بعد از آن، عمو ظاهراً برگشت به زندگی عادی‌اش. ازدواج کرد، درسش را تمام کرد و رفت سر کار. کم‌کم سر و کله زن‌عمو در آلبوم پیدا می‌شود و کمی بعد مادر. در این مقطع از عکس‌ها همه واقعا می‌خندند. عکس‌های عقد و عروسی پدر و عموها که در آن‌ها سربه زیری‌شان عجیب به چشم می‌آید.
می‌رسم به تنها عکسم با عمو یوسف؛ کنار زاینده رود، درحالی که در آغوشش هستم. فکر کنم پنج، شش‌ماهه باشم. زن‌عمو هم ایستاده کنار عمو و انقدر رویش را تنگ گرفته که صورتش دقیق مشخص نیست. در عکس بعدی عمو من را می‌بوسد و در عکس دیگر، صورتش را بر صورتم گذاشته و دستش را دور شانه‌های زن‌عمو. با تمام وجود می‌خندند و من حسرت می‌خورم که اگر هنوز هم بود، شاید بقیه خنده‌های آلبوم هم عمیق می‌شدند.
بعد از آن عکس‌ها، دیگر خنده‌ها تصنعی شده‌اند. مخصوصا عزیز که دیگر به دوربین نگاه نمی‌کند و نگاهش فقط به من است. در بیشتر عکس‌ها در آغوش عزیزم یا عمه‌ها. من با عزیز بزرگ شده بودم و انقدر سر پدر و مادر شلوغ بود که خود به خود حواله داده می‌شدم به عزیز. انقدر که وقتی اولین بار زبانم به گفتن کلمه «مامان» باز شد، عزیز را خطاب کردم و آقاجون را هم بابا. آنها هم نه مثل پدر و مادر، که بیشتر از پدر و مادر هرچه داشتند به پایم ریختند و من شدم تک‌دردانه خانه شان.
عکس‌های مراسم عمو و زن عمو را رد می‌کنم که نبینمشان. تلخ ترین عکس‌های آلبومند. من که هنوز یک سالم نشده، در آغوش مادرم و چیزی از وقایع اطرافم نمی‌دانم.
در عکس‌های خانواده مادری اما خنده‌ها هنوز همان قدر واقعی‌اند. آلبوم پر است از عکس تولدها و مسافرت‌ها. خیلی از عکس‌ها در آلمان ثبت شده‌اند. عکس‌های من در آغوش پدربزرگ و مادربزرگ آلمان نشینم و تمایز شاخصم با آنها؛ مخصوصاً که همه بور و چشم‌رنگی‌اند و چشم و ابروی من به طرز عجیبی شدیداً مشکی! ارمیا هم اینجاست. از اولین تصاویرش کنار گهواره من تا بازی‌های کودکانه‌مان با آرسینه. ارمیا بیشتر از برادر، دوست بود. برخوردش برعکس سایر پسربچه ها انقدر آرام و معقول بود که حتی در دل عزیز جا باز کرد و اجازه داشت بیاید خانه عزیز و باهم بازی کنیم. عزیز ارمیا و آرسینه را هم مثل بقیه نوه‌هایش دوست داشت. گرچه، همه می‌دانستند من بین نوه‌های عزیز، از همه عزیزترم.
کم‌کم بچه های آلبوم بزرگ می‌شوند و بزرگ‌ترها پیرتر. نوه‌های بعدی عزیز حداقل هفت، هشت سال از من کوچک‌ترند و یکی‌یکی پایشان به عکس‌های آلبوم باز می‌شود.
می‌رسم به آخرین عکسم با ارمیا در ایران؛ در فرودگاه امام خمینی. او شانزده ساله بود و من سیزده ساله. آثار گریه روی صورتم، نشان می‌دهد دلم نمی‌خواهد ارمیا برود. ارمیا هم همانجا برایم یک روسری خرید که هنوز دارمش؛ فیروزه‌ای ست. ارمیا خوب سلیقه‌ام را می‌دانست. بعد از آن، یکی دوبار رفتیم آلمان دیدنشان. از عکس‌های آن روزها می‌شود صدای قهقهه‌های من و ارمیا و آرسینه را شنید. در آخرین عکس، ارمیا در حیاط خانه‌شان دستش را دور گردنم انداخته است و می‌خندد؛ و من هم با چشمان اشکی لبخند کمرنگی می‌زنم. آن روز فامیل‌های آلمان‌نشینمان می‌خواستند هرطور شده روسری‌ام را بردارم؛ و اصرارشان تبدیل شد به سرزنش و بعد اشک من درآمد. ارمیا هم پشت من درآمد و حالا می‌خواست من را آرام کند. همان روسری فیروزه‌ای سرم بود که خودش برایم خریده بود.
صدای باز شدن در یعنی پدر آمده است. مادر برای سفری کاری رفته تهران. پدر مثل همیشه خواست برود دست و صورتش را بشوید که از صدای تلوزیون و چراغ های روشن فهمید خانه‌ام. صدا می‌زند:
-
اریحا... بابا کجایی؟

 

 

قسمت پنجم

دیگر رسیده‌است به در اتاقم. در آستانه در می‌ایستد. بلند می‌شوم و می‌گویم:
-
سلام بابا.
پیداست که خیلی خسته‌است. می‌گوید:
-
سلام. ببینم داری چکار می‌کنی؟ چرا تلوزیون رو روشن گذاشتی؟
به آلبوم‌ها نگاه می‌کنم:
-
هیچی... داشتم آلبوما رو می‌دیدم.
پدر سرش را تکان می‌دهد:
-
چی می‌خوای از جون اونا؟
و منتظر پاسخم نمی‌شود و می‌رود. پشت سرش راه می‌افتم:
-
شام خوردین بابا؟
تلوزیون را خاموش می کند و می‌گوید:
-
آره. تو چی؟
-
منم خوردم.
پدر می رود به اتاقش و می گوید:
-
خیلی خسته‌م، می‌خوام بخوابم. تو هم بخواب دیگه.
چندسالی ست که اتاق پدر و مادر جدا شده و پدر در همان اتاق کارش می‌خوابد و مادر هم برای خودش. یکدیگر را کم می‌بینند و اگر هم ببینند، تمام رابطه‌شان در چند کلمه خلاصه می‌شود. خانۀ ما خیلی وقت است سرد شده و تلاش‌های من برای گرم کردنش بی‌فایده است. هردو از این شرایط راضی‌اند و شاید تنها کسی که ناراضی ست، من باشم. همه فکر می‌کنند زندگی ما عالی ست و غبطه می‌خورند به محبت میان پدر و مادر، اما شاید فقط من و عزیز می‌دانیم این زندگی خیلی وقت است تمام شده و فقط طلاق محضری نگرفته‌اند. شاید اگر عزیز و آقاجون نبودند و برایم مادری و پدری نمی‌کردند، روح زندگی در من هم می‌مرد.
هنوز آلبوم به دست، ایستاده‌ام پشت در بسته اتاق پدر. خیره می‌شوم به عکسی که در آن، روی شانه‌های پدر نشسته‌ام و هردو از ته دل می‌خندیم. فکر کنم رفته بودیم شمال. کاش پدر هنوز هم برایم وقت داشت. کاش کمی بیشتر با من دوست می‌شد؛ شاید می‌توانستم ماجرای مادر را به او بگویم. دلم لک زده برای اینکه هرشب به آغوشش بروم، سرم را روی سینه‌اش بگذارم، دست بین موهایم بکشد، پیشانی‌ام را ببوسد. قبلا هر روز پیشانی‌ام را می‌بوسید؛ اما چند وقتی ست که همین را هم از من دریغ کرده است. این طبیعی‌ترین حق من است به عنوان دخترش.
آلبوم را مانند بچه‌ای در آغوش می‌فشارم. دوستش دارم؛ چون یادآور روزهای خوبی‌ست که دوست دارم برگردند. پتویم را از روی تخت برمی‌دارم و می‌روم به حیاط. روی تاب می‌نشینم و خیره می‌شوم به آسمان. آلبوم را محکمتر به سینه می‌چسبانم. کاش چراغ‌های بی‌شمار زمین می‌گذاشتند چراغ‌های آسمان را ببینم. بجز چند ستاره پرنور، چیز دیگری پیدا نمی‌کنم. سه ستاره کمربند صورت فلکی شکارچی مثل همیشه به چشم می‌آیند. در یکی از کتاب‌ها خواندم سه ستاره کمربند شکارچی، به ظاهر به هم نزدیکند اما درواقع هزاران سال نوری از هم فاصله دارند. ما هم همین طوریم. ظاهراً نزدیک و درواقع هزاران سال نوری از هم دور... .
بچه که بودم، عاشق ستاره شناسی بودم و زیاد کتاب نجوم می‌خواندم. پدر هم که دید دوست دارم، گفت اگر تمام نمره‌های کارنامه‌ام بیست شوند برایم تلسکوپ می‌خرد و به قولش عمل کرد. از آن به بعد، تا مدتی کارم شده بود دور زدن در آسمان با همان تلسکوپ آماتوری. ستاره‌ها جذاب، مرموز و زیبا بودند. انقدر که دوست داشتم تا ساعت‌ها نگاهشان کنم. حس می‌کردم چیزی گم کرده‌ام که در آسمان می‌شود پیدایش کرد.
پتو را دور خودم می‌پیچم و پایم را به زمین می‌زنم که کمی تاب بخورم. این تاب را پدر وقتی به این خانه آمدیم خرید که مرا در خانه بند کند. اما من همیشه تابی که آقاجون به درخت انجیر بسته بود را ترجیح می‌دادم؛ تابی که پشتی نداشت و یکبار موقع تاب خوردن از پشت سر افتادم روی زمین. ارمیا هم آن تاب را دوست داشت. می‌نشست روی آن و بجای این که به جلو و عقب تاب بخورد، چرخ می‌خورد تا دو طناب تاب به هم پیچ بخورند. بعد هم دوباره در جهت مخالف می‌چرخید.
پلک‌هایم سنگین می‌شوند و روی هم می‌افتند. چه خلسه شیرینی‌ست خوابیدن با تکان‌های گهواره‌مانند تاب.

 

 

قسمت ششم

-بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم؛ سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّه هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ...( منزّه و پاک است آن [خدایی] که شبی بنده‌اش[ محمّد (صلی الله علیه وآله وسلم)] را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی که پیرامونش را برکت دادیم، سیر [و حرکت] داد، تا [بخشی] از نشانه‌هایِ [عظمت و قدرت ]خود را به او نشان دهیم؛ یقیناً او شنوا و داناست.)
صدای صوت قرآنی بیدارم می‌کند. نمی‌دانم چقدر خوابیده‌ام. چشمانم را با دست می‌مالم و دنبال صاحب صدا می‌گردم. شب است اما حیاط روشن است؛ از چراغی که نمی‌دانم کجاست. به یاد نمی‌آورم چنین چراغ پرنوری در خانه‌مان را. روشنایی‌اش عجیب است و ته‌رنگی سبز دارد. غیرقابل توصیف... دقت که می‌کنم، زنی را می‌بینم با چادر سفید که پشت به من و کنار باغچه ایستاده است و قرآنی در دست دارد. همه نور از همان صفحات قرآن است و فکر کنم صوت قرآن هم متعلق به او باشد. صورتش را نمی‌بینم. دلم می‌خواهد بروم جلو و ببینمش، اما سرجایم میخکوب شده‌ام. زمزمه آیاتش آرامش به جانم می‌ریزد و دوست دارم صبح نشود و فقط بخواند.
-
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا (و بگو: همه ستایش ها ویژه خداست که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی دارد و نه او را به سبب ناتوانی و ذلت یار و یاوری است. و او را بسیار بزرگ شمار.)
به خودم که می‌آیم، سوره اسراء را تمام کرده است. می‌خواهد برگردد به طرفم که چیزی تکانم می‌دهد. چشم باز می‌کنم، زن نیست و حیاط تاریک است. تنها نوری که هست، نور چراغ شهرداری‌ست. صدای اذان می‌آید. بلند می‌شوم و می‌روم به سمت جایی که زن ایستاده بود. هیچ نیست اما صوت قرآن لطیفش هنوز در گوشم هست.
نمازم را خوانده‌ام که زینب روی گوشی‌ام پیام می‌دهد:
-
سلام آجی، آخرین مهلتشه. ثبت نام می‌کنی؟
یادم می‌افتد به زینب سپرده بودم برای اعتکاف خبرم کند. می‌نویسم:
-
سلام. آره!
دلم می‌خواهد رها شوم روی تخت اما بیدار می‌مانم و چمدانم را از ته کمد بیرون می‌کشم. این اعتکاف می تواند نقاط مبهم و تاریک ذهنم را روشن کند، روحم را تنظیم کند و آماده ام کند برای رفتن. سال من بر مبنای اعتکاف می‌چرخد. هرسال این موقع ها دیگر شارژم تمام می‌شود و باید سه روز بروم برای تعمیرات و تنظیمات.
بیشتر چمدان را کتاب‌ها و دفترم اشغال می‌کند. خودم هم می‌دانم نمی‌توانم این همه کتاب را در این سه روز بخوانم؛ اما اگر نبرم هم عذاب وجدان می‌گیرم!
ساعت فکر کنم نه صبح باشد که زینب تماس می‌گیرد تا مشخصاتم را بپرسد برای ثبت‌نام. جوابش را می‌دهم و هزینه را واریز می‌کنم. می‌گویم:
-
عصر با ماشین می‌آم دنبالت، بریم.
تا عصر، وقت دارم برای خودم تنهایی خانه را تمیز کنم، سیب زمینی سرخ کنم، کتاب بخوانم، بنویسم، به عزیز زنگ بزنم و از همه مهم‌تر: فکر کنم!‌
 

 

 

قسمت هفتم

***
دوم شخص مفرد


سلام عزیز دلم. می‌دونی چقد دلم برات تنگ شده؟
چندوقته هر وقت دلم می‌گیره با عکست روی گوشیم حرف می‌زنم؛ حتی اگه وسط یه پروژه مهم باشیم. دیگه الان خیالم راحته که نگه داشتن عکست توی گوشیم خطرناک نیست؛ چون خطری تهدیدت نمی‌کنه و جات امنِ امنه. البته هنوزم فایلش رمز داره. یواشکی هم می‌رم نگاهش می‌کنم؛ دوست ندارم همکارام عکستو ببینن. چون می‌دونم خودتم دوست نداری. همیشه جلوی نامحرم انقدر تنگ رو می‌گرفتی که ما هم نمی‌شناختیمت. این مدل رو گرفتنت هم از مامان یاد گرفته بودی... مگه نه؟ اصلاً همه چیز تو شبیه مامان بود. همه کارات ما رو یاد مامان می‌انداخت. راستی مامان چطوره؟ خوب اونجا عشق و صفا می‌کنید باهم...
کاش الانم خودت اینجا بودی بجای این عکست. یادته اینو کِی ازت گرفتم؟ فکر کنم یه سال و نیم پیش بود... رفته بودیم لب زاینده‌رود. تو هم مثل همیشه داشتی به حال خودت قدم می‌زدی... تو خودت بودی و سرت پایین بود. حواسم نبود، به اسم کوچیک صدات زدم. تو هم فهمیدی و جواب ندادی. خوشت نمی‌اومد جلوی نامحرم اسم کوچیکت رو بگیم. وقتی یادم افتاد، این بار به فامیل صدات کردم. سرت رو بلند کردی و خندیدی. چقدر خوشگل شده بودی! توی چشمات اشک جمع شده بود ولی می‌خندیدی. منم سریع ازت عکس گرفتم.
الان که دارم باهات حرف می‌زنم، عین جنازه پهن شدم تو نمازخونه اداره‌مون. فکر کنم دو روزه نخوابیدم. الانم خوابم نمی‌بره. تازه الان یادم افتاده از صبح که یه لقمه نون و پنیر زدیم، تا الان که یه ساعت از مغرب گذشته هیچی نخوردم. الان خیلی وقته دیگه نه چیز درست حسابی خوردم، نه درست خوابیدم. قبلا هم خورد و خوراکم برام مهم نبود. ولی برای تو چرا. حواست به همه ما بود. چی بخوریم... چقدر بخوابیم... اما دیگه الان خیلی وقته کسی حواسش به کسی نیست. مرتضی که رفته سر خونه زندگیش، من موندم و بابا. هردومون سرمون به کار گرمه... هردفعه مادرجون یا خانم مرتضی می‌آد یه چیزی می‌پزه به ما می‌ده. اصلاً دیگه هیچکدوممون سمت آشپزخونه نمی‌ریم. تا تو بودی، آشپزخونه برق می‌زد. زنده بود. کلاً خونه زنده بود. اما حالا دیگه دیر به دیر می‌آییم خونه اصلاً. تحملش رو نداریم بدون تو.
آخ دلم هوس خورش قیمه‌هاتو کرد. معلوم نبود از کجا یاد گرفته بودی ولی هرچی بود که عالی بود. همیشه حواست بود ما نهار و شام خورده باشیم. حواست بود همیشه یه شکلات و یکم آجیل بدی که باخودمون ببریم سر کار. همیشه وقتی خسته و کوفته می‌اومدیم و داغون بودیم، تو بودی که حالمونو بهتر کنی و شارژمون کنی. ولی ما خیلی وقتا که تو بهمون نیاز داشتی نبودیم.
نگو همیشه حالت خوب بود که باور نمی‌کنم. بالاخره آدم بودی... دختر بودی... اما انقد جلوی ما تودار بودی که فکر می‌کردیم تموم نمی‌شی. فکر می‌کردیم همیشه هستی. فکر نمی‌کردیم اگه بار یه زندگی رو بندازیم روی دوشت کم بیاری. چرا هیچ وقت داد و بیداد نکردی؟ قهر نکردی؟ دعوا نکردی؟ خب یه بار می گفتی داری اذیت می‌شی...
فقط یه جا صدات در اومد... صدا هم که نه... سرتو انداختی پایین گفتی یکم ناخوشم، برم بهتر می‌شم. گفتی به اندازه یه هفته غذا پختی فریز کردی، خونه تمیزه... کاری لازم نیس انجام بدیم. بابا اول می‌خواست بگه نه، دلش سوخت، نتونست با دلت راه نیاد. قول گرفت زود برگردی. خندیدی، سرتو کج کردی گفتی چشم...

***

 

قسمت هشتم


بوی روغن داغ که به مشامم می‌خورد، کتاب را رها می‌کنم و می‌دوم به سمت آشپزخانه. سیب زمینی‌ها را قبل از اینکه تبدیل به کربن شوند نجات می‌دهم. خوب سرخ شده. روغنش را می‌گیرم و می‌ریزمش توی بشقاب. تنها هستم، اما آدمم! بالاخره آدم باید وقتی چشمش به غذایش می‌افتد اشتهایش تحریک شود. سس را می ریزم روی سیب زمینی‌ها. مضر است اما از یک بار خوردنش نمی‌میرم. وقتی کسی خانه نیست، دلیلی ندارد غذا بپزم.
می‌نشینم روی تاب و نت گوشی را روشن می‌کنم. می‌خواهم سراغ تلگرام بروم که یادم می‌افتد کلاً دیلیت اکانت کرده‌ام. طول می‌کشد عادتش از سرم بیفتد. بد کوفتی‌ست این تلگرام. عمر را هدر می‌دهد که هیچ، حین هدر دادن عمرت هم داری پول می‌ریزی به جیب یک مشت بچه‌کُش از خدا بی‌خبر. عضویتت هم دنیایت را به فنا می‌دهد هم آخرتت را. تنها پیامدش هم بالا رفتن ارزش سهام چهارتا صهیونیست است که تهش می‌شود بمب و موشک و خمپاره روی سر مردم بی‌گناه غزه.
همین هفته پیش بود که به همه دوستانم گفتم هرکس می‌خواهد با من مرتبط باشد می تواند پیامرسان‌های ایرانی را نصب کند. به ارمیا هم همین را گفتم؛ با این که تلگرام راحت ترین راه ارتباط من و ارمیا بود.
صفحه گوشی را می‌بندم و درحالی که تاب می‌خورم، سیب زمینی‌های عزیزم را نوش جان می‌کنم! صدای پیام گوشی باعث می‌شود تاب را نگه دارم. یک پیام ناشناس دارم. نوشته:
-
سلام خانم گل!
عادت ندارم ناشناس‌ها را جواب بدهم. این را در دوره‌های حفاظتی که از طرف محل کار پدر برگزار شد یادگرفتم. بخاطر شغل حساس پدرم، ما هم باید بعضی چیزها را مراعات کنیم. عکس‌های پروفایلش را باز می‌کنم. عکس یک پسر است که پشت به دوربین نشسته و روبه دریا. اسمش را هم به انگلیسی نوشته E.J. بازهم می‌نویسد:
-
خوبی؟
جواب نمی‌دهم. می نویسد:
-
بابا جواب بده دیگه خانوم خوشگله! سین می‌کنی جواب نمی‌دی؟
کم‌کم می‌ترسم. جواب نمی‌دهم تا ناامید شود و برود. اما پیام دیگری می‌فرستد:
-
بابا خیر سرم اومدم اُسکُلت کنم. ارمیام. جواب بده دیگه شازده کوچولوی من!
چشم هایم به اندازه بشقاب سیب زمینی‌ها گرد می‌شوند. ارمیا؟ وقتی می گوید شازده کوچولوی من، یعنی خودش است. فقط ارمیا من را به این اسم صدا می‌زند. بچه که بودیم، کتاب شازده کوچولو را زیاد می‌خواندیم و یکی از بازی‌هایمان شازده کوچولو بازی بود! برایمان شیرین بود که خودمان را جای شازده کوچولو بگذاریم و دنبال ستاره‌مان بگردیم. ارمیا می‌گفت من شبیه شازده کوچولو هستم؛ چون همیشه نگاهم به ستاره‌هاست. اما به نظر من، ارمیا با موهای بورش بیشتر شبیه شازده کوچولو بود.
حرف دلم را بی‌مقدمه می‌نویسم:
-
از کجا فهمیدی دلم برات تنگ شده؟
جوابش سریع می رسد:
-
از اونجا که دل خودمم تنگ شده بود. تو دوباره سلام یادت رفت؟
-
سلام.
-
سلام به روی ماهت! خوبی؟
-
ممنون.
-
بالاخره چکار می‌کنی؟ میای یا نه؟
-
بیام یا نیام؟
-
اگه به من باشه که می‌گم بیا، منم از تنهایی در می‌آم. اما زندگی خودته.
-
زن بگیر از تنهایی دربیای، به من چه؟
-
اینجا سخته یکی رو پیدا کنی که بخواد همیشه باهات زندگی کنه و یهو وسط کار نذاره بره!
-
خب من چکار کنم؟
-
دختره بی‌احساس... از خواهر شانس ندارم. اون از آرسینه، اینم از تو. حالا چکارا می‌کنی؟
از سیب زمینی‌ها عکس می‌گیرم و برایش می فرستم: دلت آب! عشق و حال!
ویس می فرستد:
-
ای جانم! نامرد من گشنمه چرا دلمو آب می‌کنی؟ دوباره چشم عمه منو دور دیدی روغن سوزوندی؟
چقدر دلم برای صدایش تنگ شده بود. ویس را چندین بار گوش می‌دهم. می‌نویسم:
-
می‌ترسم بیام ارمیا...

 

 

قسمت نهم


می‌نویسد:
-
نگران نباش. خاک اینجا خوشبختانه یا متاسفانه مثل ایران نیست که نمک گیرت کنه. زود برمی‌گردی ستاره خودت!
-
تو چرا برنمی‌گردی ایران؟
ویس می‌فرستد:
-
من اینجا کار دارم، اگه نداشتم یه لحظه هم نمی‌موندم. کارم رو که انجام بدم برمی‌گردم ستاره خودم! تو هم از من می‌شنوی، اگه می‌خوای بیای برای موندن نیا. اینجا به گروه خون تو نمی‌خوره. یعنی ظاهرش قشنگه، پیشرفته‌س، ولی هرچی داشته باشه ایران نیست. تازه اینجا می‌خوای بیای چکار؟ درس بخونی که چی بشه؟ اگه درست به درد کشورت نخوره باید مدرکتو بذاری در کوزه آبشو بخوری.
ارمیا راست می گوید؛ آلمان به گروه خون من نمی‌خورد. نه فقط بخاطر مسائل اعتقادی. خیلی چیزها در ایران هست که در آلمان نیست. پیدا نمی شود اصلاً. بحث تفاوت فرهنگ است؛ تفاوت مبانی فکری. من در هوای ایران قد کشیده‌ام و اکسیژن اینجا می‌سازد به ریه‌هایم. ویس بعدی اش می رسد:
-
البته به نظرم بد نیست بیای. یکم اینجا باشی، ببینی چقدر فرقشه با ایران. تازه اونوقت می‌فهمی چقدر خوشبختی، چه چیزایی داری که اونا ندارن. یه درس عبرت زنده‌ست. حیف که کسی حالیش نیست یه عده این راهو قبلاً تا تهش رفتن و به بن‌بست رسیدن.
یاد آیات قرآن می‌افتم. "در زمین سفر کنید و ببینید چگونه بود عاقبت تکذیب کنندگان؟" خیلی وقت‌ها حرف‌های ارمیا من را یاد قرآن می‌اندازد؛ با اینکه چندان اهل این حرف‌ها نیست. نه این که لاقید باشد، نماز و روزه‌اش بجاست اما خیلی هم مذهبی نیست به تبع جو آزاد خانواده‌اش. می‌نویسم:
-
چرا یه وقتایی عین حرفات توی قرآن هست؟
-
جون من؟ بابا دم خدا گرم! فکر کنم خیلی با خدا اتفاق نظر دارم!
-
دیوانه‌ای ارمیا!
-
مرسی مرسی. می‌دونم. از اثرات داشتن یه خواهر مثه سرکار علیه‌س.
بعد از چند لحظه مکث می نویسم:
-
می‌خوام برم اعتکاف.
-
برو که دیگه از این چیزا تو آلمان گیر نمی‌آری. برای منم دعا کن کارم رو انجام بدم و برگردم. دلم پوسید.
-
من که نفهمیدم این کار مهم تو چیه آقای تاجر جوان.
-
منم نفهمیدم بالاخره علم بهتره یا ثروت پژوهشگر جوان؟!
ناسزاها را ردیف میکنم:
-
دیوانۀ روانیِ خل و چلِ خنگ!
-
تشکر... تشکر... لطف دارین! من متعلق به شمام.
-
من کار دارم. سیب زمینیامو باید بخورم برم سر زندگیم. مثل تو بیکار خارج نشین نیستم که.
-
از طرف من سیب زمینیا رو بوس کن، بذار رو قلبت! تو که می‌دونی عشق من تو دنیا سیب زمینیه.
خنده‌ام می‌گیرد. می‌نویسم:
-
خدا با سیب زمینی محشورت کنه!
-
چی‌چی‌م کنه؟ مشهور؟
-
خنگی دیگه... برو بذار به زندگیم برسم.
-
باشه... یادتم باشه این اکانت منه که دفعه بعد پیام دادم لال‌بازی درنیاری. فعلاً.
-
فعلاً یا علی...
همیشه بعد حرف زدن با ارمیا یک لبخند عمیق بر لبم می‌ماند که نشانه نشاطی عمیق است. نه فقط بخاطر شوخی‌هایش. ارمیا من را بلد است؛ تمام پیچ و خم‌های ذهن و قلبم را. می‌داند کی باید فلسفی حرف بزند، کی شوخی کند، کی آواز بخواند یا اصلاً سکوت کند. ارمیا تمام کوچه پس کوچه‌های روحم را بارها قدم زده؛ از بچگی. برای همین الان می‌داند کدام کوچه نیاز به آب و جارو زدن دارد، چراغ کدام گذر سوخته و باید از نو نصب شود، کدام خیابان مسدود شده و باید گسترشش دهد... .
 

 

قسمت دهم


کاش الان هم می‌شد برای ارمیا بگویم چه بلایی دارد سر زندگیمان می‌آید. کاش می‌شد بگویم دیگر مامان ستاره‌ام را نمی‌شناسم. راستی اگر ارمیا بود، شاید با مادر حرف می‌زد و به نتیجه‌ای می‌رسید. مادر عجیب عاشق ارمیاست. محبتی بیشتر از آنچه یک عمه نسبت به برادرزاده‌اش دارد. انگار مادر بچگی خودش را، و شاید پسر نداشته‌اش را در ارمیا می‌بیند.
مادر همیشه پسر دوست داشت. اخلاق خودش هم مردانه است و برای همین، ترجیح داد من هم مردانه بار بیایم. نمی‌دانم چقدر موفق بوده؛ شاید پنجاه درصد یا کمتر؛ چون من بیشتر وقتم را با عزیز می‌گذراندم و مادر وقت زیادی برای اعمال تربیتش نداشت.
روز اولی که مرا برد داخل سالن رزمی، از صدای فریادهایشان وحشت کردم. هوای سالن گرفته بود و من نفسم تنگی می‌کرد. به مادر گفتم:
-
نمی‌شه مربیش خانم باشه؟ نمی‌شه بیام باشگاه خودتون؟
به من نگاه نمی کرد و نگاهش به جلو بود:
-
نه، مربی مرد بهتر کار می‌کنه.
مربی که عمو یونس صدایش می‌کردند، مادر را که دید با احترام جلو آمد و سلام کرد. مادر مرا نشانش داد و گفت:
-
دخترم اریحا. می‌خوام خیلی قوی باهاش کار کنید.
دستش را گذاشت روی چشمش:
-
چشم. حتماً. شما سفارش شده‌اید. بیا ببینم دختر خانم! تو دخترعمه ارمیایی؟
یونس ترسناک نبود اما من واهمه داشتم. نگاهی به مادر کردم. مادر گفت:
-
برو، من می‌شینم کنار سالن.
کمی خیالم راحت شد. جلو رفتم. با چشمم دنبال ارمیا می‌گشتم. همه پسر بودند. بغض کرده بودم. ارمیا را دیدم و او هم مرا دید و نگاهش روی من ماند. یونس سرش داد زد:
-
ارمیا تمرین کن!
از آن روز در رقابت با پسرها سعی کردم بهترین باشم و بودم. یونس از من راضی بود؛ انقدر که گاهی بعضی پسرها به من حسودی‌شان می‌شد. یک سال بعد آرسینه هم به ما اضافه شد و این برای من مثل یک نفس تازه بود در آن محیط پسرانه. تا ده سالگی در آن باشگاه تمرین کردم و انصافاً یونس مربی خوبی بود. انقدر که وقتی به باشگاه دخترانۀ مادرم رفتم، همه حیرت کردند از تسلطم.
نمی‌دانم مادر چه برنامه‌ای برای من داشت که خواست رزمی یاد بگیرم، و پدر چه برنامه ای داشت که اسباب‌بازی‌های پسرانه برایم می‌خرید. اوایل این‌ها را می‌گذاشتم پای علایق شخصی‌شان؛ اما حالا به همه چیز شک کرده‌ام.
خودم را در اتاق مادر پیدا کرده‌ام. دلم برایش تنگ شده است. کاش برمی‌گشت تا باهم صحبت کنیم. شاید اوضاع انقدر که من فکر می‌کنم بد نباشد. شاید یک سوءتفاهم ساده است.
آن روزی که با یکی از دوستانم صبحت کردم، فقط نگران مادر بودم و نگران رابطه مادر و دختری‌مان. فکر می‌کردم مادر به عرفان‌های هندی گرایش پیدا کرده و زیاد سر این مسائل بحثمان می‌شد. ساده بگویم؛ برای آخرتش می‌ترسیدم. مثل بچگی‌هایم که کمربند ایمنی نمی‌بست و من از ترس از دست دادنش با گریه التماس می‌کردم کمربندش را ببندد.
حرف زدن با دوستم افاقه نکرد؛ فقط ذهنم کمی سبک شد و توانستم مسئله را راحت‌تر حلاجی کنم و به این فکر بیفتم که به شماره صد و چهارده گزارش بدهم تا آن کانال را ببندند. همین کار را هم کردم و آرام شدم؛ و منتظر ماندم که ببینم دیگر خبری از آن کانال‌ها و گروه‌ها نیست.
چندروز بعد، شماره صفر روی همراهم افتاد. می‌دانستم شماره بعضی ادارات خاص دولتی روی گوشی نمی‌افتد. حدس زدم اداره پدر باشد؛ اداره‌ای که هیچوقت شماره‌اش را نداشتیم. اما پدر عادت نداشت از تلفن محل کار استفاده کند.
جواب دادم و منتظر صدای پدر شدم، اما خانمی‌گفت:
-
سلام. خانم منتظری؟
لحنش باعث شد کمی‌نگران شوم و آب دهانم را قورت بدهم. راستش آن لحظه اصلاً یادم نبود که چند روز قبل با صد و چهارده تماس گرفته‌ام.
-
بله خودمم!

 

 

قسمت یازدهم

-شما یه گزارشی دادید در رابطه با چندتا کانال و گروه توی تلگرام، یادتونه؟
-
بله بله...
فکر نمی‌کردم گزارشم انقدر مهم باشد که یک نفر زنگ بزند و بخواهد درباره‌اش مفصل صحبت کنیم.
آن خانم که حس کرده بود من کمی هول شده‌ام، لحن مهربان‌تری گرفت و گفت: می‌شه دقیق برام توضیح بدی؟
و من ناخودآگاه هرچه به اپراتور صد و چهارده گفته بودم را به او هم گفتم. این که مادرم در تلگرام عضو یک گروه شده که محتوایش شبیه عرفان‌های کاذب هندی ست. و کانال هایشان را هم دنبال می‌کند. خودم گروه را رصد کرده بودم. متن هایشان را خوانده بودم و جواب شبهاتش را می‌دانستم. بوی تعفن انحرافشان انقدر تند بود که سریع صدای هشدار مغزم را بلند کند.
ظاهرش جملات انگیزشی بود؛ هماهنگی با کائنات و قدرت روح و این دست حرف‌ها. اما برای من که بیشتر مطالعه‌ام در زمینه مسائل فلسفی و دینی‌ست، کاری نداشت فهمیدن انحراف مویرگی‌شان. درباره عرفان‌های نوظهور زیاد خوانده بودم. می‌شد ردپای بهائیت را حتی میان متن‌هایشان دید. درواقع حتی عرفان هندوئیسم یا بودائیسم هم نبود. فقط نسخه‌ای بود برای کسانی که دلشان عشق و حال معنوی می‌خواست در کنار راحتی و ولنگاری! حرف اصلی‌شان هم این بود که انسان، برترین موجود است؛ نه برترین مخلوق! و ادعا می‌کردند که هر انسان می‌تواند خدای خودش باشد و نیازی به دستورالعمل خالق نیست!
یک بار هم از مادر پرسیدم اگر همه ما خدا باشیم چه می شود؟ مثلاً من بخواهم رتبه اول دانشگاه شوم و دوستم هم همین طور؛ آن وقت اراده کدام خدا محقق می شود؟ کدام خدا قوی‌تر است؟ اصلاً می شود خدایی باشد که ضعیف‌تر از دیگران باشد، اما باز هم مقام خدایی داشته باشد؟!
نحوه تبلیغ و رشدشان هم مشکوکم کرد و این شاید مهم ترین چیزی بود که آن خانم می‌خواست بداند! این که هر کسی در گروه عضو می‌شود و از مطالب استفاده می‌کند، بعد سه روز گروه بزند و پنج نفر از دوستانش را عضو کند و این شادی را با آنها تقسیم کند! و کم‌کم زیاد می‌شدند و زیادتر... مثل قارچ رشد می‌کنند. جالب است که نویسنده مطالب، پیشنهاد داده افراد می‌توانند مطالب را به زبان خودشان بنویسند و در گروه دوستانشان قرار دهند، و یا کپی کنند. اما احتمالاً کسی این کار را نمی‌کرد! و برای همین متن‌های اصلی دست به دست می‌شدند.
نویسنده متن اصلی، گفته بود هر شب مطالب را به وقت کانادا می‌گذارد تا کسانی که ایران هستند بتوانند صبح‌ها بخوانند و انرژی بگیرند. و این تیر خلاصی بود که شَک‌ام را تقویت کرد.
«
آن خانم» گفت باید من را ببیند و حضوری صحبت کنیم. از همانجا آشنایی‌مان شروع شد؛ بی آنکه اسمش را بدانم. هنوز سی سالش نشده بود. شاید پنج- شش سال بزرگتر از من. در ذهنم لیلا صدایش می کنم... گفته بودم که... .
اولین باری که دیدمش هم، تقریبا تمام زندگی‌ام را می‌دانست. دو رگه بودن مادر را، شغل پدر را، رشته دانشگاهی‌ام را و تعداد مسافرت‌هایمان به آلمان را. حتی می‌دانست ارمیا برادر رضاعی‌ام است. طوری که دیگر چیزی برای پنهان کردن نبود.
مقابل تابلوی بزرگ سیاه قلم روی دیوار می‌ایستم. این تابلو را یکی از دوستانش به مادر هدیه داده. قبلاً کنار این تابلو، عکس بزرگ مادر و پدر هم خودنمایی می کرد؛ اما خیلی وقت است که تابلوی سیاه قلم یکه تازی می‌کند در این اتاق؛ از وقتی که اتاق مادر از پدر جدا شد. و این روند انقدر بی‌سر و صدا و تدریجی بود که وقتی به خودم آمدم، دیدم دیگر عکس دو نفره پدر و مادر به دیوار نیست.
این تابلوی سیاه قلم را مادر خیلی دوست دارد. تصویر مردی هخامنشی ست کنار یک زن؛ که احتمالاً پادشاه و ملکه‌اند. زن سر به زیر است و گل نیلوفر در دست دارد. گویا از چیزی ناراحت است. پس زمینه‌شان، تخت‌جمشید است و مردی در نقطه‌ای دورتر گوشه عکس ایستاده با لباس هخامنشی، که انگار از چیزی عصبانی ست. بچه که بودم، مادر می‌گفت این تصویر کوروش کبیر است و همسرش. اما توضیحی درباره مرد گوشه عکس نمی‌داد. راستی مادر کوروش را می‌پرستید؛ به عنوان یک اسطوره و شاید حتی بیشتر. مادر شیفته کوروش بود و اتاقش هم پر بود از نمادهای هخامنشی؛ ماکت منشور کوروش، ماکت تخت‌جمشید و پاسارگاد و... شاید اگر می‌توانست، تمام دکور خانه‌مان را مثل تخت‌جمشید می‌چید!
 

 

قسمت دوازدهم
***
دوم شخص مفرد

دیگه الان اشکالی نداره درباره جزئیات پرونده‌م باهات حرف بزنم. مگه نه؟ اتفاقا خوبه همه چیزو برات بگم. تو بری به خدا بگی، پادرمیونی کنی بلکه گره از کارمون باز بشه.
همیشه وقتی سر یه پرونده ای داغون بودم، فقط کافی بود یه سر بیام خونه یا بیام در دانشگاهتون؛ یا ازت بخوام یه قرار بذاریم باهم و ببینمت. دیگه بقیه‌ش با خودت بود. قلق من دستت بود، می‌دونستی چه مرگمه و باید چکار کنی که آروم بشم. قلق من فقط نه، قلق مرتضی و بابا هم دستت بود. دقیقاً می‌دونستی هرکدوم به چی نیاز داریم...
من شخصاً، فقط نیاز داشتم ببینمت و اگه می‌شد سرمو بذارم روی پاهات و نوازشم کنی. عین مامان. من بچه‌ت می‌شدم و تو مامانم می‌شدی. هیچی هم نمی‌پرسیدی که چی شده؟ چون می‌دونستی نباید بپرسی... اصلاً از چشمام می‌فهمیدی. بعد من چشمامو می‌ذاشتم رو هم... شاید گاهی چندکلمه حرف می‌زدم، مختصر و مبهم. تو از همون چند کلمه می‌فهمیدی الان باید حرف بزنی یا نه... گاهی شروع می‌کردی حرف زدن، گاهی‌ام سکوت.
وقتی بلند می‌شدمم با همون حالت مادرونه‌ت می‌گفتی چقدر لاغر شدی... چقدر چشمات گود افتاده... بعدم یه خوراکی می‌دادی بهم.
این پرونده بدجور داره پیچ می‌خوره. طرف جزء مدیرای مهم صنایع دفاعه. خیلی هم پاکه. هیچ نقطه سیاهی تو پرونده‌ش نیس. تمیز تمیز! کوچک‌ترین کاری خلاف دستورالعمل‌های حفاظتی نکرده. توی قسمت تحت مدیریتش نشت اطلاعات داریم. بالاخره با کلی بالا و پایین کردن، تونستیم بفهمیم با سرویس‌های بیگانه مرتبطه. اونم داستانی داشت که چطوری فهمیدیم... خیلی طرف باهوشه! به عقل جن هم نمی‌رسه جاسوس باشه. نمی‌دونیم چطوری مرتبط شده؛ چون تمام راه‌های ارتباطیش رو کنترل کردیم. دوتا خط تلفن به اسمشه، یکی دائمی یکی اعتباری. یکی برای تماس‌های کاریشه یکی هم برای کارای بانکی و روابطش با خانواده‌ش. خط‌ها سفید سفیدن. با هیچ آدم مشکوکی مرتبط نیست. حتی توی پیامرسانا و شبکه‌های اجتماعی اکانت نداره. ایمیل هم نداره. هیچی! هیچی! هیچی!
تنها نقطه مشکوک، خانمشه. ستاره جناب‌پور. یه زن دو رگه ایرانی، آلمانی که خانواده‌ش آلمانن. زنش مربی ورزشه و خیریه هم داره. گاهی هم می‌ره به فامیلاش سر بزنه. چون خانمه تابعیت ایران داره و دو تابعیتی نیست، مشکل قانونی هم براشون پیش نیومده.
داشتیم به بن بست می‌خوردیم؛ تا این که بچه‌های روابط عمومی یه گزارش دریافت کردن درباره چندتا گروه و کانال ترویج عرفان‌های کاذب. وقتی بچه‌ها ردش رو گرفتن، رسیدن به ستاره جناب‌پور. کسی که گزارش داده بود هم کسی نبود جز دخترش! اینجا بود که حساس شدیم و دختره رو وصل کردیم به خانم صابری. خانم صابری هم رفت ته و توی قضیه رو درآورده بود و دیده بود که بعله... اوضاع خیلی خرابه. خانم صابری نشست همه اون کانال‌ها و گروها رو چک کرد و فهمید جناب‌پور با چندتا خط دیگه که به اسم خودش نیست، با ادمین کانالای اون فرقه‌ها مرتبطه و حتی یکی دوجا خودش ادمینه.
می‌بینی؟ از نشت اطلاعات صنایع دفاعی رسیدیم به ترویج فرق ضاله! می‌بینی کار خدا رو؟ الان نمی‌دونم چکار کنم... آخه اینا به هم ربطی ندارن... اصلاً شاید جناب‌پور آدم منحرفی باشه اما ممکنه هیچ ارتباطی با جاسوسی شوهرش نداشته باشه. باید براش یه پرونده جدا تشکیل بشه. اما هرچی‌ام فکر میکنم، می بینم جناب‌پور بدجوری رو اعصابمه! دادم بچه‌ها یه استعلام درباره‌ش بگیرن. باید بدم بچه های برون‌مرزی ببینن اون ور چکارا می‌کرده. حتما هرچی هست به جناب‌پور مربوط می‌شه.

***

 

قسمت سیزدهم

مادر وقتی نیست، ماشینش در اختیار من است. جلوی در دانشگاه منتظر زینبم. دانشگاه اصفهان باصفاست. پر از درخت‌های درهم تنیده و قدیمی که وقتی پدر در اینجا درس خوانده نهال بوده‌اند. و پر از زمین‌های چمن و باغ‌های مطالعه باصفا که در بهار مست تماشایشان می‌شدم. گاه ساعت‌ها روی چمن‌های کنار مسجد دانشگاه درس می‌خواندم، در خیابان‌هایش که مانند یک دالان سبز با درختان احاطه شده بود قدم می‌زدم، و مهمان همیشگی کتابخانه مرکزی‌اش بودم. مخصوصا تابستان‌ها که از گرمای وحشتناک بیرون کتابخانه به کولرهای سالن مطالعه پناه می‌بردم. تا همین چندوقت پیش، من هم دانشجوی رشته مهندسی نرم افزار اینجا بودم. سال اول تمام نشده، به این نتیجه رسیدم آن چیزی که می خواهم را میان انبوه صفر و یک نمی‌توان پیدا کرد. زودتر از همسن و سال‌هایم مدرکم را گرفتم که معطل نشوم و برای فوق لیسانس، مطالعات زنان خواندم. الان هم از طرف چندتا از دانشگاه‌های آلمان و کشورهای دیگر دعوتنامه دارم برای ادامه تحصیل و فرصت مطالعاتی.
بین مطالعات زنان و چند رشته دیگر مردد بودم که مادر پیشنهاد داد این رشته را انتخاب کنم. گفت می‌توانم در موسسه خودش دست به کار شوم و کمکش کنم. مادر یک موسسه خیریه دارد برای زنان آسیب دیده اجتماعی. کلاس‌های انگیزشی، ایجاد شغل و توانمند سازی اجتماعی و شغلی و حرف‌های قشنگ دیگر... حرف‌هایی که از یادآوری شان پوزخند تلخی گوشه لبم می‌نشیند. حالا که چشمانم باز شده، فهمیده‌ام شاید آن زن‌ها در دام افتاده‌اند و خودشان نمی‌دانند.
شاید دلیل پیشنهاد مادر برای همکاری،روابط عمومی خوب و قدرت جذب بالایم باشد؛ یکی از معدود چیزهایی که از مادر به ارث برده‌ام. من همیشه کار فرهنگی را دوست داشته‌ام، نسبت به جامعه احساس مسئولیت دارم و مادر این را خوب می‌داند. برای همین همیشه تلاش کرده من را در اداره موسسه با خودش همراه کند.
من هربار که مادر نبود به موسسه‌اش سر می‌زدم، در بعضی جلسات هیئت مدیره یا گعده‌های دخترانه‌شان حضور داشتم و حتی گاهی به عنوان مشاور، امین بعضی از دخترها و زن‌ها بودم. چیزی که فکر می‌کردم اگر لیلا(اسم فرضی دوست خانم حسینی!!) بفهمد، ناراحت شود اما خوشحال شد.
در این فکرهایم که زینب می‌رسد و سوار می‌شود. می‌گویم:
-
چقدر دیر کردی!
گردنش را برایم کج می‌کند:
-
ببخشید آبجی بزرگه!
می‌خندم و راه می‌افتیم. می‌گوید:
-
جا نداشتنا. به زور جات دادم.
-
خدا خیرت بده.
-
می‌گم اریحا... تو واقعاً می‌تونی بری یه کشور دیگه درس بخونی؟ ینی سختت نیست؟ دور از مامان و بابات؟
تلخندی کنار لبم می‌نشیند:
-
اصلاً من همینطوریشم مامان و بابامو نمی‌بینم. راستش دلم برای عزیز و آقاجون تنگ می‌شه ولی خب فقط شش ماهه. تازه برای من که کشورش غریبه نیست. ناسلامتی یه ژن آلمانی‌ام دارم!
-
باشه بابا کشتیمون. آخه تو کجات به آلمانیا رفته؟ نه چشمت آبیه، نه موهات طلاییه...
شانه بالا می‌اندازم: خب ژن غالبم ایرانیه. بعدم مگه بده؟ قیافه به این خوشگلی... شرقی و آسیایی!
زینب شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید:
-
توی ژنم شانس نیاوردی!
بی‌توجه به حرفش می‌گویم:
-
من یه سر باید برم موسسه مامانم. اجازه می‌فرمایین؟
-
باشه بریم. ولی زود که من دارم از گشنگی می‌میرم!
 

 

قسمت چهاردهم

موسسه درخت زندگی، موسسه‌ای ست که چندسالی‌ست به انبوه مشغله‌های مادر اضافه شده است. مادر روابط عمومی بالایی دارد و همین اخلاق جذاب، در مددکاری به کارش می‌آید. در این موسسه هم اصل کارش کمک به زن‌ها و دختران آسیب دیده اجتماعی ست و اشتغال زایی برای آنها.
وارد موسسه می‌شوم و زینب در ماشین می‌ماند. این ساعت، وقت کلاس کارآفرینی و یکی از دورهمی‌هایشان است. صدای خنده و گفت و گو از یکی از اتاق‌ها به گوش می‌رسد و از اتاق دیگر، صدای بلند خانم نمازی که درباره اهمیت بازاریابی اینترنتی می‌گوید. منشی موسسه جلویم بلند می‌شود:
-
سلام خانم منتظری! امری داشتین؟
-
سلام. نه فعلا کار خاصی نداشتم. فقط مامان گفته بودن بیام یه سری بزنم.
-
به سلامتی کی برمی‌گردن از مسافرت؟
-
فکر می کنم دو سه روز دیگه بیان.
-
به سلامتی...

ماشین را جلوی در خانه شان پارک می‌کنم. زنگ می زنم و دو دل می‌شوم که چمدان را از صندوق عقب بردارم یا نه؟ و آخر هم از ترس دزدی که ممکن است به طور اتفاقی ماشین من را انتخاب کند، چمدان را برمی‌دارم. در را باز می‌کند و در حیاط به استقبالم می‌آید. خانه‌شان قدیمی ست، مثل خانه عزیز. چمدان را در همان حیاط می‌گذارم. مادرش از پنجره گردن می‌کشد و سلام می کند.
زینب هم مثل من یک عزیز دارد که جانش به جان زینب وابسته است. همیشه دلم می‌خواست عزیزِ من هم مثل مادربزرگ زینب، با ما زندگی می‌کرد. دوستی خانواده‌های ما قدیمی ست. پدر زینب، برادرخانم عمویوسف بوده و رفیق صمیمی‌اش. مادربزرگ زینب مثل همیشه مرا می‌بوسد و دست بر سرم می‌کشد. زینب می‌گوید:
-
بابا و داداشم خونه نیستن، راحت باش.
مریم خانم، مادربزرگ زینب مرا می‌نشاند کنار خودش و حال عزیز را می‌پرسد.
-
الحمدلله، مشهد دعاگوتون هستن.
-
زیارتشون قبول باشه. راستی تصمیم گرفتی دخترم بالاخره؟
مادر زینب چایی می‌آورد. شانه بالا می‌اندازم:
-
تقریباً. اگه کارام درست بشه میرم ان‌شالله.
چهره اش کمی نگران می‌شود. می‌پرسد:
-
اونجا تنهایی سختت نیست؟
-
نه تنها نیستم. خانواده داییم هستن. قرار شده یه مدت برم پیششون تا برام یه آپارتمان بگیرن.
مادر زینب که الان نشسته کنارم می‌گوید:
-
زبانشون رو بلدی دیگه؟
می خندم:
-
آره... البته نه مثل مامانم. ولی درحدی که گلیمم رو از آب بیرون بکشم بلدم.
مریم خانم شانه بالا می اندازد و دست بر سرم می کشد:
-
ان‌شالله خیر توش باشه.
نگاهش مهربان است و با وجود لبخند، غم دارد. غمی که با کمی دقت می شود فهمید از داغ دو فرزند جوانش است؛ پسر شهیدش و دخترش که همراه عمو یوسف من در آن تصادف جان داد. عزیز هم لبخندهایش پر است از غصه فراق یوسفش.
دلم از گرسنگی ضعف می‌رود. ناهار فقط سیب زمینی خوردم. مادر که نبود، پدر هم ناهارش را در محل کارش می‌خورد، و لازم نبود برای یک نفر – که خودم باشم – غذا درست کنم. غذا هم از قبل نداشتیم. فکر کنم مادر زینب از چشم هایم می‌خواند که گرسنه‌ام. می‌پرسد:
-
ناهار نخوردی عزیزم؟
رودربایستی را کنار می گذارم و می‌گویم:
-
نه!
زینب که لباسش را عوض کرده می گوید:
-
مامان منم دارم می‌میرم از گشنگی!
مادرش جواب می‌دهد:
-
غذا هنوز گرمه. برای خودت و اریحا بیار.
تا شب که زینب وسایلش را جمع کند، با مادربزرگش درباره آلمان حرف می‌زنیم و درباره عمو یوسف من و شباهتم به او. مریم خانم می‌گوید دیشب خواب دخترش را دیده. پیداست حسابی دلش لک زده برای در آغوش گرفتن و بوییدن دخترش.
 

 

قسمت پانزدهم

شاید بخاطر خواب دیشبش هوایی شده که از طیبه‌اش می‌گوید. طیبه‌ای که من هیچ وقت ندیدمش اما دوست داشتنی بوده برای همه. می‌گویند وقتی من به دنیا آمده بودم هم خیلی ذوق داشته و برایم لباس و عروسک می‌خریده.
-
هروقت از یه چیزی ناراحت بودم، به طیبه می‌گفتم. انگار اون مادر من بود. می‌نشست گوش می‌داد، انقدر که حرفام تموم شه و تخلیه بشم. بعدش شروع می‌کرد نصیحت کردن. وقتی از کنارش بلند می‌شدم، حس می‌کردم هیچ غم و غصه‌ای ندارم.
ناگاه بلند می‌شود و به زینب می‌گوید:
-
مادر اون دفترها رو کجا گذاشتی؟
-
روی طاقچه اتاقمه عزیز. چطور؟
-
می‌خوام به اریحا نشونش بدم.
زینب قبل از اینکه مادربزرگش قدمی به سمت پله ها بردارد از جا می‌پرد:
-
شما بلند نشین. خودم می‌رم می‌آرمش.
-
خدا خیرت بده.
و رو به من می‌کند:
-
طیبه عادت داشت روزانه یا هر چندروز یه بار بنویسه. بیشتر وقتا سرش توی کتاب و دفتر خم بود. یا می‌خوند، یا می‌نوشت. چندتا سررسید و دفتریادداشت پر کرده... وقتی انقلاب شد، من سواد نداشتم. یه مدت بعد که نهضت راه افتاد هم بدم نمی‌اومد برم یاد بگیرم اما همت نمی‌کردم. تا اینکه محمدحسین و طیبه انقدر اصرار کردن که رفتم. طیبه اون موقع خودش کلاس اول بود. می‌گفت مامان بیا باهم سواد یاد بگیریم. محمدحسینم می‌گفت مامان به دردتون می‌خوره یه روز... ببینین کی گفتم. وقتی اولین بار چشمم به وصیتنامه محمدحسین خورد فهمیدم منظورش چی بوده... بچه‌هام می‌خواستن من بتونم وصیتنامه و یادداشت هاشونو بخونم و آروم بشم. وقتی یادداشتای طیبه رو می‌خونم حس می‌کنم جلوم نشسته و نصیحتم می‌کنه.
به طرز عجیبی دوست دارم بازهم درباره زن عمو طیبه بدانم. عکسش روی طاقچه است. روی چمن‌ها نشسته، سرش پایین است و می‌خندد. عمو یوسف هم کنارش نشسته و دستش را دور شانه‌های طیبه گذاشته.
زینب با چند دفترچه و سررسید می‌رسد. یاد سررسیدهای خودم می‌افتم که یکی‌یکی پر می‌شوند. من هم زیاد می‌نویسم... انقدر که یکی از معضلات همیشگی‌ام، جور کردن دفتر و سررسید جدید و خرید خودکار جدید است!
مریم خانم دفترها را از زینب می‌گیرد و تاریخ‌هایشان را نگاه می‌کند؛ بعد یکی را انتخاب می‌کند و به من می‌دهد:
-
بیا مادر. یکی‌ش پیشت باشه. هر وقت دوست داشتی بخونش. اگه خواستی، می‌تونی با خودت ببریش خارج. فقط خیلی مواظبش باش، باشه؟
طول و عرض دفتر خیلی بزرگ نیست؛ فکر کنم مریم‌خانم حساب کرده اگر یکی از سررسیدهای جلد چرمی را بدهد بارم سنگین می‌شود. راستش من هم خوشحالم که بزرگ‌ها را نداد. چون دوست دارم طوری باشد که بتوانم همه جا همراهم ببرمش. فکر کنم جلدش مقوایی‌ست اما زن‌عمو آن را با روزنامه و نوارچسب پهن جلد کرده.
زینب می‌گوید:
-
خیلی برای عزیز عزیزی که دارن اینو می‌دن بهت ببری بلاد کفر!
مریم خانم چشم غره می رود به زینب. زینب ادامه می دهد:
-
ولی خداییش عمه خیلی قلمش خوب بوده ها... من خیلی نوشته‌هاشو دوست دارم.
 

 

قسمت شانزدهم
با چادر نشسته‌ام روی پله‌های حیاطشان و درحالی که دفترچه طیبه را ورق می‌زنم منتظرم با سلام و صلوات زینب را راهی کنند. رهایش نمی‌کنند، مادرش از یک سو و مریم خانم از سوی دیگر خوراکی و تجهیزات استراتژیک در چمدانش جا می‌دهند و مریم خانم سفارش می‌کند که این‌ها نصفش برای اریحاست و زینب نباید تنها بخورد. بالاخره مریم خانم برای جا دادن یک بسته آجیل و بیسکوییت در چمدان زینب به بن بست می خورد و می آید به حیاط:
-
چمدونتو باز کن مادر.
خنده‌ام می‌گیرد:
-
دستتون درد نکنه. آخه ما که نمی‌تونیم این همه رو بخوریم. روزه‌ایم!
-
اینا برای بعد افطارتونه. باید بخورین که جون داشته باشین روزه بگیرین.
تسلیم می‌شوم و چمدان را باز می‌کنم. می‌پرسد: سحری چی بردی؟
من و من کنان و زیرچشمی به ظرف غذای زینب که در گوشه چمدانش جا خوش کرده نگاه می‌کنم. چیزی نبود که ببرم. می‌گویم:
-
تو راه ساندویچ می‌خرم.
مریم خانم لبش را می‌گزد:
-
نمی‌شه که. ساندویچ که نشد غذا. بذار الان برات غذا می‌ذارم.
شرمنده می گویم:
-
آخه زشته اینجوری! دستتون درد نکنه، نمی‌خواد!
از خدایم است غذای خانگی بخورم بجای ساندویچ. اما تعارف است دیگر! مریم خانم بی توجه به تعارف های رگباری من، می‌رود برایم غذا بکشد.
لب‌هایم را روی هم فشار میدهم. خیلی زشت شد...
پدر زینب می‌رسد خانه و به احترامش بلند می‌شوم. من را که می‌بیند، لبخند مهربان و پدرانه‌ای بر چهره‌اش می‌نشیند و به گرمی سلام می‌کند. حال پدر را می‌پرسد و آقاجون را. اهالی این خانه دقیقا برعکس خانه خودمان بودند. کاش پدر من هم مثل پدر زینب وقتی از سرکار می‌رسید پیشانی‌ام را می‌بوسید. رابطه پدر و دختری ربطی به سن ندارد. بزرگ شده‌ام، اما هنوز دخترش هستم. به محبتش نیاز دارم. گاه حتی دلم می‌خواهد مثل زینب بیماری قلبی داشتم، شاید به این بهانه پدر مثل پدر زینب داروهایم را پیگیری می‌کرد. من بی‌نهایت به پشتیبانی پدرانه‌اش نیازمندم...
چشم از اتاقشان می‌گیرم و روی پله‌ها می‌نشینم. اشک‌هایی که از چشمم بیرون دویده را پاک می‌کنم که کسی نبیندشان.
بالاخره رضایت می‌دهند زینب بیرون بیاید. پدرش جلوتر می‌آید و از من می‌پرسد:
-
چجوری می‌خواین برین دخترم؟
می گویم:
-
ماشین دارم. با ماشین می‌ریم.
-
خوب نیست دوتا دختر تنهایی شب برین. بذار من می‌رسونمتون. ماشینت رو هم می‌ذارم تو حیاط.
لبم را می‌گزم. کاش نمی‌آمدم، فقط دارند شرمنده‌ام می‌کنند با محبتشان. می‌گویم:
-
آخه جاتون تنگ می‌شه!
می‌خندد:
-
نه بابا چرا تنگ بشه؟ حیاط بزرگه دیگه.
با اکراه می‌پذیرم. راستی پدر نگران نشده که من این وقت شب کجا رفته‌ام؟ یادش هست قرار است بروم اعتکاف؟

 

 

قسمت هفدهم

چمدان‌ها را می‌گذارد صندوق عقب و سوار می‌شویم. زینب می‌گوید:
-
راستی بابا... چندروز دیگه سالگرد عمو محمدحسینه.
پدرش سرش را تکان میدهد:
-
آره... راست میگی... سالگرد عملیات بیت‌المقدسه.
و بعد از چندثانیه می‌گوید:
-
ببین... سی و سه سال گذشت! یادش بخیر... همین موقع‌ها بود با محمدحسین و یوسف... اونا رفتن و من... .
از ته دل آه می کشد. زینب می‌گوید:
-
یعنی می‌شه عمو پیدا بشه؟ عزیز هم از بلاتکلیفی دربیاد.
پدرش انگار صدای زینب را نشنیده. با خودش حرف می‌زند:
-
یوسف مثه ما شر نبود. شب عملیاتم می‌نشست یه گوشه، سرش تو جزوه و کتاباش بود. محمدحسین اما از دیوار راست بالا می‌رفت، سربه سر بقیه می‌ذاشت... محمدحسین بهش میگفت داداش ما درسمون خوب نیس، بذار ما بجنگیم شهید بشیم. تو بمون درس بخون آینده بهت نیازه.
پلاکی که به آینه جلو آویزان شده است هم فکر کنم مال خود آقای شهریاری باشد. ناخودآگاه می‌پرسم:
-
چرا مقصر اون تصادف پیدا نشد؟
خودم هم نمی‌دانم چرا این سوال را پرسیدم. اصلاً ربطی به عملیات بیت‌المقدس نداشت. ربطی به شهید محمدحسین شهریاری هم نداشت! شاید چون حرف از عمو یوسف من بود و این سوال خیلی وقت است گوشه ذهنم گاهی چشمک می‌زند. اما هربار می‌خواهم درباره‌اش از پدر بپرسم، می‌گوید مُرده را نباید از گور بیرون کشید. و انقدر در زندگی خودم دغدغه هست که دلیل کشته شدن عمو و زن عمو – که خیلی‌ها اسمش را شهادت گذاشته‌اند – به چشم نیاید.
آقای شهریاری گویا از سوالم شوکه شده است. از آینه نگاهی کوتاه به من می‌کند و آه می‌کشد. انگار می‌خواهد کلمات را در ذهنش حلاجی کند.
-
همه کسایی که تو اتوبوس بودن شهید شده بودن. شاهدی نبود. راننده هم در رفته بود. احتمال دادیم راننده هم با تروریست‌ها بوده باشه، اما توی دادگاه گفت ترسیده بوده و تبرئه شد. حرفی نزد. همه فهمیده بودن ماشین دستکاری شده اما نشد بفهمن کی این کارو کرده؟ حدسایی هم زدن ولی برای هیچ‌کدوم دلیل قطعی نبود.
-
یعنی معتقدین ترور شدن؟
لبش را می‌گزد. انگار دوست ندارد در این باره حرف بزند اما باید بزند. حالا که سوالش در ذهنم پررنگ شده و راه به اندازه کافی کش آمده و نمی‌تواند فرار کند، باید جواب بدهد. این سوال‌ها را از هرکسی بپرسم درست جواب نمی‌دهد؛ جز او. می‌گوید:
-
اعتقاد نداریم، مطمئنیم.
-
چه فرقی داره؟
-
اعتقاد می‌تونه درست یا غلط باشه. چیزیه که آدما خودشونو ملزم کردن قبولش داشته باشن. اما اطمینان بیشتر از اعتقاده. حقیقتیه که به آدم اثبات میشه. حتی اگه انکارش کنه، بازم می‌دونه که هست. من مطمئنم یوسف رو ترور کردن.
-
و دلیلتون؟
-
یوسف کم کسی نبود. به امثال اون خیلی نیاز داشتیم توی صنایع دفاع... اگه الان بود...
آه می‌کشد و ادامه می‌دهد:
-
یوسف شما رو خیلی دوست داشت.
و دیگر حرفی نمی‌زند. الان جواب نگرفته‌ام که هیچ، علامت سوالم بزرگ‌تر شد. سوال را هل می‌دهم به انبار ته مغزم. باید الان پدر بیاید و نهیب بزند که از جانِ گذشته‌ای که تمام شده است چه می‌خواهی؟ الان وسط این همه دغدغه وقت فکر کردن به این یکی نیست. جو ماشین سنگین شده و دیگر کسی حرف نمی‌زند تا برسیم به مسجد.
 

 

قسمت هجدهم

کاش پدر من هم می‌آمد که دم در مسجد پیشانی‌ام را ببوسد و التماس دعا بگوید.
وارد مسجد می‌شویم. شبستان‌ها پر شده‌اند و ما گوشه‌ای از حیاط بساطمان را پهن می‌کنیم. زینب می‌ایستد به نماز اما من انگار چسبیده‌ام به زمین. فکرم انقدر درگیر است که متوجه نمی‌شوم کی نماز طولانی شب سیزدهم رجب تمام شد و زینب نشست مقابلم و ظرف ساندویچ‌های کوکوسیب زمینی شام را از کیفش بیرون کشید و به من تعارف کرد. با صدایش از جا می‌پرم:
-
اریحا...! کجایی؟
-
چی؟ تو نمازت تموم شد؟
-
وا خب آره! بیا شام بخوریم بخوابیم. سحر باید بیدار شیم.
ساندویچ کوکو سیب‌زمینی مرا یاد ارمیا می‌اندازد و به یاد حرف ظهرش، لبخندی گوشه لبم می‌نشیند که از چشم زینب دور نمی‌ماند:
-
به چی می خندی؟
-
چی؟ به ارمیا... امروز باهم حرف زدیم.
-
خب کجاش خنده‌دار بود؟
ماجرای عشق دیرینه ارمیا به سیب‌زمینی را که تعریف می‌کنم هردو می‌خندیم.
شام را خورده‌ایم و آماده شده‌ایم برای خواب. در مسجد را هنوز نبسته‌اند و خادمان به درد چه کنم گرفتار شده اند برای جا دادن کسانی که جدید می‌رسند. دختری با کوله‌پشتی‌اش حیران و آواره ایستاده وسط جمعیت. زینب می‌گوید:
-
یکم جمع و جور کن اون بنده خدا بیاد همین جا.
به زحمت کمی جا برایش باز می‌کنیم و می‌گوییم بیاید کنارمان بنشیند. چهره گرفته دختر باز می‌شود و می‌نشیند. از همانجا باب آشنایی باز می‌شود و می‌فهمیم که اسمش مرضیه است و سه سال از ما بزرگتر؛ و روانشناسی می‌خواند. وقتی می‌گویم اسمم اریحاست، ل**ب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و می‌گوید:
-
چقدر این کلمه برام آشناس! اسمت به چه زبونیه؟
اسم من برای خیلی‌ها خاص و سوال برانگیز است و عادت کرده‌ام به دادن جواب این سوال. می‌گویم:
-
عبریه.
با ذوقی بچگانه از جا می پرد:
-
یادم اومد... اریحا اسم یکی از شهرای فلسطینه!
-
آره درسته...
-
خب حالا چرا اریحا؟
-
دقیق نمی‌دونم... مامانم این اسم رو دوست داشت. آخه اریحا اسم یه نوع گل هم هست.
-
چه جالب... ندیده بودم کسی این اسم روش باشه... اسم قشنگ و لطیفیه.
زینب که حالا دراز کشیده، مشغول مطالعه یک مجله نظامی ست. به اخلاق و قیافه‌اش نمی‌خورد اما مطالعه درباره این مسائل را دوست دارد و یک چیزهایی هم سرش می‌شود. شاید بخاطر شغل پدرش باشد. من هم البته مجلات نظامی دنیا را مرور می‌کنم اما من برعکس زینب که بیشتر اهل مطالعه درباره سلاح های سنگین و نیمه‌سنگین است، سلاح‌های سبک و انفرادی را دوست دارم. به زینب می‌گویم:
-
انقدر توی اون موشکا نگرد... به دردت که نمی‌خوره!
زینب مجله را ورق می‌زند و می‌گوید:
-
نه که شما دائم با سلاح کمری سر و کار داری و خیلی به دردت می‌خوره؟!
و تصویری را نشانم می‌دهد:
-
راستی یه چیزی‌ام برای تو داشتم. ببین اینو... یه مقاله‌س درباره سلاحای کمری تولید ایران. گفتم شاید خوشت بیاد.
مجله را از دستش می‌گیرم. بالای صفحه تصویر یک زیگ‌زائور(سلاح کمری تولید آلمان غربی که تا سال‌ها به عنوان یکی از اصلی‌ترین سلاح‌های کمری بلوک غرب شناخته می‌شد.) خودنمایی می‌کند. ناخودآگاه می‌گویم:
-
ای جان! زینب اینو می‌شناسی؟ این ساخت آلمانه... خیلی باحاله...
شانه بالا می‌اندازد:
-
چون تولید فک و فامیلتونه خوشت می‌آد؟!
منظورش آلمانی بودن اسلحه است.
-
نه چه ربطی داره آخه؟ تازه مشابه داخلیشم هست. زُعّاف... یعنی بسیار کشنده!
-
دیگه به درد نمی‌خوره!
 

 

قسمت نوزدهم

متعجب سرم را بالا می‌آورم. مرضیه برای گفتن این جمله سرش را هم بلند نکرد. چشمش به صفحه گوشی‌اش است. می‌گویم:
-
چرا؟
مجله را از دستم می‌گیرد، دستم را هم همراه مجله در دستش دارد. انگشتانم را نوازش می‌کند و می‌گوید:
-
اولاً سنگینه و بزرگ. توی این انگشتای ظریف جا نمی‌شه! دوماً وقتی زعاف در اختیار داری باید اینو یادت باشه که به احتمال زیاد بعد از اولین شلیک باید فرار کنی چون اگه خوش‌شانس باشی فقط یه بار بهت حال می‌ده. بار دوم یا گیر میکنه یا آلات متحرک با گلوله به سمت هدف میره یا مگسک میپره یا کلا دستتو می‌ذاره تو پوست گردو! خلاصه که دیگه الان نیروهای مسلح سلاحای کمری بهتری ساختن که با نمونه های خارجی برابری می‌کنه، مثه رعد.
من و زینب مات مانده ایم از اطلاعاتش. انقدر که یادم رفته دستم را از دستش دربیاورم. زینب نیم خیز می‌شود و می‌پرسد:
-
اینا‌رو تو از کجا میدونی؟ نکنه پلیسی؟
مرضیه می‌خندد و دست من را روی زانویم می‌گذارد:
-
نه! ولی خب بابام نظامی‌اند. برای همین یه چیزایی سرم میشه! شمام خوشتون می‌آد از علوم نظامی؟
زینب می‌خواهد چیزی بگوید که لبش را می‌گزد. حدس می‌زنم می‌خواسته بگوید پدر من هم نظامی ست اما نگفته. نباید هم بگوییم. نظامی معمولی که نیستند... شغلشان حساس است. می‌گویم:
-
آره... ما هم بدمون نمی‌آد.
مرضیه تصویر رعد را نشانمان می دهد:
-
ببین... این خیلی سبک‌تر از زعّافه. چون پلیمریه. البته یکمم تشخیصش از اسلحه اسباب‌بازی سخته. تازه ظرفیت خشابشم بیشتره!
تصویر رعد را با چشم هایم می‌بلعم و می‌گویم:
-
عجب جیگریه! مثه کلاگه. چندتا می‌خوره؟
مرضیه از ذوقم می‌خندد:
-
پونزده تا تیر.
-
ای جان!
زینب صاف می‌نشیند و می‌گوید:
-
دمت گرم بابا! تو فکر کنم از نزدیکم دیدیش نه؟
مرضیه با شوق سر تکان می دهد. آه می‌کشم:
-
یعنی میشه یه روز ماهم به دیدارشون نائل بشیم؟
زینب ناامیدانه می گوید:
-
شاید تو بتونی ولی من خیلی بعیده یه روز بتونم یه سامانه ضدموشکی یا یه موشک بالستیک رو از نزدیک زیارت کنم!
می پرسم:
-
تیر اندازی‌ام کردی؟
چشم هایش برق می‌زنند. می گوید:
-
با اینا که نه. ولی الان چندساله تیراندازی رو به عنوان یه ورزش دنبال می‌کنم.
دیگر تا سحر نمی‌گذاریم بخوابد و بحثمان درباره صنایع نظامی داغ می‌شود. بعد از بین الطلوعین، بیهوش می‌شویم از خستگی.

 

 

قسمت بیستم

من و زینب بعد از نماز ظهر و جشن سیزدهم رجب بی‌حال رها می‌شویم؛ اما مرضیه بیدار است و کتاب می‌خواند. چشم‌هایمان در این هوای تقریباً گرم سنگین می‌شود و وقتی بیدار می‌شوم که نیم‌ساعت به مغرب مانده است. مرضیه هنوز بیدار است و قرآن می‌خواند. وقتی می‌بیند چشمانم را باز کرده‌ام، یک شکلات روی کتاب کنار دستم می‌گذارد و می‌گوید:
-
بیدار شدی خانوم خوشگله؟
لبخند می‌زنم. با چشمانش به شکلات اشاره می‌کند و می‌گوید:
-
نذر ولادت امیرالمومنینه. با این افطار کن یه چیزی‌ام به ما برسه!
یاد حضرت امیر علیه‌السلام لبخند بر لبم می‌نشاند. دلم می‌خواهد زنگ بزنم به پدر و روزش را تبریک بگویم؛ اما تلفنش خاموش است. زینب دارد پشت گوشی برای پدرش شیرین زبانی می‌کند و حتماً قربان صدقه می‌شنود. دوباره بغض در گلویم می‌نشیند. مگر کار پدر من سنگین‌تر از کار پدر زینب است که پدر وقتی برای من ندارد؟ کاش می‌فهمید من هرچقدر هم بزرگ باشم، دخترم...
لبم را می‌گزم و از میان مفاتیح، زیارت امین‌الله را پیدا می‌کنم. می‌خواهم روز پدر را به پدر این امت تبریک بگویم. به حضرت امیر... اصلاً پدر اصلی همه ما اوست... باید درباره دل‌مشغولی‌هایم هم با او صحبت کنم تا آرامم کند. بابا جان... می‌شود خودتان دستم را بگیرید و برسانیدم به آنجایی که خدا می‌خواهد؟ من باید دستم در دست یک امام باشد... وگرنه گم می‌شوم، زمین می‌خورم. بالاخره من هم شیعه که نه، اما محب شما هستم. همه من را به نام پیرو امیرالمومنین می‌شناسند. اگر ببینند سردرگم شده‌ام، می گویند مگر این امام ندارد؟ زشت نیست؟
وضو گرفته‌ام و آمده‌ام که برای نماز مغرب آماده شوم. زینب سه لیوان آبجوش و نبات آماده کرده. مرضیه اما سرگرم مفاتیح است. اذان را که می‌دهند و زینب لیوان آبجوش و نبات را به مرضیه تعارف می‌کند، سرش را بالا می‌آورد و صورتش را می‌بینیم. چادر نماز فیروزه‌ای‌اش قاب زیبایی ساخته برای صورت قشنگش. چشم‌هایش می‌درخشند و قطرات اشک آرام از چشمانش سر می‌خورند. من و زینب محو مرضیه شده‌ایم. زینب را نمی‌دانم اما من به حس لطیفش غبطه می‌خورم. مرضیه می‌گوید:
-
می‌شه دم افطار دعا کنین من حاجت روا بشم؟
یکی نیست به مرضیه بگوید ما اصلاً دلمان می‌آید برایت دعا نکنیم با این اشک‌ها که تو می‌ریزی؟ چَشمی می‌گوییم و قبل از سر کشیدن لیوان آبجوش، دعا می‌کنیم برای حاجت روا شدنش.
افطار را از همه‌مان کم‌تر خورد و باز هم کتابی درآورد و شروع کرد به خواندن. زینب هم دارد نماز شب چهاردهم رجب را می‌خواند و من رفته‌ام سراغ دفترم...

 

 

قسمت بیست و یکم
***
دوم شخص مفرد

خیلی خسته‌م. فکر کنم دو شبه نخوابیدم. نمی‌دونم چرا بجای محسن بلند شدم برای تعقیبش اومدم اینجا. شاید چون خیلی این آدم برام جالبه. می‌دونی جبهه بوده؟ با دوتا از داداش‌هاش. داداش بزرگترش چندسال بعد جنگ توی یه تصادف مشکوک کشته می‌شه. اون یکی داداشش باورت میشه رفیق بابا بوده؟ الان جانبازه و نظامی. می‌شناسمش. خونوادگی عجیبن! یعنی میشه یکی‌شون شهید باشه، یکی‌شون جانباز، اون یکی جاسوس؟ خیلی دلم می‌خواد بدونم انگیزه‌ش چیه... چون آدم فوق‌العاده خشکیه. نمی‌شه ازش حرف کشید. اصلاً اهل حاشیه و اینا نیست.
فکر کنم یه چیزی توی گذشته این آدم هست که همه چیز به اون برمی‌گرده. اصلاً چرا داداشش کشته شده؟ باید برم ببینم اون یکی داداشش کی بوده؟
دیشب ساعت یازده اومد خونه. الانم فکر کنم پنج و نیم صبح باشه که داره در پارکینگشونو باز می‌کنه بیاد بیرون. خونه‌شون بزرگ و حیاط داره... یه تابم گوشه حیاطه. حتما مال بچگی دخترشونه.
واقعاً دارم از خستگی بیهوش می‌شم. خیلی خوابم می‌آد... کاش مثل قبل می‌اومدی کمک می‌کردی بیدار بمونم. یادته؟ وقتایی که شب امتحان بازیگوشی می‌کردم و درس نمی‌خوندم، بعدش به چه کنم می‌افتادم. تو هم برای این که من درس بخونم پا به پام بیدار می‌موندی و وقتی می‌خواست خوابم ببره صدام می‌زدی. انقدر شرمنده این کارت می‌شدم که با خودم می‌گفتم نامردم اگه بیست نگیرم، و می‌گرفتم. وقتی نمره بیستم رو می دیدی انگار دنیا رو بهت داده بودن. ازم کوچیک‌تر بودی ولی کارات بزرگ بود. نسبت به همه‌مون احساس مسئولیت داشتی. سفارش مامان بود، نه؟
تو برای ما مادری کردی، اما کی برای تو مادری کرد؟ دوازده سالت بود که مامان رفت. اون موقع یه دختر بی‌نهایت به مادرش نیاز داره. باید همه نازشو بکشن، عاطفه خرجش کنن. اما تو ناز ما رو می‌کشیدی و عاطفه خرجمون می‌کردی. انگار چشمه محبتت وصل بود به دریا. تموم نمی‌شد. نمی‌دونم از کجا آورده بودی اون همه محبت رو؟
مثل همیشه رفت سر کار. بجز مهمونیای ماهانه فامیلی هیچ جای خاصی نمی‌ره. از تعقیب این آدم هیچی به ما نمی‌رسه. باید به خانم صابری بگیم روی دختر و خانمش تمرکز کنه. همین چند دقیقه پیش خانم صابری پیام داد که دخترش می‌خواد بره اعتکاف. شاید خوب باشه به خانم صابری بگم بره همون مسجدی که دختره می‌ره. ببینه دختره انقدر قابل اعتماد هست که بشه ازش بخوایم درباره موسسه مامانش بیشتر باهامون حرف بزنه یا نه؟
***

 

قسمت بیست و دوم
بر خلاف میل باطنی رفته سراغ گوشی‌ام. نت را که روشن می‌کنم، ارمیا پیام می‌دهد:
-
سلام آبجی جان!
گفته بودم ارمیا تمام پیچ و خم‌های روحم را بلد است اما نمی‌دانم چطوری است که وقتی دلم برایش تنگ می شود، از آن طرف دنیا این را می‌فهمد و پیام می‌دهد. می‌نویسم:
-
سلام مرد کوچک! روزت مبارک! با تاخیر البته.
ویس می‌فرستد. هندزفری‌ام را یادم رفته بیاورم. ناچار صدایش را در کم‌ترین حد می‌گذارم و گوش می‌دهم:
-
دست شما درد نکنه! ازت سه سال بزرگترم می‌گی مرد کوچک؟ می‌شه بگی تعریفت از بزرگ و کوچیک چیه؟
جلوی خنده‌ام را می‌گیرم و نگاهی به مرضیه می‌کنم که حواسش به من نیست و غرق در نوشته‌های کتاب شده. بعد از چند لحظه بلند می‌شود و می‌رود که وضو بگیرد برای نماز مغرب. می‌نویسم:
-
بزرگی و کوچیکی یه امر کاملا نسبیه!
-
دست شما درد نکنه! خیر سرم دلم گرفته بود، اومده بودم باهات حرف بزنم یکم حوصله‌م باز شه.
-
چرا دلت گرفته؟
-
چی بگم... گرفته دیگه! خیلی کارم سنگینه. الان مسجدی؟
-
آره. جات خالی!
-
برای منم دعا کن. الانم بجای چت و حرفای صدمن یه غاز با یه آدم بیشعوری مثه من، برو با خدا مذاکره کن بگو یه گشایشی بندازه تو کار من. برو...
-
تو آدم نمی‌شی ارمیا. فعلا...
هنوز کامل کلمه خداحافظ را تایپ نکرده‌ام که زینب می‌‌گوید:
-
با کی حرف می‌زنی که نیشت باز شده؟
سرم را بلند می‌کنم و لبخندم را می‌خورم:
-
ارمیا بود.
زینب چشمک می‌زند و می‌گوید:
-
ای شیطون! مطمئنی؟
مرضیه با دست و صورت خیس سر می‌رسد و با چهره‌ای در هم رفته می‌گوید:
-
بچه‌ها چه زود تموم شد... فردا باید بریم... کاش انقد زود نمی‌گذشت!
من و زینب با دیدن این حال مرضیه نیشمان را می‌بندیم و تازه یادمان می‌آید کجاییم. راست می‌گوید... چقدر زود تمام شد! اقامت در خانه خدا انقدر مستمان کرده بود که یادمان رفته بود زود تمام می‌شود. مرضیه اما ذره‌ذره‌اش را استفاده کرد. خیلی کم می‌خوابید، کم حرف می‌زد... حواسش هست کجاست. حالا هم از هردوی ما بیشتر احساس خسران می‌کند. تمام این سه روز بیشتر از خودم حواسم به مرضیه بود. غبطه می‌خورم به حالش. مخصوصاً وقتی زینب، دیشب آرام در گوشم گفت که: اریحا... مرضیه چقدر اخلاقش شبیه شهداست!

 

قسمت بیست و سوم
و همان وقت چشمم خورد به مرضیه که داشت نماز می‌خواند و چادر فیروزه‌ای‌اش را انداخته بود روی صورتش. راست می‌گفت زینب. کارهای مرضیه من را هم یاد شهدا می‌اندازد. مخصوصاً وقتی دیشب دید در خودم فرو رفته‌ام و با لبخند نشست کنارم و گفت: «نبینم تو خودت باشی!»، و انقدر صمیمی برخورد کرد که توانستم سفره دلم را برایش باز کنم، حس کردم چقدر شبیه شهداست. خیلی وقت نبود با هم آشنا شده بودیم، اما زود در دلم جا باز کرد. دوست داشتم درباره مشکل مادر هم با او حرف بزنم اما نزدم؛ چون لیلا گفته بود به هیچ کس، حتی نزدیک ترین اعضای خانواده‌ام هم نگویم. خیلی چیزها را به مرضیه گفتم؛ جز مشکل مادر و شغل حساس پدر. مرضیه هم همه را گوش کرد، همدلی کرد و به خواست خودم راهکار داد. حتی اجازه داد سرم را روی شانه‌اش بگذارم و گریه کنم.
مرضیه برای هردومان آب و نبات درست می‌کند و چادر نمازش را می‌کشد روی سرش. از حرفش بغض می‌کنم. کاش بیشتر قدر می‌دانستیم حضورمان را در خانه خدا. فردا همین موقع، با اشک و آه باید برویم. خیلی زودتر از آن که فکرش را می‌کردیم تمام شد و نمی‌دانم تا سال آینده زنده‌ام که بتوانم دوباره مهمان خدا شوم یا نه؟
اذان را که می گویند، مرضیه مثل شب قبل با چهره تر التماس دعا می‌گوید. و من با چشمان پر از اشک و از ته دل برای حاجت روا شدنش دعا می‌کنم.
چشمانم را می‌بندم و به طور اتفاقی یکی از صفحات دفتر طیبه را باز می‌کنم. این چندروز هربار این کار را کرده‌ام و چند خطی خوانده‌ام. تاریخ بالای صفحه، نهم اردیبهشت سال شصت و پنج را نشان می‌دهد؛ زمانی که طیبه احتمالاً پانزده یا شانزده ساله بوده:
«
امروز رفته بودم گلزار شهدا. کمی دلم گرفته بود. دلم می‌خواست با کسی درد و دل کنم، و چه کسی بهتر از شهدایی که عند ربهم یرزقونند؟ بهترین جا برایم مزار زهره بنیانیان بود. شنیده‌ام زینب کمایی، همان دختری که چندسال پیش در شاهین‌شهر شهید شد، بیشتر از همه کنار مزار زهره بنیانیان می‌نشسته و قرآن می‌خوانده. شاید باب شهادت همین جا برایش باز شده باشد... زهره حرفم را بهتر می‌فهمد. می‌فهمد این که یک دختر دلش شهادت بخواهد یعنی چه؟ بزرگترین غم من همین است. اینکه الان راه شهادت باز است، هرروز شهید می آورند اما من مجبورم نگاه کنم. من از مرگ در بستر می‌ترسم. دوست دارم مردنم زیبا باشد... دوست دارم برای خدا بمیرم. دوست دارم مثل زینب کمایی، مثل زهره بنیانیان، به دست شقی‌ترین دشمنان خدا – منافقین کوردل – کشته شوم...»
قبل از اینکه اشک‌هایم روی صفحات دفتر بچکند، پاکشان می‌کنم. یاد چندروز پیش می‌افتم، نهم اردیبهشت، من و مزار شهید بنیانیان. صدای مرضیه را از پشت سرم می‌شنوم:
-
می‌شه بپرسم این چیه؟
دوست دارم سرم را بگذارم روی شانه‌اش و گریه کنم. می‌گویم:
-
دفتر زن عمومه.
لبخند می‌زند:
-
دست تو چکار می‌کنه؟

 

قسمت بیست و چهارم

زینب که می‌بیند اگر کلمه دیگری حرف بزنم بغضم می‌ترکد، به دادم می‌رسد:
-
عموی اریحا و زن‌عموش که عمه‌ی من باشه، خیلی وقت پیش توی یه تصادف شهید شدن.
-
شهید؟
-
آره. تصادفش مشکوکه. ترورشون کردن.
مرضیه با شنیدن این جمله تکان می‌خورد انگار. به من می‌گوید:
-
می‌شه یه لحظه دفتر رو ببینم؟
همان صفحه دفتر را که داشتم می‌خواندم نشانش می‌دهم. آن را با دقت می‌خواند و مثل من، اشک از چشمانش سُر می‌خورد.

زینب از چمدانش روسری مشکی درمی‌آورد و می‌پوشد. مرضیه هم روسری‌اش را عوض می‌کند. تازه یادم می‌افتد که شب شهادت حضرت زینب علیهاالسلام است و من روسری مشکی نیاورده‌ام. باز جای شکرش باقی‌ست که روسری‌ام سرمه‌ای‌ست و خیلی توی چشم نمی‌زند. حال مرضیه باعث شده همه مان درخود فروبرویم. زینب که کاملا مشخص است که بغض کرده است؛ مثل هرسال که شب شهادت حضرت زینب از این رو به آن رو می‌شد. روز تولد حضرت به دنیا آمده که اسمش را گذاشته‌اند زینب. برای همین است که رابطه‌ای عجیب دارد با حضرت.
مرضیه گوشی‌اش را درمی‌آورد، قفلش را باز می‌کند و دوباره می‌بندد. انگار منتظر یک پیام یا تماس است. چندبار دیگر هم در این چندروز دیده بودم این کار را بکند. زمینه همراهش تصویر سردار سلیمانی‌ست. خیلی نمی‌شناسمش؛ اما می‌دانم فرمانده سپاه قدس است و درواقع می توان گفت مهم‌ترین فرمانده میدانی مقاومت. ناخودآگاه از مرضیه می‌پرسم: از قاسم سلیمانی چی می‌دونی؟
اسم سردار را که می‌شنود، لبخند بغض‌آلودی بر لبش می‌نشیند. انگار خاطره شیرینی را به یاد آورده باشد و دیگر حواسش اینجا نیست:
-
فقط می‌دونم خیلی خوبه. خیلی خوب‌تر از خوب. می‌دونی، حاج قاسم رو آمریکا و اسرائیل بهتر از ما می‌شناسن.
طوری می‌گوید حاج قاسم که انگار سال‌هاست او را از نزدیک می‌شناسد. زینب پیداست که بیشتر از من، سردار را می‌شناسد که می‌پرسد:
-
تا حالا از نزدیک دیدیش؟
لبخند مرضیه عمیق‌تر می‌شود و چشم‌هایش را می‌بندد. انگار طعم شیرینی زیر زبانش رفته و دارد تصویر یک خاطره زیبا را در ذهنش مرور می‌کند:
-
آره... یه بار. رفته بودیم کرمان، بیت‌الزهرا.
زینب بی‌قرار می‌شود. انگار الان است که بزند زیر گریه:
-
خب بعدش...؟
-
بعد نداره. حاج قاسم مثل همیشه خوب بود، می خندید، دم در خوش آمد می‌گفت، پذیرایی می‌کرد. فاطمیه پارسال بود.
این طور که او از حاج قاسمش می گوید، من هم مشتاق می‌شوم که ببینمش. برای کسی که زندگی‌نامه شهدا و تاریخ دفاع مقدس را خوانده باشد، عجیب نیست که یک سردار بلندپایه سپاه با کمال تواضع و صمیمیت با مردم برخورد کند و در دسترس مردم باشد. سردار سلیمانی هم حتما در هوای دفاع مقدس نفس کشیده که در بیت‌الزهرایش مقابل در به مردم خوش‌آمد می‌گوید. می‌پرسم: دوست نداشتی باهاشون حرف بزنی؟ حتی درحد یه سلام و علیک؟
 

 

قسمت بیست و پنجم
مرضیه سر تکان می‌دهد:
-
راستش انقدر هیبتشون آدم رو می‌گیره؛ با این که خیلی مهربونن. من حرفی نزدم اما...
لبش را می‌گزد. زینب از جایش بلند می‌شود و می‌گوید:
-
بچه‌ها بریم جلو بشینیم. روضه داره شروع می‌شه.
این بهانه خوبی‌ست برای مرضیه که ادامه حرفش را نزند. مرضیه بلند می‌شود و می‌گوید:
-
بچه‌ها من پونزدهم رجب به دنیا اومدم، یعنی فردا. دعای ویژه بکنین برام. دعا کنین حاجتم رو بدن.
دستش را می‌گیرم:
-
تا نگی حاجتت چیه دعا نمی‌کنم!
صورتش گل می‌اندازد و سعی می‌کند به چشمانم نگاه نکند. روضه‌خوان شروع کرده است ولی من دست مرضیه را رها نکرده‌ام. باید حاجتش خیلی خاص باشد که اینطور دگرگون شده است. با انگشت اشاره دست چپ، انگشتری که در انگشت سومش کرده را تاب می‌دهد. یک عقیق سبز با نقش «یا قمر بنی‌هاشم» که پیداست برایش گشاد است و فکر کنم مال خودش نیست. این دو روز بارها شده که با این انگشتر بازی کند، نگاهش کند و گاهی حتی درش بیاورد و براندازش کند. سوالم را تکرار می‌کنم. مظلومانه می‌گوید:
-
قول می‌دی دعا کنی؟
قاطعانه می‌گویم:
-
آره!
با بغض، تند و سریع می‌گوید:
-
شهادت!
و دستش را از دستم می‌کشد و می‌رود جلو نزدیک زینب می‌نشیند. اما من در بهت مانده‌ام. اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد، مزار زهره است. یاد یادداشت طیبه افتاده‌ام. اولین باری که در گلستان شهدا دیدمش، خیلی تعجب کردم. از خودم پرسیدم مگر زن‌ها هم می توانند شهید شوند؟ و زهره با حضورش جواب مثبت داد. ما حدود هفت‌هزار شهید زن داریم که بجز تعداد انگشت‌شمارشان آن‌ها را نمی‌شناسیم؛ و حتی کسی همت نکرده خاطراتشان را جمع کند. وقتی برای شناختن اسطوره هایمان انقدر کم کار باشیم، دستمان برای ارائه الگو به دخترهای نوجوانمان خالی می‌ماند... و همین می‌شود که می‌روند سراغ الگوهایی که مهارتی جز آرایش و رقص ندارند!
نمی‌دانم مرضیه کجا دنبال شهادت می‌گردد. خیلی وقت است که جنگ تمام شده و خبری از بمباران نیست. حتی خیلی وقت است که امنیت پایدار برقرار شده و عملیات تروریستی نداشته‌ایم. سوریه هم که نمی‌تواند برود. اصلاً برای همین است که من تا به حال به چنین آرزویی فکر نکرده بودم. الان اگر باب شهادت باز شده باشد هم برای مردها باز شده... مرضیه چرا فکر می‌کند می‌تواند؟ طیبه هم می‌خواست و توانست؛ با این که ظاهراً راهی برای شهادت نبود. حرفی نمی‌زنم و می‌نشینم کنارشان. روضه شروع می‌شود و همزمان صدای هق‌هق گریه مرضیه و زینب. من هنوز خجالت می‌کشم بلند گریه کنم...

 

قسمت بیست و ششم

وقتی برمی‌گردم سر وسایلمان، صدای همراه مرضیه را می‌شنوم که زنگ می‌خورد. نمی‌دانم مرضیه کجاست. صدای زنگ قطع می‌شود و دوباره بعد از چند دقیقه زنگ می‌خورد. پیداست که کار مهمی دارد. مرضیه هنوز جلو نشسته است و زانوهایش را بغل گرفته. گریه نمی‌کند اما چشمانش قرمز است. می‌گویم:
-
گوشیت داره زنگ می‌خوره. چند بار زنگ خورد قطع شد. فکر کنم کارش مهمه.
این را که می‌شنود، مثل فنر از جا می‌پرد. انگار این دو روز منتظر همین تماس بود. وقتی می‌رسد به کیفش، گوشی درحال زنگ خوردن است. سریع تماس را وصل می‌کند و می‌رود کمی آن طرف‌تر. حتماً نمی‌خواهد مکالمه‌اش را بشنوم. باد شدیدی شروع به وزیدن می‌کند و برزنتی که بجای سقف بالای حیاط نصب کرده‌اند را شدیداً تکان می‌دهد. انگار می‌خواهد باران ببارد. هوای بهار را بخاطر همین دگرگونی و ناپایداری‌اش دوست دارم.
ناخودآگاه نگاهم می‌رود به سمت مرضیه که آرام به صحبت‌های کسی که پشت خط است گوش می‌دهد. نگاهش خیره به یک نقطه است و لبش را به دندان گرفته. دعا می‌کنم خبر بدی نشنیده باشد. به دیوار پشت سرش تکیه می‌دهد و آرام‌آرام سر می‌خورد و می‌نشیند. بدون هیچ حرفی تماس را قطع می‌کند و پلک برهم می‌گذارد. نمی‌دانم چه شنیده که به این حال افتاده. دو دِل شده‌ام که بپرسم یا نه. فقط امیدوارم خبر ناگواری نگرفته باشد.
زینب که تازه تجدید وضو کرده، سراغ مرضیه را می‌گیرد. به مرضیه اشاره می‌کنم. زینب می‌پرسد:
-
این چرا حالش اینجوری شد؟
-
نمی‌دونم. یکی بهش زنگ زد نمی‌دونم چی گفت که اینطوری بهم ریخت.
مرضیه خیره شده به انگشتر عقیق در دستش و کمی اخم کرده. انگار بغضی گلویش را گرفته اما نمی‌خواهد گریه کند. زینب می‌گوید:
-
بیا بریم بپرسیم چی شده؟ شاید کمک بخواد.
با نظرش مخالفم:
-
شاید بخواد تنها باشه. شاید اصلاً به ما ربطی نداره و دوست نداره ما بدونیم.
زینب که دارد به سمت مرضیه می‌رود می‌گوید:
-
اگه ربط نداشته باشه نمی‌گه بهمون. زور که نیست.
دنبال زینب راه می‌افتم. حالا که دقت می‌کنم، چند خط ریز روی پیشانی و کنار چشمان مرضیه می‌بینم. هنوز زود است برای این خط‌ها. مرضیه سی سال هم ندارد. شاید هم قبلاً نبوده یا من دقت نکرده‌ام. سفیدی صورتش در روسری مشکی بیشتر به چشم می‌آید. شاید هم به قول جبهه‌ای‌ها دارد نور بالا می‌زند. زینب دستان مرضیه را می‌گیرد:
-
چی شده مرضیه؟ حالت خوبه؟
مرضیه چشمانش را باز می‌کند و سعی می‌کند به زور لبخند بزند:
-
آره خوبم.
خودش هم می‌داند که ما باور نکرده‌ایم خوب بودنش را. می‌پرسم:
-
مطمئنی؟
سرش را به دیوار تکیه می‌دهد و آه می‌کشد. دستم را می‌گذارم روی زانویش:
-
ما می‌تونیم کمکی بکنیم؟ شاید یه کاری از ما بر بیاد.
 

 

قسمت بیست و هفتم
بازهم سعی می‌کند بخندد. این بار به ما شاید که فکر می‌کنیم می‌توانیم کمکش کنیم. می‌گوید:
-
فقط دعا کنین بچه‌ها، باشه؟
و آرامتر زمزمه می‌کند:
-
گرچه فکر کنم دیگه از دعا هم کاری برنیاد...
زینب بی‌تاب‌تر می‌شود:
-
چی شده مرضیه؟
مرضیه می‌زند سر شانه زینب:
-
هیچی نیست عزیزم. برین بخوابین.
زینب شانه بالا می‌اندازد:
-
باشه. تو هم بخواب که فردا بتونی اعمال ام‌داوود رو به جا بیاری.
-
چشم. منم یکم وقت دیگه می‌آم می‌خوابم.
به همین راحتی می فرستدمان پی نخودسیاه. تا سحر خوابم نمی‌برد از ناراحتی مرضیه که همان جا نشسته و به انگشتر عقیقش خیره است. انگار با یک بغض نفس‌گیر دست به گریبان است و نمی‌خواهد گریه کند؛ حتی در خفا. حالا می‌فهمم غصه‌هایی بزرگ‌تر از غصه من هم در دنیا وجود دارد. هرکسی فکر می‌کند مشکل خودش از همه بزرگ‌تر است درحالی که همیشه یک حالت بدتر هم می‌تواند باشد. و حالا من نمی‌دانم مشکل من و خانواده از هم پاشیده و مادرِ عجیب و ناشناسم بغرنج‌تر است، یا درگیری زینب با بیماری قلبی‌اش و یا مشکل مرضیه‌ای که حتی به خودش اجازه گریه کردن هم نمی‌دهد. مرضیه خودش روانشناس است. حتماً باید بلد باشد چطور با این فشار مقابله کند...
نزدیک سحر می‌روم که صدایش بزنم و می‌بینم که پلک هایش روی هم افتاده. آرام در گوشش زمزمه می‌کنم:
-
مرضیه...
سریع چشم باز می کند و لبخند می‌زند. می‌گویم:
-
بیا سحری بخور، چیزی تا اذان نمونده.
-
من خواب بودم؟
-
خب آره! چشمات بسته بود!
-
ولی انگار بیدار بودم. یه نفر اینجا بود که الان نمی‌دونم کجا رفت؟

 

قسمت بیست و هشتم

-کی؟
-
حاج احمد متوسلیان. نشسته بودن جلوی من... داشتن با من حرف می‌زدن.
غبطه می‌خورم به حالش. یاد رویای چندشب پیش در حیاط می‌افتم که هنوز برای کسی تعریفش نکرده‌ام. می‌گویم:
-
چه خواب قشنگی دیدی...
خیلی جدی می‌گوید:
-
خواب نبود... عین واقعیت بود.
-
خوش بحالت. چی می‌گفتن بهت؟
انگار می‌خواهد از زیر سوال در برود که می‌گوید:
-
بیا بریم سحری بخوریم. دیر می‌شه ها.
تا صبح، حس می‌کنم آب شدن و پژمردن مرضیه مهربان را زیر بار غمی که نمی‌دانم چیست. و صبح دیگر به وضوح پیداست که چیزی در مرضیه تغییر کرده است. حرف کم می‌زند و وقتی چیزی می‌گوید، بغض صدایش را خش می‌زند. انگار این بغض همدمش شده است. لطیف‌تر شده اما محکم‌تر انگار. نمی‌دانم دیشب پشت خط به مرضیه چه گفتند؛ اما هرچه بود، شاید کمر مرضیه را خم کرد.

در دعای ام‌داوود رسیده‌ام به ارمیا. میان نام پیامبران، ارمیا هم هست. تا چندسال پیش نمی‌دانستم ارمیا هم نام یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل است. یاد ارمیا افتاده‌ام و یقین دارم الان برایم پیام فرستاده. اما به خودم قول داده‌ام تا آخر امروز سراغ موبایل نروم.
اعمال ام‌داوود که تمام می‌شوند و موقع دعا کردن که می‌رسد، می‌مانم میان انبوه حاجاتم کدام را بخواهم. اصلا گیج شده‌ام. کدام را اول بگویم، کدام را بعد... می‌ترسم یکی از حاجاتم از قلم بیفتد. همه را خلاصه می‌کنم در خواستن آمدن امامم. می‌دانم اگر او بیاید همه چیز خوب می‌شود. می دانم بیشتر از هرچیزی، بیشتر از خانواده، کار، تحصیل و هرچیز خوبی به امام نیاز دارم و اگر او نباشد، نه مدرک، نه پول و نه خانواده نمی‌توانند آرامم کنند. خیالم آسوده می‌شود و همه دعاهایم خلاصه می‌شود در خواستن یک امام مهربان، یک پدر، یک پناه.
در مفاتیح نوشته اشک ریختن – حتی به اندازه بال مگس – بعد از دعای ام‌داوود، نشانه پذیرفتن دعاست. و مرضیه به پهنای صورت اشک می‌ریزد. این یعنی حاجتش را گرفته است و من هنوز سوالم سر جایش مانده. وقتی مرضیه اشک‌هایش را پاک می‌کند و به من و زینب التماس دعا می گوید می‌پرسم:
-
الان توی این شرایط، چطوری میخوای شهید بشی؟
لبخند می‌زند:
-
چطوری و چه موقعش به من ربط نداره. یکی دیگه تعیین می‌کنه.
-
خودت چی دوست داری؟
انگار دوباره در یک رویای شیرین فرو رفته است:
-
دوست دارم توی کربلا باشم. همین.
غم رفتن از مسجد با صدای اذان مغرب جان می‌گیرد در دلم. دوست ندارم بروم. دلم می‌خواهد بمانم در آغوشش. دلم برای مهمان‌نوازی‌اش تنگ می‌شود...
 

 

قسمت بیست و نهم
***
دوم شخص مفرد
این‌طور که خانم حسینی و همکاراش درباره دختره تحقیق کردن، فکر کنم بشه بهش اعتماد کرد. ما همه چیزو درباره‌ش بررسی کردیم. خانم صابری و همکارشون نشستن کامل خطش و پیامرساناشو کنترل کردن. چندوقته اکانت تلگرام و اینستاگرامشو پاک کرده. این‌طور که خانم صابری می‌گفت، خوشبختانه هیچ نشونه‌ای از رابطه با جنس مخالف پیدا نکردن توی چت‌ها و پیام‌هاش. چندبار هم دانشگاهی‌هاش سعی کردن براش پیام بدن و ارتباط بگیرن ولی حتی جوابشونو نداده. خب این خیلی امیدوار‌کننده‌ست. یعنی می‌تونه خودشو جمع کنه، پاک مونده و از همه مهم‌تر، آتو دست کسی نداره.
خانم صابری یه چیز جالبی درباره‌ش می‌گفت. این که خیلی از دخترایی که جذب موسسه مامانش شدن، یا دوستای دانشگاهش و بقیه دوستاش، شبهاتشون رو از دختره می‌پرسن و توی مسائل مختلف باهاش مشورت می‌کنن؛ حتی به عنوان یه پشتوانه عاطفی هم برای بعضیاشون محسوب میشه. یه جورایی امینشون هست. شخصیت تاثیرگذاریه. خیلی کارا می‌تونه بکنه.
نمی‌دونم قبول می‌کنه همکاری کنه یا نه. ریسک بزرگیه؛ چون با مادرش طرفه. شاید من اگه بودم قبول نمی‌کردم. دعا کن قبول کنه. ما یکی رو نیاز داریم توی اون موسسه، که زیر و بمش رو برامون بکشه بیرون. این که بخوایم نیروهای خودمونو بفرستیم اونجا خیلی زمان‌بره و ممکنه خیلی موفق نشه. اما دختره خیلی راحت می‌تونه نفوذ کنه.
تازه یه مشکل دیگه، اینه که ما حداقل تا چند هفته دیگه می‌تونیم ازش کمک بگیریم. چون داره برای یه فرصت مطالعاتی می‌ره آلمان. فعلا مشکلی نبوده و بهش گفتیم عادی رفتار کنه و رفتنش رو لغو نکنه. اما من مشکوکم. باید ببینیم یه وقت تله نباشه که بخوان شکارش کنن و تبدیلش کنن به نیروی خودشون.
نمی‌دونم اون دختر از این که می‌خواد تنها بره یه کشور دیگه چه حسی داره... اما تو که خیلی خوشحال بودی. یادته؟ وقتی اجازه‌ش رو از بابا گرفتی، بابا اول اخم کرد. گفت تنهایی داری می‌ری؟ تو هم یه حالت مظلومانه به من نگاه کردی و گفتی: داداشم اونجاست اون مدت. خیالتون راحت.
بابا هم که فهمید منم همونجا ماموریت دارم، خیالش راحت شد. خندید و گفت: حالا یه هفته می‌خوای منو با این اژدها تنها بذاری؟!
به مرتضی اشاره می‌کرد! راست می‌گفت، تو که نبودی خونه رو نمی‌شد تحمل کرد. تو بلد بودی چطوری فضای خونه رو شاد نگه داری. همه ما خودمونو داده بودیم دست مدیریت تو. اگه تو نبودی ما بلاتکلیف می‌شدیم...
دست انداختی دور گردن بابا و بوسیدیش. گفتی حتما برای همه‌مون دعا می‌کنی. مگه نه؟ خب الان به دعات نیاز دارم... به دعای تو، به دعای مامان...
دیروز که با خانم صابری جلسه داشتیم، بهش گفتم باید یه پرونده جدا برای اون خانم و موسسه‌ش تشکیل بشه. خانم صابری هم موافق بودن. یکی از همکارای خانم صابری که اسم جهادیش خانم محمودی هست، وقتی گفتم پرونده جدا تشکیل بدیم خیلی جدی گفت: لطفا روشن کردن تکلیف اون موسسه رو به عهده ما بذارین. ماها زبونشونو بهتر می‌فهمیم. من نمی‌تونم اسم خودم رو بذارم زن، ولی نتونم از پس امثال ستاره جناب‌پور بربیام.
خانم صابری هم حرفشو تایید کرد. این‌طور که بوش میاد، ما با یه خانه فساد معمولی طرف نیستیم. اصلا انگار هدف جناب‌پور فساد و فحشا نیست. یا هدف اصلیش نیست. توی باشگاهش، دخترا و خانم ها رو جذب می‌کنه و می‌کشونه توی کلاسای موسسه‌ش. مخصوصا کسایی که یه مشکلی تو زندگی‌شون دارن و نیاز به حمایت عاطفی دارن. بعد از کلاسای توانمندسازی اقتصادی شروع می‌شه، کم‌کم وارد آموزشای عقیدتی میشه و کار می‌کشه به عرفانای کاذب.
قرار شده فعلا خانم صابری با دختر ستاره جناب‌پور در ارتباط باشه. منتظریم ببینیم چی جواب می‌ده و حاضره همکاری کنه یا نه...
***

 

قسمت سی‌ام

این بار در پارک قرار گذاشته است. نشسته‌ام تا برود آبمیوه بخرد و بیاید. به این فکر می‌کنم که این بار هم جواب سوالاتم را قطره‌چکانی و نصفه‌نیمه می‌دهد یا دقیق تلکیف را روشن می‌کند؟
با آبمیوه می‌رسد و تعارف می‌کند. تشکر می‌کنم و می‌گویم:
-
تونستین چیز دیگه‌ای بفهمین؟
بی‌مقدمه می‌رود سر اصل مطلب:
-
به شما بستگی داره دخترم.
-
یعنی چی؟
کامل به طرفم برمی‌گردد و می‌گوید:
-
مامانت خیلی دوست دارن بهشون توی موسسه کمک کنی، نه؟
سر تکان می‌دهم:
-
آره ولی از وقتی فهمیدم اونجا چه خبره اصلا میلی به اینکار ندارم.
-
ولی باید حداقل تا قبل رفتنت بهش کمک کنی! درواقع به ما.
شاخ درمی‌آورم: چرا؟
-
ببین... ما باید دقیقا بفهمیم اون موسسه تحت نظر کی اداره میشه، از کجا تامین میشه و اهداف بلندمدت و کوتاه‌مدتش چیه. برای این که بفهمیم، باید یه نفر رو اونجا داشته باشیم. تو بهترین گزینه‌ای از دید من. اما بازم، هرجور صلاح میدونی. هیچ اجباری نیست.
خون به مغزم هجوم می‌آورد. یعنی باید بروم جاسوسی کنم، آن هم از مادرم؟! مسخره است! این را بلند می‌گویم. دستانم را می‌گیرد:
-
ببین عزیزم، اولا گفتم هیچ اجباری نیست. دوما شما از مادرت جاسوسی نمی‌کنی. مگه خودت نگفتی مامانت هم یکی از اعضای هیئت‌مدیره‌ست؟ شاید خودشم نمی‌دونه چکار می‌کنه. یه درصد احتمال بده با این کارت، بتونی به مامانت کمک کنی و زودتر از این جریان بکشیش بیرون. تازه این غیر از کمکیه که به دخترا و زن‌های کشورت می‌کنی. وقتی یه مشکلی، یه کاستی‌ای توی جامعه هست، همه ما شرعا مسئولیم اگه کاری ازمون برمی‌آد انجام بدیم. درسته؟
هیچ نمی‌گویم و فقط سعی می‌کنم جلوی سرازیر شدن اشک‌هایم را بگیرم. ادامه می‌دهد:
-
ببین... این همه دختر و زن دارن می‌افتن توی منجلاب فساد؛ اونم فساد فکری. می‌تونی خودت رو جای یکی از اونا بذاری؟ نمی‌شه بگی به من ربطی نداره. اگه الان جلوی این فسادو نگیریم، دیر یا زود دامن همه‌مونو می‌گیره. اریحا... زشته که ما زن‌ها، خودمون نتونیم خودمونو جمع کنیم. غیرت که فقط برای مردا نیست. زشته ما بی‌غیرت باشیم و وایسیم نگاه کنیم چه بلایی داره سر هم‌نوع و هم‌جنسمون میاد.
راست می گوید؛ اما مادرم است. بین دوراهی مانده‌ام. مادرم، یا کشورم؟ هردو عزیزند. مادر من هرکاری کرده باشد، مادر من است. روی چشمم جا دارد. حتی اگر برایم کم گذاشته باشد، حتی اگر مجرم امنیتی باشد، بازهم دلیل نمی‌شود حرمتش را بشکنم. می‌گویم:
-
درست می‌گین، ولی مامانمه! این خیانت نیست بهش؟ این نامردی نیست؟
-
نامردی اینه که انحراف مامانت رو ببینی، اما دست رو دست بذاری تا جرمش سنگین‌تر شه یا اگه جرمی نکرده، بعدا آلوده بشه و نشه کاریش کرد. بهت قول می‌دم، اگه بی‌گناه بود مشکلی براش پیش نیاد. و اگه گناهکار بود سعی کنم براش تخفیف بگیرم. این جاسوسی نیست اریحا. خیانت هم نیست. ولی بازم، هرجور راحتی.
سرم را پایین می‌اندازم. دوست دارم بدانم اگر خودش بود چکار می‌کرد؟ زمزمه می‌کنم:
-
بذارین یکم فکر کنم.
 

 

قسمت سی و یکم

پیشانی‌ام را می‌بوسد:
-
مطمئنم بهترین تصمیم رو می‌گیری.
و می رود و من را با یک دوراهی تنها می‌گذارد. شاید این سخت‌ترین امتحان زندگی‌ام باشد. کاش می‌شد دردم را به یک نفر بگویم، بلکه مشورت بدهد یا حداقل دلداری‌ام بدهد. اما این درد خودم است. باید خودم با آن کنار بیایم. بی‌اختیار زنگ می زنم به عزیز. هنوز بوق نخورده جواب می‌دهد:
-
سلام عزیز دلم.
-
سلام عزیز. خوبین؟ زیارت قبول.
-
سلامت باشی. خوبی؟ بابا و مامان خوبن؟
کاش می‌شد همین جا بگویم پدر را نمی دانم اما مادر خوب نیست. اما فقط می‌گویم:
-
الحمدلله.
-
دیگه چه خبر؟
-
سلامتی... می‌گم عزیز... می‌شه اونجایید، خیلی برام دعا کنید؟
-
من که همیشه دعات می‌کنم، اینجا هم دائم به یادتم.
-
نه... دعای ویژه می‌خوام. جلوی پنجره فولاد. دعا کنین خودشون راهنماییم کنن و بندازنم توی مسیر درست.
-
ان شالله عزیزم. حتما دعا می‌کنم.
مکالمه‌مان که تمام می‌شود، با خودم فکر می‌کنم کجا بروم که کمی ذهنم آرام شود. یاد عمو صادق می‌افتم. امیدوارم از ماموریت برگشته باشد.
سراغ عمو صادق را از زن‌عمو گرفتم و فهمیدم رفته باغشان. بدون این که خبر بدهم، راه افتادم که بروم باغ. باغ عمو در حاشیه شهر است. در واقع یک زمین بزرگ است که قسمتی از آن برای ماست و قسمتی برای عمو صادق و قسمتی برای پدربزرگ. سهم عمو یوسف هم به پدربزرگ رسید. باغ ما خیلی وقت است متروک مانده؛ اما عمو صادق علی رغم مشغله‌اش، زیاد به باغش سر می‌زند. در باغش گلخانه دارد و بچه‌هایش گلدان‌های زینتی پرورش می‌دهند. چندنفر را همین‌طوری برده سر کار.
مقابل در باغ پارک می‌کنم. ماشین عمو جلوی در است، یک پاترول قدیمی. چندبار به در باغ ضربه می‌زنم و صبر می‌کنم. صدایی که تازه دو رگه شده از داخل باغ به گوش می‌رسد:
-
کیه؟
احمد است، کوچک‌ترین فرزند و تنها پسرِ عمو صادق که تازه پشت لبش سبز شده. می‌گویم:
-
مهمون نمی‌خواین پسرعمو؟
در باغ باز می‌شود و احمد با چشمان متعجب نگاهم می‌کند. سرش را کمی از در بیرون می آورد که ببیند کسی همراهم هست یا نه. می‌گویم:
-
تنها اومدم.
احمد لب می‌گزد:
-
نباید تنها می‌اومدین... خطرناکه.
-
حالا راهم نمی‌دی؟ برگردم؟
 

 

قسمت سی و دوم

خجالت‌زده می‌گوید:
-
ببخشید... بفرمایین.
راه را برایم باز می‌کند. درحالی که وارد می‌شوم می‌پرسم:
-
عمو هستن؟
-
آره. آخر باغن. بفرمایین.
چقدر بزرگ شده است احمد... اخلاق‌هایش دیگر بچگانه نیست. پیداست دارد مرد می‌شود.
عمو را درحال قشو کردن اسبش پیدا می‌کنم. عمو عاشق اسب است و برای خودش در باغ، قسمتی را برای اسب‌سواری انتخاب کرده و وقت‌های آزادش را اسب‌سواری می‌کند. می‌گویم:
-
سلام عمو!
عمو برمی‌گردد و از دیدنم جا می‌خورد. صورتش باز می‌شود و لبخند می‌زند:
-
سلام عزیزم. خوبی؟ با کی اومدی؟
-
با یه دختر زرنگ به اسم اریحا و ماشین مامانش!
گله مندانه می‌گوید:
-
چندبار بگم این مسیرو تنها نیا؟ خلوته. خطرناکه!
و می‌رود که دست‌هایش را بشوید. می‌گویم:
-
من رزمی‌کارم عمو. کسی بیاد طرفم طوری می‌زنمش که اسمشم یادش نیاد.
-
همینه می‌گم بچه‌ای دیگه... مبارزه توی باشگاهتون که نیست به این راحتی باشه.
بحث را ادامه نمی‌دهم. راست می‌گوید. از احمد می‌خواهد برایمان چای بیاورد و می‌نشینیم روی سکوی موزائیکی که با موکت فرش شده. دفتر و قلم خوشنویسی عمو روی سکوست. نمی‌دانم چطور روحیه لطیف و هنردوست عمو را کنار نظامی بودنش بگذارم. عمو می‌گوید:
-
خب... چی شده تک و تنها ازم یاد کردی؟
آه می‌کشم:
-
دلم می‌خواست با یکی مشورت کنم... بابا و مامان که نبودن... باشن هم وقت ندارن.
-
درباره چی؟
الان بگویم درباره دوراهی میان مادرم و منافع ملی؟ از اول هم نباید حرف مشورت می‌زدم. نمی‌توانم به عمو چیزی بگویم. بهانه دیگری پیدا می کنم:
-
برم آلمان عمو؟
احمد چای را روی سکو می‌گذارد و می‌رود. عمو یک استکان و فنجان برمی‌دارد و می‌پرسد:
-
می‌ری چکار کنی مثلا؟
-
فرصت مطالعاتی.
حرفی نمی‌زند. دارد چای را داخل نعلبکی می‌ریزد تا خنک شود. دوباره می‌پرسم:
-
نظری ندارین؟
-
می‌مونی یا برمی‌گردی؟
قاطعانه می‌گویم: برمی‌گردم.
 

 

و ادامه می‌دهم:
-
راستش می‌ترسم یکم. حس می‌کنم محیطش خیلی برام غریبه‌ست.
عمو فقط آه می‌کشد و خیره می‌شود به روبه‌رو. فکر کنم چندان راضی نباشد اما می‌گوید:
-
هرچی که فکر می‌کنی صلاحه انجام بده. تازه اونجا تنها نیستی. بالاخره خانواده داییت هستن. اما بازم، اگه فکر می‌کنی نفعش بیشتر از ضررشه برو.
-
چه ضرری؟
کمی از چایی را بدون قند می‌نوشد: اریحا جان، مگه اینا رو بارها به شما نگفتن؟ این که شماها خانواده نیروهای مسلحین. باید خیلی احتیاط کنین. خیلی راحت ممکنه خدای نکرده زبونم لال بهت تهمت جاسوسی و دور زدن تحریم و تروریسم و اینجور چیزا بزنن. اونوقت تا بیای ثابت کنی کلی از عمرت هدر رفته... بارها شده از طرف آتو گرفتن و مجبورش کردن جاسوسی کنه. خیلی این چیزا هست. قضیه به این سادگی نیست اریحا؛ حداقل برای یکی توی موقعیت تو.
تمام حرف‌های عمو را می‌دانم. ترسم از همین است. می‌گویم:
پس چرا این مدت که با مامانم می‌رفتیم آلمان هیچ‌وقت مشکلی پیش نیومد؟
می‌خندد:
-
اونم امداد غیبی بوده حتما.
و جدی می‌شود:
-
مسائل امنیتی رو جدی بگیر اریحا.
-
منظورتون اینه که نرم؟
شانه بالا می‌اندازد:
-
نه دقیقا. برو ولی مواظب باش آتو دست کسی ندی. خیلی باید دقت کنی.
چند دقیقه سکوت می‌شود. برای این که حال و هوایم را عوض کند می‌گوید:
-
ببینم... اصلا تو چرا ازدواج نمی‌کنی؟
جا می‌خورم از سوال عمو و به رسم دخترهای محجوب و نجیب سر به زیر می‌اندازم:
-
زوده هنوز.
-
چی‌چی و زوده؟ زود مال دخترای چهارده‌ساله‌س. نه تو.
-
نه الان وقتش نیست عمو.
-
پس کی وقتشه؟
لبم را می‌گزم. جوابی ندارم. تعللم برای ازدواج بخاطر شرایط خانوادگی‌ام بوده، و شاید تردید خودم. رابطه سرد پدر و مادر و مردن روح زندگی را که در خانه می‌بینم، از ازدواج می‌ترسم. هیچ تضمینی نیست که سرانجام من هم مثل آن‌ها یا بدتر نشود. می‌دانم ترسم تا حد زیادی نابجاست، اما دست خودم نیست. هنوز با این مسئله کنار نیامده‌ام. از سوی دیگر، اصلا شرایط خانواده اجازه پیش کشیدن مسئله ازدواج من را نمی‌دهد. من هم کسی نیستم که برای خودم ببرم و بدوزم.

 

قسمت سی و چهارم
عمو سکوتم را که می‌بیند می‌گوید:
-
یه بنده خداییه... باباش از همرزم‌های قدیمیم بوده. خودشم اوایل جذبش تحت آموزشم بود. بچه خوبیه... شاید لیاقت داشته باشه روش فکر کنی.
بعله... عمو‌جان برای خودش برید و دوخت و مرا نشاند سر سفره عقد. پوزخند می‌زنم؛ به زندگی درهم پیچیده‌ام، مشکلاتم، دغدغه‌هایم... این وسط فقط مشغولیت ذهنی ازدواج را کم دارم تا مغزم کاملا منفجر شود. مثل همیشه محکم می‌گویم:
-
نه!
-
باشه. می‌ذارم بعد فرصت مطالعاتیت زنگ بزنن. چقدر می‌مونی اون‌ور؟
جیغ می‌کشم:
-
عمو!
می‌خندد:
-
جان عمو؟ یادمه یوسفم قبول نمی‌کرد ازدواج کنه. هرچی باهاش کلنجار می‌رفتیم، می‌گفت من تا جبهه می‌رم کسی رو پابند خودم نمی‌کنم. جنگ که تموم شد، یکم غرغرو شده بود. پیدا بود زن می‌خواد. طیبه‌خانم رو که دید از این رو به اون رو شد اصلا...
قلم و مرکب را برمی‌دارد و تخته زیردستی و کاغذ را روی پایش می‌گذارد. آه می‌کشد:
-
اریحا... می‌دونستی تو خیلی شبیه یوسفی؟
قلم را در مرکب می زند و روی کاغذ می‌گذارد. چشم‌هایش را می‌بندد و بعد از چندثانیه، صدای کشیده‌شدن قلم روی کاغذ نشان می‌دهد نوشتن را شروع کرده. چقدر این صدا را دوست دارم. جلوتر می‌روم تا ببینم چه می‌نویسد. عاشق چرخیدن و پیچ و تاب قلم روی کاغذم؛ مخصوصا با رنگ‌های مرکبی که عمو با خلاقیت خودش و ترکیب مواد مختلف باهم می‌سازد. این‌بار یک رنگ سبز زیبا ساخته است. کلمات آرام‌آرام خلق می‌شوند: همت مردانه می‌خواهد گذشتن از جهان / یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند...
نوشتن که تمام می‌شود می گوید:
-
عمو یوسفت هم مردونه از دنیا گذشت. می‌دونی چندتا پذیرش از دانشگاهای کشورای خارجی داشت؟
کاغذ را به طرف من می‌گیرد:
-
بیا، نوشتمش برای تو.
کاغذ را می‌گیرم. دوست دارم بازهم عمو برایم حرف بزند؛ به تلافی سکوت دائمی میان پدر و مادر. عمو هم نظامی‌ست، شغلش حتی سنگین‌تر از پدر است. اما حداقل ماهی یک بار وقت دارد بیاید به باغش سر بزند، به خانواده‌اش برسد، خط بنویسد... می‌پرسم:
-
دیگه چه خبر؟
کاغذ دیگری برمی‌دارد و نفس تازه می‌کند:
-
خبر که... باید برم منت‌کشی احمد‌آقا...
-
چی شده دوباره؟
صدای احمد را می‌شنوم که تکیه زده به درخت و با صدای دو رگه‌اش می‌گوید:
-
این چیزا با منت‌کشی حل نمی‌شه. منم می‌خوام بیام باهاتون.
عمو خنده‌اش می‌گیرد. می‌پرسم:
-
کجا؟
عمو خنده‌کنان می‌گوید:
-
هیچی... دارم می‌رم خونه خاله، به صرف شیرینی و چای. احمدم می‌خواد بیاد.

 

قسمت سی و پنجم

-نه جدی چی شده عمو؟
-
من اینو دوبار بردمش با خودم سیستان و کرمانشاه، فکر کرده سوریه‌م مثل ایرانه. پسرم! تو میدون جنگ حلوا خیرات نمی‌کنن. زودته هنوز!
اسم سوریه که می‌آید، اولین کلمه‌ای که به ذهنم می‌رسد داعش است. نفسم بند می‌آید. عمو ماموریت برون‌مرزی هم رفته بود اما نه جایی که داعش باشد. باید من هم با احمد هم‌صدا شوم. برای عمو بس است. نباید برود. احمد بغض کرده است:
-
دیگه اینجا رو نمیشه برین. خیلی خطرناکه. یا منم می‌آم یا نباید برین.
برمی‌گردم سمت عمو که بازهم دارد می‌نویسد. می‌گویم:
-
عمو شما که چیزی تا بازنشستگی‌تون نمونده، نمی‌خواد برین. این‌همه نیروی جوون داریم. اونجا خیلی خطرناکه.
عمو بازهم نگاهش به کاغذ است:
-
اون‌همه جوون، هیچکدوم دوره‌های چریکی توی سوریه نگذروندن. برای آموزش به نیروهای حزب‌الله لبنان نرفتن. نه عربی درست و درمون بلدن، نه چیزی از شرایط محیطی منطقه می‌دونن. درسته احمد آقا؟
احمد لب‌هایش را جمع می‌کند و به نقطه‌ای دیگر خیره می‌شود. هم احمد، هم عمو دیوانه‌اند. عمو ادامه می‌دهد:
-
اون روزا که با حاج احمد متوسلیان سوریه بودیم، بلدچی و راننده سوریه‌ای‌مون یه روز رک و راست بهم گفت شما بهم سیصد لیره میدین، اگه اسرائیلی‌ها بهم چهارصدتا بدن همه‌تونو تحویل اسرائیلیا می‌دم. اون روزا ما اصلا توی اون منطقه نفوذ نداشتیم. همینم شد که حاج احمدو ازمون گرفتن. اما الان اوضاع فرق کرده. ایران روی اون مناطق نفوذ داره. ما رسیدیم به مرزای فلسطین... یه چیزی که حاج احمد آرزوشو داشت. حیف نیست الان که انقدر به هدف نزدیک شدیم، پا پس بکشم؟ من یه عمر آرزوم این بوده... حالا بازنشسته بشم و خلاص؟
اشک چشم‌های عمو را پر کرده. شاید اصلا می‌خواهد جایی برود که به قول خودش، بوی حاج احمد بدهد. عمو شیفته حاج احمد متوسلیان بود. اصلا برای همین اسم تنها پسرش را گذاشت احمد.
احمد دیگر جوابی نمی‌دهد. پدرش را خوب می‌شناسد. با وجود سن کمش، خیلی جاها با عمو بوده. برای همین است که دوست دارد بازهم با عمو باشد. عمو می‌گوید:
-
خودتو لوس نکن بابا. اصلا تا الانم هرجا باهام می‌اومدی قاچاقی بود!
دست از نوشتن می‌کشد و سرش را کمی عقب می‌برد تا به اثر جدیدش نگاه کند. می‌گوید:
-
به به... بیا اریحا جان. اینم مال تو. احمد بابا بیا ببین چطوره؟
به کاغذ نگاه می کنم. چه چلیپای زیبایی شده! پیچ و خم کلمات با دلم بازی می‌کند. عمو بلند از روی شعر می خواند: در پیچ و خم عشق همیشه سفری هست/ خون دل و رد قدم رهگذری هست/ شرم است در آسایش و از پای نشستن/ جرم است زمینگیری اگر بال و پری هست.
کم‌کم هوا دارد تاریک می‌شود. عمو می‌گوید:
-
دیگه صلاح نیست تنها برگردی. سوئیچ ماشینو بده خودم می رسونمت. احمد بابا، شمام ماشینو بیار دم در خونه.
با چشمان گرد به احمد نگاه می‌کنم:
-
این مگه رانندگی بلده؟

 

قسمت سی و ششم

عمو خیلی عادی می‌گوید:
-
منم بلد بودم تو سن این. باید بتونه گلیم خودشو از آب بیرون بکشه.
سوار ماشین می‌شویم. دوست دارم به عمو بگویم مشکل مادر را، اما نباید بگویم. عمو متوجه می‌شود حرفی دارم که مزمزه‌اش می‌کنم:
-
اریحا عمو چیزی شده؟
-
نه...
-
من تو رو بزرگت کردم. یه چیزیت هست.
دل به دریا می زنم:
-
آره عمو. یه چیزیم هست. اما نمی‌تونم به شما بگم. یعنی به هیچ کس نمی‌تونم بگم.
لبخند می‌زند:
-
عاشق شدی؟
عمو دوباره گیر داده به من. فکر کنم تا همین امشب من را عروس نکند بی‌خیال نمی‌شود.
-
عاشق کجا بود؟ یه چیز دیگه‌ست. نخواین بهتون بگم دیگه...
می‌خواهم ادامه دهم و این حالم را پای اضطراب آلمان رفتن بگذارم که می‌گوید:
-
به خدا بگی بخاطر استرس آلمان رفتنه از ماشین می‌اندازمت پایین!
عمو ذهن‌خوانی بلد است؟ نمی‌دانم.
-
ذهن خوندن بلد نیستم. فقط چون می‌شناسمت، خیلی زشته اگه ندونم الان چه جوابی سر هم می‌کنی.
مطمئن شدم بلد است ذهن بخواند. نمی‌دانم از کجا یاد گرفته؟ می‌گوید:
-
اریحا... خیلی جدی دارم بهت می‌گم... اونجا می‌ری خیلی مواظب باش. تور پهن کردن برای بچه‌های این مملکت، مخصوصا نخبه‌ها، مخصوصا بچه‌های کسایی که یه مسئولیت مهم دارن. تو هم خودت نخبه‌ای، هم شغل بابات حساسه. اگه هم هرمشکلی پیش اومد، روی من حساب کن. بهم بگو. باشه؟
-
چشم. حتما...
مقابل در خانه‌مان می‌ایستد. دست می‌اندازم دور گردن عمو و می‌بوسمش:
-
ممنون که رسوندینم. حالا چطوری می‌رین خونه؟
-
دلم می‌خواست یکم پیاده روی کنم. راهی نیست که...
ماشین را داخل حیاط پارک می‌کنم. چراغ خانه روشن است. حتما مادر برگشته است. نمی‌دانم الان چطور باید با مادر مواجه شوم. باز خوب است برای این سرگردانی و بهم ریختگی، بهانۀ اضطراب مسافرت را دارم. وارد می‌شوم. مادر نشسته جلوی تلوزیون و اخبار می‌بیند. سلام می‌کنم. بی‌آن‌که سرش را برگرداند، به سردی جواب می‌دهد.
بار اولش نیست انقدر سرد برخورد می‌کند. اخلاق جذاب و مهربان مادر فقط برای بیرون از خانه است. من هم عادت کرده‌ام به این سردی و دیگر می‌دانم نباید ناراحت شوم. می خواهم بروم به اتاق و لباسم را عوض کنم، که صدایم می‌زند:
-
اریحا...
-
جانم مامان؟
-
من فردا باید برم آلمان. یه کاری برام پیش اومده.
شاخک‌هایم حساس می شوند. انقدر راحت درباره آلمان رفتن حرف می‌زند که انگار می‌خواهد برود سر کوچه ماست بخرد! می‌پرسم:
-
چرا انقدر یهویی؟ خب مقدماتش جور نشده که!
بی‌تفاوت خیره است به تلوزیون:
-
چرا. کاراشو کردم. یه همایشه باید شرکت کنم.
پیش می‌آمد گاهی از همایش‌های علمی برایش دعوتنامه بیاید. در آلمان روانشناسی خوانده است و برای همین هنوز با اساتید خارجی در ارتباط است. سرم را تکان می‌دهم و می‌خواهم بروم که دوباره می‌گوید:
-
تو تصمیمت رو گرفتی؟ دایی حانان گفته اگه می‌خوای بیای برات دعوتنامه بده. درضمن باید به ارمیا بسپارم برات یه آپارتمان اجاره کنه. زودتر بگو می‌خوای بری یا نه.
یعنی تصمیمم را گرفته‌ام؟ این روزها انقدر به این مسئله فکر کرده‌ام که با شنیدن نام آلمان کهیر می‌زنم. به نرده پله‌ها تکیه می‌دهم و می‌گویم:
-
الان اقدام کنن چقدر طول می‌کشه تا بتونم برم؟
بعد از این‌همه، تازه نگاه از تلوزیون می‌گیرد و می‌گوید:
-
یه ماه تقریبا. البته این یه هفته‌ای که نیستم هم باید باشی و حواست به موسسه باشه.
چادرم را درمی‌آورم و می‌اندازم روی بازویم:
-
باشه. بهشون بگین اقدام کنن.

 

قسمت سی و هفتم

***
دوم شخص مفرد

خودمم نمی‌دونم الان دارم توی پرونده منتظری‌ها دنبال چی می‌گردم؛ بین بایگانی‌های قدیمی‌ای که دارن کم‌کم می‌پوسن و از بین می‌رن و فراموش می‌شن. اما من می‌دونم باید یه چیزی توی پرونده منصور منتظری باشه. توی گذشته‌ش. آخه چطور می‌شه توی این خونواده مذهبی، که همه‌شون انقلابی و رزمنده بودن، این یکی جاسوس از آب دربیاد؟
باید ببینم برادرش چرا کشته شده. یوسف منتظری... مهندس الکترونیک، فارغ‌التحصیل از دانشگاه صنعتی‌شریف. اول توی مهندسی رزمی، و بعد هم توپخانه سپاه خدمت می‌کرده. وقتی واحد موشکی از توپخانه رفته زیر مجموعه نیروی هوایی سپاه هم منتقل شده نیروی هوایی و از بچه‌های یگان موشکی شده. اون سال‌ها ما هنوز چیزی به اسم هوافضای سپاه نداشتیم.
توی گلستان شهدا دفنش کردن. این‌طور که ادعا میکنن تصادف عمدی بوده و درواقع یه عملیات تروریستی بوده. این‌طور که نوشته، توی اون تصادف فقط دونفر زنده موندن. یکی راننده، که قبل چپ کردن پریده از ماشین بیرون، و یکی هم یه بچه تقریبا یه ساله که از اتوبوس افتاده بیرون و با اینکه آسیب جزئی دیده، تو انفجار نسوخته. گویا چندنفر از مسافرا هم زنده بودن اما بخاطر دیر رسیدن نیروی امدادی، یا در اثر خونریزی فوت کردن یا توی انفجاری که بعد از نشت باک عقب اتوبوس اتفاق افتاده فوت شدن.
دیشب تا حالا تک‌تک عکسا رو دیدم. عکسای یوسف که سرتاپاش خونیه و افتاده کنار اتوبوس، عکس جنازه های نیمه‌سوخته عقب اتوبوس...
شواهد زیادی هست که تروریستی بودن حادثه رو تایید کنه. مثلا این‌که نیروهای امدادی خیلی دیر رسیدن و چندبار افراد ناشناس به اتوبوس دستبرد زدن. اصلا بیرون پریدن راننده و فرار کردنش هم مشکوکه. بعد چندروز هم که دستگیر می‌شه، فقط می‌گه ترسیده بودم و تبرئه میشه. درحالی که هنوز خیلی چیزا مبهمه. مثلا چرا جنازه همه مسافرا توی اتوبوس بوده، اما جنازه یوسف منتظری از پنجره افتاده بوده بیرون؛ درحالی که هنوز زنده بوده. یعنی دنبال چی رفته؟ نمی‌دونم. اصلا یوسف برای چی باید بپره بیرون؟ اگه فرض کنیم همدست تروریست‌ها بوده، پس تروریستا خواستن کی رو بکشن؟ بجز یوسف که یکی از مهندسای یگان موشکی سپاه بود، توی اون اتوبوس هیچ کس دیگه نیست که لازم باشه براش یه اتوبوس آدم بکشن. اگه می‌خواستن برای ارعاب اذهان عمومی و قدرت نمایی این کار رو بکنن، باید یه گروه تروریستی اعلام می‌کرد ما بودیم. اما این‌طور نشده. همه‌شون آدمای معمولی بودن؛ معمولی و بی‌گناه...
آدمای معمولی و بی‌گناه... مثل اون روز انفجار توی سامرا. یادته؟ تو خوب یادت می‌آد. وقتی خبرشو بهم دادن، دیوونه شدم. دیوونه برای گفتن حال اون روزم کمه. دیگه خودت حدس بزن حال برداری که خواهرش امانت باشه دستش، و جونش به خواهرش بسته باشه، و بهش خبر بدن تو شهری که خواهرش اونجاست حمله تروریستی شده چطوریه؟
خودمو رسوندم به خود محل حادثه. منم سامرا بودم. وقتی رسیدم، فهمیدم یه ماشین بمب‌گذاری‌شده منفجر شده. دلم می‌خواست داد بزنم. هرچی زنگ می‌زدم گوشیت خاموش بود. مجروحا رو برده بودن. کف زمین خون ریخته بود. تصور این که یه قطره از اون خونا، خون تو باشه بیچاره‌م میکرد. گیج و منگ از یه نفر که فکر کنم ایرانی بود پرسیدم: چی شده؟
اونم حالش بهتر من نبود. گفت: یه ماشینو منفجر کردن، تا مردم جمع شدن به مجروحا کمک کنن دوباره یه بمب دیگه منفجر شد... نامردا... تا دیدن مردم جمع شدن برای کمک، دومی رو منفجر کردن.
مغزم قفل بود. نمی‌دونستم چطوری پیدات کنم. گوشیتو جواب نمی‌دادی. مدیر کاروانتون هم جواب نمی‌داد. باید چه خاکی به سرم می‌ریختم؟ دربه‌در بین اتوبوسای سوخته و زمین پر از خون و تیکه آهن و آجر می‌گشتم...
باید برم. خوب شد محسن به دادم رسید و منو از فکر و خیال آورد بیرون. محسن می‌گه همین الان دختر جناب‌پور به خانم صابری خبر داده که جناب‌پور داره می‌ره آلمان. پرونده منتظری‌ها انقدر کلفته که دیشب تا حالا نتونستم تمومش کنم. الان هم باید پاشم برم دنبال جناب‌پور...

***

 

قسمت سی و هشتم

حتی به خودش زحمت نداده به پدر خبر بدهد. البته خبر دادن و ندادنش فرقی نمی‌کند. چمدانش را در صندوق عقب می‌گذارد و می‌نشیند. راه می‌افتیم. نمی‌دانم کارم درست بود که به لیلا گفتم مادر دارد می‌رود یا نه. چیزی مثل خوره افتاده به جانم و سرزنشم می‌کند که اصلا امنیت ملی به توی الف بچه چه ربط دارد؟
مادر سرش را تکیه داده به صندلی عقب و چشمانش را روی هم گذاشته. از آینه عقب ماشین را نگاه می‌کنم. یک موتورسیکلت پشت سرمان است. کلاه‌کاسکت روی سرش گذاشته و صورتش را نمی‌بینم. یعنی دارد دنبال ما می‌آید؟ اصلا چه دلیلی دارد تعقیبمان کند؟
تا خود فرودگاه می‌آید دنبالمان. به روی خودم نمی آورم. مادر را پیاده می‌کنم و تا پریدن پروازش در فرودگاه می‌نشینم. خیره‌ام به پنجره‌های بزرگ فرودگاه که گوشی‌ام زنگ می‌خورد. لیلاست:
-
به سلامتی مامان رفتن آلمان؟
صدایم به سختی درمی‌آید:
-
بله.
-
فکراتو کردی؟
جوابی نمی‌دهم. از دیروز تا الان، فقط به همین ماجرا فکر می‌کردم. باید تسلیم شوم. شاید این‌طوری، بشود جلوی فرورفتن مادر و چندتا زن و دختر بیچاره را در منجلاب بگیرم. برای حل این مشکل، تنها راه همین است حتی اگر ناخوشایند باشد. بهتر از این است که فقط نگاه کنم تا مادرم کامل از دست برود. میگوید:
-
تا کی می‌خوای رو صندلیای فرودگاه بشینی؟
جا می‌خورم. مگر مرا می‌بیند؟ برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم. تمام اطرافم را از نظر می‌گذرانم اما لیلا را پیدا نمی‌کنم. می‌گوید:
-
نمی‌خواد الکی دنبالم بگردی. بیا جلوی در فرودگاه، تو سمند نوک‌مدادی منتظرتم.
مطمئن می شوم تا الان تعقیبم می‌کردند. جلوی در فرودگاه، سمند نوک مدادی را پیدا می‌کنم. شیشه‌هایش دودی‌ست. با تردید جلو می‌روم و در ماشین را باز می‌کنم. لیلا سرش را جلو می‌آورد و می‌گوید:
-
سلام خانمی! بیا بشین چند دقیقه.
می‌نشینم و در را می‌بندم. فقط خودش روی صندلی راننده نشسته. می‌پرسم:
-
ببینم، شما خودتون یه تنه امنیت ملی رو حفظ می‌کنین؟ همکار دیگه‌ای ندارین؟
واقعا برایم سوال شده که چرا از اول تا الان، فقط با او مواجه بوده‌ام. می‌خندد:
-
نه، چندنفر دیگه هم هستن باهم نشستیم پای کار امنیت ملی! فقط اونا یکم خجالتی‌اند. برای همین منو فرستادن جلو.
می‌دانم سوال های اضافه‌ام جواب ندارد. پس ادامه نمی‌دهم. می‌گوید:
-
نگفتی... فکراتو کردی یا نه؟
نفسم را بیرون می‌دهم:
-
چکار باید بکنم؟
-
کِی قراره بری موسسه؟
-
امروز و تقریبا تا وقتی مامانم بیاد هرروز.
کمی فکر می‌کند و می‌پرسد:
-
ببینم، میزان دسترسی‌ت توی موسسه‌تون چقدره؟
-
منظورتون چیه؟

 

قسمت سی و نهم


-
یعنی می‌تونی راحت بری اتاق مدیریت یا جلسات؟ کلا می‌تونی هرجا دلت خواست بچرخی یا نه؟
-
وقتی مامانم نیست تقریبا آره. چون بعضی کارا رو باید بجای اون انجام بدم.
با انگشتش روی فرمان ضرب می‌گیرد:
-
ببینم، دوربین داره اونجا؟ فیلماش ضبط می‌شه؟
-
آره. ضبط میکنن همه رو.
لبش را می‌گزد و سکوت می‌کند. نگاهش به جلوست و گویا دارد در ذهنش نقشه می‌ریزد. حدس می‌زنم درباره مشکل دوربین‌های مداربسته فکر می‌کند. می‌گوید:
-
حک دوربینا کاری نداره. ما انجامش می‌دیم. الان چیزی که مهمه، پرینت حسابا و امور مالی شرکته.
-
همه فایل‌های حسابداری، روی کامپیوتر حسابداری شرکته. اصلا به اینترنت وصل نمی‌شه؛ مثل بقیه سیستمای شرکت. مامان مقیده تمام مسائل حفاظتی رو رعایت کنه. رمز هر سیستم هم اثر انگشت مسئولشه، یه رمز عددی هم داره که مسئولش می‌دونه و مامان من.
پوزخند می‌زند. کمی فکر می‌کنم و دل به دریا می‌زنم:
-
فکر کنم بتونم رمز سیستمشونو بشکنم.
چشمانش برق می‌زنند و برمی‌گردد سمتم:
-
واقعا می‌تونی؟
شانه بالا می‌اندازم:
-
به احتمال زیاد! ناسلامتی مهندسی نرم‌افزار خوندم.
-
اگه بتونی یکی از سیستما رو حک کنی، یعنی از پس بقیه‌ش برمی‌آی. مگه نه؟
تا ته خط را می‌خوانم. فکر کنم تمام یک هفته را دستم بند است. می‌گویم:
-
منظور؟
-
اگه همه رو حک کنی و هرچی هست و نیست رو بریزی روی این هارد واقعا ممنونتم.
می‌خواهم بپرسم کدام هارد که یک هارد از کیفش درمی‌آورد و می‌گذارد روی داشبورد. می‌گویم:
-
مطمئن باشم مشکل دوربینای مداربسته رو حل می‌کنین؟
-
مطمئن باش. کاری نداره. خودمون فیلماتو پاک می‌کنیم. فقط سوال اینه که چه زمانی می‌تونی بری کارت رو انجام بدی که کسی متوجه نشه؟
راست می‌گوید. به این مشکل فکر نکرده بودم. ساعت کار موسسه از هشت صبح تا شش عصر است. نمی‌دانم خارج از ساعت کاری هم کسی آنجا هست یا نه. گاهی پیش می‌آید که بعضی از بچه‌ها بمانند تا کارشان را تمام کنند. غیر از آن، تابحال پیش نیامده من شب را آنجا بمانم و سوال‌برانگیز می‌شود. وقتی این‌ها را برای لیلا توضیح می‌دهم، می‌گوید:
-
خب قرار نیست کسی بفهمه می‌مونی تو موسسه. فقط باید مطمئن بشی این هفته، کسی شب نمی‌مونه اونجا. که اینم دست خودتو می‌بوسه. باید بهم خبر بدی.
دارم فکر می‌کنم چطور از زیر زبانشان بکشم که شک نکنند، که می‌گوید:
-
یه زحمت دیگه‌م برات داریم. لازمه اتاقای اونجا رو تجهیز کنیم. متوجهی که؟ می‌خوام یه شب که مطمئنی فقط خودت اونجایی، کمک کنی به همکارام که بی‌سر و صدا و بی‌دردسر بیان تو. باشه؟
 

 

قسمت چهلم

مغزم سوت می‌کشد. حالا می‌فهمم اوضاع باید خیلی خراب باشد که این‌طور هزینه و انرژی برایش می‌گذارند. می‌دانم هرچیز دیگری فراتر از توضیحاتش بپرسم جواب سربالا می‌گیرم. پس فقط می‌گویم:
-
باشه. خبر می‌دم. دیگه می‌تونم برم؟
سرش را تکان می‌دهد. می‌خواهم در ماشین را باز کنم که دوباره صدایم می‌زند:
-
اریحا... یادت باشه، توی ماشین مامانت و خونه‌تون با من تلفنی حرف نزنی. اگه کارم داشتی، به همین شماره پیام بده. باهات قرار می‌ذارم. کلا توی خونه و ماشینتون کاری در رابطه همکاریت با من انجام نده. باشه؟
متعجب می‌پرسم:
-
چرا؟
-
بعدا برات توضیح می‌دم. برای خودت می‌گم.
بازهم چاره‌ای جز پذیرش ندارم. لبخند می‌زند و خداحافظی می‌کنیم. با وجود تمام کارهایی که سرم آوار کرده است، دوستش دارم. شاید چون واقعا با درد و دغدغه کمکم می‌کند. پیداست واقعا دلش برای دخترهایی که گرفتار آن موسسه شده‌اند می‌سوزد.
هنوز دقیقا نفهمیده‌ام فرقه‌ای که مادر برایش تبلیغ می‌کند چیست. از یک طرف شبیه عرفان‌های هندی‌ست، از یک طرف شبیه تصوف و گاهی حتی بهائیت. انقدر در لفافه حرف می‌زنند و زیرپوستی پیامشان را به خورد مخاطب می‌دهند که مخاطب نفهمد از کجا خورده است. من نگران مادرم و کسانی که گیر این فرقه نامعلوم می‌افتند. ظاهرش ساده است؛ اما باطنش همان نسخه‌ای‌ست که شیطان به جای دین خدا پیچیده است. هم روح را مریض می‌کند، هم جسم را. ریشه‌اش هم از حس‌گرایی بیش از حد است و خیال‌گرایی افسارگسیخته.
ماژیک را از کنار آینه اتاقم برمی‌دارم و کلماتی که در ذهنم می‌چرخند را روی آینه می‌نویسم و چند قدم عقب می‌آیم. به تصویر خودم که میان این کلمات محاصره شده نگاه می‌کنم.
درخت زندگی... عرفان... تصوف... کائنات... انسان... بهائیت... شعور کیهانی... کوروش کبیر... آلمان... غرب... اومانیسم...
دوست دارم آینه را خورد کنم. خیره می‌شوم به عبارت درخت زندگی که بالای بقیه کلمات و اول از همه نوشته‌ام. راستی مادر چرا اسم موسسه‌اش را گذاشت درخت زندگی؟ شاید چون عاشق درخت‌ها بود. بچه که بودم، می‌گفت درخت‌ها فرشته‌های خدا هستند و مقدسند. نباید آسیبی به درخت‌ها زد.
همه کلمات را با دستمال کاغذی پاک می‌کنم و دراز می‌کشم روی تخت. باید درباره حک کردن سیستم های موسسه فکر کنم؛ استراحت کنم و شاید با ارمیا حرف بزنم. نه... باید بروم موسسه و ببینم کسی امشب می‌ماند یا نه؟
تقریبا اواخر ساعت کار موسسه است. وارد می‌شوم. منشی با دیدن من، موهای بیرون ریخته از شالش را جمع و جور می‌کند و بلند می‌شود:
-
سلام خانم منتظری.
-
سلام عزیز. چه خبر؟
 

قسمت چهل و یکم


-
سلامتی. مامانتون صبح اومدن یه سری زدن و گویا دوباره عازم سفر بودن.
-
بله. به منم سپردن بیام یه سری کارا رو انجام بدم.
-
بله... بفرمایین.
قبل از این که بروم داخل اتاق مادر، از منشی می‌پرسم:
-
بچه‌ها همه رفتن؟
-
نه... خانم نمازی هنوز هستن. ولی دارن جمع می‌کنن که برن. آقای صراف هم همین‌طور.
صدای بگو بخند نمازی و صراف را از یکی از کلاس‌ها می‌شنوم. در کلاس باز می‌شود و بیرون می‌آیند. من را که می‌بینند، مثل همیشه چپ‌چپ نگاهم می‌کنند. صراف می‌گوید:
-
به‌به اریحا خانم... چه عجب از این طرفا!
نمازی پشت چشم نازک می‌کند و می‌گوید:
-
عه! اسم دختر مردمو نبر! گناه می‌شه!
هنوز یادشان مانده آن روز که صراف مرا به اسم کوچک صدا زد و صدایم را بلند کردم و گفتم بگوید منتظری. دوست ندارم اسمم را از دهان هر مردی بشنوم؛ چون حس می‌کنم صدا زدن نامحرم با اسم کوچک یعنی قدم اول برای ورود به حریم شخصی.
به صراف چشم‌غره می‌روم و با نمازی احوال پرسی می‌کنم. بعد هم با عذرخواهی کوچکی می‌روم به اتاق مادر و در را می‌بندم. مانیتوری که تصویر دوربین‌ها را نشان می‌دهد مثل همیشه روشن است. از داخل مانیتور می‌پایم شان تا بروند. دقت که می‌کنم، متوجه می‌شوم گویا موسسه دوتا دوربین هم مشرف به خیابان دارد که تا الان متوجه شان نشده بودم.
منشی هم که می‌رود، نفس راحتی می‌کشم و در موسسه را از پشت قفل می‌کنم. تماس می‌گیرم به شماره‌ای که از لیلا دارم:
-
سلام. فعلا همه‌شون رفتن. بعیده بخوان برگردن. راستی... دوتا دوربینم مشرف به خیابون داره، حواستون باشه.
-
ممنون عزیزم. تو الان کارتو شروع می کنی؟
-
بله. شما چی؟
-
همکارای من یه ساعت بعد نماز مغرب می‌آن. باهات تماس می‌گیرم.
-
خودتونم می‌آین؟
-
نه. نگران نباش. یه چیز دیگه... غیر تو و منشی، کیا کلید موسسه رو دارن؟
-
آقای صراف و خانم نمازی و چندنفر دیگه.
-
خیلی خب. ببین... مواظب باش. ممکنه برگردن. یه جایی بشین که اگه اومدن داخل توی دیدشون نباشی.
در موقعیت مناسبم متسقر می‌شوم و لپتاپ را روشن می‌کنم. بسم‌الله می‌گویم و شروع می‌کنم...

غرق کارم که صدای اذان را می‌شنوم. نماز مغرب و عشا را می‌خوانم و ادامه می‌دهم. همراهم که زنگ می‌خورد، متوجه می‌شوم گذر زمان را نفهمیده‌ام. کارم تقریبا تمام است. سریع گوشی را برمی‌دارم. لیلاست. می‌گوید:
-
خسته نباشی عزیزم. ببینم، چراغ که روشن نکردی؟

 

 

قسمت چهل و دوم

سرم را بعد این همه وقت بلند می‌کنم. گردنم تیر می‌کشد. خشک شده. تاریکی محض است دور تا دورم، فقط نور چراغ شهرداری‌ست که از پنجره به داخل می‌تابد و نور صفحه لپتاپ. معده‌ام می‌سوزد؛ نمی‌دانم از گرسنگی‌ست یا اضطراب. می‌گویم:
-
نه.
-
همین الان برو از مانیتور دوربینا ببین... یه شاسی‌بلند مشکی می‌آد نزدیک در موسسه پارک می‌کنه.
کورمال‌کورمال می‌روم به سمت اتاق مادر و به تصاویر دوربین‌های مداربسته نگاه می‌کنم. شاسی‌بلند مشکی رد می‌شود. می‌گویم:
-
آره دیدمش.
-
خیلی خب... حالا برو در حیاط پشتی رو براشون باز کن. نگران نباش، مشکلی پیش نمی‌آد.
-
چرا حیاط پشتی؟
-
قرار نیست توی چشم باشین. می‌تونن قفل رو بشکنن اما بهتره راحت بیان تو که اثری نمونه.
چادرم را سرم می‌کنم. حس می‌کنم الان است که قلبم را بالا بیاورم! چاقوی ضامن‌داری که همیشه همراهم است را داخل ساق‌دستم جا می‌دهم. ساعت نه و نیم شب را نشان می‌دهد. سعی می‌کنم قوی باشم و آرام. می‌روم تا حیاط پشتی‌ای که خودم آمارش را به لیلا داده بودم. آرام در را باز می‌کنم و تمام تلاشم را به کار می‌گیرم که صدایی بلند نشود. سه مرد با لباس‌های تیره از یک ماشین شاسی‌بلند مشکی با شیشه‌های دودی پیاده می‌شوند. چهره هیچ‌کدام را در تاریکی درست نمی‌بینم. در را می‌بندم و یکی‌شان که فکر کنم سرتیم باشد می‌گوید:
-
خب، ورودی کدوم طرفه؟
جلو می‌افتم و راهنمایی‌شان می‌کنم به سمت در. در پشتی را باز می‌کنم. هنوز وارد نشده‌اند که می‌گویم:
-
من فقط الان مطمئنم کسی اینجا نیست. اما هیچ تضمینی نمی‌دم که یهو یکی از اعضا دلش نخواد بیاد.
-
نگران نباشین، ما کارمونو بلدیم.
چراغ قوه‌ای که به سرشان بسته‌اند را روشن می‌کنند مردی که فکر کنم سرتیمشان است می‌پرسد:
-
اتاق جلسات کدومه؟
راهنمایی‌شان می‌کنم. مرد می‌گوید:
-
کارتونو انجام بدید شما.
و دو نیرویش را در اتاق‌ها تقسیم می کند. من هم برمی‌گردم به اتاق حسابداری. صدایشان درنمی‌آید. نمی‌دانم چکار می‌کنند.
پنج دقیقه هم نشده که مرد مقابل در اتاق می‌ایستد و می‌گوید:
-
ببخشید، اینجا اتاق حسابداریه؟
-
بله.
-
می‌شه اجازه بدید اینجا رو هم تجهیز کنیم؟
 

 

قسمت چهل و سوم

از صندلی‌ام بلند می‌شوم که کارشان را بکنند. مرد که کمی عرق کرده، می‌گوید:
-
تونستید قفلشو بشکنید؟
-
بله. دیگه تمومه.
-
بقیه سیستم ها هم همین‌قدر طول می کشه؟
-
نه. احتمالا کمتر.
-
خوبه. ممنونـ...
هنوز حرفش تمام نشده است که مرد انگشتش را روی گوشش می‌گذارد و چهره‌اش در هم می‌رود:
-
یعنی چی؟ چی می‌گی تو؟
چندثانیه طول می‌کشد تا یادم بیفتد حتما بی‌سیم دارد. وقتی صدای پایی از راه‌پله می‌شنویم، تازه می‌فهمم پشت بی‌سیم چه شنیده.
سرجایمان منجمد می‌شویم. دونفر از مردها اینجا هستند و یک نفرشان داخل دفتر مادر که دقیقا روبه روی این اتاق است. همه ساکت شده‌ایم و فقط صدای پا می‌آید. مردی که در اتاق رو به‌رویی‌ست، با نگرانی به سرتیمشان نگاه می‌کند. سرتیم علامت می‌دهد که در را ببندد و خیلی آرام از من می‌خواهد در را ببندم.
بعد از بستن در، دوباره دستم را روی چاقوی ضامن‌دار فشار می‌دهم. هر به دیوارِ کنار در چسبیده‌ایم و نفس هم نمی‌کشیم. مرد با صدایی خفه از من می‌پرسد:
-
فکر می‌کنید کیه؟
-
نمی‌دونم.
اسلحه‌اش را در می‌آورد و مسلح می‌کند. در تاریکی نمی‌توانم مدل اسلحه‌اش را تشخیص دهم. صدای مردانه‌ای از بیرون می‌آید که احتمالا با تلفن حرف می‌زند:
-
فعلا که تا یه هفته نیست... ولی فکر کنم دست پر برگرده... آره بابا ما که کارمون خوب بوده، حتما بودجه رو بیشتر می‌کنن... تازه اینطور که می‌گفت، احتمالا کارای جدید داریم... ما که تا الان صبر کردیم، چندسال دیگه هم روش... از الان باید آماده بشیم...
دیگر رسیده است به در موسسه. صدایش را می‌شناسم، صراف است. سرتیم که دارد روی اسلحه‌اش فیلتر صدا می‌بندد، زیر لب چیزی زمزمه می‌کند. من هم سعی می‌کنم آرام باشم. اولین ذکری که به ذهنم می‌رسد صلوات است. درحالی که صلوات می‌فرستم، تمام احتمالات را مرور می‌کنم. اگر صراف ما را ببیند... هنوز نمی‌دانم عمق فاجعه تا کجاست اما بوی دردسر را حس می‌کنم. زمرمه می‌کنم:
-
این صرافه!
سرتیم برمی‌گردد به طرف من:
-
صراف کیه؟
-
یکی از مربیای شرکته.
مرد چیز دیگری نمی‌پرسد. صراف همچنان با تلفن حرف می‌زند. نمی‌دانم الان در کدام اتاق را باز می‌کند. اگر در این اتاق یا اتاق مادر را باز کند چه؟ وای خدای من...
 

 

قسمت چهل و چهارم

-اگه این چندسال کارمونو خوب انجام بدیم، بالاخره به جایی که می‌خوایم می‌رسیم... فعلا فقط تربیت نیرو مهمه تا به موقعش بریزیمشون کف خیابون... آره خیالت تخت. مو لای درزش نمی‌ره... ببین تو هم این وقت شب وقت گیر آوردیا! بذار ستاره که اومد از خودش بپرس... باشه. شبت بخیر. کاری نداری؟... بای!
صدای چرخیدن کلید داخل یک در و باز شدنش، باعث می‌شود تمام تنم گُر بگیرد. اگر در اتاق مادر باشد چه؟ حتما ماموری که داخل اتاق است هم مثل این سرتیم اسلحه کشیده و آماده درگیری‌ست؛ اما خبری نمی‌شود. حتما اتاق مادر نبوده. وارد اتاق می‌شود. هنوز نفس‌هایمان یکی در میان می‌رود و می‌آید؛ منتظریم ببینیم می‌خواهد چکار کند. پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و هر ذکر و آیه‌‌ای که به ذهنم می‌رسد زمزمه می‌کنم. این وقت شب آمده چکار کند؟
بعد از چند دقیقه، صدای قدم‌هایش در سالن می‌پیچد و بعد در راه‌پله. سرتیم اما هنوز بنای بیرون رفتن ندارد. می‌خواهد مطمئن شود صراف رفته است. دوباره دستش را روی گوشش می‌گذارد:
-
رفت؟
و حتما جواب مثبت می‌گیرد که نفس راحتی می‌کشد. در این ده‌دقیقه انقدر فشار عصبی زیادی تحمل کرده‌ام که دوست دارم همینجا کنار دیوار رها شوم؛ اما بازهم به روی خودم نمی‌آورم. سرتیم اسلحه‌اش را غلاف می‌کند و در اتاق را باز. مامور دیگر از اتاق مادر بیرون می‌آید. نور چراغی که از بیرون روی صورتشان افتاده نشان می‌دهد هرسه عرق کرده‌اند. پیداست حال آن‌ها هم بهتر از من نبوده؛ با این تفاوت که آن‌ها به اقتضای شغلشان بیشتر در چنین موقعیت‌هایی قرار گرفته‌اند اما من اولین بارم است.
سرتیم از من می‌پرسد:
-
اسم کامل این صراف چیه؟
-
خشایار صراف.
-
پسوند و اینا نداره؟
-
نه.
به کسی که پشت بیسیم است می‌گوید:
-
ببینین درباره خشایار صراف چی پیدا می‌کنین.
و به کارشان ادامه می‌دهند. هنوز اتاق حسابداری را به قول خودشان تجهیز نکرده‌اند. کمی با میز و دوربین مداربسته اتاق کلنجار می‌روند و تمام. از اتاق خارج می‌شوند. مامور دیگر هم کارش تمام شده. از همان دری که آمده بودند خارج می‌شوند. می‌خواهم در حیاط را برایشان باز کنم که مرد اجازه نمی‌دهد. طوری می‌آیند و می‌روند که انگار از اول هم خبری نبوده.
اطلاعات سیستم را روی هارد می‌ریزم و بقیه کار را می‌گذارم برای فرداشب. هارد را در کیفم می‌گذارم و جمع می‌کنم که بروم خانه.
وقتی محتوای هارد را روی لپتاپم باز می‌کنم، مغزم سوت می‌کشد.
 

 

قسمت چهل و پنجم

موسسه یک حساب بانکی دارد که موجودی‌اش چندان غیرعادی نیست؛ حتی تراکنش‌هایش هم مثل همه موسسه‌هاست: کمک‌های مردمی و خیرین، پرداخت‌های جاری قبوض و... اما چیزی که بیشتر از همه خودش را به رخ می‌کشد، حجم بالای تبادلاتی ست که با بیت‌کوین و چند ارز دیجیتالی دیگر صورت گرفته است؛ از مبداء‌هایی در آلمان و امریکا و کانادا و چند کشور دیگر. لبم را به دندان می‌گیرم و قلبم تیر می‌کشد. معلوم نیست مادر من و خودش را وارد چه جریانی کرده است. این دیگر یک تبلیغ ساده برای یک فرقه نیست...
بلند می‌شوم و قد راست می‌کنم. چندبار در اتاق قدم می‌زنم و مقابل ویترین می‌ایستم. یک طبقه ویترین پر است از اسباب‌بازی‌هایی که خیلی دوستشان داشتم. مهم‌ترینش هم یک سِت اف. بی. آی است که پدر از یکی از ماموریت‌هایش به دبی برایم خرید. یک مجموعه مینیاتوری از ماشین‌های پلیس امریکا و انواع هواپیماها و حتی چند فضاپیما، موتور سیکلت و آدمک‌های پلیس در حالت‌های مختلف که همه با نهایت هنر و ظرافت ساخته شده بودند. من عاشقشان بودم و ساعت‌ها به تنهایی یا با ارمیا با آنها بازی می‌کردیم. حتی پدربزرگ هم وقتی آن‌ها را دید خوشش آمد. همان روز با پدربزرگ و ارمیا، روی آرم اف. بی. آی امریکا پرچم ایران چسباندیم؛ روی تمام ماشین‌ها و هواپیماها. و از آن روز به بعد علاقه‌ام به آن مجموعه چندین برابر شد. پدربزرگ می گفت پلیس امریکا بیشتر از این که امنیت مردمش را تامین کند، هرکسی که دلش بخواهد را می‌کشد؛ و راست می‌گفت. این را ارمیا وقتی چند سالی برای درس خواندن به امریکا رفت فهمید.
دومین اسباب بازی مورد علاقه‌ام، یک سلاح کمری اسباب بازی ست. یک کلت ام-1911 برونینگ. از دور کاملا واقعی جلوه می‌کند؛ حتی خشابش جدا می‌شود و تیراندازی هم می‌کند. گرچه تیرهایش اسباب بازی‌ست. بچه که بودیم، با ارمیا سر برداشتن کلت یا سلاح یوزی اسباب بازی‌ام دعوایمان می‌شد. کلت را برمی‌دارم و در دستم می‌گیرم. یک دور خشابش را درمی‌آورم و جا می‌زنم، گلنگدن می‌کشم و هدف می‌گیرم. عمو صادق تا حدودی کار با سلاح را یادم داده است. هربار اصرار می‌کردم چیزی یادم بدهد، می‌گفت دختر را چه به سلاح؟ اما خودش هم بدش نمی‌آمد که من به سلاح علاقه دارم. یاد سلاح همکار لیلا می‌افتم. راستی مدلش چه بود؟
در همین فکر‌ها هستم که لیلا پیام می‌دهد:
-
شیری یا روباه؟
کلت را سرجایش می‌گذارم. یادم می‌افتد نباید در خانه تلفنی با لیلا حرف بزنم. می‌نویسم: تونستم بشکنمش. الان چیزی که خواستین آماده‌ست.
-
خوبه. فردا میام می‌گیرم ازت. بقیه رو هم همین‌طوری پیش برو، باشه؟
-
کارم درسته؟ خیانت نیست؟
-
خیانت رو کسایی کردن که دارن عقل بچه‌های این مملکتو تعطیل میکنن. این کارت به نفع مادرته.
هارد را پنهان می‌کنم و روی تخت بیهوش می شوم از خستگی. راستی فردا عزیز و آقاجون از مشهد برمی‌گردند...
 

 

قسمت چهل و ششم
***
دوم شخص مفرد

فکر نمی‌کردم قبول کنه. ولی امشب کمکمون کرد بریم توی موسسه شنود بذاریم. خودش تونست سیستم‌هاشونو حک کنه. خوب همکاری کرد. مخصوصا این که مجبور نشدیم نیروی سایبری برداریم بیاریم که سیستم رو حک کنه و کارمون طول بکشه.
انصافا کار خطرناکی کرد. اگه مامانش یا یکی از اعضای اون باند می‌فهمیدن داره با ما همکاری می‌کنه، حتما یه بلایی سرش می‌اومد. وقتی هم وارد شدیم یکم حس کردم ترسیده، ولی سعی می‌کرد خودشو کنترل کنه و نشون نده. اون وقت شب، سه تا مرد گنده تو یه شاسی بلند دودی واقعا وحشتناکن! مخصوصا اگه مسلح هم باشن و بخوان یواشکی برن داخل یه ساختمون شنود بذارن!
وقتی اون مَرده، صراف وارد شد، پیدا بود خیلی هول کرده ولی صداش درنیومد. درحالی که واقعا انتظار داشتم جیغ بکشه و همه‌مونو به باد بده. خب بالاخره از یه دختر که اصلا توی عمرش نمی‌دونسته کار امنیتی چیه، انتظار بی‌جایی نبود. اما فراتر از انتظار ما عمل کرد. حتی انقدر تمرکز داشت که صدای مَرده رو بشناسه و به من بگه. فقط سرشو گذاشته بود به دیوار و چشماشو بسته بود.
تو هم سرت رو گذاشته بودی به دیوار و چشماتو بسته بودی. همیشه عادت داشتی وقتی بین کارها و درسات خسته می‌شی سرت رو تکیه بدی به دیوار و چشماتو ببندی. گاهی تو همون حالت یه چُرت ده دقیقه‌ای هم می زدی، بعد بلند می‌شدی و ادامه می‌دادی. اون روز، توی حرم امام حسین(علیه‌السلام) هم اومده بودی خستگی یه عمرت رو بذاری زمین. سرت رو تکیه داده بودی به دیوار، چشماتو بسته بودی و اشک آروم از کنار چشمات سر می‌خورد. خیلی دلم می‌خواست بگم برام دعا کن، اما می‌دونستم می‌کنی.
جناب‌پورم تا دم پرواز دنبالش بودیم. توی طول پروازم سپردمش به بچه‌های امنیت پرواز. قرار شد توی خاک آلمان هم یه بچه‌های برون‌مرزی به اسم اُوِیس ت.م(تعقیب و مراقبت)اش رو به عهده بگیره.
اسم واقعیشو نمی‌دونم ولی اسم جهادیش اویسه. بچه ماهیه. چون خیلی وقته اونجاست، خیلی خوب می‌تونه کار کنه. تاحالا ندیدمش ولی شنیدم کارش درسته. الانم سایه‌به‌سایه دنبال جناب‌پوره که ببینه دوباره رفته آلمان چکار؟
اویس خیلی زود تونست خط و ربطای جناب‌پور رو توی آلمان پیدا کنه و بفهمه سفرای قبلیش کجا رفته. این‌طور که اویس می‌گه، جناب پور توی آلمان می‌رفته خونه برادرش حانان اقامت می‌کرده. اما غیر اون، گاهی از آلمان می‌رفته کشورای دیگه. اینطور که توی پاسپورتش ثبت شده، بجز یه مسافرت تفریحی که اوایل دهه هشتاد رفته اروپا رو گشته، بقیه سفرهاش جایی ثبت نشده. یعنی با یه پاسپورت جعلی آلمانی رفته. کشورایی مثل امریکا و کانادا، فرانسه، انگلیس... حتی اینطور که اویس فهمیده، چندتا مسافرت هم به فلسطین اشغالی داشته.
توی خود آلمان هم با چندتا موسسه های وابسته به سازمان منافقین رفت و آمد داشته. اویس سعی داره بیشتر بفهمه. تا الان که کارش خوب بوده. باید منتظر بشم ببینم دیگه چی دستگیرش می‌شه.
باید منتظر می‌شدم ببینم خبری ازت میشه یا نه؟ یاد روزی افتادم که گفتی می‌خوای بری. گفتی یه کاروان دارن می برن عتبات، می‌خوان یه نفر به عنوان پزشک کاروان با خودشون ببرن. به شوخی بهت گفتم تو هنوز جوجه دکتری؛ بشین سر درس و مشقت. اما تو خندیدی و صورتت گل انداخت. گفتی یه جوجه دکترم اونجا غنیمته.
فکر کنم می‌دونستی قراره چه اتفاقی بیفته. وقتی مدیر کاروانتونو پیدا کردم رنگ به صورتش نبود. سرتا پاش خونی بود. منو که دید، ترسید. فهمید می‌خوام سراغتو بگیرم. وقتی ازش پرسیدم خواهرم کجاست، دست و پاشو گم کرد. گفت وقتی بمب اول منفجر شده، تو رفتی به مجروحا کمک کنی. گفت همراهشون رفتی بیمارستان. یه نفس راحت کشیدم. حداقل تو توی انفجار آسیب ندیدی... راست می‌گفتی. یه جوجه دکترم توی اون محشر کبری غنیمت بود.

***

 

قسمت چهل و هفت

با آمدن عزیز و آقاجون، دوباره مقیم شده‌ام خانه‌شان. دلم لک زده است برای مهربانی‌های عزیز. شب هم چندساعت بعد از اتمام کار موسسه، آنجا مانده‌ام برای شکستن رمز بقیه سیستم‌ها و تقریبا کارم تمام است. فقط مانده هارد را تحویل لیلا بدهم.
لیلا هارد را می‌گیرد و در کیفش می‌گذارد. درهمان حال می‌پرسد:
-
ببینم، چیزی از این فایلا رو که با خودت نگه نداشتی؟
-
نه. چطور؟
لبخند می‌زند:
-
برای خودت می‌گم. اینا پیشت نباشه برات بهتره. راستی بالاخره کی می‌ری آلمان؟
-
دو هفته دیگه تقریبا.
محکم به چشمانم نگاه می‌کند:
-
اریحا، دقت کن! بخاطر جایگاه شغلی پدرت و توانمندی‌های خودت، احتمال خطر برات زیاده اون طرف. برای همین، خواهش می‌کنم به مسائل امنیتی اهمیت بده. ما هم سعی می‌کنیم دورادور هواتو داشته باشیم. اما بازم، همه چیز به خودت بستگی داره و اینکه چقدر تیز باشی. متوجهی؟
سرم را تکان می‌دهم. اگر مطمئن نبودم این دوره مطالعاتی برایم پربار هست یا نه، اصلا خودم را در چنین دردسری نمی‌انداختم. اما حالا، نمی‌توانم از بار علمی‌ این دوره بگذرم.
وارد خانه که می‌شوم، عمو صادق را می‌بینم که دارد با عزیز خداحافظی می‌کند. عزیز خیلی سرحال نیست. فکر کنم عمو آمده بوده برای ماموریتش خداحافظی کند. من را که می‌بینند، چهره هردوشان باز می‌شود و عمو جلو می‌آید که روبوسی کند. در گوش عمو می‌گویم:
-
واقعا می‌خواین برین؟
عمو می‌خندد و می‌گوید:
-
ای بابا... نمی‌رم که افقی برگردم که شما انقدر نگرانین. مطمئن باش می‌آم که خودمم توی خواستگاریت باشم.
لب می‌گزم:
-
عمو دوباره شروع کردین؟
-
کجاشو دیدی... شروع که هیچی... دارم تمومش می‌کنم با کمک عزیز.
و سریع خداحافظی می‌کند و می‌رود. آخ از دست این عموی هنرمندِ نظامی‌دیوانه!
عزیز یک نگاه خاص مادرانه حواله‌ام می‌کند؛ از آن نگاه‌هایی که صورت دخترهای دم‌بخت را سرخ کند. به روی خودم نمی‌آورم. عزیز می‌گوید:
-
کی قراره بری؟
-
ان‌شالله دو هفته دیگه.
-
کارای ویزا و دعوتنامه رو کردی؟
-
آره، تقریبا تموم شده کارش.
برایم چای می‌ریزد. برای خودش هم. آقاجون به بهانه آب دادن به باغچه بیرون می‌رود و عزیز می‌گوید:
-
یادش بخیر. عمو یوسفت بعد جنگ یه چندوقت بود بهونه می‌گرفت. یکم رفته بود توی هم. فکر می‌کردیم افسردگی داره. بهش گفتم بیا ببرمت پیش روانپزشک، اما گفت مشکلم چیز دیگه‌ست. گفت زن می‌خوام! اینو که گفت سرخ و سفید شد بچه‌م. منم بال درآورده بودم که بالاخره داره می‌آد سر زندگیش. وقتی با طیبه آشنا شد، از این رو به اون رو شد. دوباره شد همون یوسف قبلی، شایدم بهتر. آره، خیلی بهتر.
شانه بالا می‌اندازم که فکر کند من اصلا منظورش را نفهمیده‌ام: خب!
-
برای بابات هم می‌خواستم خودم یکی رو پیدا کنم، ولی یه روز اومد شماره خانواده ستاره رو داد گفت برو برام خواستگاریش کن! فکر کنم همدیگه رو توی دانشگاه پیدا کرده بودن. می‌شناختن از قبل...
با بی‌حوصلگی می‌گویم: چی شده امروز دارین تاریخچه ازدواج های فامیلو مرور می‌کنین؟
 

 

قسمت چهل و هشت
لبخند می‌زند و دستش را می‌گذارد روی دستم:
-
تو هم مثل یوسفی. کلا مدلش اینجوری بود که نمی‌اومد بگه فلان چیز رو میخوام. باید خودمون می‌فهمیدیم. حتی سر غذا خوردنشم نمی‌اومد بگه گرسنمه. خودم باید دقت میکردم هر بار یه چیزی به خوردش بدم. انقدر غرق کار و درسش بود که خودشو فراموش کرده بود. تو هم همینطوری اریحا. اصلا حواست به خودت نیست. اما من دارم می‌بینم، مثل همون روزای یوسف شدی. یکم پکری.
مغزم آژیر می‌کشد. اگر از همین الان موضع دفاعی نگیرم، شب نشسته ام سر سفره عقد. با ازدواج مخالف نیستم اما باید این مشکلات بگذرد، بعد با یک ذهن آرام درباره اش فکر کنم. سریع می‌گویم:
-
من خوبم.
-
عموت درباره یه بنده خدایی حرف زد. گفت بچه خوبیه. شاید خوب باشه روش فکر کنی.
حس می‌کنم لیوان چایی را روی سرم خالی کرده است. داغ می‌شوم و می‌گویم:
-
من که الان دارم میرم!
-
خب بعد فرصت مطالعاتیت چی؟
-
حالا بذارین برگردم... اون وقت درباره ش فکر می‌کنیم. باشه؟
عزیز گله مندانه نگاه می‌کند. چاره ای جز تسلیم ندارد. پیشانی اش را می‌بوسم که از دلش دربیاورم. می‌گوید:
-
امشب آماده شو، یه سر بریم قم و جمکران.
از پیشنهاد ناگهانی و شیرین عزیز ذوق زده می‌شوم. دم رفتن، واقعا نیاز دارم به چنین زیارتی. انقدر که تا زمانی که رسیدیم به قم، روی ابرها بودم و نفهمیدم مسیر چطور طی شد.

الان خودم را در میان شهدای مقابل حرم پیدا کرده‌ام. مثل کسی که آخرین بار است برای زیارت آمده، به همه جا دست می‌کشم و به صورتم می‌کشم. باید ذره ذره غبار حرم را برای شش ماه آلمان ذخیره کنم. در آلمان، نه خاک شهید پیدا می‌شود و نه حرم کریمه اهل بیت. نمی‌دانم مردمش چطور زنده مانده اند وقتی این عناصر مهم حیاتی را ندارند.
وارد مرز آسمانی حرم می‌شوم. جایی که زمین از آسمان جدا می‌شود. پرواز می‌کنم تا ضریح و درآغوش می‌گیرمش. بالاخره کسی را پیدا کردم که بشود درگوشش بگویم دردم را. کسی که اگر از خدا بخواهد، دعایش ردخور ندارد. یاد غربتش می‌افتم. یک دختر در بلاد غریب... اشک از چشمم می‌چکد و یادم می‌رود برای خودم دعا کنم که می‌خواهم بروم به بلاد غریب...

مادر خودش من را رساند فرودگاه. با پدر درخانه خداحافظی کردم، اما عزیز و آقاجون همراهمان آمدند. دلم می‌خواست با لیلا هم خداحافظی کنم اما نمی‌شد جلوی مادر. حالا در سالن نشسته ایم منتظر اینکه پروازم را اعلام کنند. دلم برای عمو صادق تنگ می‌شود. تلفنی خداحافظی کردیم؛ هرچند خوب خط نمیداد و صدایش را درست نمی‌شنیدم. در فکر عمو صادقم که مادر با حالتی کمی‌عصبی می‌گوید:
-
پروازت نیم ساعت تاخیر داره!
 

 

قسمت چهل و نهم
برای من خیلی مهم نیست؛ اما شاید برای زینب خیلی مهم بوده. این را وقتی می‌فهمم که زینب و پدر و مادر و مادربزرگش را دیدم که دوان دوان می‌آمدند به سمتمان. بارهایم را تحویل داده بودم و مقابل گیت هستم که می‌رسند. زینب صدایم می‌زند و می‌گوید صبر کنم. ایستادم و رسیدند. تعجب کرده‌ام از این که خانواده زینب برای بدرقه ام آمده اند. زینب درآغوشم می‌گیرد:
-
خیلی مواظب خودت باش. دلم برات تنگ میشه.
لبخند می‌زنم که نفهمد بغض کرده‌ام:
-
منم همینطور.
پدرش جلو می‌آید:
-
خیلی مواظب خودتون باشین اریحا خانم. اگرم کاری از دست ما برمی‌اومد حتما بگید انجام بدیم.
هنوز تشکر نکرده‌ام که مادربزرگ زینب محکم در آغوش می‌فشاردم. دلیل اینهمه محبت را نمی‌فهمم. غرق بوسه ام می‌کند و بعد هم نوبت عزیز است که مادرانه در آغوشم بگیرد و ببوسدم و به طور ممتد سفارش هایش را تکرار کند. دوست دارم بلند گریه کنم و بگویم اصلا دلم نمی‌خواهد بروم. دوست ندارم از این همه محبت جدا شوم...
مادر اما عقب ایستاده. خودم می‌روم که بغلش کنم. برعکس بقیه، نه گریه می‌کند و نه خیلی ناراحت است. از گیت ها که رد می‌شوم، بغضم می‌ترکد. حس می‌کنم این آخرین نفس هایی ست که در هوای ایران می‌کشم و آخرین قدم هایی ست که بر خاک ایران برمی‌دارم. حال کودکی را دارم که دلش نمی‌خواهد از مادرش جدا شود. کاش دیروز که رفتم گلستان شهدا، عمیق تر نفس کشیده بودم. دوباره یاد زهره بنیانیان می‌افتم. حتما او هم همین حال را داشته موقع رفتن به آلمان، شاید هم بدتر. یک رفتن با اجبار و بدون کوچک‌ترین علاقه‌ای.
یکباره حس می‌کنم زیر پایم خالی شده است؛ وقتی یادم می‌افتد در آلمان نمی‌توانم چادر بپوشم. همین هفته با عزیز از قم چند دست مانتوی گشاد و بلند عربی و روسری قواره بلند خریدیم. اما هیچ کدام از این ها نمی‌تواند جای چادر را بگیرد. مانتو هرچقدر گشاد باشد و روسری هرچقدر بلند، آرامش چادر را ندارد. آنهایی که چادر را امتحان کرده اند می‌دانند، بعد مدتی انس می‌گیری با چادرت؛ طوری که اگر نباشد انگار یک چیزی کم داری.
من یک عمر با چادرم انس گرفته ام. عادت نکرده‌ام، انس گرفته ام. انس با عادت فرق دارد. انس که می‌گیری، با هربار بودنش برایت تازه است و لذت بخش. من با این چادر انس گرفته ام و نبودنش بدجور اذیتم می‌کند. چادر فقط یک لباس نیست، یک تفکر است. یک سبک زندگی ست.
می‌روم داخل دستشویی ها و درش می‌آورم. یکی از همان مانتوهای بلند را پوشیده ام. دیگر اینجا که کسی نیست... می‌توانم بغضم را بشکنم، چادر را ببوسم و تا بزنم. تا شش ماه دیگر فقط باید صبر کنم.
وقتی بدون چادر از دستشویی ها بیرون می‌آیم، حس می‌کنم خودم نیستم. چیزی کم دارم. آن چادر بخشی از هویت من را می‌سازد. هر پوششی، یک پیش نمایش از هویت و تفکر فرد است. حالا من بدون چادر، یک بخش مهم از هویتم را حذف کرده‌ام... چقدر معذبم بدون چادر!
 

 

قسمت پنجاه

تک تک پله های هواپیما را با طمأنینه طی می‌کنم، انگار می‌خواهم آخرین قدم هایم روی خاک ایران را برای شش ماه آینده ذخیره کنم. عمیقتر نفس می‌کشم و تمام آنچه می‌بینم را به خاطر می‌سپارم...

هواپیمایم که از زمین کنده می‌شود، حس می‌کنم قلبم را روی زمین جا گذاشته ام. چشم دوخته ام به زمین زیر پایم و منظره هایی که کم کم مینیاتوری می‌شوند. اشک آرام روی صورتم سر می‌خورد و از الان، به شش ماه آینده فکر می‌کنم و پروازی که من را به ایران برگرداند.
مهماندار که خروج از حریم هوایی ایران را اعلام می‌کند، دلم درهم می‌پیچد. الان دیگر رسما از کشورم خارج شده ام؛ از آغوش مهربان مادرم. با خودم عهد می‌کنم در این شش ماه به اندازه شصت سال بیاموزم تا رفتنم برای کشورم سود داشته باشد. بازهم یاد زهره بنیانیان می‌افتم. او موقع خروج از ایران با خودش چه عهدی بسته بوده؟! نمیدانم.
تسبیح سبزرنگی که عزیز برایم از مکه آورده را درمی‌آورم و می‌بویم. بوی ایران می‌دهد. تمام طول پرواز را با تسبیحی که دور از چشم شرطه‌های سعودی به دیوار کعبه متبرک شده است ذکر می‌گویم. تمام پنج ساعت را. اضطراب رهایم نمی‌کند؛ انقدر که متوجه زیبایی های مناظر و لذت پرواز نمی‌شوم. از بچگی عاشق هواپیما بودم؛ مخصوصا زمان تیک‌آف و لندینگ هواپیما. معمولا بچه ها می‌ترسیدند، اما من عاشقش بودم. حتی گاهی که زمان پرواز شرایط جوی نامساعد بود و هواپیما تکان های شدید می‌خورد، من برعکس همه لذت می‌بردم. شاید اگر پسر بودم خلبان می‌شدم.
اما این پرواز، اولین پروازی ست که نه از تیک‌آفش لذت برده ام، نه توجهی به پذیرایی حین پرواز کرده‌ام، نه مناظر به اندازه دفعات قبل برایم لذت‌بخش است. حتی الان که لندینگ می‌کنیم هم خیلی ذوق ندارم و فقط تغییر فشار هوا گوشم را اذیت می‌کند. همیشه رفتن به آلمان را دوست داشتم؛ چون مساوی با دیدن ارمیا بود اما الان دلم می‌خواهد برگردم. آلمان خوب است برای مسافرت تفریحی حداکثر یک ماهه؛ نه برای ماندن کسی که دلش گره خورده به خاک کشورش.
وارد سالن فرودگاه می‌شوم. وقتی به یاد می‌آورم که دیگر در خاک ایران نیستم، دلم از اضطراب ضعف می‌رود و الان است که غش کنم. کاش می‌شد همین الان مسیر را عوض کنم، سوار هواپیما شوم و برگردم ایران. کاش به همین راحتی‌ها بود! من اصلا مردم اینجا را نمی‌شناسم. فرهنگ و زبانشان برای من بیگانه است و من هم برای آنها بیگانه ام. هیچکدام از این مردم، زبان مادری من را نمی‌فهمند. در چنین محیطی حتی اگر آلمانی بلد باشی، احساس غربت می‌کنی و دلت یک آشنا می‌خواهد که مجبور نشوی به زبان دیگری حرفت را حالی‌اش کنی.
چمدان به دست، سرگردان و متحیر ایستاده‌ام وسط سالن فرودگاه. حس می‌کنم همه برنامه ریزی‌ها یادم رفته است. همراهم زنگ می‌خورد. ارمیاست. با یادآوری اینکه قرار بود ارمیا بیاید دنبالم، کمی‌دلگرم می‌شوم. میان این همه گفت‌وگو به زبان بیگانه، از فارسی حرف زدنش ذوق می‌کنم. می‌شود با او به زبان خودم حرف بزنم! مجبور نیستم کلمات نامانوس آلمانی را کنار هم بچینم تا بفهمد.
می‌پرسد:
-
کجایی؟ یه نشونه بده پیدات کنم.
 

 

قسمت پنجاه و یک
نشانه؟ چمدانم چه رنگی ست؟ یادم نمی‌آید. انقدر پریشانم که حتی رنگ لباس و چمدانم را هم فراموش کرده‌ام. نگاهی به چمدان‌ها می‌کنم؛ یکی سرمه ای، دیگری مشکی، و یک ساک کوچکتر به رنگ سبز تیره. رنگ ها را که می‌گویم، درخواست دیگری به زبان می‌آورد:
-
می‌شه دستتو بیاری بالا که ببینمت؟
و به محض بالا رفتن دستم، بعد از چند ثانیه می‌گوید:
-
آهان آهان دیدمت.
قطع می‌کنیم. مردی را می‌بینم که شباهتی به آن پسربچه آرام و مهربان بچگی هایم ندارد. حتی شبیه آن پسر ماجراجوی نوجوان هم نیست. کی انقدر بزرگ شد؟! موهایش مثل بچگی اش بور نیست، متمایل شده است به خرمایی. قدش هم خیلی بلندتر از ارمیای چندسال پیش است! مگر چقدر وقت است آلمان نیامده ام؟ آخرین باری که دیدمش تازه داشت پشت لبش سبز می‌شد؛ چندتار موی باریک و طلایی که حالا تبدیل شده اند به یک ته ریش نسبتا پرپشت خرمایی.
با عجله می‌آید طرفم. یک لحظه از خودم می‌پرسم چرا ارمیا آمده دنبالم؟ جوابش را نمی‌دانم.
ارمیا جلو می‌آید. نفس نفس میزند. گویا دویده است. سلام می‌کند و گوشی اش را می‌گذارد داخل جیبش. پیدا کردن ارمیای آشنا و ایرانی میان آنهمه آدم ناآشنا، مثل آب خنک است در بیابان گرم.
می‌پرسم:
-
کجا میخوایم بریم؟
لبخند می‌زند:
-
خونه دایی دیگه! آرسینه منتظرته.
و ساک و چمدان بزرگتر را می‌گیرد و می‌رود به سمت در فرودگاه. مانند جوجه اردکی پشت سرش راه می‌افتم؛ بهتر از سرگردانی ست. دلم برای چادرم تنگ شده است. اگر بود، خیلی راحتتر بودم. می‌شد راحت رو گرفت. می‌شد راحت تر قدم برداشت.
رسیده ایم به در فرودگاه. می‌گوید:
-
صبر کن برم ماشینو بیارم، میام.
تا برسد، یک قرن می‌گذرد برایم درمیان مردمی‌که همه غریبه اند. قبلا که می‌آمدیم، آلمان انقدر برایم غریبه نبود. شاید چون هنوز در ایران قد نکشیده بودم.
چمدانهایم را می‌گذارد داخل صندوق عقب. سرش را بالا می‌آورد و به من که ساکت و منفعل ایستاده ام می‌گوید: تشریف نمیارید علیا حضرت؟
جلو می‌نشینم و تا خانه دایی، یک دور کامل حال فامیل پدری‌ام را می‌پرسد و درباره احوالات اقوام مادری مختصر توضیحی می‌دهد. خیره ام به خیابان ها و مردم و ساختمانها؛ بافت شهری ای که برایم نامانوس است. باز جای شکرش باقی ست که قبلا هم چندبار آمده ام و اینجا فامیل داریم.
اولین سفرم به آلمان اصلا شبیه الان نبود. هفت هشت سال بیشتر نداشتم و با خانواده دایی آمده بودیم برای سر زدن به مادربزرگ. مثل الان اضطراب نداشتم؛ در عالم بچگی همه چیز برایم هیجان‌انگیز بود جز سرمای وحشتناکش که شبیه ایران نبود. کل اروپا را گشتیم و من و ارمیا و آرسینه هم بهترین فرصت را برای بازی و شیطنت پیدا کرده بودیم.
حالا اما نه من بچه ام و نه ارمیا. من در ایران قد کشیده ام و تنها ایران را وطن خودم می‌دانم؛ برای همین همه چیز برایم غریبه است. به خانه دایی می‌رسیم؛ دایی حانان که همیشه عادت داشت مرا در آغوش بگیرد و بچرخاند، انقدر که سرگیجه می‌گرفتم و جیغ می‌زدم. همیشه می‌گفت عاشق چشم و ابروی مشکی و چهره شرقی من است. دایی همیشه به مادر میگفت چرا من به او نرفته ام و شبیه آلمانی ها نیستم؟ و مادر اینجور وقت ها تصنعی می‌خندید و لب می‌گزید.
 

 

قسمت پنجاه و دو
کنار ماشین می‌ایستم تا ارمیا چمدان‌هایم را از صندوق عقب دربیاورد. یکی از چمدان‌ها را برمی‌دارم. ارمیا می‌گوید:
-
نه بذار خودم می‌آرمشون، تو برو داخل. بابا منتظرتن.
پیداست هنوز تعارفات ایرانی را حفظ کرده. چند قدم به سمت در خانه برمی‌دارم که دایی از خانه بیرون می‌آید:
-
به! سلام دختر چشم و ابرو مشکیِ شرقیِ ایرانی من! چه عجب از این ورا؟
می‌خندم. آغوشش را برایم باز می‌کند. عطر عجیب و عود‌مانندش کمی ‌آزارم می‌دهد. پشت سرش، زندایی و آرسینه هم بیرون می‌آیند. با همه دیده بوسی می‌کنم و وارد خانه می‌شوم. ارمیا با کمی‌تاخیر و آخر همه وارد می‌شود. دایی حال مادر و پدر را می‌پرسد و دعوتم می‌کند عصرانه بخوریم. ارمیا می‌رود که پذیرایی کند و آرسینه کنارم می‌نشیند.
ارمیا قهوه می‌آورد و کیک:
-
این کیک کار آرسینه خانومه. من رو کشت که تا قبل رسیدنت بهش دستبرد نزنم.
آرسینه می‌خندد:
-
چقدر شکمویی ارمیا.
ارمیا قیافه حق به جانب می‌گیرد:
-
خب من عاشق کیک شکلاتی‌ام!
-
ارمیا تو که عشقت سیب‌زمینی بود! به همین زودی بهش خیانت کردی؟ خجالت بکش.
-
ای بابا. عشقای اینجا همینه. دو روز با این برای لذتت، دو روز با اون برای عشق و حالت! وفاداری کیلویی چنده؟
زندایی سرش را تکان می‌دهد و درگوشم می‌گوید:
-
برای همینه که زن نمی‌گیره. خل شده پسرم. ببینم تو می‌تونی سر عقلش بیاری؟
برایم جالب است که هم آرسینه و هم زندایی، هنوز حجابشان را حفظ کرده اند. دایی اصلا مذهبی نیست؛ خانواده اش هم. با این وجود، زندایی و آرسینه اصرار دارند حجاب را، هرچند نصفه‌نیمه برای خودشان نگه دارند. دایی و خانواده‌اش به طرز عجیبی فرهنگ غرب را کاملا نپذیرفته‌اند.
یک ساعت در خانه دایی می‌نشینم و بعد قرار می‌شود ارمیا ببردم به آپارتمان مبله‌ای که برایم اجاره کرده؛ دقیقا نزدیک آپارتمان خودش. بین راه، ارمیا می‌پرسد:
-
خب گفتی رشته‌ت چی بود؟
-
مطالعات زنان.
-
دقیقا روی چیِ زنان مطالعه می‌کنی؟!
-
حقوقشون، جایگاهشون توی جامعه، نقششون... این چیزا.
زیر لب زمزمه می‌کند:
-
حقوق زن...!
و بلندتر می‌گوید:
-
حقوق زن می‌خوای فقط اروپا. البته امریکا هم پیشتازه... مهد حقوق و آزادی و عشق و حالِ زن! مثلا همین دیشب، همسایه طبقه بالام داشت حقوق زنشو تمام و کمال پرداخت می‌کرد. انقدر محکم پرداخت می‌کرد که صدای فریادِ شادی زنش تا خونه منم می‌رسید! نمی‌دونی زنش از فرط خوشحالی و رسیدن به حقوقش چه جیغی می‌زد! انقدر که پلیس اومد به مَرده گفت حقوق زنتو آروم‌آروم بده، زن‌ها ظرفیت اینهمه محبت یه جا و درسته رو ندارن!
 

 

قسمت پنجاه و سه
چه شوخی تلخی کرد ارمیا. پوزخند می‌زنم و می‌گویم:
-
خب این اتفاقا همه جا هست.
-
آره همه جا هست، ولی مهم آماره. مهم اینه که چرا انقدر تعداد زنهایی که مورد خشونتن زیاده، که مجبورن براشون خانه امن تاسیس کنن. چرا زنهای اروپایی باید کمپین یک دقیقه جیغ بذارن؟ تاحالا بهش فکر کردی؟
اسم کمپین یک دقیقه جیغ برایم ناآشناست. متعجب می‌پرسم:
-
یک دقیقه جیغ؟ چرا؟
-
بخاطر اعتراض به وضعیت شغلی و خشونتی که علیهشونه. همین دیگه... کسی اینا رو به شماها نمی‌گه. یه چهره خیلی خوشگل و مامانی از اروپا و امریکا نشونتون میدن، فکر می‌کنین اینجا خبریه. نه عزیز من! من دارم اینجا زندگی می‌کنم، می‌بینم چه خبره...
باورم نمی‌شود ارمیا چنین نظری داشته باشد. ارمیا معمولا سرش به کار خودش است. می‌گویم:
-
فمینیست شدی ارمیا! به فکر حقوق زنان افتادی!
چشمانش گرد می‌شوند:
-
فمینیست؟ من کجام فمینیسته؟ فمینیست شدن مال زنهای ساده لوحه. ببخشید اینو می‌گما، ولی یه کلاهی به اسم فمینیسم گذاشتن سرتون که تا زانوتون اومده پایین. نیروی کارِ مفت و تو سری خور میخواستن، دیدن کی بهتر از خانما؟ با شعارای قلمبه سلمبه زنها رو کردن نیروی کار خودشون. همین.
-
به به... چه نظریاتی! میخوای بجای من تو مقاله بنویسی؟
-
جدی حرف میزنم اریحا. برو تحقیق کن ببین فمینیسم تاحالا چه سودی برای زن ها داشته؟ من نه می‌گم مردسالاری، نه میگم زن سالاری.
-
خب پیشنهاد جایگزین شما چیه استاد؟
رسیده ایم به آپارتمانش و بحثمان نیمه کاره می‌ماند. اول دعوتم می‌کند به آپارتمان خودش. یک آپارتمان کوچک دو خوابه، که بیشتر به عنوان یک خوابگاه خوب است تا محل زندگی؛ انقدر که کوچک است و جمع و جور. یک آشپزخانه کوچک و یک سالن بسیار کوچک و حمام و دستشویی. روی مبل می‌نشینم و با دیدن اتاق خواب دوم می‌پرسم:
-
تنها زندگی می‌کنی اینجا؟
ارمیا در آشپزخانه است که چیزی برای پذیرایی بیاورد. می‌گوید:
-
نه. یه همخونه دارم.
ارمیا و همخانه؟ شاخ در می‌آورم. اهل معاشرت با جماعت مونث نبود؛ و اگر بود، این مدلی اش را نمی‌پسندید. برای اطمینان می‌پرسم:
-
اسمش چیه؟
-
سعید. دانشجوی بورسیه الکترونیکه. بچه خوبیه. البته الان فرستادمش پی نخودسیاه که راحت باشی اینجا.
وا می‌روم. فکر می‌کردم قرار است خواهرشوهر شوم. گله می‌کنم:
-
همخونه‌ت یه پسر ایرانیه؟
برایم چایی می‌آورد و روی مبل مقابلم می‌نشیند:
-
په نه په، یه دختر آلمانیه! خب معلومه! نکنه انتظار داشتی دست دختر مردمو بگیرم بیارم توی خونه‌م؟
-
امیدوار بودم به زودی به مقام بالای خواهرشوهر شدن نائل بشم!
چایی اش را برمیدارد و می‌گوید: مگه مخم عیب کرده که برم همخونه بیارم؟ اگه زن بخوام عین آدم ازدواج می‌کنم! چیه این لوس بازیا؟
 

 

قسمت پنجاه و چهار
از دید من هم همخانه داشتن نه با عقل جور در می‌آید، نه با فرهنگ و اعتقاداتم. اما دوست دارم بدانم چرا آدمی ‌مثل ارمیا که در یک فضای باز بزرگ شده چنین حرفی می‌زند. برای همین می‌پرسم:
-
آخه چه اشکالی داره؟
-
اشکال؟ سرتاپاش اشکاله. عزیز من! من دوست دارم با کسی زندگی کنم که مطمئن باشم قبل ارتباطش با من، با کس دیگه‌ای نبوده. و درضمن، نخواد یهو ولم کنه و بره سراغ یکی دیگه. توی ایران به همچین کسی می‌گن زن زندگی. همخونه از اسمش پیداست، همسر نیست، همدم نیست، همدل نیست، همزبون نیست. فقط همخونه‌ست. وقتی از خونهش خسته بشه، منو هم همراه خونه‌ش عوض می‌کنه! من از این عشقای دم دستیِ یه بار مصرف بدم می‌آد.
یادم می‌آید بچه که بودیم، در همان سفر تفریحی‌مان به اروپا، رفته بودیم از یکی از موزه‌های مجسمه‌های فرانسوی بازدید کنیم. مجسمه‌هایی که انقدر برهنه و بدلباس بودند که مادر و دایی خوششان نمی‌آمد من و ارمیا مجسمه‌ها را ببینیم. یکی از مجسمه‌ها، یک زن و مرد جوان بودند در کنار هم. یک زن جوان خیلی زیبا، که کنار یک مرد جوان نشسته بود ولی مرد هیچ توجهی به او نداشت و شاید حتی منزجر و روی گردان بود. می‌گفتند معنای این مجسمه، این است که وصال مدفن عشق است. اما شاید معنایش این نبود. مدفن عشق، وصال نیست. هوس است. همان چیزی که دین‌داری لازم ندارد فهمیدنش. ارمیا دوست ندارد چندبار طعم عشق‌های هوس‌آلود را بچشد و بعد هم خسته شود و تنها بماند. دوست دارد اگر قرار است عاشق شود، از عاشق شدنش لذت ببرد.
می‌پرسم:
-
خب چرا ازدواج نمی‌کنی؟
سرش را تکان می‌دهد و به زیر می‌اندازد. حدسی در دلم جان می‌گیرد:
-
ای شیطون! کی هست حالا؟
یک لبخند خواهرکُش روی لب‌هایش می‌نشیند و از دستم فرار می‌کند به طرف در ورودی آپارتمان:
-
ولش کن. فعلا که شرایطشو ندارم. بیا بریم آپارتمانتو نشونت بدم.
آپارتمانی که اجاره کرده، دقیقا در طبقه خودش است. می‌پرسم:
-
حالا چرا انقد نزدیک به خودت؟
کلید را در قفل در می‌اندازد و در را باز می‌کند:
-
اولا قیمتش خوب بود. دوما می‌خوام اگه کاری داشتی سریع بتونم کمکت کنم. سوما من آبجیمو تو شهر غریب ول نمی‌کنم.
وارد که می‌شوم، قلبم درهم فشرده‌تر می‌شود
 

 

قسمت پنجاه و پنج
مثل آپارتمان ارمیاست، شاید کمی ‌کوچک‌تر. چمدان‌هایم را تا اتاق می‌برد و می‌گوید:
-
خودم دیروز تمیزش کردم. فقط... اون جانمازم گذاشتم که خواستی نماز بخونی خیالت راحت باشه پاکه. قبله‌ش هم از این طرفه. دیگه فکر کن خونه خودته، راحت باش. کاری هم داشتی به خودم بگو.
و می‌رود که بتوانم استراحت کنم. روی تخت یکی از اتاق‌ها می‌نشینم. چقدر با تخت خودم فرق دارد. از تصور این که قرار است اینجا تنها زندگی کنم، قلبم درهم فشرده می‌شود. تمام چراغ‌ها را روشن می‌کنم؛ اما حوصله ندارم همه جا سرک بکشم. ارمیا گفت خانه خودم است اما نیست. خانه من، خانه عزیز است که حیاطش با دیوارهای سنگی و درخت انگور و خرمالو و توت احاطه شده و خیال اهل خانه را بابت نگاه نامحرم راحت می‌کند. خانه‌ای با معماری ایرانی، شیشه‌های رنگی و مفروش به فرش‌های دستبافت. خانه‌ای که حتی تکولوژی هم تسلیم معماری‌اش شده و وسایل نو و بازسازی‌های اخیر هم نتوانستند از اصالتش کم کنند. در آن خانه، اتاقی دارم برای خودم در بالاترین طبقه. این اتاق را وقتی سه چهار سالم بود آقاجون ساخت و با عمو صادق رنگش کردیم و عمه محبوبه آن را برایم چید و تزئین کرد. این خانه با دکور کرم قهوه‌ای اش، خیلی با خانه‌ای که در آن قد کشیده‌ام فرق دارد. با مادر تماس می‌گیرم. سریع جواب می‌دهد و درباره محل اسکان و کیفیت پرواز می‌پرسد. جواب دادن به سوالاتش که تمام می‌شود، می‌نالم:
-
مامان... دلم برای ایران خیلی تنگ شده از الان!
-
سعی کن دلت برای هیچی تنگ نشه. اینجوری آدم قوی‌تری می‌شی.
-
بالاخره آدم عاطفه داره... یعنی شما دلتون برای هیچی تنگ نمی‌شه؟
-
نه!
-
حتی برای من؟
صدای خنده کوتاهش را می‌شنوم. شاید هم نیشخند بود. دوباره می‌پرسم:
-
حتی برای ارمیا؟
ساکت می‌شود. نمی‌دانم چرا دوست ندارد احساساتش را بروز دهد. هیچ وقت نفهمیدم کِی خوشحال است، کِی غمگین است، چه کسی را دوست دارد و چه کسی را نه. شاید در موسسه، با کارمندهایش با نشاط و صمیمیت برخورد می‌کرد اما فقط من می‌دانستم همه‌اش ساختگی‌ست. مکالمه‌ام که با مادر تمام می‌شود، حس می‌کنم خسته‌تر شدم. برای عزیز پیام صوتی می‌فرستم به همراه چند عکس از آپارتمانم. دوست ندارم عزیز بفهمد ناراحتم.
یاد دفترچه طیبه می‌افتم که آن را همراه قرآن و مفاتیح و چند کتاب و دفتر دیگر لای یک چفیه پیچیدم و در چمدان گذاشتم. از میان وسایلم پیدایش می‌کنم و دنبال صفحاتی می‌گردم که آرامم کند:
«
امروز خواهرم می‌خواست جانمازم را برایم بیاورد شیشه عطری که هدیه محمدحسین بود از آن بیرون افتاد و شکست. بوی عطر محمدحسین همه جارا گرفت؛ اما راستش خیلی دلم سوخت. من عاشق آن عطر بودم... تازه فهمیدم اشکال کارم کجاست. آن عطر یک تعلق دنیوی بود. موقع نماز هم گاهی حواسم می‌رفت به بوی خوبش. داشت بین من و خدا فاصله می‌انداخت... دل کندن از آن عطر سخت است، اما وقتی به این فکر می‌کنم که همه در دنیا مسافریم و باید هرچه هست را بگذاریم و برویم، راحت می‌توانم از همه چیز دل بکنم. ما اینجا مسافریم. بار اضافی فقط جلو رفتن را سخت می‌کند. همه این دلبستگی‌ها موقع مرگ جان کندن را دشوار می‌کنند. همان بهتر است که قبل از اینکه با مرگ از دنیا جدا شویم، خودمان دل بکنیم... ما عندکم ینفدُ و ما عندالله باق...»
 

 

قسمت پنجاه و شش
***
دوم شخص مفرد

الان فقط مونده کشف همه ارتباطات ستاره جناب‌پور و این که بفهمیم وابسته به کدوم سرویسه و از کی دستور می‌گیره.
اریحا منتظری رفت آلمان و اونجا زیر چتر اطلاعاتی اویسه. البته بدون این که کسی بفهمه. خانم صابری هم یه گوشی و سیمکارت ماهواره‌ای بهش داده که اگه لازم شد باهامون مرتبط بشه. احتمال اینکه آپارتمانش از طرف دشمن تجهیز شده باشه کم نیست. باید احتیاط کنیم.
الان یه نگرانی به نگرانی‌های ما اضافه شده؛ این که برای خانم منتظری تور پهن کرده باشن و بخوان سُرش بدن و تبدیلش کنن به نیروی خودشون. باتوجه به شخصیت کاریزماتیکش و توانایی‌های ارتباطی و علمیش، خیلی احتمالش زیاده که بخوان ازش استفاده کنن. برای همین از اویس و بچه های برون مرزی خواستم حواسشون به رفت و آمدای خانم منتظری باشه و حتی اگه لازم شد، مستقیم وارد عمل بشن.
امروز متوجه یه چیزی شدم که هنوز توی شوکشم. دوباره رفته بودم سراغ پرونده یوسف منتظری. پرونده خودش؛ نه پرونده تصادف. اونجا بود که فتوکپی صفحات شناسنامه‌ش رو دیدم...
باورم نمی‌شد یوسف بچه داشته. یه دختر به اسم ریحانه. هیچ جا اسمی‌ از ریحانه نبود، جز توی شناسنامه زن یوسف. چه اتفاقی می‌تونه برای ریحانه افتاده باشه؟ توی اون تصادف کجا بوده؟
تازه یادم افتاد چقدر گیجم. توی پرونده نوشته بود یه بچه تقریبا یه ساله زنده مونده؛ چون از پنجره افتاده بیرون و نسوخته.
وقتی داشتم این پازل رو توی ذهنم می‌چیدم، نزدیک بود از تعجب داد بزنم. نمی‌دونم چرا انقدر حواس پرت شده بودم که نکته به این مهمی‌ به چشمم نیومده. طبق تاریخ تولدی که برای ریحانه زدن، ریحانه توی اون تصادف تقریبا یه سالش بوده. و از اون طرفم، بین اسامی‌کشته‌ها اسمی ‌از ریحانه منتظری نیست. یعنی ریحانه اون بچه‌ایه که زنده مونده، پس یعنی احتمالا یوسف برای این از اتوبوس بیرون پریده که بچه‌ش رو قبل انفجار نجات بده... اینا همه‌ش احتماله... اما چرا توی پرونده هیچ چیزی در این رابطه نیست؟ چرا انقدر درباره اون بچه‌ای که زنده مونده مبهم حرف زدن؟ از همه مهمتر، الان ریحانه منتظری کجاست؟ اگه زنده باشه باید یا با خانواده مادریش زندگی کنه، یا خانواده پدری. اما انگار آب شده رفته توی زمین!
مثل تو... انگار آب شده بودی رفته بودی توی زمین. من تا حدودی خیالم راحت بود که توی انفجار اول آسیب ندیدی؛ حتی انقدر حالت خوب بوده که بتونی بری به بقیه مجروحا کمک کنی. توی اون شلوغ بازار، با پرسیدن از این و اون فهمیدم مجروحا رو کدوم بیمارستان بردن. دل توی دلم نبود که خودمو برسونم بهت و ببینم سالم جلوم ایستادی و یه نفس راحت بکشم.
با خودم فکر می‌کردم کاش اصلا پزشکی قبول نمی‌شدی... کاش هنوز مدرکت رو نگرفته بودی. این‌طوری شاید احساس مسئولیت نمی‌کردی که بخوای مجروحین رو ببری بیمارستان. اینجوری شاید راحت‌تر پیدات می‌کردم! اما تو اراده کرده بودی دکتر بشی. یادته؟ از همون سیزده-چهارده سالگی وقتی می‌دیدم شب و روز درس می‌خونی ازت می‌پرسیدم مگه می‌خوای چکاره بشی؟ تو هم با ناز می‌گفتی متخصص مغز و اعصاب. اوایل فکر می‌کردم بخاطر فوت مامانه؛ اما وقتی یه روز گفتی آرزو داری یه مطب داشته باشی که پنجره‌ش به مسجدالاقصی باز بشه، فهمیدم هدفای خیلی بزرگ‌تر داری. راستی فکرشو بکن... مثلا برای زیارت و نماز بیایم مسجدالاقصی... بعد با یه سردرد ساده پاشیم بیایم مطبت و به همه بگیم اینجا مطب خواهرمونه، پارتی داریم! البته فکر کنم هیچ کس قبول نکنه. آخه بعد ظهور، دیگه خبری از پارتی‌بازی نیست!

***
 
 

قسمت پنجاه و هفت
مثل ماهی ای که از آب بیرون افتاده باشد و تازه قدر آب را بفهمد، من هم تازه فهمیده ام تنفس در هوای وطن چه غنیمتی ست. شب نیمه شعبان است و من انقدر درگیر کارهای سفرم بوده ام که حتی آمدن شعبان را متوجه نشدم. من که همیشه عاشق اعیاد شعبانیه بودم و محال بود شیرینی نپزم، امسال حتی یادم رفته بود روز پاسدار و جانباز را به عمو صادق تبریک بگویم. خودش هم ماموریت بود و کلا همه چیز یادم رفت.
حالا، شب نیمه شعبان دلم هوای شیرینی و شربت و چراغانی کرده. اگر الان ایران بودیم، می‌رفتیم دوری در شهر می‌زدیم و من مثل سال های قبل، کتاب و شیرینی نذری میان مردم پخش می‌کردم. اما اینجا هیچ خبری نیست. مگر مردم اینجا نمی‌دانند همه دار و ندارشان دست امام است؟ مگر نمی‌دانند امام اگر نباشد، فیض خدا به هیچ کس نمی‌رسد؟ مگر نمی‌دانند زیر نگاه مهربان امام نفس می‌کشند؟
از فکرم خنده ام می‌گیرد. حالا مثلا ما که می‌دانیم برای امام زمانمان چکار کرده ایم؟ ما فقط این ها را می‌دانیم، اما بازهم امام باید جور گناهانمان را بکشد و برایمان اشک بریزد. تاخیر ظهور، تقصیر آدم های بی خبر اروپا و امریکا نیست. تقصیر ماست که یار نیستیم برای امام. که اگر یار بودیم، الان این مردم هم امام زمانشان را می‌شناختند.
تازه نمازم را تمام کرده‌ام که ارمیا زنگ می‌زند:
-
سلام. حال داری بریم بیرون؟
-
کجا مثلا؟
-
یه جای خوب. یکم حال و هوات عوض شه.
می‌خواهم بگویم امشب، یکی از بافضیلت ترین شب های سال است و باید امشب برای شب قدر آماده شد؛ اما نمی‌گویم. ارمیا بازهم اصرار می‌کند:
-
بیا! مطمئن باش پشیمون نمی‌شی!
ناچار قبول می‌کنم و ده دقیقه بعد، جلوی در منتظرم است. پیاده می‌رویم تا پارکی که نزدیک آپارتمان است. آخرین باری که با حجاب آمدم آلمان، نگاه ها سنگین تر از الان بود؛ اما الان کمی‌راحتتر با حجابم برخورد می‌کنند. یعنی در طول زمان، تعداد مسلمان های اروپا بیشتر شده و حجاب هم عادی تر.
می‌رسیم به یک پارک و ارمیا برای جوانی دست تکان می‌دهد. دقت که می‌کنم، چند جوان را می‌بینم که دور هم جمع شده اند و هرکدام چند شاخه گل نرگس در دست دارد. وقتی ارمیا به فارسی با آنها سلام و احوال پرسی می‌کند، می‌فهمم ایرانی اند. چند دختر با حجاب هم همراهشان هستند. ارمیا من را معرفی می‌کند و برای من توضیح می‌دهد:
-
چند تا از دوستامن؛ اکثرا هم دانشجواند. توی اعیاد شعبانیه مثل نیمه شعبان، میان به مردم گل و بروشور هدیه میدن.
یکی از گل های نرگس را می‌بویم. می‌بویم و می‌بویم و می‌بویم... خسته نمی‌شوم از عطرش و از نگاه کردن به ترکیب زیبای رنگ سپید و زردش که بی نهایت انرژی بخش است. گل از هرنوعی که باشد روح را نوازش می‌دهد، اما نرگس چیز دیگری ست. رنگ و بویش تمام وجودم را به شوق می‌آورد. دوست دارم همه گل های نرگسی که در دست دوستان ارمیاست مال من باشد...
 

 

قسمت پنجاه و هشت
روی کارتی که به گل های نرگس وصل شده، به زبان آلمانی نوشته: روشن ترین دوران زندگی بشر در زمین، با حکومت مردی رقم خواهد خورد که تمام ادیان الهی به آمدنش بشارت داده اند. نابودی جنگ، فقر، ظلم و جهل یک رویا نیست. واقعیتی ست که به زودی اتفاق خواهد افتاد؛ زمانی که از چنگ زدن به ریسمان های خودساخته بشری ناامید شویم. با آخرین منجی بشریت بیشتر آشنا شوید.
زیر متن هم آدرس وبلاگشان را نوشته اند. یاد فکرهای امروزم می‌افتم و شرمنده می‌شوم. چه کسی گفته امام اینجا یار ندارد؟ می‌توان نگاه مهربان امام را به کسانی که نامش را در قلب اروپا زنده نگه می‌دارند احساس کرد. اگر یک نفر از کسانی که گل نرگس هدیه می‌گیرد، امشب آدرس وبلاگ را سرچ کند و درباره آخرین منجی بشریت بخواند، و دلش از شوق دیدن روشن ترین دوران زندگی بشر در زمین بلرزد، و از صمیم قلبش آرزو کند آن روز زودتر فرا برسد، شاید ظهور چندسال جلو بیفتد. شاید یک نفر به یاران امام اضافه شود. شاید... شاید این جمعه بیاید!
به دو سه نفر دختری که مشغول هدیه دادن گل به مردم هستند نگاه می‌کنم. دوست دارم من هم درکارشان شرکت کنم، به این امید که آن یک نفری که قرار است مطالب وبلاگ را بخواند و دلش بلرزد، گل را از دست من بگیرد. به توضیحاتی که دخترها می‌دهند دقت می‌کنم تا یاد بگیرم. باید خجالت را کنار بگذارم و یک دسته گل نرگس بردارم. دوست دارم همه بدانند بوییدن و تماشای گل نرگس چه لذتی دارد!

گل ها که تمام می‌شوند، می‌نشینم روی نیمکت. ارمیا دارد با دوستانش حرف می‌زند. دوتا از دخترها خداحافظی می‌کنند و می‌روند، و دونفرشان می‌مانند که می‌نشیند کنار من و سر صحبت را باز می‌کنند. یکی از دخترها اسمش حنیفا ست؛ آلمانی ست و شعبان سال قبل مسلمان شده و اسمش را از فلورا به حنیفا تغییر داده. وقتی می‌پرسم چرا حنیفا، می‌گوید: حنیفا یعنی کسی که دنبال حقیقته؛ فکر کنم توی زبان عربی به کسی میگن که به سمت حقیقت بره.
دختر دیگر، وفاء نام دارد و فارسی را با ته لهجه عربی صحبت می‌کند. می‌گوید مادرش ایرانی ست اما تا قبل از آمدنش به آلمان، عراق زندگی کرده اند. وفاء دانشجوست و حنیفا چندماهی ست با یک جوان مسلمان ازدواج کرده. با هم گرم می‌گیریم. من را یاد زینب می‌اندازند. راستی چقدر دلم برای زینب تنگ شده... اگر زینب اینجا بود حتما از حنیفا می‌خواست داستان مسلمان شدنش را تعریف کند. وقتی می‌فهمند ایرانی ام، چشمانشان برق می‌زند و با اشتیاق از ایران می‌پرسند.
عمو صادق می‌گفت تا چهل سال پیش، ایران اصلا شناخته شده نبود؛ حتی گاهی به دلیل شباهت تلفظ کلمه ایران و عراق در زبان انگلیسی، مردم اروپا فکر می‌کردند ایران همان عراق است! عمو می‌گفت وقتی بچه بودند، انقدر ایران ناشناخته و عقب مانده بود که حتی خود مردم ایران از ایرانی بودنشان خجالت می‌کشیدند. اما حالا دیگر اینطور نیست. می‌توانی سرت را بالا بگیری و بگویی ایرانی هستی و در کشوری زندگی می‌کنی که در خیلی از رشته های علمی، رتبه های سوم و چهارم و حتی اول را دارد. در کشوری که با وجود یک انقلاب و دگرگونی در اعماق لایه های جامعه و پیامدهای انقلابش و با وجود یک جنگ هشت ساله نابرابر و تحریم های کمرشکن، توانسته در کمتر از چهل سال خود را بازسازی کند در زمینه علم، فناوری و صنعت، در رتبه های اول جهان قرار بگیرد. در کشوری که نه وابسته و جیره خوار غرب است و نه شرق؛ بلکه پایه های فکری و معرفتی خودش را حفظ کرده و آنها را به دیگر کشورها صادر می‌کند.
 

 

قسمت پنجاه و نُه
انقدر با حنیفا و وفاء گرم گرفته ام که گذر زمان را نمی‌فهمم؛ تا زمانی که ارمیا و همسر حنیفا صدایمان بزنند و بگویند وقت رفتن است. پیاده با ارمیا راه می‌افتیم به سمت خانه. راست می‌گفت ارمیا. چقدر حال و هوایم بهتر شده از دیدن جشن کوچک نیمه شعبان در قلب اروپا. می‌پرسم:
-
ارمیا تو که اهل این حرفا نبودی! اینا رو از کجا پیداشون کردی؟
-
خب بالاخره منم یه چیزایی حالیمه! انقدرام که فکر می‌کنی بی خیال نیستم. بعدم گفتم تو رو ببرمت که یکم سرحال بشی.
سه شاخه گل نرگسی که از حنیفا هدیه گرفته‌ام را مقابل بینی‌ام نگه داشته‌ام و با ولع سیری‌ناپذیری می بویمشان. ارمیا می‌گوید:
-
کار گل در حجره سبز رنگش به این زودی ها تمام نمی‌شد. رنگ‌هایش را با دقت انتخاب می‌کرد و گلبرگهایش را به آرامی به خود می‌بست... و همزمان با طلوع خورشید شکفته بود... یادته؟
برایم عجیب نیست که ارمیا بعد از این همه سال جملات رمان شازده کوچولو را حفظ باشد. من و ارمیا بارها آن رمان را خوانده ایم. می‌گویم:
-
یادمه. ولی گل مغرور شازده کوچولو کجا و گل نرگس کجا؟
یکی از گل ها را از دستم می گیرد و بو می‌کند:
-
راست می‌گی! گل نرگس فوق العاده‌ست...
صدای چند جوان از آن سوی خیابان، گفت و گویمان را متوقف می‌کند. تعادل ندارند و بلند و کشدار باهم حرف می‌زنند. پیداست مستند. ارمیا با دیدنشان بازویم را می‌گیرد و قدم تند می‌کند. یکی از جوان ها همانجا کنار خیابان بالا می‌آورد. چهره ام درهم می‌رود. یاد امام می‌افتم و نگاه مهربانی که الان با اندوه به جوان ها می‌نگرد. امام حتما آن جوان ها را دوست دارد. حتما نگران سلامتی آنهاست و ناراحت است از اینکه جسم و عقلشان را با شرا ب فرسوده می‌کنند. حتما امام برای آنها دعا می‌کند، بدون اینکه آنها امام را بشناسند. شاید یکی از همین جوان ها، فردا صبح که هوش و حواسش برگردد، اتفاقی در فضای مجازی درباره آخرین منجی بشریت مطلبی بخواند، و شاید برای آمدن این آخرین منجی دعا کند، و شاید...
ارمیا می‌گوید:
-
راستی یه چیزی میخواستم بگم بهت.
-
چی؟
-
وفاء خانم بود که دیدیش... راستش گویا یکم از محیط خوابگاهشون شاکیه. ترجیح میداد یه خونه اجاره کنه. گفتم شاید بدت نیاد اگه دوست داشته باشی، وفاء همخونه‌ت باشه. هردوتون از تنهایی در میاین. تازه اجاره رو هم تقسیم می‌کنیم و بارش برای هردوتون کم میشه. البته من به خودش حرفی نزدم، گفتم اول نظر تو رو بپرسم.
تنها ماندنم واقعا معضل است. با وجود خانه ساکت و سوت و کور خودمان، من به تنهایی عادت ندارم. من خانه ای مثل خانه عزیز را دوست دارم که زندگی در آن جریان داشته باشد. حالا برایم سخت است تنها زندگی کنم. گاهی حتی وهم برم می‌دارد و مجبورم همه چراغ ها را روشن کنم. جداً چطور می‌توانند تنها زندگی کنند؟ خانه خالی روح را فشار می‌دهد، هرقدر بزرگ باشد. آپارتمان های قوطی کبریتی ما که جای خود دارد.
-
دختر مورد اعتمادی هست؟
-
تاجایی که من می‌دونم آره.
-
خوب اگه فکر می‌کنی دختر خوبیه، واقعا دوست دارم تنها نباشم.
لبخند کمرنگی می‌زند. چندقدم که جلوتر می‌رویم دوباره می‌گوید:
-
راستی... یه چیز دیگه... دوست ندارم خانوادم بدونن امشب کجا رفتیم. باشه؟
-
چرا؟
-
خب میدونی که خیلی خوششون نمیاد از این چیزا.
زیر لب می‌گویم:
-
باشه...
 

 

قسمت شصت
این روزها تمام ذهنم درگیر پروژه‌ام است و تنها تفریحم، بیرون رفتن هفتگی با ارمیاست. معمولا می‌رویم هیئت خانگی یکی از همان دوستان ایرانی‌اش که با خانواده‌اش برای تبلیغ ساکن اینجا شده اند. شبیه هیئت‌های ایران نیست، اما خوب است. همان دوست ایرانی ارمیا سخنرانی می‌کند، و بعد هرکسی که بخواهد می‌رود کمی‌مداحی می‌کند. هیچ کدام مداح حرفه ای نیستند؛ دلی می‌خوانند و به دل می‌نشیند. این هیئت هفتگی برای من در این غربت مثل آب حیات است؛ مخصوصا از وقتی ماه رمضان شروع شده و نیاز من به فضای معنوی بیشتر.
هرازگاهی هم می‌رویم خانه دایی. دایی گاهی ایرانی‌های ساکن آلمان را دورهم جمع می‌کند؛ البته مجلسشان خیلی شبیه هیئت هفتگی دوست ارمیا نیست!

تازه نمازم تمام شده است که صدای هشدار ایمیل از لپتاپم بلند می‌شود. آخرین دانه‌های تسبیح تربت را سبحان الله می‌گویم و می‌خواهم ایمیل را چک کنم که صدای در زدن ریتمیک ارمیا را می‌شنوم. تق تتق تق...
در را که برایش باز می‌کنم، با یک بسته شیرینی پشت در ایستاده است:
-
سلام شازده کوچولو!
در چشمانش خستگی موج می‌زند. من که تقریبا در مرز بیهوشی‌ام؛ این اولین سالی ست که تقریبا هفده ساعت روزه می‌گیرم. روزهای ایران انقدر طولانی نبود. فکر نمی‌کردم ارمیا هم روزه بگیرد؛ اما وقتی سپرد برای سحری اول بیدارش کنم فهمیدم چندسالی ست که دارد در روزهای طولانی آلمان روزه می‌گیرد، دور از چشم خانواده‌اش.
روزهایی که وفاء دیرتر برمیگردد، با ارمیا افطار می‌کنم. بوی پای سیب که به مشامم می‌خورد معده‌ام می‌سوزد. چقدر گرسنه‌ام! ارمیا وارد می‌شود و جعبه شیرینی را روی میز آشپزخانه می‌گذارد. بی صبرانه در جعبه شیرینی را باز می‌کنم و یک پای سیب برمی‌دارم. ارمیا می‌گوید:
-
منم آدمم ها!
تازه یادم می‌افتد ارمیا حتما افطار نکرده است. به سینی آبجوش و نبات اشاره می‌کنم:
-
خب بردار بخور!
-
نگاش کن! چشمش به شیرینی افتاد داداششو یادش رفت!
چند جرعه از آبجوش می‌نوشد و به من نگاه می‌کند:
-
با این چادرنماز مثل راهبه ها میشی!
-
راهبه؟
-
آره... دیدیشون؟ حجابشون همون شکلیه که شماها توی ایران دارین. مقنعه سفید و یه چیزی مثل چادر.
یاد فیلمی‌ می‌افتم که چندوقت پیش با زینب دیدیم. فیلم راهبه؛ یک فیلم ترسناک که به اصرار من زینب نشست که ببیندش. تنها بودیم و زینب تمام وقت با یک حالت عاقل اندر سفیه نگاه می‌کرد به فیلم؛ با اینکه انتظار داشتم جیغ بکشد و بترسد. خودم هم نمی‌ترسیدم. فیلم که تمام شد، زینب بلند شد و گفت: چرت و پرته! ترسناک می‌سازن که چی بگن؟ می‌خوان بگن از خدا قوی ترم پیدا می‌شه؟ خب برن قوی تر از خدا رو بگردن پیدا کنن، اگه پیدا شد منم می‌پرستمش!
 
 

قسمت شصت و یک
بعد هم فیلم را کمی‌عقب زد و روی یکی از صحنه‌های ترسناک متوقف شد.
-
ببین! شخصیت اهریمنی‌ای که تمام وقت باید ازش بترسی مثل راهبه‌ها لباس پوشیده... یا بهتر بگم مثل ما مسلمونا...! راهبه‌ها مدل لباسای مختلف دارن. اما بین اون همه مدل، اونی رو انتخاب کرده که بیشترین شباهت رو به خانمای مسلمون داره. ببین! دقیقا چادر و مقنعه‌ست! فکر میکنی دلیلش چی باشه؟
راست می‌گفت. الکی که نیست. نامردها بلدند چطور فیلم بسازند که چه مسلمان باشی، چه مسیحی، چه بی دین، ته دلت از هرچه آدم دیندار و محجبه و خداپرست است بدت بیاید و بترسی.
صدای ارمیا مرا به خودم می‌آورد:
-
ولی جدا مسخره ست! اینهمه آدم توی اروپا مسیحی اند، اما فقط یه درصد کمی‌‌از خانما شون مثل حضرت مریم(علیها السلام) لباس می‌پوشن! درحالی که اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشی، باید سعی کنی شبیهش باشی.
سفره افطار کوچکی روی میز می‌چینم؛ با خرما و نان و پنیر ایرانی و گردو و هندوانه. این ایرانی‌ترین غذایی ست که دست و پا کرده‌ام. درحال چیدن سفره هستم و ارمیا وضو می‌گیرد که نماز بخواند. این یکی را هم باورم نمی‌شد! ادامه حرفش را می‌گیرم:
-
اینطور که معلومه، پوشش خانمای اروپایی از اول اینطوری نبوده. ولی نفوذ یهود و سرمایه دارای یهودی باعث شده کم کم پوشش اروپایی ها بازتر بشه... درحالی که هنوز خود یهودیا شدیدا به حجاب مقیدن و حتی پوشیه میزنن. هرچی هست زیر سر یهوده!
انتظار دارم ارمیا بحث را ادامه دهد اما با شنیدن این حرفم، سر به زیر می‌اندازد و به جانمازم که هنوز جمعش نکرده‌ام اشاره می‌کند:
-
می‌شه منم روش نماز بخونم؟
تعجب کرده‌ام از واکنش ارمیا که زیر لب می‌گویم:
-
طوری نیست.
نماز خواندن ارمیا را یکی دوبار بیشتر ندیده‌ام. همان موقع هم که ایران بودند، خوشش نمی‌آمد جلوی کسی نماز بخواند. می‌رفت یک گوشه، یواشکی نماز می‌خواند. وقتی می‌پرسیدم چرا دوست ندارد کسی نماز خواندنش را ببیند، می‌گفت خجالت می‌کشد و می‌ترسد نمازش ریاکارانه باشد. الان که نگاه می‌کنم، انقدر نماز خواندنش قشنگ است که واقعا هم ممکن است ریا شود! صورت سفیدش برافروخته و سرخ شده، انقدر که نگرانش شده ام. فکر نمی‌کردم ارمیا در آلمان هم نماز بخواند... اما تازه فهمیده ام به همان اندازه که ارمیا من را می‌شناسد، من کشفش نکرده‌ام.
نماز ارمیا که تمام می‌شود و می‌نشیند سر سفره، بازهم انگار حالش گرفته است. نمی‌دانم چکار کنم که حال و هوایش عوض شود. مگر من چه گفتم؟
افطار که تمام می‌شود، آرام می‌گوید:
-
می‌گم اریحا... برای شبای قدر، مرکز اسلامی‌برنامه احیا داره.خیلی دوست دارم بریم. ولی من فکر کنم دو شب اول رو نتونم بیام. تو رو می‌رسونم، خودم میرم یه جایی کار دارم. باشه؟
-
باشه... طوری نیست.
 

 

قسمت شصت و دو
دوست دارم بازهم بماند ولی نمی‌دانم چرا ناگهان انقدر گرفته شد و حالا می‌خواهد برود. دم در است که می‌پرسم:
-
خوبی ارمیا؟
-
خوبم. یکم خسته م فقط.
-
نمی‌شه بازم بمونی؟
-
نه دیگه. الان وفاء خانم میان.
ارمیا که می‌رود، یاد ایمیل جدیدی که برایم آمده می‌افتم و می‌نشینم سر لپتاپ. یک دعوت همکاری ست از طرف یک موسسه در آلمان؛ یک موسسه ایران شناسی! نمی‌دانم من را از کجا پیدا کرده اند. شرایط خوبی دارد. می‌توانم در ایران کار کنم و مجبور نیستم آلمان بمانم. حقوقش هم عالی ست. ناگاه یاد حرف‌های عمو و لیلا می‌افتم و صدای زنگ هشدار مغزم بلند می‌شود. این فقط یک پیشنهاد است؛ مجبور به قبول کردنش نیستم. ایمیل را پاک می‌کنم و لپتاپ را می‌بندم.
وفاء مثل همیشه پر سر و صدا می‌رسد. انرژی این دختر تمامی‌ندارد؛ حتی اگر روزه گرفته باشد و هنوز افطار نکرده باشد. پای سیب‌ها را تعارفش می‌کنم:
-
بفرمایین. ارمیا اینا رو برای تولد امام حسن علیه السلام خریده.
با ذوق یک شیرینی برمی‌دارد و می‌گوید:
-
نمی‌دونی چقدر گرسنمه!
-
افطار کردی؟
-
یه شکلات همرام بود همونو خوردم فقط.
-
وای خب بیا بشین قشنگ افطار کن تا نمردی!
می‌نشیند پشت میز و برای خودش لقمه می‌گیرد.
-
نگران نباش، ما بدتر اینا رو گذروندیم. اینا که چیزی نیست! تو عراق زندگی نکردی نمی‌دونی!
-
چطور؟
-
تو فقط تصور کن هرلحظه احتمال بدی یا بریزن تو خونه‌ت و قتل عامتون کنن، یا بمب بذارن، یا با هواپیما و خمپاره و موشک بیفتن به جونتون! تازه این غیر تحریمای غذایی و کمبود آب و تشعشعات رادیو اکتیوه! ما دیگه ضدضربه شدیم.
و تلخ می‌خندد. الان که درباره تاریخ عراق فکر می‌کنم، می‌بینم راست می‌گوید. مردم عراق سالهاست زیر سایه جنگ و ناامنی زندگی می‌کنند؛ زیر سایه ترس. می‌پرسم: با این حال دوست داری برگردی عراق؟ اینجا نمی‌مونی؟
شانه بالا می‌اندازد و خیلی راحت می‌گوید: معلومه! اگه از عراق بریم که عراق درست نمی‌شه. فقط بدتر از اینی که هست می‌شه. مشکل اصلا همینه، که نخبه هامون خودشونو خرج بقیه کشورا می‌کنن. باید با خودمون رو راست باشیم. چشم آبیا هیچ‌وقت به سود ما کار نکردن. الانم اگه به من امکانات علمی می‌دن برای راه افتادن کار خودشونه.
حالا می‌فهمم چرا اسمش را گذاشته اند وفاء. کاش همینقدر وفاداری را بعضی از نخبه‌های ما هم به کشورشان داشتند. کاش مثل وفاء، خوشی و آسایش و پول را فقط برای خودشان نمی‌خواستند. ماندن برای ساختن کشور سخت است؛ اما کسی نخبه واقعی ست که در شرایط سخت، بتواند بماند و بسازد.
-
از داعش نمی‌ترسی؟
 

 

قسمت شصت و سه
-
داعشم به زودی تموم می‌شه. من مطمئنم. داعش وقتی تموم می‌شه که ازش نترسیم. همه قدرت داعش به هارت و هورتشه، وگرنه ابدا بتونه حریف حاج قاسم بشه!
یاد مکالمه مان می‌افتم با مرضیه و زینب درباره قاسم سلیمانی. این مرد بین المللی ست! خیلی دوست دارم بیشتر بشناسمش. باید یادم باشد امشب درباره ش جست و جو کنم. به وفاء می‌گویم:
-
یکی از دوستام بود که حاج قاسمو دیده بود. از نزدیک!
چشمان وفاء برق می‌زنند:
-
واقعا؟
-
اوهوم!
-
خوش بحالش!
خودم را با همراهم سرگرم می‌کنم. ذهنم درگیر ایمیلی ست که امشب برایم رسیده. هشدارهای عمو و لیلا رهایم نمی‌کند. بی‌هدف گالری عکس‌ها را باز می‌کنم و میان عکس ها، تصویر تابلوی سیاه قلم اتاق مادر را می‌بینم. عکسش را چندوقت پیش گرفته بودم که در اینترنت سرچ کنم و ببینم نقاشی کیست و درباره چیست؟ عکس را به وفاء نشان می‌دهم:
-
وفاء اینو ببین... این نقاشیو جایی دیدی؟
خودم هم نمی‌دانم چرا از وفاء پرسیدم. شاید چون خیلی وقت است آن نقاشی و مخصوصا آن مرد عصبانی گوشه تصویرش ذهنم را درگیر کرده است. وفاء کمی‌دقت می‌کند و می‌گوید:
-
خیلی آشناست! فکر کنم رنگی شو دیدم.
-
جداً؟ کجا؟
-
توی اینترنت... بذار یکم فکر کنم...
دقیقتر به عکس نگاه می‌کند و بعد از دقیقه ای می‌گوید:
-
آهان... فکر کنم این یکی از پادشاهای ایران باشه و همسرش.
-
کوروش؟
-
نه کوروش نبود. یکی دیگه... خشایار... خشایارشا! آره خشایارشا بود.
پس چرا مادر به من می‌گفت کوروش است؟ حسم درست بود که به این نقاشی شک داشتم. شاید یک چیزی، یک مفهومی، یک نشانه ای در این نقاشی باشد که دلیل این جدایی بی‌صدای مادر از پدر را مشخص کند؛ و دلیل افتادنش در جریان فرقه‌ها را. مرد عصبانی گوشه تصویر را به وفاء نشان میدهم:
-
این مرد رو می‌بینی؟ نمی‌دونی این کیه؟
-
چه دقتی داری تو! من اصلا ندیده بودمش. خب برو توی اینترنت تحقیق کن!
سرم را تکان میدهم و با خودم می‌گویم:
-
آره... یه بار که فرصت شد باید تحقیق کنم!
-
حالا این نقاشی کجا بوده؟
-
یکی از دوستای مامانم وقتی بچه بودم بهش هدیه داد. مامانم خیلی دوستش داره. منم از بچگی برام سوال بود این نقاشی درباره چیه؟
وفاء می‌رود به اتاقش و می‌گوید:
-
حس کارآگاهیتو کنترل کن، بگیر بخواب که سحر بیدار شیم.
می‌خواهم لپتاپم را خاموش کنم که دوباره صدای هشدار ایمیل بلند می‌شود. بازهم دعوت به همکاری همان موسسه ایران شناسی که گویا وابسته به یونسکو ست. اصلا دوست ندارم به احتمالاتی که پشت این دعوت است فکر کنم. دستانم به وضوح می‌لرزند. از میان وسایلم، موبایلی که لیلا داده است را برمی‌دارم و برای لیلا پیامک میزنم:
-
یه موسسه ایران شناسی بهم درخواست همکاری داده... چکار کنم؟
ساعت را نگاه می‌کنم. الان در ایران باید یک ساعتی به افطار مانده باشد. حتما لیلا خسته است. راستی الان لیلا دارد چکار می‌کند؟ هنوز پیگیر مادر هستند؟ حتما دارند موسسه را شنود می‌کنند. نمی‌دانم به چه نتیجه ای رسیده اند...
گوشی را روی حالت بی‌صدا می‌گذارم، میان وسایلم پنهان می‌کنم و روی تخت دراز می‌کشم. مادر دارد چکار می‌کند؟ نمی‌دانم...
 

 

قسمت شصت و چهار
*********
دوم شخص مفرد

همه چیِ این خانواده مشکوکه. الان رسیدم به یه سوال دیگه؛ یه مجهول جدید به اسم ریحانه منتظری. نمی‌دونم ربطی به پرونده داره یا فقط حس کنجکاوی خودمه...
امروز صبح یه جلسه تشکیل دادم؛ با حضور محسن، که از بچه‌های عملیات بود، دوتا از بچه هایی که کار شنود و حک دوربینای موسسه رو به عهده داشتن، خانم صابری و خانم محمودی که با چندتا خواهرای دیگه، زحمت رصد کانال‌ها و چتهای جناب پور و افراد مربوط بهش رو کشیدن. به ابالفضل هم گفتم به عنوان یه کارشناس خارج از پرونده بیاد و نظر بده.
بعد خانم صابری گزارش داد: با توجه به نتایج شنود و مطالبی که توی کانال‌های مربوط هست، ما حدس می‌زنیم این موسسه درحال تبلیغ عرفان‌های یهودی و کابالاست. اما چون یهود در زمینه عرفان به طور مستقل حرفی برای گفتن نداشته و عرفانش رو از عرفان‌های ادیان دیگه مثل تصوف اسلامی‌و هندوئیسم اقتباس کرده، ما اول احتمال دادیم این عرفان‌ها مربوط به هندوئیسم یا بودائیسم باشن. دقت کنین که اسم موسسه جناب پور درخت زندگی هست؛ و اونطور که ما تحقیق کردیم، درخت توی عرفان یهود تقدس و جایگاه مهمی‌داره. من یه تحقیقی درباره رابطه یهودیت و فرقه‌های نوظهور انجام دادم. اینطور که معلومه، یهود توی زمینه فرقه‌سازی فوق العاده فعال بوده؛ که نتیجه یکی از تلاش هاش هم فرقه بهائیته.
محسن هم از طرف اویس گزارش داد که شرایط اریحا منتظری خوبه و تحت نظره. و البته حدسمون درست بوده و یه موسسه ایران شناسی ازش دعوت به همکاری کرده. وقتی گزارش‌های معمول تموم شد، چیزی که توی فکرش بودم رو مطرح کردم. اینکه ریحانه منتظری کیه و چه بلایی سرش اومده. محسن می‌گفت برم از خود خانواده شون بپرسم. اما خب بریم چی بگیم؟ بگیم ببخشید، یکی از اعضای خانواده تون مجرم امنیتیه، داریم پرونده‌ش رو بررسی می‌کنیم رسیدیم به این؟ خانم صابری پیشنهاد داد بریم قاضی پرونده تصادف رو پیدا کنیم. یا به اسم مددکار بنیاد شهید بریم ازشون سوال و جواب کنیم... ولی ابالفضل کلا میگه این قضیه به اصل پرونده ربطی نداره و نباید وقت صرفش کرد.
همون موقع، خانم محمودی که تا الان ساکت بود و داشت پرونده یوسف منتظری رو ورق می‌زد، بلند شد و اومد پای تابلویی که روش مسائل مربوط به پرونده رو می‌نوشتیم. یه عکس هم از لای پرونده برداشته بود. عکس رو به همه نشون داد و گفت: این طیبه سادات شهریاریه؛ همسر یوسف منتظری که توی اون تصادف شهید شد. یکم به حالت و اسلوب صورت و چشم‌ها و بقیه اجزای صورتش دقت کنین!
 

 

قسمت شصت و پنج
ادامه دوم شخص مفرد

عکس رو با آهنربا گذاشت کنار عکس اریحا منتظری. لازم نبود توضیح اضافه تری بده. این دوتا عکس انگار یکی بودن! فقط یکی‌ش رنگی بود، اون یکی سیاه و سفید. یه لحظه نفس همه بند اومد. خانم محمودی شونه بالا انداخت و گفت: نمی‌دونم. این یه احتماله. اما نمی‌شه نادیده‌ش گرفت.
راستش از اومدن خانم محمودی به جلسه تعجب کردم. اولش قرار نبود بیاد؛ آقای مداحیان فرستاده بودنش برای مرخصی، اما قبول نکرد و به دو روز نرسیده برگشت سر کارش. صبح قبل جلسه، ابالفضل که خانم محمودی رو دید رنگش برگشت و به من گفت:
-
من جرأت ندارم جلوشون آفتابی بشم. همین دوماه پیش با شوهرش ماموریت بودم، شوهرش مفقود شده و من برگشتم. الان بیام چی بگم؟
یادم افتاد هفته پیش ابالفضل و مداحیان باهم بحث داشتن که کی خبر شهادت شوهر خانم محمودی رو بهش بگه. آخرشم به نتیجه نرسیدن. نمی‌دونم... ولی ظاهر خانم محمودی که اصلا شبیه یه خانم همسر از دست داده نبود. مثل همیشه بود.
من اما، اون روز توی سامرا، ظاهرم داد میزد پریشونم. خواهرمو گم کرده بودم... چیز ساده ای نیست! نفهمیدم چطور خودمو رسوندم به بیمارستانی که مجروحا رو برده بودن اونجا. حالا برم چی بگم؟ چطور بین این همه آدم پیدات میکردم؟
چیزی که خانم محمودی گفت خیلی ذهنم رو درگیر کرده. شایدم وقت تلف کردن باشه؛ اما یه حسی بهم می‌گه دونستن اصل ماجرا مهمه. باید برم یکی از اعضای خانواده ریحانه منتظری رو پیدا کنم و به اسم مددکار و مصاحبه گر بنیاد شهید، برم ببینم می‌شه چیزی فهمید یا نه. عموش که گویا سوریه ست و بعیده بتونم بکشمش ایران. اما داییش، آقای شهریاری ایرانه...
همون موقع، محسن صدام زد. گفت جناب پور و صراف یه جلسه دونفره گذاشتن و مهمه که حرفاشونو بشنوم. هدفون رو که گذاشتم روی گوشم، وسط حرفاشون بود:
جناب پور: نه! جواب نمی‌ده. اگه می‌خواست با این چیزا وا بده، تا الان داده بود.
صراف: فکر می‌کنی! اون الان توی یه محیط بازتره. شاید نظرش عوض بشه!
جناب پور: نچ! این دختره هم عین اون یوسفِ احمق، یه دنده و غُده. محل به در و دیوار می‌ذاره اما به جنس مخالف نه.
صراف: بدجوری شاکی ای از دستشا! هنوزم بعد این همه سال داری بهش بد و بیراه میگی!
جناب پور: چند ماه وقتمو الکی صرفش کردم، آخرم هیچی به هیچی. دم به تله نداد پسرۀ منگل! حقش بود تو اون اتوبوس جزغاله بشه. الانم اریحا عین اونه.
صراف: حرص نخور. بذار امتحان کنیم. ضرر نداره.
جناب پور: کار اضافه‌ست. چه می‌دونم. هرکاری می‌خواین بکنین.

*****
 

 

قسمت شصت و شش
چندماه بعد... 1394 برلین

شب اول محرم است و من هم روضه‌ای... اصلا هوای وطن هیچ، اما هوای روضه به ریه هایم نرسد خفه می‌شوم. حالا منتظرم ارمیا برسد و من را برساند به مرکز اسلامی‌تا بتوانم نفس بکشم و خون به مغزم برسد، بلکه بتوانم همه اتفاقاتی که این چندماه افتاده را هضم کنم و ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم.
اتفاق امروز باعث شد یاد نقاشی سیاه قلم اتاق مادر بیفتم. قرار بود درباره اش تحقیق کنم، اما کلا یادم رفته بود. به ذهنم فشار می‌آورم تا یادم بیاید وفاء چه گفت درباره نقاشی. اسم پادشاه چه بود؟ خدایا... یادم نمی‌آید.
عکس را در اینترنت سرچ می‌کنم. وفاء راست می‌گفت. مشابهش هست. باید ببینم این نقاشی درباره چیست؟
«
در دربار شاه خشایارشا، پادشاه هخامنشی که بر ۱۲۷ استان فرمان می‌راند، مهمانی برگزار شد و شاه در حالت مستی، ملکه وشتی را فراخواند تا در میهمانی حاضر شود و زیبایی خود را به میهمانان نشان دهد. از آنجا که زنان ایرانی به عفت شهره بوده و برای آن بسیار اهمیت قائل‌اند ملکه از این کار سر باز زد، و شاه با مشاوره مردخای، تصمیم گرفت که او را عزل کند و بکشد و شخص دیگری را جای او بنشاند. در جستجو برای یافتن دختری بجای ملکه، دختران زیباروی به قصر برای گلچین شدن آورده شدند. یکی از این دختران، هدسه، یا همان استر، دختر یتیم از نسل تبعیدشدگان یهودی بود که به عنوان ملکه برگزیده شد. طبق آموزش پسرعمویش (مردخای) او هیچ سخنی از تبارش نگفت...»
انگشتانم را روی شقیقه هایم فشار می‌دهم. وای خدایا... چرا گذر زمان بجای اینکه همه چیز را بهتر کند، بدترش می‌کند؟ مادر چرا باید عاشق نقاشی خشایارشا باشد؟ حتما زنی که در عکس است هم استر است. استر کیست؟ نمی‌دانم.
صبح که زندایی راشل زنگ زد و گفت بروم خانه شان، بوی دردسر را حس کردم و وقتی زندایی با گریه خودش را در آغوشم انداخت، حدسم تایید شد. گریه می‌کرد، زار می‌زد و هرچه می‌پرسیدم چه شده، جواب نمی‌داد. به بدبختی آرامش کردم و نشاندمش روی مبل. دایی نبود. بالاخره به حرف آمد:
-
اریحا... منو ببخش! خواهش می‌کنم منو ببخش!
-
چرا؟ برای چی ببخشمتون؟ شما که کاری نکردین زندایی!
-
چرا. من خیلی با تو بد کردم. همه ما به تو ظلم کردیم.
بازهم هق زد. انقدر گریه‌اش شدید بود که نمی‌توانست درست حرف بزند. نمی‌دانم آرسینه و دایی کجا بودند. برایش کمی‌آب آوردم و به زور به خوردش دادم تا آرام بگیرد. راستش زندایی را مثل مادرم دوست دارم؛ شاید چون از او شیر خورده‌ام. او هم نسبت به من حسی مادرانه دارد. کمی‌که آرام‌تر شد، اشک هایش را پاک کرد و دستانم را گرفت:
-
اریحا! ما آدمای خوبی نیستیم! داییت و خونواده مادرت... هیچ‌کدوم آدمای خوبی نیستن. خواهش می‌کنم... از ما فاصله بگیر! نذار نزدیکت بشیم. تو باید برگردی ایران.
یاد ایمیلی افتادم که چند شب پیش دریافت کردم. لرز به جانم افتاد:
-
شما چی می‌دونین زندایی؟
-
چندین ساله دارم با خودم کلنجار می‌رم. دارم بیچاره می‌شم. از چندماه پیش که ستاره اومد این‌جا بدتر شد... نمیدونستم بهت بگم یا نه. الان چندماهه شبا خواب ندارم...
دست هایش را محکمتر فشار دادم. بازهم اشک از چشمانش سر خورد. پرسیدم:
-
شما چیو می‌خواین به من بگین؟
 

 

قسمت شصت و هفت
-
اریحا از آریل فاصله بگیر! آریل تو رو دوست نداره. دروغ می‌گه! آریل هم مثل داییت یه نامرد دروغگوئه!
-
خب پس هدفش چیه؟
-
نمیدونم. ستاره که اومده بود آلمان، خونه ما قرار گذاشتن و اومد با ستاره حرف زد. درباره تو حرف می‌زدن. یه نقشه‌ای برات داشتن. من می‌ترسم چیزی بگم اریحا. همه شون نامردن... خواهش میکنم به کسی نگو باهات حرف زدم. اصلا انگار چیزی نشنیدی. باشه؟ خودت آریل رو یه جوری دست به سرش کن!
-
باشه! باشه زندایی! خیالتون راحت... آروم باشین!
همان وقت که از در خانه شان بیرون رفتم، یک پیامک برایم آمد از شماره ای ناشناس که فقط یک جمله نوشته بود: حواست به آدمای دور وبرت باشه!
الان به همه شک کرده‌ام؛ به دایی، آرسینه، وفاء، مادر و حتی ارمیا. من کجا ایستاده‌ام؟ اگر دست خودم بود ابدا خودم را قاطی این مسخره بازیها نمی‌کردم. اما حالا بدون این که بخواهم افتاده ام وسط جریانی که نه سرش را می‌دانم، نه تهش را.
از همان روز که در مهمانی دایی، پسر جوانی کنارم نشست و علی‌رغم رفتار سرد و بی تفاوت من، اصرار به صحبت داشت، باید می‌فهمیدم یک جای کار می‌لنگد. دایی حانان باید می‌فهمید من برای روابطم چارچوب دارم؛ باید این را به رفیقش آریل هم می‌فهماند. یک آلمانیِ ایرانی تبار که فارسی را خوب حرف نمی‌زد. باز خوب شد ارمیا به دادم رسید و صدایم زد و از دست آریل نجاتم داد.
نمی‌دانم آریل شماره و ایمیلم را از کجا آورده بود. رها نمی‌کرد؛ اصرار داشت برای یک قرار، چند کلمه صحبت... و من می‌دانستم شروعش شاید با خودم باشد اما پایانش دست من نیست. جمله عمو دائم در گوشم می‌پیچید که:
-
مسائل امنیتی رو جدی بگیر اریحا!
آریل هرچقدر هم در علاقه اش مخلص بود، نمی‌شد اعتماد کرد. حتی اگر مسئله فقط یک عشق ساده بود، بازهم دوست نداشتم وارد یک رابطه ناامن شوم که ذهنم را درگیر کند و آخرش هم نامعلوم باشد. آریل هیچ تناسبی با من نداشت.
از خانه که پا بیرون می‌گذارم، ارمیا با ماشین منتظرم نشسته است. وارد خیابان که می‌شویم، غم عالم روی دلم آوار می‌شود. هیچ اثری از محرم نیست... انگار نه انگار که حجت خدا را شهید کرده اند! کسی عین خیالش هم نیست. نه ایستگاه صلواتی ای، نه پرچم و عَلَمی... هیچ! پس مردم اینجا، بدون حسین چطور زندگی می‌کنند؟ بیچاره ها!
همین فکرهاست که باعث می‌شود سرم را بگذارم روی شیشه و اشک دوباره از چشمم سر بخورد. اصلا محرم‌ها غدد اشکی ام وصل می‌شود به اقیانوس آرام! گریه می‌کنم؛ برای بیچارگی خودم و آدم هایی که هوای روضه به ریه هایشان نمی‌رسد. حواسم هم نیست که ارمیا دارد زیرچشمی‌نگاهم می‌کند. می‌گوید:
-
خوبی اریحا؟
جواب نمی‌دهم. خودش باید بفهمد خوب نیستم! حال ارمیا هم گرفته است و چهره اش درهم. اگر حالم خوب بود، حتما می‌پرسیدم چه شده که اینطور در خودش فرو رفته و پریشان است؟ اما حالا باید یکی به داد پریشانی خودم برسد.
همه چیز از وقتی برایم جدی شد که یک ایمیل ناشناس برایم آمد که نوشته بود:
-
سلام خانم اریحا منتظری! مهم نیست بدونی من کی ام. کافیه بدونی من میدونم بابات یکی از مدیرای مهم صنایع دفاعه، یکی از عموهات توی یگان موشکی بوده و اون یکی شون از فرمانده‌های سپاهه و الان سوریه ست. حتی میدونم عموت چطور کشته شده، و میدونم چقدر به عزیز و آقاجونت وابسته ای! راستی، زینب شهریاری چطوره؟ دختر یکی از همکارای بابات! بیماری قلبیش بهتره؟
 

 

قسمت شصت و هشت
وقتی داشتم ایمیل را می‌خواندم، نزدیک بود گریه ام بگیرد. من که تمام نکات حفاظتی را رعایت کرده‌ام! با احدی درباره شغل پدر حرف نزده‌ام! این کیست که تمام جزئیات زندگی مرا می‌داند؟ جوابش را ندادم؛ بجای آن فقط برای لیلا پیام دادم و خلاصه ای از شرایطم را گفتم؛ و لیلا هم گفت که آرام باشم و صبر کنم.
جوابش را ندادم و چند روز بعد، یک ایمیل از همان شخص آمد که:
-
زیاد سعی نکن بفهمی‌کی ام. ولی حتما فهمیدی باید آدم باحالی باشم که همه چیزو میدونم. الانم فقط یه چیز میخوام؛ اینکه بهم کمک کنی! اگه بهم کمک کنی، قول میدم اتفاق بدی نیفته و اتفاقا تو هم به یه جاهایی برسی و بشی یه آدم به درد بخور و موثر؛ همونطور که تا الان دوست داشتی باشی و بودی. توی موسسه مامانت! اما اگه کمک نکنی، ممکنه خیلی ساده تبدیل بشی به یه قاچاقچی مواد مخدر، یا یه تروریست... یا شایدم یکی که میخواد تحریما رو دور بزنه! بقیه ش به من ربطی نداره دیگه؛ با قوانین و دادگاهای آلمان طرف می‌شی و تا سفارت ایران بخواد به خودش بجنبه، چندین سال ممکنه توی زندانای آلمان بمونی!
بازهم به لیلا گفتم و لیلا گفت صبر کنم و ببینم چه می‌خواهد؛ و الان منتظر جوابش هستم.
ارمیا مقابل مرکز اسلامی‌شهر ترمز می‌کند. چشمم که به پرچم‌های سیاه و بنرهای محرمی‌می‌خورد، جان می‌گیرم. انگار که برگشته ام به خانه خودم. بی توجه به ارمیا از ماشین پیاده می‌شوم. مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد، می‌روم به سمت ساختمان. ارمیا قدم تند می‌کند که به من برسد.
روضه اش مثل روضه‌های ایران نیست؛ اما روضه است. به قیافه خیلی از کسانی که اینجا هستند نمی‌آید اهل هیئت باشند؛ اما همه شان به هوای روضه نیاز دارند. در این دیار غربت، حسین تنها آشنایی ست که نه فقط ایرانی‌ها را، که شیعه‌ها و حتی پیروان کنجکاو سایر ادیان را به هم نزدیک می‌کند.
هوای روضه را به سینه می‌کشم. وای که چقدر کم دارمش. روضه برای من یعنی جایی که به یادم بیاورد قلبم صاحب دارد و آواره نیستم. یعنی جایی که بتوانم به غصه هایی بزرگتر از غصه خودم هم فکر کنم، آرام شوم، درد و دل کنم... روضه تمام می‌شود و من کم کم به خودم می‌آیم، ارمیا زنگ زده که بروم دم در.
پروژه ام تمام شده و اگر همین روزها تحویلش بدهم، می‌توانم برگردم. دلم می‌خواهد برای عاشورا ایران باشم. وقتی این را می‌گویم، ارمیا لبش را می‌گزد. کاش می‌شد ارمیا هم همراهم بیاید ایران.
-
ارمیا تو نمی‌خوای برگردی ایران؟
نیشخند می‌زند:
-
فکر کردی خیلی دوست دارم تو این خراب شده بمونم؟
-
آلمانو می‌گی؟
فکر کنم سوالم را نشنیده باشد. انگار با خودش حرف می‌زند:
-
منم شدم مثل سعید. یه مدته وقتی چشمم به چشمای آبی آلمانیا می‌افته یاد گاز خردل و بادوم تلخ می‌افتم.
ربط این‌ها را به هم نمی‌فهمم. ارمیا به من رو می‌کند:
-
بهت گفته بودم بابای سعید جانباز شیمیاییه؟ انقدر از باباش برام گفته که منم مثل اون شدم.
-
چه ربطی داره؟ نمی‌فهمم.
 

 

قسمت شصت و هشت
-
آلمانیا برای کمک به تحقق حقوق بشر، تا تونستن به صدام سلاح شیمیایی دادن. شش تا خط تولید... از گاز خردل بگیر تا سارین و هر کوفت و زهرماری که بتونه یه آدمو از داخل جزغاله کنه! فرقی نمی‌کنه اون آدما زن و بچه‌های سردشت و حلبچه باشن یا رزمنده.
یاد وفاء می‌افتم که می‌گفت چشم آبی‌ها هیچ‌وقت به سود ما کار نکرده اند. اما نمی‌دانم چه شده که امشب ارمیا این حرف‌ها را می‌زند. نگاهم می‌کند و می‌گوید:
-
برای بابای سعید دعا کن. حالش بده. سعیدم نمی‌تونه برگرده ایران فعلا.
ناگاه از دهانم می‌پرد که:
-
چرا اومده کشوری درس بخونه که باعث شد باباش جانباز شه؟
ارمیا می‌خندد؛ عصبی و ناآرام:
-
نیومده که بمونه. کارش تموم شه میره.
یادآوری تصاویر مجروحان فاجعه سردشت باعث میشود دلم درهم بپیچد. سعی می کنم ذهنم را به سمت دیگری ببرم...
راستی حتما الان عزیز و آقاجون هم رفته اند حسینیه. البته نه... ایران و آلمان حدود سه ساعت و چهل دقیقه اختلاف ساعت دارند. آقاجون حتما رفته که به آشپزخانه هیئت سر بزند. عزیز هم کمی‌بعد از اذان، همراه با حرکت دسته عزاداری راه می‌افتد سمت حسینیه.
بچه که بودم، مرا حسینیه نمی‌بردند. مامان و بابا هم فقط شب عاشورا می‌رفتند عزاداری؛ مادر که حتی گاهی همان یک شب را هم نمی‌رفت. کار داشتند، وقت نمی‌کردند. عزیز هم گاه می‌رفت، گاه نه. من تا ده دوازده سالگی ام فقط صدای دسته‌های عزاداری را می‌شنیدم. با شنیدنش از جا می‌پریدم و به هیجان می‌آمدم. با عزیز می‌رفتیم دم در، دسته را نگاه می‌کردیم. هیجان انگیز بود.
وقتی عزیز برایم چادر دوخت، پایم به حسینیه باز شد. اوایل می‌رفتم با بچه‌ها بازی کنم. از خاموش بودن چراغ‌ها و شلوغی و تراکم جمعیتش لجم می‌گرفت. فقط شب‌های شام غریبان را دوست داشتم و تعزیه حضرت رقیه را. دلم برای حضرت رقیه و حضرت زینب می‌سوخت. خودم را که جای آنها می‌گذاشتم، گریه ام می‌گرفت.
یک زمین خاکی هم بود کنار حسینیه. آنجا تعزیه می‌خواندند. از ظهر تاسوعا تا غروب عاشورا، صدای تعزیه می‌آمد. اگر پدر می‌آمد خانه عزیز، من را می‌برد که ببینم. گاهی هم با عزیز می‌رفتم. چیزی نمی‌فهمیدم از حرف هایشان؛ اما خوشم می‌آمد از لباس‌ها و اسب هایشان.
بزرگتر که شدم، کم کم عمق فاجعه برایم ملموس شد. انقدر که یک شب، از تصور اتفاقی که سال 61 هجری افتاده بود بلند زدم زیر گریه. خیلی برایم سنگین بود؛ سنگین، دردناک، غیرقابل باور...
ارمیا بازهم به هم ریخته است. این بار نوبت من است که بپرسم:
-
ارمیا خوبی؟
و ارمیا فقط سر تکان داد. این یعنی اصلا خوب نیست. با حرف‌های زندایی راشل و پیامکی که برایم آمد، از همه ترسیده‌ام. حتی ارمیایی که این مدت، تنها تکیه‌گاهم در کشور غریب بوده.
 

 

قسمت شصت و نُه

به خانه که می‌رسم، وفاء را می‌بینم که روی تخت دراز کشیده و خواب است. حالش خوب نبود، امشب نیامد همراهمان. لپتاپ را روشن می‌کنم تا ببینم آن فرد ناشناس، جواب داده است یا نه.
صندوق دریافتم خالی ست. می‌روم سراغ سایت هایی که بازشان کرده بودم تا مطالبشان را بخوانم اما با آمدن ارمیا وقت نشد. می‌خواهم بدانم یک پادشاه و همسرش در سه هزارسال پیش، چه ربطی به مادر من دارند.
«
برخی نام اِستِر را فارسی و از ریشه ستاره یا اختر دانسته‌اند. اِستر در عبری به معنی پوشانده شدن است، و برخی یهودیان گفته‌اند که چون دین و نژاد خود را از پادشاه مخفی کرد، اِستِر نام گرفت. همچنین ممکن است اِستِر از واژه اکدی ایشتار که در خاورمیانه به عنوان ایزدبانو مورد پرستش بود، گرفته شده باشد. ریشه نام عبرانی او هدسَه را به‌طور معمول به معادل عبری درخت مورد نسبت داده‌اند...»
دستانم شروع می‌کنند به لرزیدن. کلمه‌ها در ذهنم چرخ می‌خورند: استر... ستاره... یهودی... درخت... وای خدای من! ناخودآگاه انگشتم را می‌گزم و می‌نالم:
-
یا حسین!
لپتاپ را می‌بندم و در اتاق قدم می‌زنم. نه، این ربطی به مادر ندارد. مادر آن نقاشی را دوست دارد چون هدیه یکی از دوستانش است. اصلا مادر که فکر می‌کند این نقاشی کوروش است نه خشایارشا. نه... این‌ها به هم ربطی ندارند. من مرض گرفته ام!
دفتر طیبه را از میان انبوه کتاب‌ها و دفترهایم پیدا می‌کنم. دلم می‌خواهد چیزی بخوانم که آرامم کند. هنوز نشده بنشینم و دفترش را از اول به ترتیب بخوانم. هربار یک صفحه را به طور اتفاقی باز می‌کنم.
«
دیشب یک خواب عالی دیدم. خیلی قشنگتر از این که بتوان نوشت یا توصیف کرد. انقدر غرق لذت بودم که دلم نمی‌خواست بیدار شوم. خواب دیدم یک حسینیه است که مردم زیادی مقابل آن جمع شده اند و به مردی که مقابل در ایستاده بود التماس می‌کنند راهشان دهد تا وارد شوند، اما مرد اجازه نمی‌داد. من هم دلم می‌خواست بروم داخل حسینیه؛ اما خجالت می‌کشیدم جلو بروم و از مرد بخواهم راهم دهد. ناگهان محمدحسین را دیدم که از حسینیه بیرون آمد و به من اشاره کرد که جلو بروم. بعد هم به مرد گفت که من را راه دهد و وارد حسینیه شدم. حسینیه یکپارچه نور بود و بوی عطر می‌آمد. عطرش غیرقابل توصیف است. به اطراف نگاه کردم، تمام کسانی که آنجا بودند شهدا بودند. محمدحسین به منشاء نور اشاره کرد و گفت: «ببین! حضرت زهرا دارن می‌آن!» از آنجا به بعد انقدر مست لذت بودم که نمی‌شود توصیف کرد
خوش به حال طیبه. سرم را روی دفترش می‌گذارم و چشم می‌بندم. دوست دارم گریه کنم. دلم بازهم روضه می‌خواهد.

با صدای هشدار گوشی ام بیدار می‌شوم؛ اما بازهم خوابم می‌آید. صدای وفاء را می‌شنوم که می‌گوید:
-
اریحا چرا بیدار نمی‌شی؟ الان نمازت قضا می‌شه!
با شنیدن این جمله از جا می‌پرم. بیست دقیقه تا طلوع بیشتر نمانده. ای وای من! وضو می‌گیرم و خواب آلود به نماز می‌ایستم. چرا انقدر خوابیدم؟ نمی‌دانم. سلام نماز را که می‌دهم، بازهم سر به مهر می‌گذارم. این مهر یک تکه از کربلایی ست که آرزوی دیدنش را دارم. ناگاه احساس می‌کنم دلم بی نهایت کربلا می‌خواهد. خوش به حال وفاء که ساکن کربلاست. پریشب که از کربلا تعریف می‌کرد خجالت کشیدم یک دل سیر گریه کنم؛ اما تلافی اش را الان در می‌آورم.
 

 

قسمت هفتاد
یکشنبه است و روز مهمانی دایی؛ چیزی که اصلا کشش و حوصله اش را ندارم. راشل هم می‌گفت از خانواده شان فاصله بگیرم... چرا؟ اصلا چرا دایی باید نامرد و دروغگو باشد؟ مگر چکار کرده است؟ دایی برای من همیشه مهربان بود.
پیام می‌آید برای گوشی ام. آریل است:
-
امروز توی مهمونی می‌بینمت. حتما بیا؛ باید با هم حرف بزنیم.
وقتی انقدر صمیمی‌می‌شود دلم می‌خواهد عق بزنم. ارمیا هم دل خوشی از آریل ندارد.
ارمیا دنبالم می‌آید که باهم برویم مهمانی. وای... احساس می‌کنم دارم می‌روم در دهان شیر. ارمیا بین راه می‌گوید:
-
اگه دستم می‌رسید، حتما یه بار با همین ماشین از روی آریل رد می‌شدم.
هنوز عصبی ست و حالا احتمال می‌دهم به آریل ربط داشته باشد. می‌پرسم:
-
چرا؟
جواب نمی‌دهد. سوال دیگری پیدا می‌کنم:
-
مهمونای دایی از کجا باهاشون مرتبط شدن؟
-
خب ایرانی‌ها هرجا برن همدیگه رو پیدا می‌کنن.
می‌دانم این مدل جواب دادنش یعنی حوصله حرف زدن ندارد. ساکت می‌شوم تا برسیم. سرم را به صندلی تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم. همه آنچه از پارسال تا الان اتفا افتاده را یک دور مرور می‌کنم. بیشتر شبیه یک خواب است؛ شبیه یک فیلم پلیسی که حالا من وسط آن افتاده ام و نمی‌دانم دقیقا نقشم چیست. فقط می‌دانم تنها هستم و باید قوی باشم.
مهمانی دایی کسل کننده است برای من که محکومم به یک گوشه نشستن و جواب چرت و پرت‌ها را ندادن. اینجا پر است از ایرانی هایی که با حکومت ایران مشکل دارند. چشمشان که به من و حجابم می‌افتد هم حس می‌کنند من باقی مانده ایرانم که تا اینجا دنبالشان آمده ام تا لذت آزادی بی حد و حصر(!) اینجا را زهرمارشان کنم!
هنوز حرفمان تمام نشده که آریل بی مقدمه روی صندلی خالی کنارم می‌نشیند. خودم را کمی‌کنار می‌کشم. بوی تند عطرش که به عود می‌ماند مشامم را می‌آزارد. بلافاصله ظرف میوه تعارفم می‌کند:
-
بفرمایید.
خودم را بیشتر جمع می‌کنم:
-
نه ممنون.
سعی می‌کنم با نگاه به دور و بر بی علاقگی ام به ادامه گفت و گو را نشان دهم؛ اما آریل دست بردار نیست. نگاهم به ارمیا می‌افتد که با اخم خیره است به ما. ابروهایش بدجور بهم گره خورده اند. یاد حرفش در ماشین می‌افتم. الان از قیافه اش پیداست کاملا انگیزه رد شدن از روی آریل را دارد. با دیدن اخم ارمیا بهم ریخته ام. دعا می‌کنم یک آدم خیِّر پیدا شود که مرا از دست این آریل سمج نجات دهد. آریل سرش را نزدیک گوشم می‌آورد و با حالتی نه چندان دوستانه می‌گوید:
-
ازت خوشم میاد. دختر سفتی هستی! ولی خب فکر کنم با وجود این روحیه محکمت، ایمیل‌های چند شب پیش یکم بهمت ریخته باشه!
دستانم یخ می‌کنند. دوست دارم یک مشت محکم بزنم وسط صورتش و فرار کنم. راشل راست می‌گفت. آریل یک نامرد دروغگوست. دلم می‌خواهد یک شیفت دیلت بگیرم روی آریل و ایمیل هایی که این چند وقت برایم آمده؛ اما فایده ندارد. سعی می‌کنم حرفش را نشنیده بگیرم و به بحث مهمانان توجه کنم. از بخت بدم، بحث پیرامون حجاب اجباری ست در ایران و این یعنی یک جنگ اعصاب جدید.
 

 

قسمت هفتاد و یک
-
واقعا فرهنگ مردم ایران پایینه. برای همینه که پیشرفت نمی‌کنیم. چون فکر می‌کنیم خوبی یعنی باید خودمونو لای پارچه بپیچیم!
اگر ذهنم درگیر آریل و حجم بالای بدجنسی‌اش نبود حتما می‌گفتم فرهنگ پایین یعنی همین که مصرف لوازم آرایشی مان سر به فلک کشیده درحالی که قفسه‌های کتابفروشی خاک می‌خورند؛ اما نمی‌گویم. نمی‌گویم اگر این پارچه مانع پیشرفت بود، من الان اینجا نبودم.
سعی می‌کنم احساسم را در چهره منعکس نکنم. خونسرد بلند می‌شوم تا بروم به بالکن. گلویم خشکیده است. نگاه ارمیا را می‌بینم که دنبالم کشیده می‌شود.
صدای خنده‌های قاه قاه از داخل اتاق بلند می‌شود. رسیده ام به بالکن. صدای آریل را از پشت سرم می‌شنوم:
-
دختر باهوش و زرنگی هستی. الانم اگه یکم از هوش سرشارت رو به کار بگیری می‌فهمی‌که فرار کردنت فایده ای نداره!
لبم را می‌گزم از خشم و از ذهنم می‌گذرد اگر جلوتر آمد پرتش کنم پایین. به وضوح عرق کرده‌ام. نباید بفهمد دستانم می‌لرزند. پشتم به آریل است اما می‌توانم قیافه اش را تصور کنم.
-
ستاره هم اصلا اهل ابراز احساساتش نیست. مثل تو. هردوتون غُد و لجبازین. بهت پیشنهاد می‌کنم روی ایمیلی که امشب برات میاد فکر کنی. انتخاب خودته که...
صدای مردانه دیگری را می‌شنوم:
-
ببخشید آریل جان، من با اریحا یه کار کوچولو دارم.
صدای ارمیاست. صدتا وکیل و وصی پیدا کرده‌ام. آریل با دیدن ارمیا کمی‌دستپاچه می‌شود و سعی می‌کند بخندد:
-
باشه، باشه! تنهاتون می‌ذارم.
بر می‌گردم. آریل رفته است و ارمیا سرش پایین است و دست می‌کشد پشت گردنش، مثل بچگی هایش که یک دسته گل به آب می‌داد. صورتش کمی‌برافروخته است. الان من هم مثل ارمیا دلم می‌خواهد با ماشین از روی آریل رد شوم. متعجب نگاهش می‌کنم و حتی نمی‌پرسم چه کار دارد. حتما حالم را دیده و خواسته بپرسد چه مرگم شده.
دستش را پایین می‌آورد و می‌گوید:
-
باید باهات حرف بزنم.
بازهم جواب نمی‌دهم. ارمیا با حالتی تحکم آمیز که از او انتظار نداشته ام می‌گوید:
-
بیا بریم!
برای فرار از محیط دنبالش راه می‌افتم. همه از این که می‌خواهیم برویم تعجب می‌کنند. ارمیا سرسری و بی حوصله خداحافظی می‌کند، من هم. همه این را پای دعوای خواهر و برادری مان می‌گذارند. لحظه آخر، چشمم به آریل می‌افتد و نگاه اخم آلودی که من و ارمیا را نشانه رفته است.
سوار ماشین می‌شویم و ارمیا ساکت است. بدجور ترسیده ام. ارمیا فقط یک جمله می‌پرسد:
-
آریل چی گفت بهت که رنگت پرید؟
چطور به ارمیا بگویم این داستان پیچیده را؟ ارمیا چه فکری درباره من می‌کند؟ کاش از اول می‌شد به ارمیا بگویم؛ اما نمی‌شود. لیلا گفته به نزدیکترین اعضای خانواده ام هم نگویم. فقط آرام زمزمه می‌کنم:
-
هیچی.
 

 

قسمت هفتاد و دو
ارمیا تندتر می‌راند و بی هدف در خیابان‌ها و کوچه‌ها رانندگی می‌کند. انقدر که دیگر نمی‌دانم کجاییم. دوست دارم گریه کنم. ارمیا ناگاه ترمز می‌زند کنار خیابان و بلندتر می‌گوید:
-
آریل لعنتی به تو چی گفت؟
صدایش دلم را خالی می‌کند. ارمیا هیچ وقت با من تندی نکرده بود. دستم را روی دهانم می‌گذارم تا یادم بماند نباید حرفی بزنم. از صدای بلندش دلم می‌شکند و بغضم می‌ترکد. به تلافی این مدتی که تمام نگرانی هایم را درخودم ریخته ام، بلند گریه می‌کنم. یادم رفته دوست ندارم کسی گریه کردنم را ببیند. ارمیا با انگشتانش روی فرمان ضرب می‌گیرد:
-
اگه دستم می‌رسید خودم خفه ش می‌کردم.
سعی می‌کنم جلوی اشک هایم را بگیرم اما نمی‌شود. ارمیا انگار به خودش آمده. برمی‌‌گردد سمت من و با دستپاچگی می‌گوید:
-
ببخشید... ببخشید سرت داد زدم. آروم باش عزیزم. خواهش می‌کنم آروم باش!
نمی‌فهمد کسی که یک فشار عصبی سنگین و روزافزون را چندین ماه با خودش حمل کند، اگر ببُرد دیگر نمی‌تواند آرام باشد. ارمیا حال من را نمی‌فهمد. دست گرمش را پشت سرم حس می‌کنم. سرم را به سینه اش می‌چسباند و نوازش می‌کند:
-
ببخشید. می‌دونم خیلی بهم ریخته ای. یکم آروم باش. باید باهم حرف بزنیم.
چند دستمال کاغذی دستم می‌دهد تا اشک هایم را پاک کنم. آرام که می‌شوم، ارمیا راه می‌افتد. از این که گریه کرده‌ام پشیمان نیستم. حالا حالم بهتر شده است؛ سبک ترم.
ارمیا می‌رسد به ساختمانمان و می‌گوید بروم به آپارتمانش. هنوز ساکتم. باید فکر کنم و یک بهانه دیگر پیدا کنم که ارمیا قانع شود. سعید از اتاقش بیرون می‌آید و سلام می‌کند. ارمیا از سعید می‌خواهد تنهایمان بگذارد و سعید می‌رود.
ارمیا برایم چای می‌ریزد و وقتی می‌بیند هنوز ایستاده ام، می‌نشاندم روی مبل و گیره روسری ام را باز می‌کند. مقابلم می‌نشیند و می‌گوید:
-
می‌شه بهم بگی آریل بهت چی گفت؟
سرم را پایین می‌اندازم. هنوز هیچ بهانه قانع کننده ای پیدا نکرده‌ام. می‌گوید:
-
می‌دونم نمی‌خوای بگی برات چندتا ایمیل تهدیدآمیز اومده.
قلبم می‌ایستد. ارمیا از کجا می‌داند؟ عکس العملی نشان نمی‌دهم. شاید فقط حدس زده. نباید به این راحتی خودم را لو بدهم.
-
هنوز نگفته ازت چی می‌خواد، نه؟
بازهم سکوتم را که می‌بیند می‌گوید:
-
توی آپارتمانت شنود گذاشتن. نمی‌شد اونجا حرف بزنیم.
سرم را بالا می‌آورم و نگاهش می‌کنم. چقدر غریبه شده ارمیا! می‌پرسم:
-
کی شنود گذاشته؟ چی می‌گی؟
-
همونایی که می‌خواستن هرطور شده تو سرباز خودشون باشی. همونایی که این چند ماه تمام تلاششون رو کردن یه آتو ازت گیر بیارن و حالا که دیدن حریفت نمی‌شن، مجبور شدن تهدیدت کنن و سعی کنن برات آتو بسازن.
-
از چی حرف می‌زنی؟
ارمیا از من چه می‌داند؟ اصلا ارمیا کیست؟ دلم می‌خواهد از دستش فرار کنم. ترسیده ام.
 

 

قسمت هفتاد و سه
-
نترس. باور کن من پشت تو ام. چرا زودتر نگفتی؟ باید خودم بفهمم؟
-
من نمی‌فهمم چی می‌گی. ولم کن!
-
نمی‌کنم. می‌دونم یه چیزایی درباره ستاره فهمیدی. می‌دونم الان تحت نظری. حتی بیشتر از خودت، می‌دونم ممکنه جونت در خطر باشه و حتی بخوان حذفت کنن. می‌دونم اگه بفهمن با اطلاعات ایران همکاری می‌کنی سرتو می‌کنن زیر آب.
بلند می‌شوم که بروم. از ارمیای مرموز می‌ترسم. ارمیا دستم را می‌گیرد:
-
گفتم که! نترس. من همه چیزو می‌دونم. خواهش می‌کنم آروم باش. لازم نیست چیزی رو ازم قایم کنی. بشین تا باهات حرف بزنم.
یعنی به ارمیا اعتماد کنم؟ شاید ارمیا هم از دار و دسته آریل باشد! زندایی راشل حرفی از ارمیا زد؟ نزد... باید بروم به لیلا بگویم ارمیا از کجا می‌داند ماجرای ایمیل‌ها را. مگر نگفتند دورادور هوایم را دارند؟ الان این چه جور حفاظتی ست که از یک طرف تهدید می‌شوم و از یک طرف برادرم درباره تهدید جانی ام حرف می‌زند؟ نباید یکدستی بخورم. شاید چیز زیادی نمی‌داند و می‌خواهد از زیر زبانم بکشد. ارمیا رو به رویم می‌ایستد. حالا حتی از نگاه کردن به صورتش هم واهمه دارم. من کجا ایستاده ام؟ مقابل چه کسی؟
دو دستش را دو طرف صورتم می‌گیرد اما تلاشی برای بالا آوردن سرم نمی‌کند. صدایش مهربان تر می‌شود:
-
به من اعتماد نداری شازده کوچولو؟
همیشه نه اما بیشتر وقت هایی که می‌خواست برای کاری قانعم کند و دلم را به رحم بیاورد اینطور صدایم می‌زد. لبم را می‌گزم ولی فایده ندارد و اشکی که تا الان در چشمانم جمع شده بود، می‌چکد روی دستانش. با ملایمت خاص خودش دوباره می‌نشاندم و مقابلم زانو می‌زند. سعی می‌کند به چشمانم نگاه کند:
-
اریحا منو نگاه کن! منم! ارمیا! برادرت! چرا غریبه شدی با من؟
آه می‌کشد و سرش را روی دست هایم می‌گذارد: حقم داری. با اوضاع ستاره و بقیه، حق داری به اعضای خونواده خودتم بی اعتماد بشی. منم حالم خوش نیست. منم بی اعتمادم... اریحا راستشو بخوای، الان فقط تو و مامانم رو دارم...
-
چی می‌گی ارمیا؟
کنارم می‌نشیند و در گوشم با پایین ترین حد صدایش می‌گوید:
-
تو چند ماه قبل اومدنت به ایران فهمیدی کارای ستاره مشکوکه. حتی به اطلاعات ایران کمک کردی. همه اینارو می‌دونم. هنوز ستاره و باندش چیزی نفهمیدن. برای همین می‌خوان جذبت کنن. برای همین برات تور پهن کردن و آریل رو فرستادن جلو. من تمام این مدت می‌دونستم، از وقتی که تو همکاریت رو با اطلاعات ایران شروع کردی.
وقتی می‌بیند ساکتم و سرم پایین است، کیفم را دستم می‌دهد و می‌گوید:
-
گوشیت رو می‌شه در بیاری؟ گوشی ای که باهاش با اطلاعات در ارتباطی و خودشون بهت دادن.
شاخ در می‌آورم. ارمیا ماجرای گوشی لیلا را هم می‌داند؟ الان است که جیغ بکشم. دلم می‌خواهد ارمیا را هل بدهم و فرار کنم. می‌گوید:
-
بی‌صداش کردی. یه پیامک برات اومده. اونو ببین!
 

 

قسمت هفتاد و چهار
با دستان لرزان گوشی را در می‌آورم. راست می‌گوید، یک پیام دارم. چقدر ترسناکند آدم‌هایی که همه چیز را می‌دانند! پیام را باز می‌کنم؛ از طرف لیلاست و فقط یک جمله نوشته:
-
به ارمیا اعتماد کن.
انگشتم را به دندان می‌گیرم. لیلا ارمیا را از کجا می‌شناسد؟ مثل یک حیوان گوش مخملی در گِل ابهام گیر کرده‌ام. می‌پرسم:
-
تو اینا رو از کجا می‌دونی ارمیا؟
-
به موقعش می‌فهمی. الان فقط ازت می‌خوام بهم اعتماد کنی.
مثل دختربچه ای که به پدرش شکایت می‌کند می‌گویم:
-
زندایی راشل چند روز پیش بهم گفت برم خونه شون. اونجا بهم گفت از آریل فاصله بگیرم. گفت آریل نامرد و دروغگوئه اما نمی‌دونستم منظورش چیه...
ارمیا با شنیدن این جملات بهم می‌ریزد و موهایش را چنگ می‌زند:
-
مامان با تو حرف زد؟ چیا گفت بهت؟
-
نمی‌دونم. نفهمیدم درست. می‌گفت قبل اینکه بیام اینجا، مامانم و دایی درباره من حرف زدن و نقشه کشیدن. می‌گفت شبا خواب نداره و می‌خواد بهم یه چیزایی رو بگه اما می‌ترسه... ارمیا تو و زندایی چی می‌دونین؟ زندایی از کیا می‌ترسه؟
جمله آخر را شبیه ناله می‌گویم. ارمیا درمانده چکار کند. با خودش زمزمه می‌کند:
-
وای نه... مامان نباید با تو حرف می‌زد... کاش اون حرفا رو نمی‌زد... بابا و آرسینه کجا بودن؟
-
نمی‌دونم. خونه نبودن. ارمیا دارم دیوونه می‌شم. خواهش می‌کنم درست توضیح بده چی شده؟
سرم را در آغوش می‌گیرد. چقدر مهربان شده! مگر قرار است با چه چیزی مواجه شوم که اینطور آماده ام می‌کند؟ دلم می‌خواهد یک سیلی بکوبم به صورتش و بگویم الان وقت این لوس بازی‌ها نیست، درست حرف بزن!
-
اریحا یه قولی بهم می‌دی؟
-
چی؟
-
قول بده قوی باشی. همونطور که تا الان بودی. هر اتفاقی افتاد، با هر چیزی مواجه شدی، قوی باش. باشه؟
این حرف هایش نگران‌ترم می‌کند. جان به لب می‌شوم تا بفهمم حرف حسابش چیست. می‌پرسد:
-
قول؟
نمی‌دانم چقدر می‌توانم به قولم عمل کنم اما قول می‌دهم. ارمیا می‌گوید کمی‌صبر کنم و می‌رود به اتاقش تا لپتاپش را بیاورد.
لپتاپ را روی میز می‌گذارد و دوباره قول می‌گیرد:
-
هرچی اینجا می‌شنوی رو همین جا دفن کن. باشه؟ قول بده به روی خودت نیاری. اصلا نشنیده بگیر!
کلافه می‌گویم: باشه! چی می‌خوای بگی؟
یک پوشه را در لپتاپش باز می‌کند. چشمم به تصویر زمینه اش می‌افتد. عکس من و خودش را گذاشته. از پوشه ای که باز کرده یک عکس انتخاب می‌کند. عکس یک شناسنامه است. می‌گوید:
-
این شناسنامه کیه؟
کمی‌دقت می‌کنم. اسم عمو یوسف را نوشته است. می‌گویم:
-
مال عمومه! چطور؟
 

 

قسمت هفتاد و پنج
عکس بعدی را نشان می‌دهد:
-
این صفحه دوم همون شناسنامه ست. ببین، ازدواجش با خانم شهریاری اینجا ثبت شده. و یه بچه...
-
عمو یوسف بچه نداشت.
-
چرا داشت. ببین! یه دختر به اسم ریحانه!
-
یعنی چی؟ من مطمئنم. عمو بچه نداشت. هیچ کس حرفی از بچه عمو نزده. اگه باشه، خب الان کجاست؟ اگه کشته شده بود که می‌گفتن.
کلافه به موهایش دست می‌کشد. می‌گوید:
-
ببین! تاریخ تولدش رو ببین!
تاریخ تولد را که می‌خوانم ناخودآگاه می‌گویم:
-
این که روز تولد منه! ولی مسخره ست! من مطمئنم بچه نداشتن. اگه هست الان کجاست؟
صورت ارمیا برافروخته شده. به صورتش دست می‌کشد و انگار بخواهد حرفش را رک بزند، می‌گوید:
-
الان جلوی من نشسته!
متوجه حرفش نمی‌شوم. اصلا نمی‌توانم حرفش را درک کنم. یعنی چه؟ این را بلند می‌گویم.
-
ببین اریحای من! نمی‌دونم دیگه چطور بهت بگم... ولی ستاره اصلا بچه دار نمی‌شد. من بچه بودم، درست یادم نیست. اما می‌دونم یوسف و طیبه یه دختر داشتن، که از اون تصادف جون به در برد و سرپرستی‌ش رو ستاره و منصور به عهده گرفتن.
خنده‌ام می‌گیرد از حرف‌های ارمیا. دوباره به سرش زده پسرۀ دیوانه! می‌گویم:
-
مسخره بازی در نیار. این چرت و پرتا چیه؟ اگه برفرض عمو بچه داشته، اون اسمش ریحانه ست! اما من اریحام. اسم مامان و بابای خودمم تو شناسنامه م نوشته.
ارمیا مستاصل شده. نمی‌داند چکار کند که جدی اش بگیرم:
-
خب معلومه، برات شناسنامه جدید گرفتن. من مطمئنم، یادمه!
کم کم حرف‌های ارمیا به مغزم می‌رسد. یعنی چه که عمو یوسف بچه داشته و بچه اش را برادرش سرپرستی کرده؟ بلندتر می‌خندم؛ عصبی و کلافه:
-
چرت نگو ارمیا! چرت نگو ارمیا! چرت نگو ارمیا!
جمله آخر را تقریبا جیغ می‌زنم و بلند می‌شوم که بروم به آپارتمان خودم. ارمیا مانعم می‌شود و با نگرانی می‌گوید:
-
هیس! آروم! چرت نمی‌گم. می‌دونم باورش برات سخته. اما دونستن این قضیه شاید بیشتر به نفعت باشه.
حالا دیگر گریه و خنده ام با هم مخلوط شده:
-
اگه راست می‌گی چرا هیچ کس چیزی بهم نگفت هیچ وقت؟
-
قرار نبود بفهمی. نمی‌دونم شایدم همین روزا می‌خواستن بهت بگن. ستاره دوست نداشت بفهمی... اما ما به این نتیجه رسیدیم اگه الان بدونی، شاید بعدا کمتر اذیت بشی... فقط اریحا خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم به روی خودت نیار، باشه؟ فکر کن اصلا نشنیدی!
قاه قاه به ارمیا می‌خندم. چطور انتظار دارد نشنیده بگیرم؟ هضم این موضوع برایم انقدر سنگین است که دنیا دور سرم می‌چرخد و سرم را بین دستانم فشار می‌دهم. ارمیا بازویم را می‌گیرد که زمین نخورم؛ اما دیر شده و از برخورد زانوانم با زمین، سرم تیر می‌کشد. تقریبا جیغ می‌کشم:
-
چرت می‌گی ارمیا!
 

 

قسمت هفتاد و شش
***
دوم شخص مفرد

نمی‌دونم. اگه جای من بودی چه تصمیمی‌می‌گرفتی؟ با توجه به گزارش هایی که از جناب‌پور و منصور منتظری داریم، به زودی باید وارد فاز دستگیری بشیم. احتمالا جناب‌پور برای اریحا تور پهن کرده و تصمیم داره اگه اریحا همکاری نکرد حذفش کنه. حالا با این اوصاف، اگه اریحا منتظری به اون‌ها به دید پدر و مادر نگاه کنه و ببینه دارن بازیش می‌دن بیشتر اذیت می‌شه. حتی ممکنه خطر دستگیری رو بفهمه و بخاطر احساساتش، بره همه چیز رو بهشون بگه. شاید این به نفع خودش و این پرونده باشه که الان همه چیز رو بفهمه. حداقل من و خانم صابری و خانم محمودی به این نتیجه رسیدیم. نمی‌دونم با شنیدن این موضوع چه حسی پیدا می‌کنه. حتما خیلی ناراحت می‌شه. من نمی‌تونم درکش کنم؛ فقط می‌دونم ناراحت می‌شه. اما بهتر از اینه که احساس کنه پدر و مادرش دارن دورش می‌زنن، دارن بهش خیانت می‌کنن. بهتر از اینه که احساس کنه پدر و مادرش خائن و جاسوسن. حداقل الان می‌تونه به پدر و مادرش افتخار کنه...

به سختی تونستم از آقای شهریاری زمان ملاقات بگیرم. بنده خدا خیلی درگیره. وقتی رفتم و بهش گفتم مددکار بنیاد شهیدم و برای مصاحبه درباره خواهرش اومدم، چپ چپ نگاهم کرد. انگار می‌خواست بگه بعد بیست سال اومدین چی بگین؟ تا الان کجا بودین؟

به لطایف الحیل تونستم ازش بپرسم بچه یوسف و طیبه کجاست. کلی صغری و کبری بافتم. آخرشم وقتی اصل سوال رو پرسیدم، بدتر نگاهم کرد. شاید دوست نداشت جواب بده. اما بالاخره گفت که چون ستاره بچه دار نمی‌شده، بچه طیبه رو دادن به اون. خنده دار نیست؟ بچه دوتا شهید زیر دست دوتا جاسوس بزرگ بشه!

بعدم گویا ستاره با دوندگی تونسته اسم و شناسنامه ریحانه منتظری رو تغییر بده تا هیچ اثری از طیبه و یوسف توی گذشته اون دختر نباشه. اما یه سوال بزرگ دارم این جا: این که چرا باید بچه کسی که به عنوان دشمن بهش نگاه می‌کرده رو بزرگ کنه؟ مگه توی دختر یوسف چی دیده؟ شاید خواسته از یوسف انتقام بگیره. نمی‌دونم. اصلا چرا اسمشو گذاشته اریحا؟

 

 

قسمت هفتاد و هفت
ادامه دوم شخص مفرد

با این که خیلی خسته م، اما باید یه دور دیگه همه چیز رو مرور کنم. ستاره از کجا توی خانواده منتظری‌ها پیداش شد؟ ستاره جناب‌پور... متولد 50، آلمان. اینطور که معلومه، تا بیست سالگیش آلمان بوده و بعد اومده ایران و تابعیت اینجا رو گرفته. فکرشو نمی‌کردم اما با تحقیقاتی که درباره خانواده شون کردیم، فهمیدیم پدربزرگ پدریش از یهودی هایی بوده که اوایل دوره پهلوی با چندنفر از اقوامشون دسته جمعی مسلمون می‌شن. درباره خانواده مادرش که آلمانی اند اطلاع دقیقی نداریم. اما خانم محمودی احتمال می‌ده یهودی باشن؛ چون فامیل شون میلِر هست و میلر یکی از فامیل‌های معروف خاندان‌های یهودی توی اروپاست.

پدر و مادرش الان آلمانن، برادرش حانان هم همینطور. اینطور که ما درباره حانان فهمیدیم، سال هفتاد و هشت توی جریان آشوب‌های کوی دانشگاه و جبهه مشارکت و این مسائل بوده و دستگیر شده. اما نمی‌دونم چرا انقدر راحت آزادش کردن؟

سال هشتاد و سه با خانواده ش از ایران رفتن، ولی سال هشتاد و هشت یه مسافرت یه هفته ای به ایران داشته. کسی حرفی از حضورش توی جریان تظاهرات‌ها نزده، گویا برای انجام یه سری کار اداری اومده بوده. اما من شک دارم دلیلش فقط کارای اداری مربوط به خونه و باغش توی ایران بوده باشه! اینطور که الان آمار حانان رو داریم، توی آلمان با اعضای سازمان مجاهدین و حتی بهائی‌های ساکن اونجا در ارتباطه.

الان اریحا منتظری گیر افتاده بین همچین آدمایی. حدس ما درست بود و تهدیدش کردن تا همکاری کنه. قراره فعلا هرکاری که گفتن رو با کنترل ما انجام بده. اما اگه براش خطر جدی به وجود بیاد، مجبوریم هرطور شده برش گردونیم ایران. پروژه ش هم داره تموم می‌شه و ما ترجیح می‌دیم زودتر برگرده.


***

 

 

قسمت هفتاد و هشت
گلویم می‌سوزد و پلک هایم انقدر سنگین شده اند که به سختی بلندشان می‌کنم. حس می‌کنم یک تریلی از رویم رد شده است. سعی می‌کنم خودم را پیدا کنم. به دور و برم نگاه می‌کنم. اتاق ناآشناست؛ یک اتاق مشابه اتاق خودم. رو به رویم دو قاب عکس از خودم و ارمیا و زندایی راشل به دیوار است و گوشه قاب عکس، یک عکس کوچک سه در چهار از امام خامنه‌ای ست. نمی دانم چه کسی روسری ام را باز کرده. کمی به ذهنم فشار می‌آورم. اینجا باید اتاق ارمیا باشد... صدایش را می‌شنوم که با تلفن حرف می‌زند:
-
شاید الان نباید بهش می‌گفتیم. خیلی بهم ریخت. طول می‌کشه تا هضمش کنه. انتظار نداشته باشین ساده برخورد کنه.
تازه یادم می‌آید ارمیا درباره چه چیزی با من حرف زده. سرم تیر می‌کشد. هنوز باورم نمی شود یک عمر کسان دیگری را پدر و مادر خودم می‌دانستم. فقدان عمو و زن عمو برای من چندان سخت و دردآور نبود؛ من اصلا آن‌ها را به یاد نمی آوردم که وابسته شان باشم. اما حالا که پدر و مادرم هستند، فقدانشان بدجور قلبم را به درد می‌آورد. یکباره با خانواده ای که در آن بزرگ شدم بیگانه شده ام. خدا چقدر توان در من دیده که با چنین واقعیتی مواجهم کرده است؟
ارمیا را می‌بینم که وقتی چشمش به من می‌افتد، تماس را قطع می‌کند و وارد اتاق می‌شود. کنارم می‌نشیند و می‌پرسد:
-
بهتری شازده کوچولو؟
رویم را برمی‌ گردانم. ارمیا هم یک علامت سوال بزرگ است. هنوز نمی دانم ربط ارمیا با لیلا چیست؟ ارمیا جلوتر می‌آید و کنار تخت می‌نشیند.
-
اریحا! منو نگاه کن! من هنوز برادرتم، نه؟
بغضم را فرو می‌دهم. ارمیا هنوز برادرم است. الان فقط به ارمیا می‌توانم اعتماد کنم. تنها کسی ست که در آلمان دارم. اما هنوز دوست ندارم نگاهش کنم. می‌گوید:
-
من اون موقع‌ها خیلی بچه بودم که مامان یه مدت رفت خونه عزیز تا بهت شیر بده. منو هم با خودش برد. راستش خیلی دلم برات می‌سوخت. خیلی وقتا یواشکی بجای تو گریه می‌کردم. تو هنوز خیلی کوچیک بودی. اما من انقدر بزرگ شده بودم که بفهمم از دست دادن پدر و مادر یعنی چی. همون روزا، ستاره و مامانم و همه فامیل ازم قول گرفتن که به هیچ وجه درباره پدر و مادرت حرف نزنم.
صدایم انگار از ته چاه در می‌آید:
-
الان چرا قولت رو شکستی؟
آه می‌کشد.
-
حالا من از تو می‌خوام بهم قول بدی چیزایی که بهت گفتم و می‌گم رو به کسی نگی. اگه بگی، جون خودت و من رو به خطر می‌اندازی. متوجهی؟
-
چرا ماما... چرا ستاره نمی خواست بدونم مامانم نیست؟
 

 

قسمت هفتاد و نُه

دیگر نمی‌خواهم کسی که مادرم نیست را مادر خطاب کنم. ارمیا می‌گوید:
-
تو به زودی چیزایی درباره ش می‌فهمی که شاید خیلی برات سنگین باشه. دلم نمی‌خواست فکر کنی ستاره مامانته.
پشتم را به ارمیا می‌کنم. صدای ارمیا گرفته تر شده:
-
نمی دونم یادته یا نه. بابام سال هفتاد و هشت یه هفته رفت تهران. می‌دونی رفته بود تظاهرات ضد نظام؟ حتی دستگیر شد. اما نذاشتیم شما بفهمید. سال هشتاد و هشت هم یه سر اومد ایران، ولی چراغ خاموش. من از قبلش یه چیزایی درباره بابام فهمیده بودم. گاهی می‌دیدم یه کتاب مثل قرآن دستشه و می‌خونه. جلدش قرآن بود، اما وقتی یه بار رفتم سرش دیدم قرآن نیست. وقتی می‌خوندش بدنشو تندتند عقب جلو می‌کرد. اوایل نمی دونستم کسایی که دعوت می‌کنه خونمون کی اند. اما بعدا فهمیدم کسایی اند که یا عضو مجاهدین خلق بودن، یا بهایی اند. از اونجا بود که از بابام ترسیدم. ولی این چندوقته یه چیزای جدیدی فهمیدم که مقابل اون قبلی‌ها هیچه. هیچ...
صدای ارمیا در گلو می‌شکند و دیگر حرفی نمی زند. سکوتش که طولانی می‌شود، سرم را برمی‌ گردانم. سرش را گذاشته لبه تخت و شانه هایش تکان می‌خورند. شاید حال ارمیا بهتر از من نبوده. من همین حس را درباره ستاره ای که مادر صدایش می‌زدم تجربه کرده‌ام. می‌توانم حدس بزنم بعد از آن ارمیا چکار کرده. دلم برای ارمیا می‌سوزد؛ حتی بیشتر از خودم.
-
اون کتابی که دایی حانان می‌خوندش چی بود؟
-
تورات!
قلبم تکان می‌خورد. یاد چیزهایی می‌افتم که درباره استر و خشایارشا خوانده بودم. سرم درد می‌گیرد. دوست ندارم درباره چیزی قضاوت کنم. این پازل هنوز قطعه‌های مفقود زیاد دارد.
ارمیا می‌گوید:
-
آریل هم مثل باباست. مامان برای همین می‌خواست بهت هشدار بده. اما نباید می‌داد. ممکنه جونش در خطر باشه.
کلمات را به سختی کنار هم می‌چینم:
-
راشل هم تورات می‌خوند؟
-
اصلا. ندیدم تورات بخونه. مطمئنم مامانم مسلمونه. اسمشم با اصرار بابا عوض کرد. اسم اصلی ش راحیل بود.
-
مگه دایی مسلمون نیست؟
-
توی شناسنامه آره، اما...
باز هم آه. بین موهای خرمایی ارمیا دست می‌کشم که نوازشش کند. او بیشتر به نوازش نیاز دارد. هنوز چشمانش قرمز اند.
-
چرا اسمم رو گذاشت اریحا؟
-
دقیق نمی دونم. یادمه وقتی بچه بودم، اینو دور از چشم من و بقیه به بابا می‌گفت که این کلمه اونو یاد بچگیش می‌اندازه.
دیگر مغزم کار نمی کند. داغ کرده. دستم را روی صورتم فشار می‌دهم. ارمیا می‌گوید:
-
خواهش می‌کنم به روی خودت نیار. باشه؟
اینطور که ارمیا می‌گوید چاره دیگری ندارم. باید فعلا جلوی ستاره نقش دخترش را بازی کنم. شاید او هم محتاج ترحم است. شاید او هم دلش بچه می‌خواسته...
 

 

 

قسمت هشتاد
حالا نوبت ارمیا ست که بین موهایم دست بکشد و بگوید:
-
کاش سیاره ما هم مثل شازده کوچولو بود. می‌شد خیلی راحت با چندقدم جلو رفتن می‌شد غروب خورشید رو نگاه کنی. تا قبل این که تو بیای، دلم می‌خواست مثل شازده کوچولو فقط به غروب خورشید نگاه کنم. آدم وقتی دلش گرفته باشه، دوست داره غروب رو ببینه.

برمی‌ گردم به آپارتمانم و یک راست می‌روم سراغ دفتر طیبه؛ مادرم. مریم خانم از کجا می‌دانسته در دیار غربت اینطور تشنه عطر مادری می‌شوم که چیزی از او به یاد ندارم؟ صفحات را با ولع می‌بویم و می‌بوسم. خط به خطش را. جای دست‌های مادر است؛ تبرک است. یک صفحه را باز می‌کنم.
«
با موشک باران‌های عراق، شهر هر روز خلوت تر می‌شود. مردم جانشان را برداشته اند و رفته اند جایی که خبری از موشک و بمباران نباشد. شنیده ام چند دختر در حملات اخیر اصفهان شهید شده اند. خوش بحالشان... ما هم هرچه توانسته ایم برداشته ایم و رفته ایم خانه عموی بابا، در یکی از روستاهای اطراف اصفهان. معلوم نیست این جنگ چندسال طول بکشد. فعلا باید با همین شرایط بسازیم... اتفاقا بودن در اینجا چندان هم بد نیست. امروز کمی آشفته و بهم ریخته بودم. راستش دلم برای گلستان شهدا تنگ شده. از در پشتی حیاط خانه شان بیرون رفتم و یک راست راهم را گرفتم تا نزدیک کوه. خیلی خوب است که پشت خانه شان یک دشت بزرگ است که به یک کوه می‌رسد. اینطوری می‌توانی هروقت دلت گرفت یا نیاز به خلوت پیدا کردی، سر به دشت بگذاری! باد که میان چمنزار می‌پیچید من را هم به وجد آورده بود. انقدر که می‌توانستم تا ته دنیا بدوم...»
کاش اینجا هم یک در پشتی داشت که به دشت باز می‌شد. من هم پریشانم. من هم دلم می‌خواهد سر به دشت و بیابان بگذارم...

شب که با ارمیا می‌رویم مرکز اسلامی، تلافی تمام اشک هایی که برای پدر و مادرم نریخته ام را در می‌آورم. دلم می‌خواهد زودتر برگردم ایران. من به اینجا تعلقی ندارم. پدر و مادر من ایرانی بوده اند. دیگر باید کارهای بازگشتم را انجام دهم. نمی خواهم بعد از تمام شدن پروژه ام اینجا بمانم. برمی‌‌گردم جایی که بتوانم خودم باشم. برمی‌‌گردم جایی که بشود نفس کشید. سرزمینی که مال خودم باشد، بشناسمش، دوستش داشته باشم. من مثل خیلی از ایرانی‌های مهاجر اینجا نیستم. برای من ایران تمام نشده است؛ چون از دید من ایران یک سرزمین نیست. یک فرهنگ است، مادر است، هویت است. عقل سالم به مادرش پشت نمی‌کند. مادرش را انکار نمی‌کند.
همراهم زنگ می‌خورد. ستاره است. تماس که وصل می‌کنم. بعد سلام و احوال پرسی مختصری می‌گوید:
-
پروژه ت تموم شده؟
-
بله.
-
می خواستم بگم قرار شده یه سفر کربلا بریم؛ با آرسینه و تو. می‌تونی بیای؟
یاد نماز صبح چندروز پیش می‌افتم و دلی که یکباره بهانه کربلا گرفت. انقدر ذوق می‌کنم که یادم می‌رود فکر کنم چه دلیلی دارد ستاره و آرسینه بخواهند کربلا بروند با من؟ قبول می‌کنم. تماس که قطع می‌شود، با ذوق برای ارمیا می‌گویم چه گفت. ارمیا اما بیشتر بهم می‌ریزد:
-
ممکنه خطرناک باشه. معلوم نیست می‌خوان برن عراق چکار کنن؟
 

 

 

قسمت هشتاد و یک
وا می‌روم و می‌نالم:
-
یعنی نرم؟
-
نمی دونم. باید با ایران هماهنگ بشی.
دیگر چیزی نمی گوید. از وقتی قرار شده تا دو سه روز دیگر آپارتمان را تحویل دهم و برگردم ایران، حالش گرفته است. دلم برایش می‌سوزد. ارمیا اینجا غریب است. تنهاست. من شاید تنها کسی بودم که تنهایی‌اش را پر می‌کردم. حالا من که بروم، دوباره تنها می‌شود. من عزیز و آقاجون را دارم، اما او...
این چندروز با خودم درگیر شده ام. از هرگوشه ذهنم یک سوال بیرون زده و راحتم نمی گذارند. علت تصادف پدر و مادرم، هویت ستاره و حانان، شرایط خودم... و حالا دوراهی ارمیا یا ایران. از یک طرف تمام این مدت بال بال زده‌ام برای هوای ایران و عزیز و آقاجون؛ از یک طرف دلم نمی آید ارمیا در بلاد غریب رها کنم. ارمیا فقط تکیه گاه من نبود؛ ما به هم تکیه کرده بودیم. ارمیا ناگاه می‌گوید:
-
اریحا تو باید برگردی ایران. نباید معطل کنی. اینجا ممکنه برات خطرناک باشه. به هیچی فکر نکن. فقط برگرد ایران.
شاید او هم مثل عمو بلد است ذهنم را بخواند. با صدای بغض آلودی می‌گوید:
-
یادته روباه به شازده کوچولو چی می‌گفت؟ آدم اگه اهلی می‌شه باید پیه گریه کردنو به تنش بماله.
زیر چشمی ارمیا را نگاه می‌کنم. قطره اشکی از گوشه چشمش می‌غلتد و میان ته ریشش گم می‌شود. کاش با من می‌آمد ایران. فعلا لال شده ام. چشم برهم می‌فشارم که نبینم اشک بعدی اش را.
به محض رسیدن به خانه، ایمیل هایم را چک می‌کنم. همان ناشناس پیام داده که:
-
شنیدم قراره برگردی ایران! خب خوبه. تو برمی‌ گردی ایران و خیلی راحت برای تدریس توی مقطع فوق لیسانس رشته‌ت آماده می‌شی. قراره هیئت علمی باشی. به نظرت عالی نیست؟ با همین ایمیل مرتبط باش، وقتی خوب توی دانشگاه جاگیر شدی بهت می‌گم چکار کنی!
مگر می‌شود یک نفر با مدرک فوق لیسانس هیئت علمی شود؟ نه منطقی ست و نه قانونی! باید حتما دکترا داشته باشی تا بتوانی در سایت فراخوان جذب درخواست بدهی. باید حتما خود مدرک دکترا را در سایت بارگذاری کنی؛ وگرنه سایت اجازه رفتن به مرحله بعدی را نمی دهد. در مرحله بعد وزارت علوم مدرک را چک می‌کند و وقتی از صحتش مطمئن شد، اطلاعات را برای دانشگاه می‌فرستد. دانشگاه هم همه مدارک را چک می‌کند و کسی که بخواهد را انتخاب می‌کند. به این راحتی‌ها نیست که هرکس از راه رسید هیئت علمی شود. اصلا من که برنامه ای برای تدریس در دانشگاه و هیئت علمی شدن نداشتم... برایش می‌نویسم که نمی شود و جواب می‌آید که:
-
شدن و نشدنش به تو ربطی نداره. هنوز منو نشناختی؟ وقتی تمام سوراخ سمبه‌های زندگی ت رو می‌دونم یعنی اینم برام کاری نداره. تو فقط درخواست بده! مگه نمی خواستی تاثیرگذار باشی؟
حالا دیگر فقط می‌خواهم بدانم این کیست که خودش را با خدا اشتباه گرفته و فکر می‌کند هرکاری از دستش برمی‌ آید؟ مسخره است! به هرکس بگویی قرار است با فوق لیسانس هیئت علمی شوی خنده اش می‌گیرد! مگر چقدر نفوذ دارند که می‌توانند قانون دانشگاه را دور بزنند؟ اصلا چرا باید بخواهند من هیئت علمی بشوم؟ مگر چه سودی برایشان دارد؟
برای لیلا می‌نویسم که چه خواسته اند و لیلا جواب می‌دهد:
-
فعلا هرچی می‌گه قبول کن. نترس.
 

 

قسمت هشتاد و دو
همه چیز را جمع کرده‌ام. با سه تا چمدان آمده ام، با همان‌ها هم برمی‌ گردم. زندگی همین است. همانطور که آمده ای می‌روی. به قول سهراب سپهری:

-وقت رفتن به همان عریانی، که به هنگام ورود آمده ایم...

وفاء وارد اتاقم می‌شود و می‌گوید:

-دلم خیلی برات تنگ می‌شه.

-منم همینطور.

جلو می‌روم و در آغوشش می‌گیرم. در گوشم می‌گوید:
-
منم همین روزا برمی‌ گردم کشور خودم. باهام در ارتباط باش.

محکمتر می‌فشارمش و می‌گویم:

-اگه رفتی کربلا برام دعا کن، باشه؟

-باشه عزیزم. حتما.

ارمیا برایم چمدان‌ها را می‌برد و داخل صندوق عقب می‌گذارد. حالش از همیشه گرفته تر است. حال من بهتر از او نیست. نه کیفورم و نه غمگین؛ چیزی میان این دو. شوق بازگشت به ایران را، غصه دور شدن از ارمیا کمرنگ می‌کند؛ به اضافه غم سنگینی که از فهمیدن یک راز بیست و چندساله بر دلم نشسته است.

میان راه، همراه ارمیا زنگ می‌خورد و برای جواب دادنش کنار خیابان پارک می‌کند. نمی دانم پشت تلفن چه می‌شنود که این طور آشفته می‌شود و می‌گوید:

-یعنی چی؟ مطمئنید؟ سعید؟ شاید اشتباه شده!

کلافه دستش را میان موهایش می‌کشد و بعد از چندثانیه می‌گوید:

-کِی؟ کجا آخه؟

پریشانی ارمیا من را هم پریشان می‌کند. معلوم نیست دوباره چه اتفاقی افتاده! این مدت انقدر اتفاقات عجیب و غیرقابل باور تجربه کرده‌ام که فهمیده ام باید خودم را برای هر چیزی آماده کنم.

-باشه. باشه. می‌رسونمش و برمی‌گردم یه فکری می‌کنم. ولی آخه مگه می‌شه؟
-...

-مامانمو چکار کنم؟

نمی دانم چه می‌شنود. فقط ناخودآگاه زیر لب آیه‌الکرسی می‌خوانم.
 

 

قسمت هشتاد و سه

ارمیا تماس را قطع می‌کند و راه می‌افتد. بین راه برای گفتن چیزی دل دل می‌کند. می‌ترسم بپرسم چه شده. وقتی حالم را می‌بیند، سعی می‌کند همه چیز را عادی نشان دهد:

-آروم باش. چیز خاصی نیست.

خودش هم می‌داند باور نکرده‌ام. با دانه‌های درشت عرق که در این سرما روی پیشانی اش نشسته، محال است باور کنم چیزی نیست.

حانان و آرسینه و راشل هم خودشان را رسانده اند فرودگاه. قرار است آرسینه با من برگردد ایران تا مقدمات سفر کربلا را آماده کنیم.

وقتی حانان را از دور می‌بینم، اضطراب به جانم می‌افتد که اگر بخواهد برای خداحافظی در آغوشم بگیرد چکار کنم؟ یک لحظه از این که به عنوان دایی، بارها مرا در آغوش گرفته و بوسیده حالم بهم می‌خورد و حالت تهوع می‌گیرم. این یکی را کجای دلم بگذارم؟ یک درگیری ذهنی جدید و اعصاب خوردکن تر از بقیه... وای خدایا به بزرگی خودت ببخش!

صدتا صلوات نذر می‌کنم که این بار دلش نخواهد خواهرزاده اش را در آغوش بگیرد. باید سعی کنم عادی باشم... باید دایی صدایش کنم. چه کار وحشتناکی!

ارمیا با حانان دست می‌دهد و من تا به خودم می‌آیم، در آغوش راشلم. هنوز دوستش دارم. هنوز برایم مثل یک مادر مهربان است. از ته دلم آرزو می‌کنم احتمال ارمیا برای تهدید جانی راشل اشتباه باشد. در گوشم می‌گوید:

-حلالم کن. منو ببخش دخترم. تو تنها دختر منی!

منظورش را از دو جمله اول می‌فهمم اما جمله سوم نامفهوم است. پس آرسینه که دختر خودش است چی؟ شاید دوباره می‌خواسته هشدار بدهد نسبت به خانواده شان. یک لحظه به آرسینه هم حس بدی پیدا می‌کنم

وقتی حرف‌های ارمیا و راشل را کنار هم می‌گذارم، به این نتیجه می‌رسم که در برخورد با آرسینه هم باید محطاط باشم.
 

 

قسمت هشتاد و چهار
ارمیا چمدان‌ها را تحویل بار می‌دهد و کم کم وقت آن است که پاسپورتمان مهر بخورد و وارد سالن انتظار شویم. با همه خداحافظی می‌کنم جز ارمیا که کمی دورتر ایستاده است. حس شازده کوچولویی را دارم که قرار است برگردد ستاره خودش؛ اما دلش برای مرد خلبان تنگ می‌شود. چشم‌های ارمیا قرمز است؛ انقدر که خجالت می‌کشم مستقیم نگاهشان کنم. من دارم ارمیا را در دیار غریب تنها می‌گذارم. چقدر سنگدل شده ام!
ارمیا سرش را جلو می‌آورد و با صدای گرفته ای که به سختی راهش را از پشت بغض باز می‌کند می‌گوید:
-
خیلی برام دعا کن، باشه؟
-
حتما. تو هم همینطور.
-
خیلی مواظب خودت باش. ان شالله به زودی دوباره همو می‌بینیم. همه چی درست می‌شه.
وقتی می‌بیند چند قطره اشک از چشمم افتاده، سعی می‌کند مرا بخنداند:
-
خیالت راحت. خودم تنهایی از روی آریل رد می‌شم.
میان گریه می‌خندم: مواظب خودت باش ارمیا! ببخشید که دارم می‌رم...
اشک هایم را پاک می‌کند:
-
تو باید بری. تو مسئول کسایی هستی که دوستت دارن. یادته روباه به شازده کوچولو چی می‌گفت؟
سرم را تکان می‌دهم. در گوشم می‌گوید:
-
ممنون که این مدت کنارم بودی.
پروازم را اعلام می‌کنند. پاسپورتم مهر می‌خورد و با آرسینه می‌رویم به سالن انتظار. ارمیا را می‌بینم که منتظر پریدن پروازم نمی‌شود و بی درنگ فرودگاه را ترک می‌کند. نمی‌دانم پشت تلفن چه شنیده است که این طور پریشان است. اما برایش آیه‌الکرسی می‌خوانم. امیدوارم هرچه هست خیر باشد. آرسینه ساکت است و من دستم را روی کیف دستی ام می‌فشارم. گنج ارزشمندی همراهم دارم: چادرم. چادری که با دقت آن را تا زده ام و گذاشته ام داخل کیف تا وقتی که هواپیما پرید، آن را سرم کنم و به این فراق شش ماهه پایان دهم. برای رسیدن به خاک ایران و زیارت مزار پدر و مادر واقعی‌ام سر از پا نمی‌شناسم. سوال‌های زیادی‌ست که فکرم را مشغول کرده. باید پدر و مادرم را بیشتر بشناسم؛ و البته فعلا به خواست ارمیا نباید به روی خودم بیاورم چه فهمیده ام. چقدر سخت است!
آرسینه کلا کم حرف است، اما حالا از او ترسیده ام و سخت تر از خود ترس، پنهان کردن آن است. او هم روسری سرش کرده و موهایش را کامل پوشانده است. همان اول پرواز، سرش را تکیه داد به پشتی صندلی و خوابید. من هم سعی کردم بخوابم؛ اما خوابم نمی برد.
میانه پرواز، آرسینه را دیدم که بلند شد و رفت تا دستشویی و کمی بیشتر از زمان معمول برگشت. احتمالا فکر می کرد من خوابم. نمی‌دانم چرا انقدر نگاهم به او منفی شده است. همان قدر که ارمیا برایم برادر است، آرسینه هم خواهرم است. اما حرف های ارمیا و راشل به من فهماند باید حواسم به آرسینه هم باشد.
خلبان که ورودمان به حریم هوایی ایران را اعلام می کند، چادر را از کیفم درمی‌آورم. از شوق دوباره سر کردنش نزدیک است گریه کنم. بوی ایران می دهد. بوی آزادی و آرامش. چادر را به سختی میان صندلی های هواپیما سرم می کنم. آرسینه با حالت عاقل اندر سفیهی نگاهم می کند:
-
چقدر هولی! بذار پامون برسه به زمین!
-
نمی دونی چقدر دلم براش تنگ شده بود!
آرسینه فقط نیشخند می زند. حس می کنم به همان اندازه که به ارمیا نزدیک شده ام، فاصله ام با آرسینه زیاد شده. بچه که بودیم اینطور نبود.
 

 

قسمت هشتاد و پنج
هواپیما که لندینگ می کند، دلم از بودن در ایران آرام می گیرد. تمام شد. اینجا دیگر خانه خودم است. می توانم همانطوری باشم که دوست دارم. با اولین قدم هایم روی پله های هواپیما، هوای ایران را به سینه می کشم اما ناگاه یادآوری آنچه از ارمیا شنیده ام قلبم را در هم می فشارد. من با پدر و مادری به اسم ستاره و منصور از ایران رفتم، و حالا که بازگشته ام همه چیز برایم تغییر کرده است. نه ستاره مادرم است و نه منصور پدرم. خیلی از بنیان های فکری ام درهم ریخته و چیزی از دغدغه و نگرانی ام درباره ستاره کم نشده که هیچ، بیشتر هم شده. طعم گس بی اعتمادی به کسانی که روزی اعضای خانواده ام بودند، شیرینی ورود به ایران را تلخ کرده است. نمی‌دانم می‌توانم با دیدن عزیز و ستاره به روی خودم نیاورم یا نه.
با دیدن عزیز چمدان‌ها را رها می‌کنم و خودم را در آغوشش می‌اندازم. عزیز همیشه بهترین پشتیبان عاطفی‌ام بوده و شش ماه دور بودن از نوازش‌ها و مهربانی‌هایش، انقدر تشنه ام کرده که تا ده دقیقه از او جدا نشوم. بعد از عزیز نوبت آقاجون است و مادر که مثل همیشه سرد برخورد می‌کند؛ حتی با آرسینه. عمو هم اینطور که پیداست، آب و هوای سوریه را پسندیده و به گواهی عزیز، هربار فقط سری به ایران می‌زند و می‌رود!
فرودگاه از الان که هشتم محرم است حال و هوای اربعین دارد. دیدن پرچم‌های عزا و ایستگاه‌های صلواتی در کوچه و خیابان، بیشتر حالم را خوب می‌کند تا خود خاک وطن. شاید دلیلش این باشد که کشورم را خودم انتخاب نکرده ام، اما محبت اباعبدالله چیزی فراتر از نژاد و ژنتیک و ملیت است. یک محبت بین المللی ست؛ و چه افتخاری از این بالاتر که حسینی بودن، با خون و نژاد کسی پیوند خورده باشد و چه سرزمینی مبارک تر از کشوری که مردمش از کودکی خود را دلداده حسین بدانند؟ دلم برای حنیفا تنگ شده است. اگر بود و این شور محرمی را می‌دید چه ذوقی می‌کرد. می‌گفت مسلمان شدنش دلیلی جز محبت حسین(علیه‌السلام) ندارد و مسلمان شده حسین است. ارباب ما همین است. با یک نگاه دل می‌برد و آتش می‌زند و خاکستر می‌کند و بعد از میان خاکسترت دوباره زنده ات می‌کند و دوباره آتش‌می زند و...
آرسینه قرار است خانه ما بماند و از این موضوع احساس خوبی ندارم. حس می‌کنم آرسینه قرار است حواسش به من باشد که دست از پا خطا نکنم. بی‌اعتمادی به اطرافیانم مثل خوره به جانم افتاده و عذابم می‌دهد. حالا دیگر در اتاق خودم هم راحت نیستم. مخصوصا که لیلا پیام داد:
-
بیشتر احتیاط کن مخصوصا توی خونه.
زینب همراه عزیزجانش آمده اند دیدنم و من هنوز نرفته ام پایین که سلام و احوال پرسی کنم. حالا دیگر جایگاه مریم خانم هم در ذهنم بهم ریخته است. او قبلا فقط مادربزرگ دوستم بود اما حالا شده مادربزرگ خودم. دلم می‌خواهد خوب در آغوش بفشارمش تا بوی مادر خودم را از او استشمام کنم. حالا دلیل خیلی از رفتارها و دلسوزی هایش را بهتر می فهمم؛ دلیل این که دفتر مادرم را داد که بخوانم. چطور توانسته تمام این مدت روی تمام عواطف و احساساتش سرپوش بگذارد و به من به چشم دوستِ نوه اش نگاه کند؟ حالا من هم باید مثل او قوی باشم. من هم باید بازهم نقش دوست زینب را بازی کنم؛ اما می‌ترسم که نگاه های گاه و بی‌گاهم به صورتش که شبیه مادر است، مرا لو دهند.
وقتی مرا مثل دختر خودش در آغوش می‌گیرد می‌فهمم چندان نتوانسته روی احساسش سرپوش بگذارد. مرا می‌نشاند کنار خودش و می‌خواهد برایش هرچه دیده ام را تعریف کنم. حدسم درست بود؛ وقتی برایشان از حنیفای تازه مسلمان می‌گویم، چشمان زینب برق می‌زنند و می‌خواهد داستان مسلمان شدنش را برایشان تعریف کنم.
 

 

قسمت هشتاد و شش
دلم بهانه مزار پدر و مادر را می‌گیرد اما وقتی می‌بینم آرسینه و مادر ما را با حالتی خاص و زیرچشمی دید می زنند، می‌ترسم حرفی بزنم که آشوب درونم را فاش کند. دعا می‌کنم کاش عزیز یا مریم خانم پیشنهاد گلستان شهدا دهند و من با سر قبول کنم؛ اما پیشنهاد بهتری برایم دارند: روضه! شعبه ای از حرم اباعبدالله.
حالا فقط زیر لب صلوات می‌فرستم که آرسینه دلش نخواهد روضه همراهمان بیاید تا در طول روضه، نگران نگاه‌های سنگینش باشم. دوست دارم بروم در آغوشش بگیرم و تکانش دهم و فریاد بزنم: مگه ما خواهر هم نیستیم؟ چرا باهام روراست نیستین؟ تو طرف کی هستی؟
دعایم مستجاب می‌شود و آرسینه و عمه جانش می‌مانند خانه. همین خانه ماندنشان هم برایم مایه نگرانی ست. نکند بخواهند بین وسایلم یا حتی به لباس‌ها و کیف هایم میکروفون نصب کنند؟ یک لحظه از دلم می‌گذرد در اتاقم را قفل کنم؛ اما نمی‌شود. شک برانگیز است.
مثل هرسال، همراه حرکت دستههای عزاداری حرکت میکنیم و چند دقیقه می ایستیم که دسته را تماشا کنیم. از بچگی تا همین الان، دیدن زنجیرهایی که هماهنگ بالا می‌روند و با ملایمت روی شانه صاحبشان می‌نشینند، برایم لذت بخش است. شنیدن صدای بم طبل‌ها و صدای زیر سنج‌ها و دمام‌ها با ریتم بندری روحم را حرکت وا می‌دارد. انگار می‌خواهند بگویند یک حادثه عظیم اتفاق افتاده؛ حادثه ای که تمام نشده است و هنوز ادامه دارد. دارند می‌گویند تا کشتی نجات نرفته سوار شوید که جا نمانید. می‌گویند حسین هنوز هم سرباز می‌خواهد در این جنگ نابرابر...
میانه سخنرانی رسیده ایم و هنوز حواسم کاملا به سخنران جمع نشده که گرمای دستی را روی دستانم حس می‌کنم از جا می‌پرم. قبل از اینکه برگردم و ببینم کیست صدای لیلا را می‌شنوم:
-
سلام خانومی! رسیدن بخیر!
از دیدنش ذوق می‌کنم و خودم را در آغوشش می‌اندازم:
-
لیلا!
با تعجب می‌گوید:
-
چی گفتی؟
یادم می‌افتد که نمی‌دانست در ذهنم لیلا صدایش می‌زنم. خجالت زده می‌گویم:
-
من که اسمتون رو نمی‌دونم... فکر کردم اسم لیلا باید بهتون بیاد.
این را که می‌شنود، گونه‌هایش سرخ می‌شوند و لبخند می‌زند:
-
باشه. به همین اسم صدام کن.
با دیدن لیلا، انبوهی از سوالات به ذهنم هجوم آورده اند و لیلا وقتی می‌بیند در مرز فورانم، می‌گوید:
-
بیا بریم یه گوشه خلوت تر حرف بزنیم.
وقتی یک گوشه جاگیر می‌شویم می‌گوید:
-
بابت پدر و مادرت خیلی متاسفم. من چنین شرایطی نداشتم؛ نمی‌تونم بگم درکت می‌کنم. اما امیدوارم آروم شده باشی.
اشک در چشمانم جمع می‌شود اما دوست ندارم جلوی لیلا گریه کنم. لبم را به دندان می‌گیرم و بحث را عوض می‌کنم:
-
شما ارمیا رو از کجا می‌شناسین؟
لبخند می‌زند فقط. شاید این یعنی به من ربطی ندارد. بالاخره لب باز می‌کند:
-
خودتم می‌دونی چیزایی که بهت نمی‌گیم برای خودته، درسته؟
چیزی نمی‌گویم تا ادامه دهد.
 

 

قسمت هشتاد و هفت
-
درباره پسرداییت ارمیا، شاید بعدا خودش برات گفت یا ما گفتیم. گرچه فکر کنم خودت یه چیزایی فهمیده باشی. البته یه تشکر ویژه هم ازت دارم بابت اینکه دهنت قرص بود و به این راحتی بهش اعتماد نکردی.
-
من خیلی می‌ترسم. تمام اعتمادمو از دست دادم. حرفای راشل خیلی منو ترسوند.
-
می‌دونم. حق هم داری. حواست به ستاره و آرسینه باشه. متاسفم که اینو می‌گم اریحا، اما اوضاع خیلی خرابتر از اون چیزیه که ما فکر می‌کردیم. الان فقط ازت انتظار دارم مثل قبل آروم باشی و هرکاری می‌گن رو با نظارت ما انجام بدی.
-
ارمیا می‌گفت توی آپارتمان آلمانم شنود گذاشتن... نکنه توی اتاقمم گذاشته باشن؟
-
بعید نیست. من از اول احتمال می‌دادم خونه تون آلوده باشه.
دلم بدجور می لرزد و دیگر نمی‌توانم ظاهرم را آرام نگه دارم:
-
خب نمی‌شه میکروفون ها رو برداشت؟ ممکنه توی لباسا یا کیف و بقیه وسایلمم شنود بذارن؟
لبش را جمع می‌کند و بعد از چند لحظه می‌گوید:
-
نه. اگه میکروفون‌ها رو برداریم می‌فهمن تحت نظر ما هستن و همه چیز خراب می‌شه. البته بعیده انقدر تحت نظرت بگیرن. چون از یه طرف فعلا آرسینه هست که حواسش بهت باشه و از یه طرفم هنوز نمی‌دونن تو بهشون مشکوک شدی.
با صدایی بغض‌آلود می‌پرسم:
-
لیلا! ستاره چکاره ست؟ اگه بفهمه من با شما همکاری می‌کنم چکار می‌کنه؟
در آغوشم می‌گیرد و سرم را نوازش می‌کند:
-
نگران نباش عزیزم. همه چی درست می‌شه. توکل کن به خدا.
روضه شروع شده اما سوالات من تمامی ندارند:
-
ببینم، برای چی می‌خوان هیئت علمی دانشگاه بشم؟ به چه دردشون می‌خوره؟
-
اونا الان شدیدا دنبال نفوذ توی جوامع دانشگاهی اند. مخصوصا توی حوزه علوم انسانی. می‌خوان از بین دانشجوهای همین مملکت، افراد مستعد برای اهداف خودشون رو شناسایی کنند و ازشون سربازای بی جیره و مواجبی بسازن که هرکاری می‌کنن: از نافرمانی مدنی و آشوب گرفته تا تبلیغ برای تفکر غربی و اسلام التقاطی. دانشجوها قشری هستن که همه چیزی می‌شه از بینشون درآورد. اونا احتمالا می‌خوان با تهدید تو، ازت برای شناسایی همین دانشجوها استفاده کنند. برای همین باید یه جایگاه خوب توی دانشگاه برات دست و پا کنن.
 


***
دوم شخص مفرد

خیلی دلم می‌خواد بدونم جناب‌پور و برادرزاده‌ش می‌خوان برن کربلا چکار کنن؟ باید ساده باشم اگه فکر کنم می‌خوان برن زیارت و توبه و استغفار. قطعا دنبال اقدامات تروریستی نیستن؛ حتما برای ملاقات یه نفر می‌رن. یکی که نمی‌شه توی کشورایی مثل ترکیه یا آلمان باهاش ملاقات کنن.
ماجرا از اونجایی برام جالب تر شد که فهمیدم منصور منتظری هم درخواست مرخصی یه هفته ای داده برای اربعین. به حفاظت اداره‌شون سپردیم باهاش کمال همکاری رو داشته باشن که راحت بره و ببینم چی می‌خواد.
اما یه مشکلی که این وسط هست، اینه که جناب‌پور می‌خواد اریحا منتظری رو هم با خودش ببره. ریسک بزرگیه. از یه طرف، اگه خانم منتظری بگه نمی‌رم بهش مشکوک می‌شن و توی خطر می‌افته. اون وقت ممکنه علاوه بر حذف منتظری، حساس بشن و خودشونو جمع کنن و از دستمون در برن. از طرف دیگه، نمی‌شه دختر مردم رو بفرستیم توی همچین موقعیت خطرناکی که خودمونم نمی‌دونیم چی منتظرشه. گناه نکرده که گیر ما و جناب‌پور افتاده! شاید بهتر باشه بهش بگیم خودش انتخاب کنه. اشکالی نداره، اگه قبول نکرد یه کاریش می‌کنیم. نمی‌شه با جون یه آدم بی‌گناه بازی کنیم.
قطعا نمی‌تونم اینجا توی ایران بشینم و به بچه‌های برون مرزی توی عراق بگم لَنگش کن. باید خودم برم عراق؛ و نمی‌دونم چرا انقدر اضطراب دارم. شاید اثر آخرین ماموریتم توی عراقه. همون ماموریتی که موقع شروعش تو همراهم بودی، اما وقتی برگشتم نه...
یادته وقتی یه جایی کار خودت یا من گره می‌خورد چه پیشنهادی می‌دادی؟ می‌گفتی صدتا صلوات هدیه کنیم به خانم ام‌البنین تا آقازاده‌شون مشکل رو حل کنن. این جمله همیشگیت بود. صدات هنوز تو گوشمه. الانم نیاز به همون صلوات‌ها دارم. کارمون توی آلمان گره خورده. یکی از همکارای اویس لو رفته و کشتنش. وقتی اویس گفت چطوری شهیدش کردن تا چندروز حالمون بدجور گرفته بود. دست و پاش رو بستن، شاهرگ‌هاش رو زدن و انقدر خونریزی کرده که شهید شده. اویس می‌گفت اطرافش خون نریخته بود. می‌گفت این روش صهیونیست‌ها برای کشتن غیریهودی‌هاست. می‌گفت رسم یهودی‌های افراطیه که خون غیریهودی‌هارو اینطوری از بدنشون خارج می‌کنن و... دوست ندارم به بقیه‌ش فکر کنم. حالم از فکر کردن بهش بهم می‌خوره.
اون نیرویی که بی‌سروصدا و آروم آروم توی دیار غربت شهید شد، یکی از بهترین بچه‌های برون مرزی بود. بچه جانباز بود. الان بریم به پدر و مادرش چی بگیم؟ بگیم پسرتون رفت دیار غربت و توی یه ساختمون نیمه کاره زجرکش شد و الان ما حتی نمی‌تونیم به سفارت بگیم این جنازۀ یکی از بچه‌های ماست؟ حتی نمی‌شه روی تابوتش پرچم بکشیم و تشیعش کنیم. از اون بدتر، مادرش اگه بخواد جنازه پسرشو ببینه چه خاکی به سرمون بریزیم؟ اویس می‌گفت انقدر خونریزی کرده که رنگش مثل گچ شده بود. به مادرش بگیم بچه‌ش رو چطوری شهید کردن؟
دشمن بیشتر خیلی به ما نزدیک شده و ما هم البته بیشتر از چیزی که فکرشو بکنه بهش نزدیکیم. الان خود اویس هم درخطره. بعید نیست لو رفته باشه. هنوز نمی‌دونیم شبکه‌مون تا چه حد لو رفته؛ اما گویا همون شهید عزیز، وقتی فهمیده شناسایی شده، به ما خبر داده و سعی کرده عوامل دشمن رو بکشونه دنبال خودش و نذاشته رد بقیه بچه‌ها رو بزنن. اما اویس چون خیلی نزدیک اون بنده خدا بوده احتمالا شناسایی شده یا به زودی می‌شه. برای همینه که ازش خواستم هرطور شده برگرده. امشب احتمالا می‌رسه ایران؛ اگه توی فرودگاه مشکلی براش پیش نیاد. خیلی دلم ‌می‌خواد اویس رو ببینم...

***
 

 

قسمت هشتاد و نُه
از دست همه فرار کرده ام و تک و تنها آمده ام گلستان شهدا. مثل همان روز اردیبهشتی که زهره مرا فراخواند و زیر باران با چشم‌هایش حرف زد، امروز هم زیر باران پاییزی حس می‌کنم پدر و مادر صدایم می‌زنند. اصلا امروز گلستان شهدا برایم جور دیگری‌ست. زیر باران خیس شده ام اما مهم نیست. به چندقدمی مزارشان که می‌رسم، دیگر نمی‌توانم جلو بروم. حس مبهمی ست نسبت به آشناهایی که غریبه بوده اند برایم. هنوز نمی‌توانم باور کنم پدر و مادر من، کسانی هستند که مقابلم خوابیده اند. شاید برای همین بود که دفتر مادر آرامم می‌کرد. شاید اصلا آن دفتر با من تا آلمان آمده بود، چون مادر دوست نداشت دخترش را در غربت تنها بگذارد.
روی نیمکتی نزدیکشان می‌نشینم و نگاهشان می‌کنم. هم بدهکارم و هم طبکار. بدهکارم بابت اینکه یک عمر کسان دیگری را بجای آن‌ها به نام مادر و پدر خوانده ام و طلبکارم که چرا تنهایم گذاشته اند. حالا من هم همراه آسمان گریه می‌کنم. سینه ام می‌سوزد. به محبت‌هایی فکر می‌کنم که از عمو منصور و ستاره انتظار داشتم و آن‌ها دریغ می‌کردند؛ شاید حق داشتند. این محبت‌ها را باید از پدر و مادر واقعی ام می‌خواستم. الان منم و بیست و دو سال زندگی بدون محبت پدر و مادر و دو سنگ مزار. چکار می‌توانم بکنم که سینه ام سبک شود؟ گریه دردی را دوا نمی‌کند. تنها راه برای آرام شدنم، این است که سعی کنم دخترشان باشم. همان دختری که دوست داشتند داشته باشند. حالا باید از بین خاطرات اطرافیان و نوشته هایشان، هرچه دستم می‌رسد را پیدا کنم و کنار هم بگذارم تا ببینم از دخترشان چه می‌خواستند.
باران تمام شده و من هم کم و بیش آرام شده ام. عاشوراست و صدای دسته‌های عزاداری از دور و نزدیک می‌آید. دلم می‌خواهد تا ظهر همینجا بمانم و مراسم اینجا را شرکت کنم، اما قول داده ام به عزیز که برگردم و باهم برویم خانه زینب که قرار است نذری بپزند. دلم برای تعزیه‌های محله‌مان هم تنگ شده است. از پدر و مادر خداحافظی می‌کنم و می‌روم به سمت ورودی. دسته‌ها و جمعیت هنوز زیاد نیستند اما خیابان را بسته اند و این یعنی باید برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس بعدی کمی پیاده‌روی کنم.
از وقتی از گلستان شهدا خارج شدم، یک سایه نگاه سنگین روی سرم حس کردم. حس این که یک نفر مرا می‌پاید. اسمش حس ششم باشد یا هرچیز دیگری، من همیشه جدی‌اش می‌گیرم. پشت سرم را نگاه می‌کنم؛ خیابان نیمه خلوت است و مردی که سرش پایین است، چندمتر عقب‌تر از من آن سوی خیابان راه می‌رود. حواسش به من نیست. راهم را ادامه می‌دهم اما آن نگاه سنگین دست از سرم برنمی‌دارد. بعد از چنددقیقه، احساسم قوی تر می‌شود و هشدار می‌دهد که احتمالا آن مرد دنبال من می‌آید. هرجا دور می‌زنم او هم دور می‌زند، هرچه مسیر عوض می‌کنم او هم مسیر عوض می‌کند. یک کاپشن خاکستری پوشیده با کلاه بافتنی‌ای که تا ابروهایش پایین آمده. پوستش نسبتا روشن است و ریش ندارد. از یک نگاه چندثانیه‌ای همین را فهمیدم. در این سرمای پاییزی عرق کرده ام. ممکن است هر قصدی داشته باشد؛ از زورگیری تا آدم ربایی...!
سعی می‌کنم ذهنم را جمع و جور کنم تا به راه حل برسم. یاد اولین مربی رزمی‌ام می‌افتم: یونس. یک مربی معمولی نبود. خوب یادم است تکنیک‌هایی را یادمان می‌داد که حالا ضرورت دانستنش را می‌فهمم. با اینکه بچه بودم، انقدر مباحث تئوریک را دقیق و با وسواس کار می‌کرد که همه اش مو به مو یادم بماند. چیزهایی که به گفته خودش، خیلی بیشتر از فنون رزمی دفاع شخصی به کار می‌آیند.
یونس می‌گفت اگر متوجه شدید کسی تعقیب‌تان می‌کند، سعی کنید به یک مکان شلوغ بروید و خودتان را میان جمعیت گم کنید. می‏‌گفت سعی کنید به تعقیب‌کننده بفهمانید متوجهش شده اید؛ اما یادتان باشد درگیری همیشه آخرین راه است.
 

 

قسمت نود
آن موقع نمی‌فهمیدم یونس چرا انقدر به یادگیری این تکنیک‌ها تاکید می‌کند. نمی‌دانم یونس می‌دانسته قرار است در چنین موقعیتی قرار بگیرم یا نه. اصلا مادر برای چی انقدر تاکید داشت من و ارمیا و آرسینه، دفاع شخصی بلد باشیم؟
خودم را به ایستگاه اتوبوس شلوغ می‌رسانم. حالا باید میان جمعیت گم شوم؛ اما نمی‌شود. زودتر پیدایم می‌کند و حتی همراه من سوار اتوبوس می‌شود. او کنار درب مردانه ایستاده و من سعی می‌کنم خودم را میان خانم‌ها گم و گور کنم؛ جایی که او من را نبیند اما من ببینمش. تمام وقت خیره است به درب زنانه؛ حتما منتظر است ببیند در کدام ایستگاه پیاده می‌شوم. باید جایش بگذارم و بدون اینکه بفهمد پیاده شوم؛ اما خیلی دوست دارم بدانم هدفش چیست. چاقوی ضامن‌دارم همراهم نیست. دسته کلید را درمی‌آورم. یونس می‌گفت هرچیزی می‌تواند یک سلاح باشد؛ بستگی دارد به این‌که چطور استفاده اش می‌کنید. او یادمان داده بود دسته‌کلید را طوری میان انگشت‌هایم قرار دهیم که مثل پنجه بوکس شود. مطمئنم حتی دردناک‌تر و قوی‌تر از پنجه بوکس عمل می‌کند؛ گرچه تابحال امتحانش نکرده ام. کاش اولین بار روی آریل امتحانش می‌کردم!
این پنجه بوکس خودساخته، گزینه آخر است برای وقتی که بتواند یک جای خلوت تنها گیرم بیاورد. دلم می‌خواهد زودتر خودم خفتش کنم و بپرسم چه می‌خواهد؛ اما نمی‌دانم با چه آدمی طرف هستم. با یک نگاه می‌شود فهمید وزن و قدش از من بیشتر است و اگر مسلح باشد یا او هم با یک استاد خوب مثل یونس کار کرده باشد، بعید است حریفش شوم. به ریسکش نمی‌ارزد.
بین مسافرهای قسمت زنانه گردن می‌کشد که پیدایم کند؛ اما موفق نمی‌شود. باید کاری کنم که یا او پیاده شود، یا من. بهتر است من پیاده شوم؛ اینطوری احتمال اینکه دوباره پیدایم کند کمتر است.
عینک آفتابی را از کیفم درمی‌آورم و به چشمانم می‌زنم. چادر را انقدر جلو می‌کشم که روی روسری ام را بگیرد و رویم را می‌گیرم؛ طوری که باقی مانده صورتم هم پیدا نباشد! هیچ نشانه خاصی ندارم که با آن بین جمعیت به چشم بیایم. در اولین ایستگاه پیاده میشوم و اول از همه دور و برم را نگاه می‌کنم که ببینم پیاده شده است یا نه. خوشبختانه هنوز نفهمیده. حالا وقت اجرای توصیه بعدی یونس است. باید به مرد بفهمانم متوجهش شده ام. چند قدم جلوتر می‌روم و مقابل پنجره قسمت مردانه قرار می‌گیرم. اتوبوس حرکت نکرده. وقتی درهای اتوبوس بسته می‌شوند، عینکم را برمی‌دارم و به مرد که نزدیک پنجره است نیشخند می‌زنم. مرد متوجه نگاهم می‌شود و با چشمانی که گرد شده اند و به من نگاه می‌کنند، چندبار از راننده می‌خواهد صبر کند. اتوبوس بی.آر.تی ست و قطعا راننده توجهی نمیکند.
مسیرم را عوض میکنم؛ دورتر می‌شود اما باید خیالم راحت باشد. به دور و برم بیشتر از قبل دقت می‌کنم تا مطمئن شوم کسی دنبالم نباشد. به این فکر می‌کنم که چرا باید تعقیب شوم؟ نکند به آن ایمیل‌ها یا ماجرای ستاره ربط داشته باشد؟ به لیلا زنگ می‌زنم و با عجله ماجرا را می‌گویم. لیلا می‌پرسد:
-
الان که کسی دنبالت نیست؟
-
نه. بعید می‌دونم. حواسم هست.
-
آروم باش و مثل همیشه برو خونه.

قسمت نود و یک


-
چرا منو تعقیب میکرده؟
-
فعلا نمی‌دونم. اما... یه کاری کن اریحا.
-
چکار؟
-
به ستاره بگو. بگو یکی تعقیبت کرده و ترسیدی.
-
چرا؟
-
اینجوری مطمئن می‌شه تو هنوز بهش اعتماد داری و مشکوک نشدی.
تماس را که قطع می‌کنم، یک دور تمام اطرافم را از نظر می‌گذرانم. خبری از آن مرد نیست. دیگر بعید است بتواند پیدایم کند. دربهترین حالت، ایستگاه بعدی از اتوبوس پیاده شده و یک ایستگاه عقب آمده که در این صورت هم محال است پیدایم کند.
به خانه که می‌رسم، ستاره که در حیاط منتظر آرسینه است با دیدن چهره رنگ پریده ام می‌پرسد:
-
چی شده؟
با اضطرابی که واقعی‌ست می‌گویم:
-
یکی دنبالم بود مامان!
اخم‌هایش درهم می‌روند و می‌پرسد:
-
خب چکار کردی؟
-
توی ایستگاه اتوبوس پیچوندمش. نتونست بیاد دنبالم. ولی خیلی ترسیدم.
به فکر فرومی‌رود و لبش را به دندان میگیرد:
-
چه شکلی بود؟
-
درست یادم نیست... یه مرد تقریبا قدبلند بود با کاپشن خاکستری و پوست روشن. همینو یادم مونده.
سرش را تکان می‌دهد:
-
نمی‌دونم، شاید زورگیری چیزی بوده. آخه چرا باید تو رو تعقیب کنن؟!
سعی می‌کند پریشانی اش را پنهان کند اما من می‌فهمم کمی نگران شده. فکرهای اضافه را از ذهنم بیرون می‌کنم. چقدر از ستاره مرموز می‌ترسم! آرسینه بالاخره بیرون می‌آید و از نگاه سنگین ستاره نجاتم می‌دهد. عزیز را سوار می‌کنیم و می‌رویم خانه زینب برای مراسم ظهر عاشورا. کاش قبول نمی‌کردم. دیدن مریم خانم من را به یاد مادری می‌اندازد که هیچوقت نداشتمش. از یک سو دلتنگ دیدنش هستم و از سویی می‌ترسم راز درونم فاش شود. این بار تمام خانه را با چشمانم می‌بلعم. این همان خانه‌ای‌ست که مادر من در آن بزرگ شده است. در حیاطش بازی کرده، در اتاق‌هایش درس خوانده، در ایوانش چای خورده...
ستاره مثل همیشه نگاه سنگینی به زینب می‌اندازد. از اول هم از زینب و خانواده آقای شهریاری خوشش نمی‌آمد؛ چیزی که الان تقریبا علتش را می‌فهمم.
از همان اول، پیداست که عزیز و مریم خانم هماهنگ کرده اند پای من و خانمی که از نگاه‌هایش پیداست برای پسرش دنبال همسر می‌گردد را به روضه باز کنند تا باب آشنایی باز بشود و بعد هم همه چیز همانطوری پیش برود که می‌خواهند. از خوش‌خیالی‌ شان خنده ام می‌گیرد. من افتاده ام وسط یک ماجرای امنیتی و از هرلحاظ آشفته ام، اما عزیز و مریم خانم می‌خواهند بفرستندم خانه بخت!
از نگاه‌های خانمی که تمام وقت نگاهش به من و زینب است پیداست پسندیده و اگر مُحرَّم نبود حتما همین الان اقدام می‌کرد! یکی نیست بگوید روز عاشورا هم وقت امر خیر است؟ مردم دلشان خوش است...
 

 

قسمت نود و دو


فضای خانه بهمم ریخته است و نگاه‌های خریدارانه آن خانم و برخوردهای بیش از حد مهربان مریم خانم و عزیز اذیتم می‌کنند. برای همین است که به زینب می‌گویم:
-
می‌شه بریم تعزیه؟
زینب اول دو دل می‌شود اما او هم انگار دلش گرفته است و می‌خواهد بیرون بیاید. در آستانه دریم که آرسینه هم به جمع ما اضافه می‌شود و علی‌رغم میل باطنی ام، همراهمان می‌آید. آمدن آرسینه معذبم می‌کند و حس می‌کنم آمده که حواسش به من باشد.
دم در، عمو منصور را می‌بینم و آقای شهریاری را که باهم صحبت می‌کنند. عمویی که حتی نقش پدر را هم نتوانست بازی کند و از وقتی برگشته ام، به یک سلام معمولی و چند کلمه گفت و گوی ساده اکتفا کرده است. اگر پدر خودم بود، حتما مثل پدر زینب تحویلم می‌گرفت، پیشانی ام را می‌بوسید، نوازشم می‌کرد.
تا مکان تعزیه که زمینی بایر کنار یک دبستان است پیاده می‌رویم. به میانه تعزیه رسیده ایم؛ تعزیه علی‌اکبر. زن‌ها یک طرف جمع شده اند و مردها سوی دیگر. بین مردم چشم می‌چرخانم. بازهم یک نگاه سنگین روی سرم حس می‌کنم. احساس خوبی ندارم و هرچه تلاش می‌کنم دل بدهم به تعزیه، نمی‌شود. صدای مداح انقدر بلند است که به سختی شنیده می‌شود:
-
مدتی سینه زد و اشک فشاند، آه کشید/ گرد گودال طواف بدن اکبر کرد...
نگاهم از شانه‌های لرزان زینب و آرسینه که به درختی کنارش تکیه داده می‌گذرد، می‌رسد به علی‌اکبرِ ارباً اربا و امام حسین(علیه السلام) که دارد طواف بدن اکبر می‌کند، و بعد میان مردها متوقف می‌شوم. محاسن سپید پیرمردها تر شده است. آن‌ها بهتر از همه معنای این روضه را می‌فهمند. یاد پدرم یوسف می‌افتم و آقاجون که با یادآوری یوسفش فقط آه می‌کشید. هنوز اشک از چشمم سر نزده است که چشمم به مردی می‌خورد که صبح تعقیبم میکرد. گلویم خشک می‌شود. من را از کجا پیدا کرده؟ نمیدانم. باید یک جوری بفهمم از جانم چه می‌خواهد، که حتی وقتی فهمیده من متوجهش شده ام هم دست از سرم برنمی‌دارد. نمی‌توانم زینب را وارد قضیه کنم و به آرسینه هم اعتماد ندارم. چند قدم جلو می‌روم و چاقوی ضامن دار را از جیبم درمی‌آورم. از میان گرد و خاک اسب‌ها، نگاه مرد را می‌بینم که حتما روی من زوم شده است. نباید فرصت را از دست بدهم. قدم تند می‌کنم که یا من بروم دنبالش، یا او را بکشانم دنبال خودم. به آرسینه می‌سپارم اگر تا ده دقیقه دیگر نیامدم، بیاید دنبالم و از جمعیت زن‌ها بیرون می‌زنم. منتظر نمی‌مانم عکس العملش را ببینم. صدای مداح دورتر می‌شود:
-
تا نگویند حسین بر گل خود آب نداد/ قطره‌ای اشک فشاند و لب خشکش تر کرد...
شک ندارم حالا مرد هم با کمی فاصله راه افتاده دنبالم. این یک دیوانگی محض است! تابه‌حال پیش نیامده در یک درگیری واقعی قرار بگیرم. همه اش در باشگاه بوده؛ اما یونس و مادر همیشه سعی میکردند یک محیط درگیری واقعی را برایمان شبیه‌سازی کنند. توصیه‌های یونس از ذهنم می‌گذرند؛ این که بتوانم اعصاب طرف مقابل را بهم بریزم و نگذارم تمرکز کند؛ حواسم به پشت سرم باشد، خلع سلاحش کنم، و به جایی ضربه بزنم که هوشیاری اش کم شود. بهترین گزینه برای ضربه، بالای لب، چشم‌ها و گیجگاه است. هنوز نمی‌دانم مسلح است یا نه. یونس همیشه می‌گفت در مبارزه با تفنگ، چاقو نبرید. حالا من فقط یک چاقو دارم و او معلوم نیست سلاحش چیست. دارم یک حماقت بزرگ میکنم و فقط از خدا می‌خواهم بیشتر از این شر نشود.
 

قسمت نود و سه


امتیاز من نسبت به او، این است که من این محله را مثل کف دست بلدم و او احتمالا نه. برای این که بتوانم خفتش کنم، باید در یکی از کوچه‌های بن‌بست گیرش بیندازم. خودم هم نمی‌دانم قرار است با چه چیزی مواجه شوم. می‌توانم همین الان برگردم به یک مکان شلوغ تا گمم کند اما کنجکاوی رهایم نمی‌کند. آیۀالکرسی می‌خوانم و داخل یک بن‌بست می‌پیچم. می‌دانم بعید است کسی این موقع روز عاشورا در یکی دو خانه داخل این کوچه مانده باشد. به دیوار کوچه تکیه می‌دهم و چاقو را درمی‌آورم. پشت موتور سیکلتی که به تیر چراغ برق زنجیر شده می‌نشینم و منتظرش می‌شوم. با فاصله چند دقیقه می‌رسد و با تردید وارد کوچه می‌شود. وقتی از کنار موتور می‌گذرد، با تمام سرعتی که از خودم سراغ دارم از جا می پرم، چاقو را روی کمرش می‌گذارم و با صدایی که سعی دارم کلفت و محکم باشد فریاد می‌زنم:
-
برنگرد!
مرد سرجایش میخکوب شده است. دوباره داد می‌زنم:
-
دستاتو بذار رو سرت!
صدایش کمی می‌لرزد:
-
باشه! باشه!
از این که انقدر راحت تسلیم شد نگران می‌شوم. نکند همدست‌هایی دارد که الان بیایند کمکش؟ شاید هم برنامه دیگری دارد. اما حالا دیگر کاری جز مبارزه و ادامه دادن از دستم برنمی‌آید. هنوز دستانش روی سرش قرار نگرفته که با لگدی به پشت زانویش روی زمین می‌اندازمش. کوچه آرام است و من هرآن منتظرم همدست‌هایش سر برسند. درحالی که چاقو را روی گردنش قرار داده ام روی کاپشنش دست میکشم. سلاح ندارد. نیشخند میزند:
-
مسلح نیستم! خیالت راحت! چرا انقدر ترسیدی؟
خوب می‌داند فشار عصبی‌ای که فرد مهاجم تحمل می‌کند، خیلی بیشتر از فرد مورد تهاجم است. حالا می‌دانم با یک آدم آموزش دیده طرفم. به دست راستم که چاقو را گرفته التماس می‌کنم نلرزد؛ چون نمی‌خواهم مرد بمیرد. بازهم سرش داد می‌زنم:
-
ساکت!
با خونسردی نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپایم می‌اندازد و می‌گوید:
-
هوم! پس اریحا تویی! شنیده بودم یونس آموزشت داده اما فکر نمیکردم انقدر زرنگ باشی!
پس قصدش زورگیری و دزدی نبوده و شاید بی‌ارتباط با آن ایمیلها، آریل و حتی ستاره نباشد. خشمم را در مشتم می‌ریزم و به چهره مرد حواله میکنم:
-
ببند دهنتو!
لب مرد پاره میشود و روی پیراهنش خون می‌ریزد. مشت خودم هم کمی درد گرفته است. یونس همیشه می‌گفت مشکل من در کنترل شدت ضربه است. می‌گفت نمی‌توانم شدت ضربه‌ای که وارد می‌کنم را متناسب با حریف و نوع ضربه تنظیم کنم و این منجر به آسیب خودم می‌شود. شاید دلیلش این بود که تمام نیرویم را به کار می‌گرفتم تا از پسرها عقب نمانم.
نمی‌دانم چرا مرد مقاومتی نمی‌کند. خشمم را می‌خورم و می‌گویم:
-
تو کی هستی که افتادی دنبال من؟ چی می‌خوای؟ کی فرستاده تو رو؟
یک لحظه خودم هم خودم را نمی‌شناسم. این من هستم که تک و تنها با یک مرد دو برابر خودم درگیر شده ام و سرش داد می‌زنم؟ چنین جسارتی را از خودم سراغ نداشتم. جسور بودم اما نه انقدر که چاقو را روی گردن کسی بگذارم که می‌دانم آموزش دیده است.
 

قسمت نود و چهار


مرد نفس نفس می‌زند:
-
بهت نمی‌اومد اهل این کارآگاه بازیا باشی حاج خانم! باید حرفای آریل رو جدی میگرفتم. عین ستاره غد و لجبازی و باهوش. اینو وقتی توی اتوبوس سرکارم گذاشتی فهمیدم. انصافا اگه می‌خواستی، مامور اطلاعاتی خوبی میشدی!
وقتی یاد آریل می‌افتم، گُر می‌گیرم و لگدی به پهلویش می‌زنم:
-
حرف مفت نزن! جواب سوالمو بده!
با وجود درد می‌خندد. کوچه ساکت است و صدای طبل و سنج تعزیه را از دور میشنوم. ناگاه صدای زنگ همراهم بلند می‌شود و اعصابم را بیشتر بهم می‌ریزد. مرد با پوزخند مسخره‌ای می‌گوید:
-
چرا برش نمی‌داری؟ بردار ببین کیه! شاید بشناسیش!
با تردید یک دستم را داخل جیب می‌برم که گوشی را بردارم. دست دیگرم همچنان چاقو را به سمت مرد گرفته است. نیم نگاهی به شماره روی گوشی می‌اندازم که ناشناس است. مرد سر تکان می‌دهد:
-
نترس! باهات کاری ندارم. برش دار!
-
از جات تکون بخوری پاره می‌کنم شکمتو!
تماس را وصل می‌کنم و از صدای کسی که می‌شنوم خشکم می‌زند:
-
به! خانم کماندو! باید اعتراف کنم فوق‌العاده‌ای! هم باهوش، هم تیز، هم فرز... فقط مشکلت اینه که زیادی کله شقی و با گُنده‌تر از خودت درمی‌افتی!
فقط زمزمه می‌کنم:
-
لعنت به تو آریل!
قاه‌قاه می‌خندد. نمی‌دانم این لعنتی از کجا فهمیده من دارم چکار می‌کنم. مطمئنم یک نفر از جایی که نمی‌دانم دارد من را می‌پاید. شاید آرسینه باشد! دندان‌هایم را روی هم می‌سایم و می‌گویم:
-
پس کار تو بود؟
-
فکر می‌کردم زودتر فهمیده باشی! فقط می‌خواستم بدونی همه جا حواسمون بهت هست و یه وقت دست از پا خطا نکنی. هرکاری بهت می‌گم گوش کن! چون وقتی دستامون به خودت می‌رسه، به عزیزجون و آقاجونتم می‌رسه.
از ذهنم می‌گذرد چرا ارمیا هنوز نتوانسته این عوضی را زیر بگیرد؟ وقتی صدای نفس‌های خشمگینم را می‌شنود ادامه می‌دهد:
-
حق داری عصبانی باشی. ولی خب همینه که هست. شنیدم قراره بری کربلا. خوش بگذره، برو و زود بیا که خیلی کارت داریم. راستی... یادت باشه با کسی درباره این ماجرا حرفی نزنی. کاش به ارمیا هم نمی‌گفتی! من و ارمیا با هم دوست بودیم!
منظورش را نمی‌فهمم ولی نگرانی به جانم چنگ می‌زند. جیغ می‌زنم:
-
منظورت چیه؟
بی‌توجه به سوالم می‌گوید:
-
از آدمای باهوش مثل تو خوشم می‌آد. خوش گذشت! بای!
صدای بوق اشغال در گوشم می‌پیچد. حالا دیگر نگران خودم نیستم؛ نگران ارمیا هستم و کسانی که زندگی بدون آن‌ها برایم ناممکن است. به مرد که حالا با خیال راحت کنار دیوار نشسته و با دستمال خون را از صورتش پاک می‌کند نگاه می‌کنم. مرد در همان حال می‌گوید:
-
بی‌کله نباش! اگه عاقل باشی می‌تونی به خیلی جاها برسی.
و بلند می‌شود و خاک‌های لباسش را می‌تکاند. با نگاهی پر از کینه نگاهم می‌کند و می‌گوید:
-
دستت سنگینه، ولی دفعه بعد اگه باهام دربیفتی آروم نمی‌شینم کتک بخورم!
 

 

قسمت نود و پنج

 

زیرلب می‌غرم:
-
نامرد!
هنوز چند قدم دور نشده که می‌پرسم:
-
با ارمیا چکار کردین؟
-
ایمیل جدیدت رو که ببینی می‌فهمی!
نگاهی به کوچه می‌اندازم و سعی می‌کنم بفهمم از کجا ما را دید زده اند. میان ماشین‌های کنار هم پارک شده یا از تو رفتگی دیوار خانه‌ها؟
ایمیلم را همانجا باز می‌کنم. فقط یک عکس برایم فرستاده اند با یک جمله:
-
الان دیگه کسی نمی‌دونه شرایطت رو!
عکس را که میبینم، چشمانم سیاهی می‌روند. یک مرد است که به پشت افتاده دست‌هایش بسته‌اند. صورتش پیدا نیست و کلاهی که روی سرش کشیده، اجازه نمی‌دهد رنگ موهایش را ببینم. هیکلش مثل ارمیاست... نه! محال است این ارمیای من باشد! قلبم فشرده می‌شود و چشمانم تار. الان ارمیا من زنده است یا مرده؟ پاهایم سست می‌شوند و به دیوار تکیه می‌زنم. نشانه دیگری ندارد که بفهمم خود ارمیاست یا نه. هرچه نفرین بلدم نثار آریل میکنم و تکیه از دیوار می‌گیرم. با صدای مداح که از دور به سختی می‌شنوم، بهتم می‌شکند و اشکم می‌جوشد:
-
هرچه می‌کرد بگوید سخنی‌هیچ نگفت/ مرگ خود را به سر جسم علی باور کرد...
اما من باور نکرده ام. با قدم‌هایی نامتعادل از کوچه خارج می‌شوم و آرسینه را از دور می‌بینم که به سمتم می‌آید. من را که می‌بیند، تندتر می‌آید:
-
اریحا چی شده بود؟ خیلی نگرانت شده بودم. رفته بودی چکار کنی؟ چرا انقدر خاکی شدی؟
اشک‌هایم را پاک میکنم:
-
چیزی نبود. ولش کن. بریم.
به میدان تعزیه که می‌رسیم، از دیدن حضرت زینب و جوانان بنی‌هاشم بالای پیکر علی‌اکبر علیه السلام بغضم می‌ترکد. همین روضه را کم داشتم برای زار زدن به حال خودم. وقتی کمی به عمق روضه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که حال من که گریه ندارد! گریه اگر هست باید برای حسین علیه السلام باشد...
نماز ظهر عاشورا را همانجا خوانده‌ایم و حالا باید برگردیم خانه زینب. دوست دارم باز هم تعزیه را تماشا کنم اما چاره ای نیست. از ته دل آرزو می‌کنم کاش خانمی که برای پسندیدن من آمده، تا الان رفته باشد. شاید هم با دیدن چشم‌های سرخ و پف کرده من و حال خرابم خجالت بکشد و برود.
عزیز با دیدنم نگران می‌شود. هیچ عاشورایی انقدر گریه نمی‌کردم که آثارش در چهره‌ام پیدا شود. شاید چون این بار، من هم مضطر بودم. می‌فهمیدم معنای محاصره شدن و از دست دادن را.
در آغوشش رها می‌شوم؛ شاید چون نمی‌توانم بایستم. آریل درباره عزیز تهدید کرد؟ وای خدای من! عزیز را محکم‌تر می‌فشارم.
-
اریحا مادر حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟
جواب نمی‌دهم عزیز وقتی می‌بیند حال حرف زدن ندارم، می‌نشاندم یک گوشه و می‌رود برایم نذری بیاورد. حس می‌کنم دیگر نمی‌توانم بلند شوم و رمقی در پاهایم نیست. همه چیز مثل کابوس است و تصویر آن مرد که نمی‌دانم زنده بود یا مرده، از پیش چشمم کنار نمیرود. سرم را تکیه می‌دهم به دیوار و هنوز چشم نبسته ام که همان خانم را می‌بینم که با ترکیبی از مهربانی و دلواپسی نگاهم میکند. بیشتر مهمان‌ها رفته اند و فقط او مانده و چندنفر دیگر.
 

 

قسمت نود و شش


آرسینه در آستانه در ایستاده و از مریم خانم می‌پرسد:
-
عمه ستاره کجا رفتن؟
-
رفتن خونه، انگار چندتا کار عقب مونده داشتن برای فردا که می‌خواین برین.
-
پس منم می‌رم خونه، خیلی خسته‌م. یکم استراحت کنم.
مریم خانم دو ظرف غذا دست آرسینه می‌دهد:
-
بیا مادر، اینا رو ببر برای خودت و ستاره خانم.
عزیز با یک بشقاب برنج و خورش قیمه مقابلم می‌گذارد؛ از همان قیمه‌های خاص ظهر عاشورا. برعکس همیشه، میلی به غذا ندارم. فقط دوست دارم پلک بزنم و وقتی چشم باز می‌کنم، همه این‌ها تمام شده باشد. عزیز که می‌بیند غذا نمی‌خورم، میگوید:
-
چی شده مادر؟ چرا انقدر پریشونی؟
از یادآوری تهدیدهای آریل و آنچه تا الان پیش آمده است، قطره اشکی بر چهره ام می‌غلتد و عزیز را نگران‌تر می‌کند.
-
قربون اون چشمای خوشگلت بشم... چرا گریه می‌کنی؟ چی شده؟
مریم خانم که کنار در سالن ایستاده است می‌رود که برایم آب بیاورد. عزیز بر پیشانی ام دست می‌گذارد و بعد از چند لحظه می‌گوید:
-
چقدر داغی مادر!
مریم خانم آب را می‌آورد اما ناگاه همان خانمی که تا الان روبه رویم نشسته بود، بلند می‌شود و لیوان را از دست مریم خانم می‌گیرد. مریم خانم خجالت زده میگوید:
-
شما چرا حاج خانم؟ بفرمایین من خودم می‌دم بهش!
متاسفانه تعارف مریم خانم کارگر نمی‌افتد و «حاج خانم» کنارم می‌نشیند. لیوان آب را دستم می‌دهد و می‌گوید:
-
یه نوه دارم عین توئه. فکر کنم همسن باشین. اونم روز عاشورا رنگش می‌پره، مریض می‌شه انگار.
فقط نگاهش می‌کنم. ادامه می‌دهد:
-
لبات خشکه دخترم. یکم بخور!
نمی‌توانم تعارفش را رد کنم و چند جرعه می‌نوشم. کامم تلخ است و آب هم تلخ می‌شود. با حالت خاصی نگاهم می‌کند که معنایش را نمیفهمم:
-
نوه‌م خیلی شبیه توئه! کاش میاومد همدیگه رو می‌دیدین. حتما باهم دوست می‌شدین.
عزیز با خنده می‌گوید:
-
ان‌شالله دفعه بعد که تشریف می‌آرین با هم بیاین که اریحاجونم ببیندش.
زن لبخند کمرنگی می‌زند و پیشانی‌ام را می‌بوسد:
-
مواظب خودت باش دخترم.
و می‌رود. عزیز دستپاچه بلند می‌شود که بدرقه اش کند و من می‌مانم و افکار پریشانم. باید با لیلا حرف بزنم... همه چیز را باید برایش بگویم...
 

 

قسمت نود و هفت


مثل همیشه به یکی از ستون‌های حسینیه تکیه داده ام و تعزیه شام غریبان را تماشا می‌کنم. بجز صدای تعزیه‌خوانان و هق‌هق گریه و فریادهای گاه و بی‌گاه بچه‌ها، صدای دیگری نیست. حسینیه تاریک است و نور سبزی که از محل اجرای تعزیه می‌تابد، کمی دور و اطراف را روشن می‌کند. غصه دختر کوچک، انقدر برایم بزرگ است که فکر ارمیا را از ذهنم بیرون بیندازد. خاصیت روضه همین است. غم‌هایت را کوچک می‌کند تا راحت‌تر با آن‌ها کنار بیایی؛ بتوانی از بالا نگاهشان کنی و اجازه ندهی غم‌های کوچک وقتت را بگیرند. هر مشکلی، هرچقدر هم بزرگ باشد وقتی کنار مصیبت حسین علیه السلام قرار بگیرد کوچک می‌شود و غم‌های کوچک را راحت می‌شود مدیریت کرد. حالا غم من در برابر یک دخترک سه ساله انقدر کوچک شده است که یادم برود خودم هم بابا ندارم.
-
یتیمی، درد بی‌درمان یتیمی...
این مصراع را تا وقتی یادم است رقیه‌ی تعزیه شام غریبان می‌خواند و مردم با آن می‌مُردند. مثل خیلی از روضه‌های دیگر است که کهنه نمی‌شود. هزاربار هم که بگویی «میر و علمدار نیامد»، یا بگویی«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...»، بازهم می‌توانی گریه کنی و زار بزنی. انگار تازه شعر را شنیده‌ای؛ یک خبر ناگوار و تازه... امشب هم این بیت تعزیه شام غریبان بدجور درهم می‌شکندم. نه برای خودم، برای رقیه کوچک.
تعزیه رسیده به آنجا که رقیه کوچولو دارد از عمه اش زینب درباره پدر می‌پرسد. ناگاه زینب خودش را به من می‌رساند و در گوشم می‌گوید:
-
یه خانمی اومده در پشتی حسینیه، با تو کار داره!
اشک چشمانم را میگیرم و متعجب می‌پرسم:
-
کیه که با من کار داره؟
-
نمی‌دونم. نمی‌شناختمش؛ اما اون فکر کنم منو می‌شناخت که سراغت رو از من گرفت. حدس می‌زنم لیلا باشد. آرسینه همراهمان نیامده اما نگرانم که تحت نظر باشم و ارتباطم با لیلا لو برود. زینب گفت: خانمه عجله داشت. معطلش نکن!
روسری و چادرم را جلوتر می‌کشم تا صورتم پیدا نباشد؛ گرچه در این تاریکی و نور کمرنگ سبز چیز زیادی پیدا نیست. در پشتی حسینیه که به کوچه تاریک و خلوتی باز می‌شود، به ندرت باز است و مورد استفاده قرار می‌گیرد. برای همین بعید است تحت نظر باشد. از در حسینیه که بیرون می‌روم، لیلا را می‌بینم که آهسته سلام می‌کند و می‌گوید:
-
زود دنبالم بیا.
 

 

قسمت نود و هشت


آنقدر تنگ رو گرفته ام که بعید است کسی من را بشناسد اما بازهم از سر احتیاط، نگاهی به کوچه می‌اندازم که کسی در آن نیست. لیلا دسم را می‌گیرد و می‌برد به کوچه روبرویی که تاریک‌تر است. یک ون سبزرنگ با شیشه‌های دودی در آن پارک شده. نفسم می‌گیرد وقتی لیلا چند ضربه آرام به در ون می‌زند و در باز می‌شود. می‌خواهد من را کجا ببرد؟ لیلا آرام می‌گوید:
-
زود سوار شو!
با تردید سوار می‌شوم و نور چراغ داخل ون چشمم را می‌زند. لیلا می‌نشیند و من هم کنارش. تازه آنجا متوجه یک مرد جوان و یک خانم تقریبا همسن لیلا می‌شوم که داخل ون نشسته اند. مرد موبایلش را به لیلا می‌دهد و لیلا موبایل را به سمت من می‌گیرد:
-
یه نفر پشت خط باهات کار داره!
موبایل را با تردید روی گوشم می‌گذارم و صدای آشنایی می‌شنوم:
-
سلام شازده کوچولو!
نفسم بند می‌آید و با شوق می‌گویم:
-
ارمیا!
-
جانم؟
با یادآوری آنچه ظهر دیدم، اشک در چشمانم جمع می‌شود اما سریع پاکش می‌کنم. ارمیا حتما فهمیده به چه فکر می‌کنم که می‌گوید:
-
آریل بهت دروغ گفت که بترسی!
-
حالت خوبه ارمیا؟
-
خوب خوبم. خیالت راحت. فقط با کسی در این باره حرف نزن؛ با هیچ کس. باشه؟
-
باشه... ولی اون عکسی که آریل فرستاد... اون کی بود؟
بغض صدایش را خش زده است:
-
همه رو بعدا برات تعریف میکنم. الان دیگه باید برم. مواظب خودت باش!
-
تو هم همینطور.
-
فعلا...
موبایل را به لیلا می‌دهم و تماس قطع می‌شود. مردی که تا الان حواسم به او نبود با حالتی عتاب‌آمیز می‌گوید:
-
خیلی کار خطرناکی کردید خانم منتظری! اگه کوچکترین اتفاقی براتون می‌افتاد چی؟ اگه اون مرد مسلح بود چکار می‌کردید؟ متوجه بودید خودتونو تو چه موقعیت خطرناکی انداختید؟
به ذهنم فشار میآورم تا یادم بیاید مردی که روبه‌رویم نشسته همان مردی‌ست که آن شب با دونفر از همکارانش آمدند موسسه درخت زندگی و شنود کار گذاشتند. مرد همان سرتیم است و حالا چهره جدی‌اش را بهتر می‌بینم؛ چهره ای سبزه و شاید آفتاب سوخته و ریش پرپشت، موهای موجدار و درهم، و نگاهی که بیشتر زمین و هوا را می‌کاود و دور و بر من نمی‌چرخد. از لحنش خوشم نیامده و برای همین حالت تهاجمی میگیرم:
-
داشت تعقیبم می‌کرد! باید خودم از خودم دفاع می‌کردم. بعدم، کاری که من کردم لطمه‌ای به پرونده شما نزد، زد؟
لیلا دستش را روی دستم می‌گذارد و زمزمه می‌کند:
-
آروم!
 

 

قسمت نود و نُه


مرد که از لحن من جاخورده موضع دفاعی می‌گیرد:
-
درسته که کار شما مشکلی برای ما درست نکرد، اما خودتون چی؟
-
من بلدم از خودم دفاع کنم.
مرد که از بحث با من ناامید شده، نفس عمیقی می‌کشد:
-
دیگه از این به بعد هیچ کاری بدون هماهنگی ما انجام ندید.
-
باشه!
مرد انگار تازه رفته سر موضوع اصلی اش:
-
شما قراره مشرف بشید عتبات، درسته؟
-
بله.
کمی سرجایش جابجا میشود و با حالت جدی‌تری می‌گوید:
-
خوب دقت کنید خانم منتظری! رفتن با آدم‌هایی مثل ستاره و آرسینه می‌تونه خیلی خطرناک باشه برای شما. ما هنوز دقیقا نمی‌دونیم چه برنامه ای دارن ولی ممکنه هر اتفاقی بیفته. خوشبختانه هنوز نفهمیدن شما با ما همکاری میکنید اما این احتمال هم هست که جون شما تهدید بشه. برای ما، تامین امنیت مردم از جمله شما مهم‌ترین اولویته. برای همین خوب فکر کنید؛ مطمئنید می‌خواید باهاشون برید؟
حالا که نگرانی برای ارمیا تمام شده، نگرانی جدیدی جای آن را گرفته است. این رفتن شاید مساوی با رفتن در دهان شیر باشد. آهسته میپرسم:
-
اگه نَرَم چی می‌شه؟
-
نمیدونم. شاید بفهمن بهشون شک کردید. اینطوری هم ممکنه در معرض تهدید قرار بگیرید اما اگه ایران باشید راحت‌تر می‌تونیم ازتون محافظت کنیم. ضمن این‌که اگه بفهمن زیر چتر اطلاعاتی هستن، سریع می‌رن توی سایه و فرصت دستگیری‌شون رو از دست می‌دیم و باید سریع عمل کنیم. اما درهرحال، انتخاب با خودتونه. بهتون حق می‌دیم قبول نکنید برید.
این سفر هرخطری داشته باشد به دیدن کربلا می‌ارزد. از آن گذشته، این حرف‌های مرد به این معناست که رفتنم با وجود ریسک بزرگش، می‌تواند به آن‌ها کمک کند. یک لحظه به خودم نهیب می‌زنم که اصلا برای چه زندگی می‌کنم؟ اگر بودنم به درد کسی نخورد با نبودن فرقی ندارد. حالا که می‌توانم کمک‌شان کنم نباید عقب بکشم. حتی اگر کشته شوم هم می‌شود شهادت؛ چیزی که هر آدم عاقلی با یک حساب دودوتا چهارتا می‌فهمد از مُردن و تلف شدن به صرفه‌تر است. می‌پرسم:
-
اگه برم کمکی از دستم برمی‌آد؟
-
هنوز دقیقا نمی‌دونیم. اما بیشترین کمک اینه که ما بتونیم این شبکه رو کامل شناسایی کنیم. درضمن، اگه تشریف ببرید، بچه‌های ما دورادور هستن و حواسشون هست خطری پیش نیاد یا اگرم اومد وارد عمل بشن.
چند لحظه فکر می‌کنم و مصمم می‌گویم:
-
ان‌شالله می‌رم.
مرد جامی‌خورد و با تعجب می‌گوید:
-
نمی‌ترسین؟
-
نه! من تا اینجا اومدم. بقیه‌ش رو هم می‌رم.
-
شاید بقیه‌ش مثل قبلی ها نباشه.
-
اشکال نداره. من می‌تونم از خودم دفاع کنم.
مرد لبخند کمرنگی می‌زند و می‌پرسد:
-
کار با سلاح بلدید؟

 

 

قسمت 100

 

حس می‌کنم با این سوالش میخواهد مسخره‌ام کند. خودم را نمی‌بازم و می‌گویم:
-
با سلاح سرد بلدم. سلاح گرم رو هم تقریبا... عموم یکم یادم دادن. اما تا حالا تیراندازی نکردم.
از پشت کمربندش یک سلاح کمری درمی‌آورد و نشانم می‌دهد:
-
این سلاح رو می‌دونید چیه؟ چیزی ازش می‌دونید؟
کمی به سلاح دقت میکنم. کلاگ است؛ یک اسلحه اتریشی. کمی به ذهنم فشار می‌آورم و با اعتماد به نفس میگویم:
-
این باید کلاگ هفده باشه. ساخت اتریشه. خشابش هفده‌تایی هست و کالیبرش نُه میلی‌متری. بُردش پنجاه متره و نواخت تیرش چهل‌تا در دقیقه.
لیلا لبخند میزند؛ انگار این موضوع خیلی برایش جدید نبوده. مرد هم که سعی دارد تعجبش را پنهان کند، ابرو بالا می‌دهد و می‌گوید:
-
خوبه. ولی مهم کار کردن باهاشه. بلدید خشابش رو جدا کنید و جا بزنید؟
-
یه بار عموم یادم دادن. ولی مطمئن نیستم.
اسلحه اش را سرجایش می‌گذارد و سر تکان می‌دهد:
-
پس مطمئنید که تشریف می‌برید؟
-
بله.
-
بسیار خب. بقیه مسائلی که باید بدونید رو خواهرا بهتون توضیح می‌دن.
و رو به لیلا ادامه می‌دهد:
-
فقط یکم سریع‌تر که تا روضه تموم نشده و چراغا رو روشن نکردن برگردن داخل.
-
چشم.
مرد پیاده می‌شود و لیلا می‌گوید:
-
اول از همه، ازت خواهش می‌کنم همونطور که تا الان عادی بودی، بازم عادی باشی و چیزی به روی خودت نیاری. بعدم این که، لازمه این کوچولو رو توی گوشت کار بذاریم تا هم راحت‌تر ردیابی‌ت کنیم، هم صدای ستاره و آرسینه رو بشنویم. مشکلی نداری؟
به کف دستش نگاه می‌کنم تا ببینم منظورش از «این کوچولو» چیست. یک شیء سیاه و کوچک‌تر از یک دانه عدس! با تردید می‌گویم:
-
متوجهش نمی‌شن؟
-
نه. پیدا نیست.
-
باشه...
-
روسری‌ت رو دربیار تا همکارم کارش رو بکنه.
چادر و روسری را برمی‌دارم. لیلا با دیدن موهای نه چندان بلندم که بافته شده اند میگوید:
-
چه موهای قشنگی! فکر می‌کردم بلندتر باشه!
انقدر اضطراب دارم که فقط لبخند می‌زنم. لیلا میگوید:
-
با این میکروفون، ما صداتون رو می‌شنویم، تو هم صدای ما رو می‌شنوی. اما دقت کن، هرچیزی ما گفتیم به هیچ وجه جوابمونو نده، مگه وقتی که خودمون بگیم. اصلا نباید با این باهامون صحبت کنی. درضمن، سعی نکن با سوال و جواب کردن از ستاره و آرسینه از زیر زبونشون حرفی بکشی که ما بشنویم؛ چون بهت شک می‌کنن و همه چیز خراب می‌شه. تو فقط آروم باش و به زیارتت برس.
سرم را تکان می‌دهم. خانمی که تا الان داشت میکروفون را در گوشم می‌گذاشت، کارش تمام شده و می‌پرسد:
-
گوشِت رو اذیت نمی‌کنه؟ راحتی؟
-
بله. خوبه.
 

 

قسمت 101

روسری ام را دوباره سرم می‌کنم و لیلا به توصیه‌هایش ادامه می‌دهد:

-اون گوشی‌ای که بهت دادم همراهت باشه و یه جای مطمئن قایمش کن.

یک سیمکارت عراقی می‌گذارد کف دستم:

-اگه چیزی به نظرت اومد که لازم باشه بهمون بگی از طریق همون باهامون در ارتباط باش.

از ماشین پیاده می‌شوم. حالا بار یک وظیفه سنگین را روی دوشم احساس می‌کنم و این احساس بدی نیست. آدم‌ها خلق شده اند برای به دوش کشیدن بارهای سنگین؛ بارهایی که بقیه مخلوقات در حمل آن‌ها ناتوانند. اصلا آدم برای همین اشرف مخلوقات شده؛ چون می‌تواند باری را به دوش بکشد که کوه توانایی تحمل آن را ندارد.

به موقع به روضه برگشته ام؛ هنوز چراغ‌ها خاموش است و بی سر و صدا سرجایم می‌نشینم. حالا تعزیه به پایان رسیده و دسته عزاداری وارد قسمت مردانه شده و سینه می‌زنند. عاشق این قسمتم. آخر روضه، آن هم آخرین شب دهه اول، شبی‌ست که همه منتظرند صاحب روضه اجرشان را بدهد و بروند یک سال با لذت و شیرینی این چند شب روضه و پاداش آخرش، سالشان را شیرین کنند. البته محرم برای کسانی که روضه‌ای‌تر هستند در دهه اول تمام نمیشود. برای بعضی‌ها تا دهه دوم، سوم یا اربعین هم ادامه دارد و هرچه کسی مقرب‌تر باشد، محرم بیشتر برایش ادامه پیدا میکند. انقدر که تمام سالش بشود یاد حسین علیه السلام و روضه و محبت او. و تازه اینجاست که می‌شود معنای زندگی را فهمید. زندگی زیر سایه حسین علیه السلام معنا پیدا می‌کند و شیرین می‌شود. کسی که نداند فکر می‌کند روضه افسردگی می‌آورد اما باید یکبار طعم چای روضه و لذت سینه‌زنی را چشید تا بفهمد عشق و حال واقعی کجاست. نمیشود توصیفش کرد؛ بچه هیئتی‌ها می‌فهمند.

-ای عزیز فاطمه بیدار شو بیدار شو/ خوابیدی تو علقمه بیدار شو بیدار شو/ من دارم می‌رم سفر، بیدار شو بیدار شو/ همسفر نامحرمه بیدار شو بیدار شو...

مداح زبان حال حضرت زینب علیها السلام را می‌خواند و من وقتی به خودم میآیم، صورتم خیس شده و دارم همراهش زمزمه میکنم. چقدر دلم می‌خواهد مثل زینب بلند گریه کنم. بقیه مداحی را نمی‌شنوم. با همان دو بیت می‌شود یک ساعت اشک ریخت. آدم نباید معطل بشود که مداح چه می‌خواند، باید خودش بجوشد و بخواند.

-بر مشامم می‌رسد هرلحظه بوی کربلا...

جمعیت با هم فریاد می‌زنند:

-حسین!

چقدر این دو بیت را دوست دارم. مخصوصا فریاد «حسین» که از جمعیت برمی‌خیزد را. انگار همه میخواهند مزدشان را اینجا بگیرند.

-بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا...

-حسین!

انگار همه دارند می‌گویند کربلای ما فراموش نشود آقاجان! نرویم می‌میریم. حتی من که فردا عازمم هم می‌ترسم. کربلا رفتن یک فرآیند خاص است. تمام دنیا که نخواهد، کافیست حسین بخواهد تا بشود. و اگر حسین نطلبد، همه دنیا هم بسیج شوند نمی‌توانند کاری کنند. برای همین است که تا زمانی که پایت به کربلا نرسد و چشمت به گنبد روشن نشود، دلت آرام نمی‌گیرد و دائم در هراسی که نکند ارباب نطلبد و نشود و آرزوی کربلا بر دلم بماند؟

 

 

قسمت 102

 

ستاره و آرسینه کمی خواب‌آلوده هستند اما با این حال، پیداست که ستاره هشیار است و حواسش هست تعقیب نشود. به نظرم ستاره و آرسینه، با پوست روشن و پوشش عربی‌ای که دارند، بیشتر شبیه زن‌های لبنانی اند تا ایرانی!

مقاله‌های مرتبط با استر را روی همراهم ذخیره کرده بودم و حالا فرصت خوبی‌ست که بخوانمشان.

«در زمان خشایارشاه، یهودیان جزء اقلیت های مذهبی ایران بودند و همواره سعی در نفوذ در دربار شاه ایران داشتند. هامان صدراعظم خشایارشاه بدلیل نافرمانی یهودیان از دستورات و قوانین پادشاهی، از عدم پرداخت مالیات و سرپیچی از فرمان پادشاه، ابراز نگرانی می کند و پادشاه را در جریان توطئه های یهودیان قرار می دهد و از پادشاه می خواهد تا پیش از آنکه این قوم علیه تاج و تخت شاه اقدامی کنند، با توطئه این قوم مقابله کند. با ورود "استر" دخترک جوان زیباروی یهودی به دربار، مردخای به راحتی نقشه های شوم خود را به‌وسیله استر و اغوای شاه ایران اجرا می کند. هامان نیز شاه را از توطئه مردخای آگاه می سازد و پادشاه دستور بر دار کردن مردخای را صادر می کند. اما استر که به شدت بر روی شاه سست عنصر تسلط یافته بود، با خائن جلوه دادن هامان و اینکه وی توطئه کشتن شاه را در سر دارد، هامان را بر دار می کنند. توطئه استر و مردخای با کشتن هامان پایان نمی پذیرد و آنها حکم قتل هر 10 پسر هامان را نیز از پادشاه ایران می گیرند و در قدم بعدی 10 پسر هامان نیز کشته می شوند. اوج دشمنی یهودیان با ایرانیان پس از کشتن هامان و 10 پسرش آنجا بیشتر آشکار می شود که استر و مردخای با کشته شدن پسران هامان نیز راضی نشده و اجساد آن ها را در شهر بر دار می کنند تا میان ایرانیان رعب و وحشت ایجاد کرده و ناگفته سرنوشت دشمنان و مخالفان یهودیان را به نمایش بگذارند. پس از کشتن هامان، یهودیان مهاجر ساکن در ایران که اینک در دربار نیز راه یافته بودند، به هجوم به شهرهای ایران، دست به قتل عام گسترده ایرانیان می زنند. در 127 استان ایران آن زمان، طی دو روز بیش از 77 هزار ایرانی - و به روایتی دیگر 500 هزار نفر - کشته می شوند. در کتب مربوط به یهودیان از جمله کتاب استر، یهودیان به کشتار 80 هزار ایرانی اعتراف می کنند اما محققان مستقل این رقم را تا 500 هزار نفر ذکر کرده اند

از چیزی که خوانده ام نفسم بند می‌آید. همیشه برای ما از شکوه و قدرت و عظمت سلسله هخامنشی گفته اند، اما من در ماجرای این حاکم هخامنشی چیزی جز خیانت و سست‌عنصری نمی‌بینم. چرا هیچکس درباره چنین واقعه مهمی به ما چیزی نگفته؟ فضای مجازی پر است از بزرگ‌نمایی و دروغ و مبالغه درباره حمله اعراب مسلمان به ایران؛ دروغ‌هایی که با ورق زدن چندصفحه از تاریخ می‌شود بی‌پایه بودنشان را فهمید. اما هیچ کس درباره چنین کشتاری حرف نمی‌زند! باید بیشتر درباره اش بدانم. هولوکاست این است یا آنچه صهیونیسم می‌گوید؟

پروازمان را اعلام کرده اند.

 

 

قسمت 103

 

- تشنه‌ی آب فراتم ای اجل مهلت بده...

- حسین.

- تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا.

سینه‌زن‌ها "حسین" آخر را کشدارتر و بلندتر می‌گویند و صلوات میفرستند. انگار همه مثل من، نمیدانند تا محرم بعدی زنده‌اند یا نه و میترسند این محرم آخرشان باشد و کم بگذارند.

در حسینیه با زینب و مریم خانم که چند روز دیگر عازم کربلا هستند خداحافظی می‌کنم. زینب هم مثل من در خوف و رجاست که نکند پایش به کربلا نرسد، برای همین تندتند التماس دعا می‌گوید. عزیز و آقاجون مرا تا خانه می‌رسانند و همان‌جا خداحافظی می‌کنیم. در دل آرزو میکنم کاش سال دیگر با آن‌ها بروم کربلا. زیارت با عزیز و آقاجون بیشتر می‌چسبد و عادت دارم با آن‌ها مشهد بروم.

به خانه که می‌رسم، ستاره و آرسینه وسط سالن نشسته‌اند و چمدان‌هایشان مقابلشان باز است. ستاره چشمش به من که می‌افتد می‌گوید:

- چمدونت رو بستی؟ صبح زود باید راه بی‌افتیم‌ ها!

درحالی‌که چادرم را درمیآورم می‌گویم:

- آره. همه‌چیزم آماده‌ست خیالتون راحت.

عمو از اتاقش بیرون می‌آید و ساک کوچکی را کنار در می‌گذارد.

- این هم ساک من.

ستاره با تعجب به ساک نگاه می‌کند.

- همه وسایلت توی این جا شد؟

عمو شانه بالا می‌اندازد:

- آره!

با تعجب می‌گویم:

- شمام می‌آین بابا؟

- آره مگه نمی‌دونستی؟ خوب نیست شما سه تا خانم تنهایی برید.

آرام می‌گویم:

- چقدر خوب!

عمو به طرف اتاقش می‌رود:

- من برم بخوابم. شمام بخوابید؛ قبل نماز صبح باید بریم. نمازمون رو توی فرودگاه می‌خونیم.

نکند برای عمو خطری پیش بیاید یا ستاره برای او هم نقشه‌ای داشته باشد؟ نگرانش هستم. باید به لیلا بگویم. ستاره صدایم می‌زند:

- برو چمدونت رو بیار ببینم چی برداشتی؟

عادتش است قبل از مسافرت یک‌بار وسایلم را چک کند تا مطمئن شود همه‌ی آن‌چه لازم دارم را آورده‌ام و بار اضافه برنداشته‌ام؛ از بچگی تا همین الان که بزرگ شده‌ام. تمام وقتی که ستاره چمدان کوچکم را بازرسی می‌کند با دقت به دستانش نگاه می‌کنم تا چیزی به چمدانم اضافه نکند؛ اما همه‌چیز عادی‌ست. ستاره از روی مبل کیسه‌ای را برمی‌دارد و یک چادر عبای مشکی از آن در می‌آورد:

- ببین! این رو خریدم اون‌جا بپوشم!

واقعا ذوق می‌کنم از این‌که مادر قرار است بعد مدت‌ها چادر بپوشد. وقتی بچه بودم چادری بود اما کم‌کم چادرش را برداشت. می‌گفت حجاب را می‌شود جور دیگر هم رعایت کرد و با چادر راحت نیست. واقعا هم هیچ‌وقت ندیدم مانتوهای جلف و تنگ بپوشد، یا موهایش پیدا باشد. گاهی یک ته آرایش ملیح می‌کند و نه بیشتر. مثل آرسینه و راشل.

با ذوق می‌گویم:

- سرتون کنین ببینم چه شکلی می‌شین؟

 

 

قسمت 104

 

مادر چادر را می‌پوشد؛ یک چادر عربی درست مثل زنان عراقی. من هم یکی مثل آن دارم. می‌گوید:

- تو هم چادرت که این مدلیه رو بپوش که مثل هم باشیم!

- راستش خیلی این مدل رو دوست ندارم. با چادر حسنا راحت‌ترم. ولی اگه بخواین میارمش که یکی دوبار بپوشم.

- باشه. هرجور راحتی.

به آرسینه نگاه می‌کنم و می‌گویم:

- تو نمی‌خوای چادر عربیم رو بدم بهت؟

-ونه من با مانتو راحت‌ترم.

قرار شده است یکی از مانتو عربی‌های من را بپوشد؛ نمیدانم چرا. از این مدل پوشش خوشش نمیآمد. ستاره انگار چیزی یادش آمده باشد، از داخل همان کیسه چند پارچه سیاه درمی‌آورد و یکی را روی صورتش میگذارد. یک روبنده است! واقعا دارم به چشم‌هایم شک میکنم! ستاره می‌خواهد روبنده بزند؟!

- سه تا از این‌ها خریدم براتون که بزنیم و مثل هم بشیم!

ذوق بچگانه ستاره هم برایم جدید است. این مدل اخلاقش معمولا برای موسسه بود نه داخل خانه. من که از پیشنهادش بدم نیامده، یکی از روبنده‌ها را میگیرم و امتحان می‌کنم. باید جالب باشد! اما برایم سوال شده که چطور ستاره چنین تصمیمی گرفته؟ شاید میخواهد راحت شناخته نشود... نمی‌داند همکاران لیلا همه‌چیز را می‌شنوند و فهمیده‌اند قرار است دنبال یک خانم با چادر عربی و روبنده مواجه شوند.

یکی از روبنده‌ها را به سمت آرسینه می‌اندازم:

- تو هم بزن ببین چه شکلی می‌شی آرسین!

آرسینه خنده‌اش می‌گیرد:

- آخه مگه چیزی پیداست که می‌خوای ببینی چه شکلی می‌شم؟

ستاره همه‌چیز را جمع می‌کند و دوباره جدی می‌شود:

- برین بخوابین دیگه.

***

 

- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ. وَطُورِ سِینِینَ. وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ... (به نام خداوند رحمتگر مهربان سوگند به [کوه‌] تین و زیتون، و طور سینا، و این شهر امن... )

نمی‌دانم چقدر خوابیده‌ام. چشمانم را با دست می‌مالم و دنبال صاحب صدا می‌گردم. اتاق روشن است اما نوری از پنجره به داخل نمی‌تابد. روشنایی‌اش عجیب است و ته رنگی سبز دارد. غیرقابل توصیف... زنی را می‌بینم با چادر سفید که پشت به من و وسط اتاق نشسته است و قرآنی در دست دارد. همه‌ی نور از همان صفحات قرآن است و فکر کنم صوت قرآن هم متعلق به او باشد. صورتش را نمی‌بینم. دلم می‌خواهد بروم جلو و ببینمش، اما سرجایم میخکوب شده‌ام. زمزمه آیاتش آرامش به جانم می‌ریزد و دوست دارم صبح نشود و فقط بخواند.

- لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ. إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ. فَمَا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ. أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ. (به‌راستى انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پست‌ترین [مراتب‌] پستى بازگردانیدیم؛ مگر کسانى را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‌اند، که پاداشى بى‌منّت خواهند داشت. پس چه‌چیز، تو را بعد [از این‌] به تکذیب جزا وامى‌دارد؟ آیا خدا نیکوترین داوران نیست؟)

 

 

قسمت 105

 

سوره تین را تمام کرده است و می‌خواهم بلند شوم و بروم به سمتش، اما خودش برمی‌گردد تا صورتش را ببینم. دختری‌ست همسن خودم که لبخند می‌زند. آن‌قدر زیبا و نورانی‌ست که دوست دارم فقط نگاهش کنم. می‌پرسد:

- تو ریحانه‌ای؟

به ذهنم فشار می‌آورم. من که اریحا هستم! دختر چه می‌گوید؟ آرام می‌گویم:

- شما منو از کجا می‌شناسین؟

- تو ریحانه‌ای! مادرت دوست داره تو ریحانه باشی!

هنوز جوابش را نداده‌ام که از خواب می‌پرم. گیج و گنگ در تخت می‌نشینم. آن‌جایی که دختر نشسته بود، آرسینه دراز کشیده است و خمیازه می‌کشد. پس دختر کجاست؟ چقدر زیبا بود! چقدر دوست داشتنی بود! صدایش هنوز در گوشم هست:

- تو ریحانه‌ای!

یادم می‌افتد اسمی که پدر و مادر واقعی‌ام برایم انتخاب کرده‌اند ریحانه بوده. چه اسم قشنگی! جایی خواندم کسانی که اهل علوم دقیقه هستند، نامی که مادر بر فرزند نهاده را نام اصلی و آسمانی فرد می‌شناسند و با نام مشهور فرد کاری ندارند. همان‌طور که خدا در احادیث قدسی پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) را با نام «احمد» می‌خواند؛ نامی که مادر حضرت بر ایشان گذاشته بود. نمی‌دانم این مطلب چقدر درست است؛ اما اگر درست باشد، یعنی نام اصلی من که مادرم انتخاب کرده ریحانه است. چه سلیقه‌ی خوبی داشته مادرم!

لبه‌ی تخت می‌نشینم. گلویم خشک است. می‌خواهم به سمت در بروم تا آب بخورم، اما صدای نجوایی از اتاق ستاره، در آستانه در نگهم می‌دارد. از دزدکی گوش کردن بدم می‌آید اما وقتی اسم خودم را میان حرف‌هایشان می‌شنوم، سرجایم می‌ایستم.

عمو منصور: فکر می‌کنی اریحا چیزی فهمیده؟

ستاره: بعید می‌دونم. تمام این مدت حواسمون بهش بوده. اگه چیزی فهمیده بود رفتارش عوض می‌شد.

عمو منصور: مگه نمی‌بینی از وقتی برگشته یکم پکره؟

ستاره: اون‌ها بخاطر تهدیدهای آریله. تازه، اگه به من اعتماد نداشت نمیگفت کسی تعقیبش کرده.

عمو منصور: مطمئنی اریحا با آریل راه می‌یاد؟ اون اصلا مثل ما فکر نمی‌کنه!

ستاره: هرجور می‌خواد فکر کنه، با تهدیدی که آریل کرده نمی‌تونه غلط اضافه بکنه. امروز حساب کار دستش اومد. بعدم، من این‌همه وقت بزرگش کردم که بعدا یه جایی به درد بخوره، می‌دونی چقدر می‌تونه کمک کنه؟ من مُهره‌ای مثل اریحا رو از دست نمی‌دم.

عمو منصور: داری ریسک می‌کنی! اگه همه‌مونو به دوست و رفیق‌های بسیجی و سپاهیش لو داد چی؟

 

قسمت 106

 

ستاره: نگران نباش. جون عزیز و آقاجونش این‌قدر براش مهمه که خریت نکنه... اما بازم خیالم راحت نیست منصور!

عمو منصور: چرا؟

ستاره: حس می‌کنم تحت نظریم و نمی‌دونیم. همه‌ش می‌ترسم یه چیزی خراب شه.

عمو منصور: این فکرهای منفی رو از سرت بنداز بیرون. ما تمیز کار کردیم. ردی نذاشتیم.

ستاره: هیچ‌وقت نباید به حس ششمت شک کنی. خودم هم می‌دونم همه‌ی کارامون روی حساب بوده ولی باز هم حس می‌کنم حفره هست این وسط.

عمو منصور: نگران نباش. به این فکر کن که خیلی با هدفی که داشتیم فاصله نداریم!

کامم از تصور این‌که دست عمو منصور و ستاره و آریل در یک کاسه است تلخ می‌شود. تمام دور و بری‌هایم به من خیانت کرده‌اند! کسانی که با نام پدر و مادر صدایشان می‌زدم، می‌خواهند من را آلت دست خودشان کنند برای هدفی که هنوز دقیقا نمی‌دانم چیست. روی تخت دراز می‌کشم و دستم را روی صورتم فشار میدهم تا گریه‌ام بی‌صدا باشد. حالا من تنهای تنها هستم، میان نزدیکانی که فرسنگ‌ها از من فاصله دارند. من را بگو که نگران عمو بودم و این‌که نکند بخواهند در عراق بلایی سرش بیاورند. فکر میکردم عمو هم از کار ستاره بی‌خبر است. اما تمام این مدت هم‌دست بوده‌اند. تصور این‌که حتی عمویم که با او نسبت خونی دارم هم مقابل من ایستاده است تمام وجودم را می‌سوزاند.

حالا دارم با کسانی همسفر میشوم که من را برای منافعشان می‌خواسته‌اند و معلوم نیست الان هم برای منافعشان می‌خواهند چه بلایی سرم بیاورند. شاید رفتن به این سفر خیلی از ابهامات ذهنم را روشن کند. حداقل می‌دانم پدر و مادر راضی‌لند به رفتنم و حتی احساس می‌کنم بیشتر از قبل کنارم هستند. چشمم به تابلوی خوشنویسی عمو صادق که قبل از ماموریتش به سوریه به من داد می‌افتد:

- در پیچ و خم عشق همیشه سفری هست

خون دل و رد قدم رهگذری هست...

حالا من رسیده‌ام به پیچ و خم این عشق. همان‌طور که پدر و مادر رسیدند، همان‌طور که عمو صادق رسید و حالا انگار همه‌ی آن‌هایی که خون دلشان در این مسیر ریخته است دارند به من نگاه می‌کنند.

- شرم است در آسایش و از پای نشسته

جرم است زمین‌گیری اگر بال و پری هست.

سعی می‌کنم با یادآوری خواب شیرینی که دیده‌ام خودم را آرام کنم و خوابم ببرد اما هنوز پلک‌هایم سنگین نشده که صدای ستاره را می‌شنوم:

- پاشین دیگه باید بریم.

درحالی‌که جمله دختر در ذهنم تکرار می‌شود، آماده می‌شویم و از خانه بیرون می‌زنیم. هوا هنوز تاریک است و نیم ساعتی تا اذان مانده. پروازمان ساعت پنج و نیم صبح است به نجف. هم خوشحالم و هم مضطرب. زیر لب آیةالکرسی می‌خوانم و نوزده بسم الله.

نمازمان را در نمازخانه فرودگاه می‌خوانیم و در سالن انتظار می‌نشینیم. دورتادور سالن را از نظر می‌گذارنم. حتم دارم همکاران لیلا بین مسافرها هستند و حواسشان به ماست.

 

 

قسمت 107

 

***

دوم شخص مفرد

 

وقتی دیدم از جمعیت خارج شده و اون مرد هم دنبالش راه افتاده، فکر نمی‌کردم بخواد مَرده رو گیر بندازه. پشت سرش، آرسینه با فاصله راه افتاد. فهمیدم دقیقا هدف آرسینه اینه که خانم منتظری رو تحت نظر داشته باشه. منم پشت سرشون راه افتادم. عین قطار شده بودیم! سعی کردم به هیچ وجه به چشم نیام. خانم منتظری داشت مرد رو دنبال خودش می‌برد توی کوچه پس کوچه‌های خلوت. به سرش زده بود انگار! واقعا کارش دیوونگی بود!

آرسینه وقتی مطمئن شد اریحا توی کوچه‌ست و مرد هم دنبالش رفته، دیگه تعقیب رو ادامه نداد. اما من رفتم بین ماشینا خودمو قایم کردم. خیلی دلم می‌خواست ببینم خانم منتظری چه رفتاری نشون می‌ده توی این موقعیت. شنیده بودم دفاع شخصی کار کرده ولی این درگیری واقعی بود. اسلحه‌م رو درآوردم و آماده شدم که اگه مَرده خواست آسیبی به خانم منتظری بزنه، درگیر بشم.

پیدا بود که اولین بارشه و خیلی براش سخته که اضطرابش رو کنترل کنه؛ اما بازم خوب از پسش براومد. طوری سر اون مرد داد زد که فکر کردم خانم صابری خودمونه! اما خب، درواقع بعدش فهمیدیم همه اینا یه نقشه بود تا خانم منتظری رو بیشتر بترسونن و تهدیدش کنن تا دست از پا خطا نکنه. اون مرد عمدا خودش رو توی تله انداخت. اما خوشبختانه اینو نمی‌دونن که ما چند قدم ازشون جلوتریم و خانم منتظری خیلی وقته با ما همکاری می‌کنه و زیر چتر اطلاعاتی ما هستند؛ و البته الان با میکروفونی که خانم منتظری همراهش داره، حتی آب خوردنشونم می‌فهمیم.

خانم منتظری برای چندمین باره که ریسک می‌کنه؛ درحالی که وظیفه‌ای نداره. داره با پای خودش با سه‌تا جاسوس همراه می‌شه که معلوم نیست چه نقشه‌ای براش دارن. شاید اون اول همه چیز رو نمی‌دونست اما الان خوب می‌دونه داره چکار می‌کنه.

تو هم میدونستی داری چکار می‌کنی... می‌دونستی وظیفه‌ت اینه که به مجروحایی که داشتن بخاطر دیر رسیدن آمبولانس جون می‌دادن کمک کنی. برات مهم نبود، یا شایدم نمی‌دونستی داعشی‌ها چقدر نامردن. انقدر که عمدا، صبر کنن مردم دور محل حادثه جمع بشن و بمب بعدی رو منفجر کنن.

خیلی دلم می‌خواست وقتی داشتی به زخمی‌ها کمک می‌کردی ببینمت. مطمئنم تو هم مثل خانم منتظری قوی بودی، و همونقدر شجاع و جسور؛ شایدم بیشتر. تو هم تاحالا توی یه صحنه انفجار واقعی نبودی؛ تاحالا چنین شرایط بحرانی‌ای رو تجربه نکرده بودی. اما مطمئنم خوب تونستی روی خودت مسلط بشی. اما من نمی‌تونستم روی خودم مسلط بشم. این حادثه با همیشه فرق داشت. پای تو وسط بود... تویی که نبودنت باعث شده دیگه جرات نکنیم پامونو توی خونه بذاریم. خونه بدون تو معنی نداره! هر خونه‌ای، نیاز به یه مادر داره که زنده‌ش کنه. ما اون مادر رو نداشتیم اما دخترش بود.

امروز رفتم که از بابا و مادرجون خداحافظی کنم، مادرجون فرصت گیر آوردن که منو ببینن و مثل همیشه بگن چرا زن نمی‌گیری؟ خیلی دلم می‌خواست بگم مشکلی با ازدواج ندارم اما می‌ترسم دوباره به یکی وابسته بشم و از دستش بدم. خودم بهتر از همه می‌دونم با این شغل پر از فشار عصبی که من دارم، چقدر به یه منبع آرامش نیاز دارم اما دلم نمی‌آد یه نفر دیگه رو توی استرس‌هام شریک کنم و اذیت بشه. خودمم بین دوراهی موندم. از یه طرفم دوست ندارم دل مادرجون رو بشکنم. بنده خدا هر وقت به تو می‌گفت چرا ازدواج نمی‌کنی، یه جوری بحث رو عوض می‌کردی یا فرار میکردی. اگه خیلی جدی می‌شد، می‌خندیدی و می‌گفتی: من الان سه‌تا گل پسر دارم که تازه یکیشون رفته خونه بخت. بذارین دوتای دیگه رو هم خودم براشون برم خواستگاری، بعد!

تو هم خیلی بهم اصرار می‌کردی ازدواج کنم، اما خودت خواستگارهات رو رد می‌کردی چون دوست نداشتی ما رو تنها بذاری. انگار یه وظیفه نانوشته بود که تو باید بجای مامان ما باشی! همین محسن بنده خدا چقدر اومد و رفت و تو قبول نکردی... اما مگه نمی‌خواستی کنارمون باشی؟ چرا تنهامون گذاشتی؟

***

 

قسمت 108

-ریحانه...! ریحان! مگه نمی‌خواستی بری حرم؟ پاشو بریم حرم دیگه!

چشمانم را باز می‌کنم. کسی در اتاق را می‌زند. به آرسینه نگاه می‌کنم که خواب است و جز من و او کسی در اتاق نیست... اما من مطمئنم صدای یک دختر را شنیدم که داشت به نام ریحانه مرا صدا می‌زد!

وقتی دوباره صدای در زدن را می‌شنوم، چادرم را روی سرم می‌اندازم و در اتاق هتل را باز می‌کنم. نور چشمانم را می‌زند اما دقت که می‌کنم، مادرم طیبه را می‌بینم که با چادر سپید پشت در ایستاده و با لبخند می‌گوید:

-مگه نمی‌خواستی بری حرم دخترم؟ آماده شو بریم! حرم آقا توی سحر یه چیز دیگه ست!

خشکم زده و زبانم بند آمده. مادر من اینجا چکار می‌کند؟ کاملا زنده و واضح است؛ خیلی زنده‌تر از من. تابحال انقدر با دقت نگاهش نکرده بودم. چقدر زیباست! دوست دارم در آغوشش بگیرم. دوباره می‌گوید:

-چرا وایسادی؟ الان دیر می‌شه ها!

ناگهان از جا می‌پرم و سرجایم می‌نشینم. آرسینه همچنان خوابیده است. عمو منصور به همراهم تک زنگ می‌زند که آماده شوم برویم حرم. ساعت راه نگاه می‌کنم، کمی بیشتر از دوساعت به اذان صبح مانده است. صبح که رسیدیم نشد حرم برویم تا عصر. عصر هم به یک زیارت کوتاه بسنده کردیم. با این که هتل فاصله زیادی با حرم ندارد، عمو ترجیح می‌دهد تنها حرم نرویم. نمی‌داند حالا که حقیقت را درباره اش فهمیده ام، اگر نیمه شب تک و تنها بیرون بروم و از میان ده نفر داعشی رد شوم، بیشتر احساس امنیت می‌کنم تا زمانی که با او هستم. او از خانواده ما بود... چطور توانست؟

صدای مادر در گوشم می‌پیچد و تندتند آماده می‌شوم. در را که باز می‌کنم، عمو در راهرو منتظرم ایستاده است. از هتل خارج می‌شویم و نسیم صبحگاهی به صورتم می‌خورد.

حرم خلوت است و روزهای شلوغ اربعین را انتظار می‌کشد. این زیارت با زیارت‌های قبلی‌ام فرق دارد؛ به زیارت امام رضا علیه السلام که می‌رفتم، فقط دلم می‌خواست غرق مهربانی امام بشوم و خودم را رها کنم در دریای بیکرانش. احساس راحتی و رهایی میکردم. اما در حرم امیرالمومنین علیه السلام، احساس می‌کنم مقابل یک کوه ایستاده ام. کوهی که از یک سو جلال و جبروتش باعث می‌شود سر به زیر بیندازم و ترس شیرینی در دلم بیفتد و از سوی دیگر، دلم می‌خواهد خودم را در آغوش حمایتش رها کنم و به استواری‌اش تکیه بزنم. پدر یعنی همین؛ ترکیب هیبت و محبت؛ جلال و جمال. انقدر دوست داشتنیست که هیبت و جلالش هم دل می‌برد. حتی ترسیدن از او هم لذت دارد؛ وقتی به این فکر می‌کنی که با وجود قدرت بازوانش، دلش نرم است و طاقت دیدن ترس‌ات را ندارد و اگر ببیند وحشت‌زده‌ای، نوازشت می‌کند. وقتی به این فکر می‌کنی که ظاهرش هول در دل می‌اندازد و لبخند می‌زند که دلت آرام شود. و چه تکیه‌گاه خوبی‌ست این امام برای یتیمی مثل من! برای همین است که وقتی وارد شدم، تنها جمله‌ای که به ذهنم رسید همین بود:

-سلام بابا!

 

قسمت 109

 

وقتی ایران را به مقصد آلمان ترک کردم، ترس و اضطراب رهایم نمیکرد و دور شدن از ایران و سرزمین مادری قلبم را به درد می‌آورد؛ درحالی که هنوز وارد این ماجرای پیچیده امنیتی نشده بودم و ترس جانم را نداشتم. تمام وقت در فرودگاه و موقع سوار شدن به هواپیما و پرواز و فرود، دلم می‌خواست برگردم. اما از وقتی زمان پرواز به نجف را فهمیدم، دلم می‌خواست خودم بال دربیاورم و تا نجف پرواز کنم. تمام گیت‌ها و سالن‌های فرودگاه را با شوق قدم برمی‌داشتم و از پله‌های هواپیما که بالا می‌رفتم اشتیاقم بیشتر می‌شد. اصلا انگار روحم زودتر از تیک‌آف هواپیما، به سمت نجف پرواز کرد. اصلا احساس نمی‌کردم از خانه و سرزمینم دور می‌شوم و الان هم احساس غریبی ندارم و انگار در ایران هستم. با این که بیشتر عربی حرف می‌زنند، اصلا احساس بیگانگی ندارم؛ شاید چون در خاک عراق یک خانه پدری هست برای تمام مردم دنیا.

- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ. وَطُورِ سِینِینَ. وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ. ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ. إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ. فَمَا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ. أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ...

سرم را تکیه داده ام به دیوار حرم و سوره تین را تکرار می‌کنم؛ نمی‌دانم چرا. تابحال انقدر درباره این سوره فکر نکرده بودم. دیشب که هتل بودیم، تفسیرش را در اینترنت پیدا کردم و خواندم. تمام حیات آدم را می‌شود همینجا خلاصه کرد. خدا به بهترین شکل آفرید، آن که کارش نقص دارد انسان است که می‌تواند پَست‌ترین باشد یا همان که خدا خواسته است.

در تفسیری خواندم منظور از زیتون بیت‌المقدس است و نمی‌دانم چرا یک بار خواب دیده ام که دختری سوره اسراء می‌خواند و یک بار سوره زیتون؟ چرا هربار ماجرا به بیت‌المقدس ربط پیدا می‌کند و بنی‌اسرائیل؟

صدای مادرم بار دیگر در ذهنم تکرار می‌شود که با نام ریحانه صدایم می‌زد. سرم را به دیوار حرم تکیه می‌دهم، با آرامش چشم می‌بندم و کلمه ریحانه را زیرلب تکرار می‌کنم. این نام هم به اندازه هوای حرم لطیف است. صاحب همین حرم بود که فرمود زن ریحانه است. اسم من را پدر مهربانی که الان در جوارش نشسته ام انتخاب کرده. لبخند روی لبم می‌نشیند. چه لطافتی دارد این تعبیر که از قلبِ رقیق و مهربانِ فاتحِ خیبر جوشیده است!

تمام حقوق زن را می‌شود در کلام امیر خلاصه کرد. وقتی فرموده اند زن ریحانه است، یعنی نگذار آب در دلش تکان بخورد؛ چه رسد به این که بخواهی دست روی یک خانم بلند کنی. یعنی از گل نازک‌تر به او نگو، یعنی به کار سنگین و سخت و بیشتر از توانش مجبورش نکن. یعنی اجازه بده رشد کند و شکوفا شود، اما در معرض آسیب قرارش نده. راستی اگر همه مردها و زن‌ها ریحانه بودن را می‌فهمیدند، راه ظلم به زن برای همیشه بسته می‌شد.

چشمم را که باز می‌کنم، مردی را می‌بینم که میان زائران شربت می‌گرداند. چهره اش آشناست، پدر است! متعجب و حیران به صورتش دقت می‌کنم؛ پدر اینجا چکار می‌کند؟ مگر شهید نشده؟! تمام اجزای صورتش را با عکسی که از او به خاطر دارم مطابقت می‌دهم. خودِ خودش است، کاملا واقعی و زنده. می‌خواهم بلند شوم و بروم به طرفش که خودش می‌آید و مقابلم شربت تعارف می‌کند. همزمان با لبخندی که تمام صورت زیبایش را پر کرده است می‌گوید:

سلام ریحانه‌ی بابا!

می‌خواهم خودم را در آغوشش بیندازم و از همه آنچه اتفاق افتاده شکایت کنم که صدای مناجات و سینه‌زنی بیدارم می‌کند. گروهی یک کنار نشسته اند به روضه خواندن. پدر نیست و هرچه بیشتر دور و برم را نگاه می‌کنم، از پیدا کردنش ناامیدتر می‌شوم.

 

 

قسمت 110

 

چیزی تا اذان صبح نمانده و حالا که خوابم برده باید دوباره وضو بگیرم. در راه که برای تجدید وضو می‌روم، به چهره زیبای پدر فکر می‌کنم؛ چشمان درشتی که می‌درخشیدند و موهای موج دار و خوش‌حالت و ابروهای کمانی و نسبتا بهم پیوسته اش... راستی چقدر اسم یوسف به پدر می‌آید!

بعد از نماز صبح، چهارزانو مقابل ضریح می‌نشینم و سیرتاپیاز زندگی ام را برای امام مهربانی که ظاهر و باطنم را بهتر از همه می‌شناسد تعریف می‌کنم. می‌دانم که می‌داند، اما دوست دارم خودم بگویم؛ مثل دخترکی که از مدرسه آمده و میخواهد همه چیز را برای پدرش بگوید.

عمو که زنگ می‌زند به گوشی‌ام، قبل از رفتن پنجه در پنجره‌های ضریح می‌اندازم و سرم را به ضریح تکیه می‌دهم. مغزم خنک می‌شود. حالا که تکیه به چنین کوهی زده ام از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ترسم.

دستانم هنوز از پنجره‌های ضریح جدا نشده اند که کاغذ کوچکی میان انگشتانم قرار میگیرد. می‌دانم نباید جلب توجه کنم. از گوشه چشم نگاه میکنم که ببینم کار چه کسی بود، اما حالا زنی که کاغذ را خیلی ماهرانه میان انگشتانم جا داده، پشتش به من است و دارد می‌رود. صورتش را نمی‌بینم، اما قدش نسبتا بلند است و چادر عربی پوشیده است.

از ضریح فاصله می‌گیرم و کاغذ را در جیب مانتویم می‌گذارم. میان جمعیت نمی‌شود درش بیاورم و بخوانمش. نمی‌دانم از طرف خودی‌ها بوده یا دشمن؟

به هتل که می‌رسیم، می‌روم داخل سرویس بهداشتی و کاغذ را از جیبم درمی‌آورم. نوشته:

-تحت نظری. بیشتر احتیاط کن. اگه کاری داشتی با این شماره تماس بگیر هواتو داریم. لیلا.

نوشته از طرف لیلاست که مطمئن شوم خودش است؛ چون فقط خودم و خودش می‌دانیم من به این اسم می‌شناسمش. شماره را حفظ می‌کنم و کاغذ را بعد از پاره کردن در دستشویی می‌اندازم.

شماره را تا یادم نرفته در موبایل امنی که لیلا داده ذخیره می‌کنم. راستی چرا از این راه برای رساندن پیام به من استفاده کردند؟ چرا حرفشان را در میکروفونی که در گوشم است نگفتند یا به همان موبایل پیامک نزدند؟ حتما خواسته اند حتما پیام به دستم برسد که با پیامک نگفته اند؛ چون احتمال می‌رود آرسینه یا ستاره آن موبایل را پیدا کنند. شاید برای این در میکروفون نگفته اند که ترسیده اند من حواسم نباشد و جوابشان را بدهم. پیام را از این طریق رسانده اند که اولا بفهمم حواسشان به من هست و تحت نظرشان هستم، و دوما حتما پیام به خودم برسد.

روی حالا دیگر آفتاب طلوع کرده است و روی تخت رها می‌شوم. خوابم می‌آید. خوب است تا ساعت نُه بخوابم... چشمانم هنوز گرم نشده است که ستاره در می‌زند و آرسینه در را برایش باز می‌کند. در سکرات خوابم و حال ندارم بلند شوم. غلتی می‌زنم و می‌خواهم بخوابم که صدای ستاره را می‌شنوم:

-تنها که نرفته بود حرم؟

 

قسمت 111

 

-نه منصور دنبالش رفته بود. چطور؟

حس می‌کنم ستاره آمده بالای سرم و نگاهم می‌کند. چشمانم را بسته نگه می‌دارم و تنفسم را آرام. بعد از چند لحظه کنار می‌رود و به آرسینه می‌گوید:

-خوابه؟

-آره. انقدر خسته بود سریع گرفت خوابید.

ستاره آرام‌تر می‌گوید:

-بررسی کردی؟ همه چی خوبه؟

-آره مطمئنم. همه جا رو گشتم. اتاق پاکه.

-خوبه. وسایل اریحا رو هم گشتی؟

-آره. چیز خاصی نداره همراهش.

خدا را شکر می‌کنم که به دلم انداخت موبایلی که لیلا داده را همراهم ببرم. آرسینه می‌گوید:

-چرا اخیرا انقدر بهش شک دارین؟

-احساس خوبی بهش ندارم، نمی‌دونم چرا. شاید اشتباه کردیم که اونو هم قاطی کردیم. شاید اونی که می‌خوایم نباشه!

-الکی نگرانین. اریحا راهی جز همکاری با ما نداره.

از صدایی که می‌شنوم، حس می‌کنم ستاره روی تخت آرسینه نشسته است:

-اخیرا خیلی شبیه یوسف شده. تا می‌بینمش انگار یوسف رو می‌بینم و بدجور بهمم می‌ریزه. انگار یوسفه که داره نگام می‌کنه!

خواب از سرم پریده و خیلی تلاش می‌کنم آرام باشم و از جایم تکان نخورم. اگر بفهمند بیدار بوده ام و حرف‌هایشان را شنیده ام، همه چیز خراب می‌شود. نمی‌دانم میان ستاره و یوسف چه جریانی بوده که ستاره با یادآوری‌اش بهم می‌ریزد؟ روز به روز بیشتر می‌فهمم ستاره ای که بجای مادرم بوده را نشناخته ام و او اصلا آن مامان ستاره ای که فکر می‌کردم نیست.

آرسینه سعی می‌کند ستاره را آرام کند:

-اینا همه‌ش مال گذشته‌س. مهم نیست. اریحا چیزی نفهمیده.

-امیدوارم. راستی، خبری از ارمیا و راشل نشد؟

آرسینه آه می‌کشد: نه. آب شدن رفتن تو زمین. اگه ارمیا رو گیر بیارم با همین دستای خودم خفه‌ش می‌کنم. کثافت خائن!

-عوضی خوب حدس زده واکنش ما چیه، نقطه ضعف دستمون نداده.

-ببینم، نکنه ارمیا چیزی درباره ما بدونه؟

-نه! ارمیا نهایتا حانان رو لو می‌ده، اما چیزی درباره ما نمی‌دونه.

حدس ارمیا درباره تهدید راشل درست بود. نمی‌دانم چرا آرسینه و ستاره باید بخواهند دونفر از اعضای خانواده خودشان را بکشند؟ خیالم راحت می‌شود که حتما حال هردوشان خوب است.

ستاره بلند می‌شود و به آرسینه می‌گوید:

-استراحت کن، دم اذان ظهر با اریحا برین حرم که توی هتل نباشه!

-باشه. فعلا.

ستاره می‌رود و دوباره خواب به چشمانم باز می‌گردد. انقدر خسته ام که نتوانم به این فکر کنم که چرا من نباید قبل از اذان ظهر در هتل باشم؟

 

 

قسمت 112

 

با هر بدبختی‌ای بود خودمو توی پروازشون جا دادم. قرار شد فعلا من و خانم محمودی بریم دنبالشون و اگه لازم شد با چندتا از برادرا و خواهرای عراقی لینک باشیم تا پشتیبانی کنند. امکاناتمون خیلی محدوده اما امیدوارم از پسش بربیایم.

اویس هم با پرواز بعدی رسید عراق. اول موافق نبودم بیاد، اما با شناختی که اویس از آرسینه و ستاره و خانم منتظری داره خیلی می‌تونه کمک کنه. بالاخره چندین ساله داره کار برون‌مرزی می‌کنه، می‌شه روی تجربه‌ش حساب کرد. خودشم انقدر اصرار کرد که تصمیم گرفتم ببرمش.

بعد از این‌که توی فرودگاه اسلحه‌هامونو تحویل گرفتیم، با یه تاکسی راه افتادم پشت سرشون. قرار شد خانم محمودی فقط حواسش به اریحا منتظری باشه و ستاره و منصور و آرسینه به عهده من. اویس هم چون چهره‌ش لو رفته بود بهش اجازه ندادم توی تعقیب و مراقبت همراهمون باشه و گفتم فعلا بره خونه امن و پشتیبانی رو به عهده بگیره.

توی هتل عامل نداشتیم و کارمون سخت شد. خانم محمودی می‌تونست با پوشیه تردد کنه که شناسایی نشه، اما من نه. دوربینای مداربسته شده بودن معضل. سعی کردم صورتم رو بین شال گردن و چفیه بپیچم که پیدا نشه. من اتاق کنار اتاق ستاره و منصور رو گرفتم که خدا رو شکر خالی بود و خانم محمودی توی یکی از مسافرخونه‌های روبه‌روی هتل اتاق گرفت؛ جوری که پنجره اتاقش به اتاق خانم منتظری مشرف باشه و قرار شد تمام وقت با همون میکروفونی که به خانم منتظری دادیم شنودش کنه. پس از نظر شنود اتاق آرسینه مشکل نداشتیم اما مشکل شنود اتاق ستاره و منصور بود که باید خودم درستش می‌کردم.

همون عصر روز اول یه سر رفتن حرم. وقتی خانم محمودی تایید کرد که از هتل خارج شدن، به این فکر کردم که نقشه‌م رو عملی کنم. قبلا یه دوری توی زیرزمین و موتورخونه هتل زده بودم؛ البته دزدکی. سریع یه لباس نظافتچی برداشتم و تنم کردم و با وسایل نظافت رفتم بالا. باز کردن در اتاق کاری نداشت؛ اما چیزی که مهم بود این بود که میکروفون رو کجا بذارم که ستاره نفهمه. ستاره یه حرفه‌ای بود؛ حتما اتاق رو چک میکرد. باید میکروفون رو جایی می‌ذاشتم که عقل جنم بهش نرسه، چه برسه به یه شیطانی مثل جناب‌پور!

وقت زیادی هم نداشتم و اگه موندنم توی اتاق طولانی می‌شد دردسر درست می‌شد. به همه اتاق یه نگاه انداختم. اولین جاهایی که جناب‌پور چک می‌کرد، زیر تخت‌ها و میز و پشت تابلو و ساعت بود. اما قطعا شن و ریگ‌های گلدون مصنوعی رو زیر و رو نمی‌کرد. فکر بدی نبود؛ مخصوصا که پای گلش شن و ریگ ریخته بودن که تراکمش کم‌تر از خاکه و اشکالی توی ضبط صدا به وجود نمی‌آورد. یکم از ریگ‌ها رو کنار زدم و میکروفون رو گذاشتم داخل گلدون و روش رو طوری پوشوندم که مثل اولش بشه. همه اینا یه دقیقه هم طول نکشید. از اتاق رفتم بیرون و حالا باید یه فکری برای دوربینای مداربسته می‌کردم. سرفرصت، نصف‌شب رفتم و فیلم‌های اون ساعت رو پاک کردم.

سحر، خانم منتظری با منصور رفتن حرم و خانم محمودی اون‌جا باهاش مرتبط شد و شماره خط امنی که باید باهاش مرتبط بشه رو بهش داد. دلیل اینکه اینطوری باهاش مرتبط شدیم این بود که اولا بفهمه مراقبش هستیم و دوما پیام حتما به دست خودش برسه.

طبق گزارش خانم محمودی از شنود خانم منتظری، قرار شد ساعت ده و نیم خانم منتظری و آرسینه برن حرم. فهمیدم باید یه خبرایی باشه که باید خانم منتظری رو از هتل دور کنن. خانم محمودی دنبال خانم منتظری رفت و من موندم هتل و منتظر شنود.

 

 

قسمت 113

 

(ادامه دوم شخص مفرد)

 

ساعت یازده ظهر بود که براشون مهمون اومد. از صدای مکالماتشون حدس زدم دوتا آقا و یه خانم باشن که همه فارسی حرف می‌زدن، اما یکی از مردها و همون خانمی که برامون ناشناس بود فارسی رو خیلی خوب صحبت نمی‌کردن و یه لهجه خاصی داشتن. چون با یکی از دوستان عراقی به اسم فؤاد که پایین هتل مستقر بود تماس گرفتم و گفتم وقتی خارج شدن، آمارشونو دربیاره و عکس بگیره که بعد از ایران استعلام بگیریم ببینیم اینا کی اند. خیلی باهم حرف زدن؛ اما اینا فقط یه قسمتشه:

مرد اول: خیلی دلم می‌خواست ببینمت منصور. ستاره زیاد ازت تعریف می‌کرد اما دوست داشتم با خودتم یه ملاقاتی داشته باشم.

منصور: لطف دارید جناب!

مرد اول: کم پیش می‌آد یه نیرو این‌همه سال بتونه توی رژیم ایران دوام بیاره و کارش رو بکنه. باید به تو و ستاره آفرین گفت.

ستاره: آموزشای شما بوده که باعث شده ما خوب عمل کنیم.

مرد اول: خب منصور، چی برامون آوردی؟

منصور: تموم چیزایی که خواسته بودید. پرینت تمام اطلاعات مالی و خریدهایی که صنعتِ (...) داشته. بفرمایید.

خدا می‌دونه وقتی شنیدم یه آدم با سابقه جبهه و ظاهر مذهبی‌ش اینطوری نوکری اجنبی‌ها رو می‌کنه چقدر دلم می‌خواست بی‌خیال همه چیز بشم و برم تا می‌خوره بزنمش. بی‌غیرت یه عمر سر سفره انقلاب نشسته و توی این سیستم برای خودش کسی شده، حالا داره برای دشمن کشورش خوش‌خدمتی می‌کنه. یه آدم تا چه حد می‌تونه پست و حقیر باشه؟ البته خدا رو شکر، از وقتی متوجه شدیم درحال جاسوسی هست با همکاری حفاظت اداره‌شون به شکل نامحسوسی دسترسی‌هاش رو کمتر کردیم و اطلاعات سوخته یا غلط‌انداز در اختیارش گذاشتیم تا توی مدتی که درحال تحقیق هستیم نتونه ضربه مهمی به صنعت دفاعی کشور بزنه.

مرد اول: ببینم، دخترتون هنوز هیئت علمی نشده؟ باید سریع‌تر کارش رو شروع کنه. وقت نداریم.

ستاره: باید تا فراخوان بعدی که اسفند هست صبر کنه.

مرد اول: با آقای ... هماهنگ می‌کنم توی دانشگاه که بدون فراخوان استخدامش کنند. شبکه ما فقط یه نفر با ظرفیت‌های اریحا رو کم داره که بتونه برای برنامه‌های چندسال آینده‌مون آماده بشه. اریحا می‌تونه با دانشجوهای مذهبی ارتباط خوبی برقرار کنه و جذبشون کنه.

ستاره: امیدوارم ناامیدتون نکنه.

مرد دوم: تنها دلیل اعتمادمون به اریحا اینه که تو بزرگش کردی، وگرنه خودتم میدونی ما به این راحتی به کسی اعتماد نمی‌کنیم که از خودمون نباشه.

ستاره: بله متوجهم.

 

 

قسمت 114

 

(ادامه دوم شخص مفرد)

مرد دوم: اگه حس کردی نمی‌خواد همکاری کنه یا ممکنه برات دست و پاگیر بشه همین جا تمومش کن.

توی ادامه جلسه، منصور و ستاره هرکدوم درباره شبکه‌ای که توی این مدت چیده بودن توضیح دادن. یکی از کارهای منصور، شناسایی افراد سست‌عنصری بود که احیانا خرده شیشه و سابقه گاف دادن داشتن و از یه راهی به صنعت دفاعی کشور وارد شده بودن. بعد نوبت ستاره بود که از طریق دخترها و زن‌هایی که آموزش داده بود، بهشون نزدیک بشه و طوری ازشون آتو بگیره که چاره‌ای جز همکاری با سرویس جاسوسی بیگانه نداشته باشن. درواقع زن‌هایی که ستاره تربیت کرده بود، با اغواگری‌شون افراد سست‌عنصر رو تخلیه اطلاعات می‌کردن! کار دیگه منصور بجز نشت اطلاعات، این بود که افراد مستعد برای کارش رو از بین دانشجوهای دانشگاه صنعتی پیدا کنه و اونا رو جذب کنه. ستاره و منصور توی این مدت تونسته بودن یه تیم برای خودشون بچینن و یه شبکه جاسوسی رو مدیریت کنند. با توجه به خصوصیات رفتاری و عقاید ستاره، حرفایی که توی اون جلسه گفته شد و روشی که برای شهید کردن مامور برون‌مرزی ما اجرا کردن، حدس می‌زدیم وابسته به سرویس‌های جاسوسی رژیم صهیونیستی باشه که این حدس با حرف‌های مرد دومی که توی جلسه بود و خیلی کم صحبت می‌کرد تایید شد؛ وقتی که گفت: اسرائیل هرجا که فکرشو بکنی چشم و گوش داره ستاره، و تو هم یکی از اونایی.

وقتی اینو گفت، دلم می‌خواست بهش بگم کجای کاری بیچاره؟ وقتی چشمتونو کور کردیم و گوشتون رو پیچوندیم حساب کار دستتون می‌آد.

یکی دو روز دیگه هم نجف موندن و با چندنفر دیگه جلسه داشتن؛ افرادی که فهمیدیم از ماموران زبده موساد هستن و هدفشونم بیشتر ملاقات با منصور بود؛ چون منصور نمی‌تونست به این راحتی سفر خارجی داشته باشه و سفر عتبات براش یه پوشش بود.

راستش با این که چندروز بود نجف بودم، یکی دوبار بیشتر نشد برم حرم؛ اونم وقتایی که منصور و ستاره می‌رفتن و منم باید دنبالشون می‌رفتم. دلم یه زیارت درست و حسابی می‌خواست اما نمی‌شد؛ مسئولیت داشتم. هربار فقط یه سلام نظامی به حضرت می‌دادم و به ماموریتم می‌رسیدم. اما همین سلام روحیه‌م خیلی بهتر می‌کرد و حس می‌کردم آقا امیرالمومنین علیه السلام دارن خودشون دستمونو می‌گیرن و کمکمون می‌کنن.

حرکت کردن به سمت کربلا و ما هم دنبالشون. روز سوم کربلاشون بود و من چون این مدت دائم درحال تعقیب و مراقبت بودم، یکم توی هتل موندم و کار رو سپردم به فؤاد؛ یکی از دوستان عراقیمون که بهمون کمک می‌کرد. اینم بگم که هتل محل اقامتم، با هماهنگی همکارای عراقیمون همون‌جایی بود که ستاره و منصور اقامت داشتن تا بهشون مشرف باشم.

هنوز یه ساعتم نشده بود که فؤاد زنگ زد و گفت انگار منصور و ستاره فهمیدن دارن تعقیب می‌شن و دارن ضدتعقیب می‌زنن. دنیا روی سرم خراب شد. اگه هشیار می‌شدن دیگه گیر انداختنشون کار راحتی نبود. رو کردم به طرف حرم و یه سلام نظامی دادم و توی دلم به حضرت گفتم فرمانده ما شمایید، خودتون یه راهی جلوی پامون بذارید که شرمنده‌تون نشیم.

 

***

 

قسمت 115

 

نجف با مشهد فرق دارد، کربلا با نجف. اصلا حالم از وقتی رسیدیم به کربلا جور دیگری شد. غیرقابل توصیف بود... یک جنون و سرمستی خاصی دارد هوای کربلا. انقدر غرق می‌شوی در حال و هوایش که غم عالم را فراموش می‌کنی و فقط غم حسین در دلت می‌نشیند.

همان اول که گنبد را دیدم، فهمیدم دیگر آن آدم سابق نخواهم شد و امام با یک نگاه من را زیر و رو کرده است. تصویر حرم مقابل چشمم تار می‌شد و از ترس از دست دادن یک لحظه تماشای حرم، تندتند قطرات اشک را پاک می‌کردم. یک لحظه کربلا هم نباید از دست برود. وقتی مقابل ضریح ایستادم، یاد وقت‌هایی افتادم که در ذهنم ضریح را مجسم می‌کردم و همراه مداح می‌خواندم که:

-سلام آقا... که الان روبه‌روتونم/ من اینجام و زیارتنامه می‌خونم... حسین جانم...

آن موقع فکر می‌کردم روزی که برسم کربلا و مقابل ضریح بایستم چکار خواهم کرد و چه خواهم گفت. گاهی با خودم می‌گفتم همانجا سجده شکر می‌کنم، یا همین شعر را زیر لب می‌خوانم، شاید هم فقط بگویم خیلی دوستتان دارم آقا. اما وقتی ضریح را دیدم کلا زبانم بند آمد و نفسم حبس شد، حتی اشکم هم بند آمد. همه چیز از یادم رفت و زمان برایم ایستاد. تازه فهمیدم عشق در یک نگاه یعنی چه. محبتش طوری در دلم زبانه کشید که فهمیدم دیگر آن اریحای قبل نیستم. دلم میخواست دورش بگردم و قربان صدقه اش بروم اما شکوه و زیبایی اش من را سر جایم میخ کرده بود. اگر خود امام را می‌دیدم، حتما می‌مردم از شوق. شک ندارم.

الان هم یک ساعت است که نشسته ام مقابل ضریح و بدون این که پلک بزنم، فقط نگاه می‌کنم و حس می‌کنم درونم شعله‌ورتر می‌شود. این لحظات طلایی‌ترین لحظات عمرم است؛ لحظاتی که سرشار از لذت و آرامش بوده ام. راستی نمی‌دانم چه رازی در این حرم است که از یک سو آتشت می‌زند و از یک سو آرامت می‌کند؟

اصلا حالا فهمیده ام زندگی یعنی چی. یعنی حسین علیه السلام اشاره کند، به سر بدویم. حسین علیه السلام لب تر کند، دنیا را به پایش بریزیم. حسین علیه السلام سخن بگوید، با جان گوش کنیم. حسین علیه السلام بخندد، ما جان بدهیم. حسین علیه السلام نفس بکشد، ما زنده شویم. حسین علیه السلام بنشیند، ما دورش طواف کنیم. حسین علیه السلام برخیزد، ما به پایش بیفتیم. حسین علیه السلام نماز بخواند، ما اقتدا کنیم. حسین علیه السلام قرآن تلاوت کند، ما صوت قرآنش را بنوشیم. حسین علیه السلام قدم بردارد، ما سپر بلایش باشیم. و اگر این میان، حسین علیه السلام ما را خطاب کند، مست شویم و جان بدهیم و زنده شویم و دست بگذاریم روی چشم و برویم دنبال انجام اوامرش. اصلا زندگی یعنی همین...

بعد از نماز ظهر به هتل که می‌رسم، اتاق را خالی می‌بینم. چندبار آرسینه را صدا می‌زنم و جوابی نمی‌شنوم. در اتاق ستاره و عمو را هم که می‌زنم جواب نمی‌دهند. با ستاره و آرسینه و عمو تماس می‌گیرم، اما تلفن هرسه خاموش است. ترس به جانم می‌افتد.

 

 

قسمت 116

 

بار دیگر به اتاق خودمان می‌روم و با شماره ای که در نجف به من رساندند تماس می‌گیرم. صدای زنانه و آشنایی جواب می‌دهد.

-سلام... ببخشید، الان برگشتم هتل ولی کسی اینجا نیست، گوشیاشونو هم جواب نمی‌دن.

زن درنگ نمی‌کند و تقریبا داد می‌زند:

-توی اتاق نمون! برو بیرون! سریع برو بیرون! همین الان!

قبل از این‌که حرفی بزنم قطع می‌کند. کیف دستی‌ام را برمی‌دارم می‌خواهم بیرون بروم که شیء فلزی و لوله مانندی روی شقیقه ام حس می‌کنم و صدایی خشن:

-هیس! تکون نخور! دستتو بذار روی سرت و آروم بیا عقب!

چشمانم را روی هم می‌گذارم و نفس عمیق می‌کشم. نباید خودم را ببازم تا بتوانم راهی برای رها شدن از مهلکه پیدا کنم. همانطور که مرد گفته، دستم را روی سرم می‌گذارم و چند قدم به عقب برمی‌دارم. مرد مقابلم قرار می‌گیرد و لوله زیگ‌زائورش را به پیشانی ام فشار می‌دهد تا عقب بروم. لباس خدماتی‌های هتل را پوشیده ولی کارمند هتل نیست؛ همان مردی‌ست که تعقیبم می‌کرد! وقتی می‌فهمد او را شناخته ام نیشخند می‌زند:

-چطوری خانم کماندو؟ یادته گفتم اگه دوباره باهام دربیفتی نمی‌شینم کتک بخورم؟

جوابش را نمی‌دهم و سعی می‌کنم ذهنم را متمرکز کنم. جایی خوانده بودم زیگ‌زائور، برای تیراندازی حرفه‌ای‌ست و برای افراد مبتدی می‌تواند خطرناک باشد، چون حساسیت ماشه‌اش بالاست. پس بعید نیست اگر سریع دستم را بالا بیاورم و مچش را بگیرم، تیر مغزم را متلاشی نکند.

احتمالا از حالت نگاه کردن و سکوتم می‌فهمد در ذهنم درحال نقشه کشیدنم. بلند میخندد:

-تلاش الکی نکن! تکون بخوری کارت تمومه!

بعد با حالت تاسفی ساختگی سرش را تکان میدهد:

-حیف که حدس ستاره درست بود. بهت گفته بودم اگه عاقل باشی می‌تونی به خیلی جاها برسی، خودت نخواستی. حتی الانم من اومده بودم که ببینم اگه ریگی به کفشت نیست با خودم ببرمت پیش ستاره، اما خب معلوم شد حاج خانم از آخور جمهوری اسلامی می‌خوره و ما خبر نداریم! با بد کسی طرفی اریحا! آخه آدم عاقل که با اسرائیل درنمی‌افته!

حرف‌های ارمیا درباره تورات خواندن دایی حانان در ذهنم مرور می‌شود... من واقعا با چه کسانی درافتاده ام؟ هرچه عمق فاجعه برایم ملموس‌تر می‌شود دنیا برایم تیره‌تر می‌شود. مرد لوله سلاحش را بیشتر فشار می‌دهد، انقدر که قدمی عقب می‌روم. پشت سرم پنجره است. احتمالا می‌خواهد مرا از پنجره پایین بیندازد تا مرگم طبیعی باشد. دلم نمیخواهد فکر کند از مرگ ترسیده ام. لبخند می‌زنم:

-خود ستاره توی کدوم سوراخ موشی قایم شده؟

با پشت دست محکم به دهانم می‌کوبد و کامم از طعم خون تلخ میشود. خودم را نمی‌بازم:

-پس اون روز که زدم توی دهنت خیلی دردت اومده که داری تلافی می‌کنی! حقم داری! بالاخره از یه دختر کتک خوردی، افت داره برات!

عصبانی‌تر می‌شود فریاد می‌زند: دهنت رو ببنـ....

 

 

قسمت 117

 

حرفش تمام نشده که سرجایش خشک می‌شود. صدای زنانه ای از پشت سرش میگوید:

-تو دهنت رو ببند!

مرد انگار لال شده. هیچ نمی‌گوید. زنی که پشت سر مرد ایستاده و اسلحه پشت سرش گذاشته را نمیبینم چون صورتش را با روبنده پوشانده است. فکر کنم همان زنی باشد که با او تماس گرفتم. زن می‌گوید:

-اسلحه‌ت رو بنداز!

مرد سلاحش را می‌اندازد و دستانش را روی سرش قرار می‌دهد. ترس را از چشمانش میخوانم. دیگر خبری از آن چهره فاتح و چشمان وحشی و صدای کلفت نیست. بدجور ترسیده است. زن اول اسلحه را با پا به گوشه ای می‌اندازد و بعد شوکر را روی پهلوی مرد می‌گذارد. مرد می‌لرزد و با فریاد خفه‌ای روی زمین می‌افتد. سرفه می‌کند و به خودش می‌پیچد. زن، دستان مرد را که نیمه هشیار است با دستبند پلاستیکی می‌بندد، بعد از کیف کمری اش چسب پنج سانتی درمی‌آورد و دور دهان و پاهای مرد می‌پیچد.

رو به من می‌کند و می‌گوید:

-حالت خوبه؟

-خوبم.

چشمان زن آشناست. صدایش شبیه لیلا نیست، اما مطمئنم جایی او را دیده ام. زن یک دستمال می‌دهد تا خونی که احتمالا گوشه لبم جمع شده را پاک کنم. آرام در گوشم می‌پرسد:

-پوشیه داری؟

-آره.

-سریع بزن به صورتت.

به سمت مرد می‌رود و در گوش مرد می‌گوید:

-بعید می‌دونم اربابات به کسی که دوبار از دخترا کمین بخوره نیاز داشته باشن!

موبایل مرد را از جیبش درمی‌آورد و مرد که از شدت شوک هنوز هم بی‌حال است و توان تکان خوردن ندارد، نفس نفس می‌زند و آرام ناله می‌کند. زن به من می‌گوید:

-زودباش بریم.

وسایلم را برمی‌دارم و دنبالش راه می‌افتم. نکند نباید به او اعتماد می‌کردم؟ نمی‌دانم. از راه پله اضطراری هتل پایین می‌رویم و از در پشتی که قبلا آن را ندیده بودم خارج می‌شویم. زن من را به سمت یک ماشین شیشه دودی می‌برد و می‌گوید:

-زود سوار شو.

خودش هم صندلی عقب، کنار من می‌نشیند. مردی پشت فرمان نشسته و با سوار شدن ما راه می‌افتد. موبایل مرد را از جیبش درمی‌آورد و در قسمت پیام‌ها، چیزی تایپ می‌کند که زیر چشمی آن را می‌خوانم:

-کارش رو تموم کردم.

باتری و سیمکارت گوشی را درمی‌آورد و دوباره در کیف کمری اش می‌گذارد. به من می‌گوید:

-یه لحظه گوشی‌ت رو می‌دی؟

تسلیمش می‌شوم و موبایلم را می‌دهم. آن را می‌گیرد، باتری‌اش را درمی‌آورد و سیمکارت عراقی‌ام را می‌شکند. قبل از این که اعتراض کنم می‌گوید:

-ممکنه ردمونو بزنن. تا وقتی بهت نگفتم باتری رو داخل گوشی نذار. باشه؟

سرم را تکان می‌دهم و زبانم باز می‌شود:

-شما کی هستین؟

زن بدون این‌که به طرفم برگردد می‌گوید:

-همونی که بهش زنگ زدی.

بعد دستش را روی گوشش می‌گذارد:

-آقا مرصاد صدامو دارین؟

 

 

قسمت 118

 

یاد آن مردِ همکار لیلا می‌افتم که بیسیم داشت. جوابی می‌شنود و می‌گوید:

-الان پیش من نشسته. حالش خوبه. اون مزاحمم توی اتاق هتله، تا هوش و حواسش برگرده سر جاش یکی دو ساعت طول می‌کشه. ما می‌آیم خونه مادربزرگ مهمونی.

فکر کنم به رمز حرف می‌زند. هرچه باشد، چاره ای جز اعتماد ندارم. می‌پرسم:

-ستاره و آرسینه کجان؟ عموم کجا رفته؟

-بذار برسیم، برات توضیح می‌دم.

زن سرش را جلو می‌برد و به عربی از مرد چیزی می‌پرسد و بعد آرام می‌نشیند. از حرم دورتر می‌شویم. خیابان‌ها را بلد نیستم. بعد از یک ساعت چرخیدن در خیابان‌های کربلا، ماشین وارد حیاط یک خانه می‌شود و زن از من می‌خواهد پیاده شوم.

خانه چندان بزرگ نیست. اثاثیه زیادی داخل خانه نیست و حتی فرش ندارد؛ فقط دو اتاق دوازده متری‌ست و یک آشپزخانه. دو در دارد، یک در بزرگ طرف حیاط و یک در کوچک که احتمالا به کوچه پشتی باز می‌شود. زن دوباره به کسی که پشت بیسیم است میگوید:

-ما خونه مادربزرگیم. مهمون ناخونده هم نداشتیم تا الان.

قبل از این که مرد راننده از خانه بیرون برود، زن یک کیسه نه چندان بزرگ را به مرد می‌دهد و به اتاق می‌آید. روبنده اش را برمی‌دارد و از دیدنش نفسم می‌گیرد. لبخند می‌زند و در آغوشم می‌گیرد:

-سلام عزیزم!

-مـ... مرضیه! تو اینجا چکار می‌کنی؟ واقعا خودتی؟

چادرش را در می‌آورد و گوشه ای می‌گذارد:

-راحت باش، مرد نیست اینجا.

از این حجم بهت و تعجب به وجد آمده ام. به دیوار پشت سرم تکیه می‌دهم و می‌گویم:

-من گیج شدم مرضیه!

رفته است داخل آشپزخانه و از همان‌جا می‌گوید:

-حقم داری!

بعد با دوتا ساندویچ فلافل برمی‌گردد به سالن و وقتی می‌بیند هنوز چادر پوشیده ام می‌گوید:

-ای بابا! تو چقدر رودربایستی داری! بیا ببینم. فکر کنم ناهار درست و حسابی نخوردی. بیا، منم گشنمه.

چادرم را درمی‌آورم و کنارش می‌نشینم. یک بار دیگر دقیق نگاهش می‌کنم، خودِ خودش است! یک ساندویچ فلافل می‌دهد به من و دیگری را برمی‌دارد. می‌گویم:

-می‌شه از گیجی درم بیاری؟ تو رو چه به این کارا؟

-بهم نمی‌آد؟

-راستش نه... تو همونی که توی حرم امام علی بهم یه کاغذ دادی؟

می‌خندد و ساندویچش را گاز می‌زند. این یعنی نباید سوال بپرسم. او هم مثل لیلاست، اگر نخواهد به سوالت جواب بدهد نمی‌دهد. کمی از ساندویچ را می‌خورم ولی انقدر گلویم خشک است که به سختی قورتش می‌دهم. می‌پرسم:

-نوشابه ندارین؟

-شرمنده. فقط کوکاکولا داشت که ما نمی‌خوریم.

-چرا؟

-برندش اسرائیلیه. مزه‌ی خونِ زن و بچه می‌ده!

وقتی می‌بیند گلویم خشک شده، برایم آب می‌آورد:

-شرمنده، الان تنها شربت در دسترس همینه!

ساندویچ‌ها را که می‌خوریم، باز هم به مرضیه اصرار می‌کنم از ابهام درم بیاورد: من چجوری لو رفتم؟

 

 

قسمت 119

 

-ستاره و منصور فهمیدن توی تور تعقیبن؛ نمی‌دونم دقیقا چطوری. برای همین سریع از هتل رفتن. یه نفرم گذاشتن که منتظر تو وایسه و اگه مطمئن شد تو طرف اونایی، با خودش ببردت. چون براشون خیلی مهم بودی. قرار بوده اگه طرف فهمید تو با ما همکاری می‌کردی کارت رو تموم کنه.

-الان اونا کجان؟

-من نمی‌دونم. من مسئول بودم تو رو بیارم اینجا تا در اولین فرصت برت گردونیم ایران.

قلبم تکان می‌خورد. دوست ندارم به همین سادگی از ترس جانم کربلا را ترک کنم. تازه هنوز سامرا و کاظمین هم نرفته ام! عادلانه نیست!

وقتی این را به مرضیه می‌گویم، مرضیه از داخل کمد برایم یک بالش و پتو درمی‌آورد و می‌گوید:

-می‌دونم سخته برات، اما چاره ای نیست. ان‌شاءالله توی یه فرصت دیگه یه دل سیر می‌آی زیارت، برای ما هم دعا می‌کنی.

-پس بذارین تا نرفتم یه سر برم حرم.

-نمی‌شه عزیزم. خطرناکه. شما که چندروزه داری می‌ری حرم عشق و حال!

می‌دانم بحث کردن فایده ندارد. می‌پرسم:

-ببینم، اون روزی که اومدی کنارمون نشستی توی اعتکاف با برنامه قبلی بود؟

-آره. راستش میخواستیم ببینیم چقدر می‌تونیم بهت اعتماد کنیم. چندبار سعی کردم از زیر زبونت اطلاعات شخصی‌ت رو بکشم بیرون که نتونستم؛ خیلی خوشحال شدم.

-واقعا؟ من اصلا نفهمیدم.

روی زمین دراز می‌کشم. خیلی خسته ام. چشمانم را روی هم می‌گذارم و به حرم فکر می‌کنم؛ به مادر و پدرم که الان حتما آنجا هستند. مرضیه به اتاق دیگری می‌رود تا با کسی صحبت کند. دفتر مادرم را از کیفم درمی‌آورم و روی سینه ام می‌گذارم. حتما الان دارند من را می‌بینند که در چه شرایطی گیر افتاده ام. حتما الان برایم دعا میکنند... در دلم به پدر و مادر می‌گویم از خدا بخواهند نگذارد ستاره و منصور فرار کنند.

پلک‌هایم کمی سنگین می‌شوند و درحالی که گیره روسری ام را باز می‌کنم، چرتم می‌برد اما مرضیه را می‌بینم که همچنان نشسته و از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.

نمی‌دانم چند دقیقه می‌گذرد که چشمانم را باز می‌کنم و مرضیه همان‌جا نشسته. با صدای گرفته می‌گویم:

-تو استراحت نمیکنی مرضیه؟

چشمانش از خستگی قرمز است. نگاهش به سمتم می‌آید و می‌خندد:

-نه. تو استراحت کن عزیزم.

-خسته نمی‌شی؟ چرا انقدر نگرانی؟ کسی دنبالمون نبود.

-نمی‌خوام با یه سهل‌انگاری همه چیز رو خراب کنم.

سر جایم می‌نشینم. دیگر خسته نیستم. به دیوار تکیه می‌دهم و می‌گویم:

-باورم نمی‌شد تو هم مامور باشی. هنوز هیچکدوم از اتفاقای زندگیم باورم نشده.

دوباره نگاه دقیقی به بیرون می‌اندازد و بعد به من لبخند می‌زند:

-برای ما هم وقتی فهمیدیم عجیب بود.

 

 

قسمت 120

با چشمانش به دفتر مادر که هنوز آن را به سینه چسبانده ام اشاره میکند:

-این دفتریه که توی اعتکافم دیدم، درسته؟

-آره همونه! چه دقیق یادت مونده.

-نوشته‌هاش خیلی قشنگ بود. خوش به حال مادرت. معلومه شهادت لیاقتشون بوده.

سرم را پایین می‌اندازم و با بغض می‌گویم:

-اگه اونا زنده بودن این اتفاقا نمی‌افتاد.

-چرا فکر می‌کنی زنده نیستن؟

سوالش قلبم را می‌لرزاند. چرا فکر کردم پدر و مادر زنده نیستند، وقتی بارها آن‌ها را زنده‌تر از همیشه دیده ام؟ مرضیه ادامه می‌دهد:

-تو خیلی شبیه مادرتی.

-واقعا؟

-اصلا ما از شباهتت حدس زدیم باید باهم یه نسبتی داشته باشین.

چند دقیقه به سکوت می‌گذرد و وقتی دوباره چشمم به مرضیه می‌افتد، چند قطره اشک روی گونه اش می‌بینم. دل به دریا می‌زنم و می‌گویم:

-یاد شب آخر توی اعتکاف افتادم.

-چطور؟

-بهم ریخته بودی اما به روی خودت نمی‌آوردی.

نفسش را بیرون می‌دهد و دوباره به حیاط خیره می‌شود. می‌پرسم:

-چی بهت گفتن که انقدر بهمت ریخت؟

مرضیه لبش را می‌گزد و با انگشتر عقیقی که در انگشت سومش است بازی می‌کند. انگار می‌خواهد از سوالم فرار کند که بلند می‌شود و در حیاط دوری می‌زند. پیداست خیلی وقت است یک غصه التیام‌ناپذیر را با خودش حمل می‌کند. مهم نیست بگوید یا نه، فقط دلم می‌خواهد کمی دلش آرام شود. وقتی داخل می‌آید، بلند می‌شوم و در آغوشش می‌گیرم. مرضیه اول جامی‌خورد اما بعد، سرش را روی شانه ام می‌گذارد.

خودش را از آغوشم جدا می‌کند و می‌بینم که صورتش خیس است. مرضیه که آدم آهنی نیست، احساس دارد. تندتند اشک‌هایش را پاک می‌کند و سعی می‌کند بخندد. پشت پنجره می‌نشیند که بتواند بیرون را ببیند. می‌گویم:

-دوست نداری حرف بزنی؟

-چرا...

-پس چرا انقدر تو خودت می‌ریزی عزیزم؟

بازهم لبش را به دندان می‌گیرد و لبخند شیرینی روی لبانش می‌نشیند:

-اون روز که اومدم اعتکاف فقط دو هفته از عقدمون گذشته بود... می‌دونی، تو تشکیلات ما خانم‌ها در بدو ورود باید حتما مجرد باشن و بعد هم اگه خواستن ازدواج کنن باید با یکی از همکارهاشون ازدواج کنن. منم از این قاعده مستثنی نبودم...

دوباره حیاط را چک می‌کند. حواسش هست وظیفه‌اش را فراموش نکند. ادامه میدهد:

-هردو مرخصی بودیم اما هنوز با مهمونا خداحافظی نکرده بودیم که بهش زنگ زدن و مجبور شد بره سرکارش. منم خودمو آماده کرده بودم با این مسئله...

دوباره نگاهی به حیاط می‌اندازد و بعد چهره اش کمی سرخ می‌شود:

-من یه معامله ای کردم، کم‌کم موعدش داشت می‌رسید. برای همین وقتی گفت یه عملیات برون‌مرزی بره و تا مدت نامشخصی نمی‌تونه برگرده، چیزی نگفتم. چی داشتم که بگم؟ قبل ازدواج هم شنیده بودم یکی از نیروهای خیلی فعال و زبده عملیات برون‌مرزیه، پذیرفته بودم سرش شلوغ باشه. همونطور که اونم منو انتخاب کرده بود چون نیروی عملیات بودم و حرف همدیگه رو می‌فهمیدیم. رفت و بعد چهار روز، ارتباطش با ایران قطع شد...

 

 

قسمت 121

 

بلند می‌شود و چرخی در حیاط می‌زند. این دقتش در انجام کار تحسین‌برانگیز است. دوباره وارد می‌شود و همانطور که ایستاده می‌گوید:

-اون شب، بهم خبر دادن دیگه هیچ راهی برای ارتباط گرفتن با اون نیست و کاملا از دسترس خارج شده. حتی نمی‌دونستن زنده‌ست یا مُرده...

یک لحظه یاد روز عاشورا می‌افتم و چند ساعتی که از ارمیا بی‌خبر بودم. چند ساعت برایم به اندازه چند سال طولانی بود و هرلحظه اش با فکرها و حدس‌های ضد و نقیض و ناامیدکننده می‌گذشت. بد دردی‌ست بی‌خبری؛ مخصوصا وقتی از کسی که دوستش داری بی‌خبر باشی. می‌پرسم:

-تو فکر می‌کنی چه اتفاقی براش افتاده؟

-نمی‌دونم... می‌گن شهید شده، اما هیچ نشونه و مدرکی از شهادتش نیست... تا وقتی توی تابوت نبینمش اجازه نمی‌دم کسی براش مراسم بگیره.

این جمله آخر را با یک بغض خاصی گفت. اگر من جای او بودم الان انقدر آرام بودم یا نه؟ نمی‌دانم. حتی شاید اگر همسرش شهید می‌شد بهتر از این بی‌خبری بود. همین که یک قبر داشته باشد، تکلیفت روشن باشد، بدانی چه اتفاقی برایش افتاده و کجاست دلت را آرام می‌کند. اما وای به وقتی که ندانی... انقدر احتمال و حدس و نظریه از ذهنت می‌گذرد که بیچاره می‌شوی.

 

سلام نماز مغرب را که می‌دهم، مرضیه مقابلم می‌نشیند و می‌گوید:

-برام دعا می‌کنی؟

یاد دعایش در اعتکاف می‌افتم و تنم می‌لرزد. با صدایی لرزان می‌پرسم:

-چه دعایی؟

نگاهش را می‌دزدد و می‌گوید:

-دعای عاقبت بخیری.

و سریع از مقابلم بلند می‌شود. همراه مرضیه زنگ می‌خورَد و مرضیه بعد از چند کلمه صحبت با کسی که پشت خط است، چادر می‌پوشد، سلاحش را مسلح می‌کند و می‌رود که در را باز کند.

تا مرضیه برسد به حیاط، من هم چادرم را پوشیده ام. مرضیه در را باز می‌کند و دو مرد وارد می‌شوند. یکی به دیگری تکیه کرده و یک پایش را بالا گرفته. خوب که دقت می‌کنم، همان همکار لیلاست که قبلا هم با او حرف زده بودم؛ فقط ریش‌هایش بلندتر شده. مرد دیگر را نمی‌شناسم. همکار لیلا خودش را تا اتاق می‌کشاند و در آستانه در رها می‌شود. از چهره درهم رفته اش پیداست که درد دارد. مرد دیگر یک راست به اتاق دیگر می‌رود. مرضیه می‌پرسد:

-خب تکلیف چیه؟

مرد از درد سرش را به دیوار تکیه داده و با صدایی گرفته می‌گوید:

-الان می‌گم... فقط دوتا ژلوفن دارید بدید به من؟

-الان می‌آرم.

چشمش به من می‌افتد و آرام سلام می‌کند. مچ پایش را گرفته و از شدت درد عرق کرده. مرضیه قرص مسکن را همراه یک لیوان آب به مرد می‌دهد. مرد می‌گوید:

-مچ پام در رفت، مجبور شدم خودم جاش بندازم.

و قرص را فرو می‌دهد. بعد از چند ثانیه، با چشمان بسته و سری که به دیوار تکیه داده می‌گوید:

-حدسمون درست بود. منصور رو گرفتیم و منتقلش کردیم ایران.

ناخودآگاه می‌پرسم:

-آرسینه و ستاره چطور؟

 

 

قسمت 122

 

-متاسفم اینو می‌گم اما منصور کار آرسینه رو تموم کرد، بعد هم که دید ستاره در رفته خواست با سیانور خودکشی کنه که نذاشتیم.

باشنیدن حرفش دلم می‌گیرد. مجازات جاسوسی معمولا اعدام است؛ عزیز و آقاجون اگر بفهمند چه حالی می‌شوند؟ مطمئنم اگر بدانند پسرشان جاسوس از آب درآمده، دیگر او را پسر خود نمی‌دانند و مُرده حسابش می‌کنند؛ چه منصور اعدام بشود چه نشود. حالا به ارمیا چطوری بگویم آرسینه کشته شده؟ حیف آرسینه... می‌توانست طوری زندگی کند که سرنوشتش این نباشد.

مرضیه جعبه کمک‌های اولیه را به مرد می‌دهد و می‌پرسد:

-خب الان چکار می‌کنید آقا مرصاد؟

مرد که حالا فهمیده ام اسمش مرصاد است، جوراب را از پای آسیب‌دیده اش درمی‌آورد و شلوارش را کمی بالا می‌دهد. با اخم نگاهی به قوزک پای متورم و کبودش می‌کند و می‌گوید:

-من الان اومدم که ستاره رو هم پیدا کنم و ببرمش ایران. شما هم صبح بعد اذان خانم منتظری رو ببرید به طرف کنسولگری ایران و از اونجا با بچه‌های ما برمی‌گردن به طرف نجف و بعدم از همون‌جا منتقل می‌شن ایران.

یک باند کشی از داخل جعبه درمی‌آورد و به مرضیه می‌گوید:

-ببخشید یخ ندارید؟ این خیلی ورم داره!

مرضیه می‌رود به آشپزخانه و با یک کمپرس یخ برمی‌گردد:

-مطمئنید اینطوری می‌تونید عملیات رو ادامه بدید؟

مرصاد یخ را روی قوزک پایش قرار می‌دهد و لبش را می‌گزد:

-خودتون که می‌دونید چقدر محدودیت داریم... نمی‌شه نیروی دیگه ای بذارم جای خودم؛ مخصوصا با این حفره ای که توی عراق داریم و هنوز پیداش نکردم، نمی‌شه به کسی اعتماد کرد.

مرضیه شانه بالا می‌اندازد و مرصاد می‌گوید:

-کسی که تعقیبتون نکرد؟

-نه.

مرصاد به من رو می‌کند و می‌پرسد:

-خانم منتظری، شما مطمئنید این مدت کاری نکردید که مشکوکشون کرده باشه؟

-نه. من هرکاری که شما گفتید انجام دادم.

زیر لب می‌گوید:

-پس باگ داریم، بایدم توی همین عراق باشه چون توی ایران مشکلی نداشتیم... خانم محمودی لطفا بیشتر احتیاط کنید. من امشب با فؤاد توی ماشین شیشه دودی می‌رم که احیانا اگه رد اینجا رو زدن، فکر کنن خانم منتظری رفته. بعدش شما و خانم منتظری و اویس خارج بشین. فقط لطفا برای احتیاط بیشتر، خانم منتظری عقب ماشین دراز بکشن که خیالم راحت باشه.

-چشم.

مرصاد که باند کشی را دور مچ پایش بسته است به سختی پایش را دراز می‌کند. سرش را به دیوار تکیه می‌دهد و می‌گوید:

-من یه چرت می‌زنم، یه ساعت دیگه بیدارم کنید. نماز عشا رو نخوندم، زود هم باید برم.

 

 

قسمت 123

 

فقط چهل و پنج دقیقه گذشته است که دوباره همراه مرضیه زنگ می‌خورد و مرضیه برای باز کردن در بلند می‌شود. مرصاد هم که از صدای همراه مرضیه بیدار شده، کم‌کم خودش را جمع می‌کند که برود. فکر کنم همان مردِ اویس نام پشت در باشد.

مرد وارد حیاط می‌شود و نگاه من روی چهره مرد قفل می‌شود. چند ثانیه با نفسی حبس شده نگاهش می‌کنم تا مطمئن شوم خودش است و بعد با شوق به طرفش می‌دوم:

-ارمیا!

تا ارمیا بخواهد واکنش نشان دهد، من دستانم را دور کمرش حلقه کرده ام و سرم را روی سینه اش گذاشته ام. می‌خندد و می‌گوید:

-بابا یه لحظه مهلت بده بیام تو! زشته... دارن نگاهمون می‌کنن!

مرضیه می‌خندد و می‌گوید:

-اگه می‌دونستیم انقدر خوشحال می‌شی زودتر می‌گفتیم بیاد!

و به اتاق می‌رود. ارمیا دستش را دور شانه ام می‌اندازد و می‌گوید:

-حالت خوبه؟ مشکلی که نبود؟

بی‌توجه به سوالش می‌پرسم:

-تو اینجا چکار می‌کنی ارمیا؟

با شیطنت چشمک می‌زند و می‌پرسد:

-خودت اینجا چکار می‌کنی؟

مرصاد با ارمیا دست می‌دهد و ارمیا با تعجب می‌پرسد:

-پات چی شده آقا مرصاد؟

مرصاد می‌خندد و می‌گوید:

-داشتم راه می‌رفتم زمین خورد به پام، مچش در رفت.

-خب اینجوری که نمی‌تونی عملیات رو ادامه بدی!

-چاره چیه؟ فعلا باید باهام بسازه.

و با تکیه بر دیوار می‌رود که وضو بگیرد. نمی‌دانم ارمیا از کشته شدن آرسینه خبر دارد یا نه. پریشان می‌شوم که نکند بفهمد و ناراحت شود؟ انگار ذهنم را می‌خواند و آه می‌کشد:

-کاش که سر من آب بود و چشمانم چشمه اشک، تا روز و شب بر کشتگان دختر قوم خود می‌گریستم...

و اشک در چشمانش جمع می‌شود. این جمله باید از کتاب مقدس، بخش سفر ارمیا باشد. ارمیا عاشق داستان ارمیای نبی ست و فکر کنم بارها آن را خوانده باشد. قبلا فکر می‌کردم دلیل این علاقه‌اش به داستان ارمیای نبی، فقط اسمش باشد اما وقتی داستانش را خواندم خودم هم خوشم آمد. ارمیای نبی، پیامبر بنی‌اسرائیل بود که در دوران انحطاط بنی‌اسرائیل برای هشدار و انذار آنان برانگیخته شد. او از هر موقعیتی برای بازداشتن بنی‌اسرائیل از فساد استفاده میکرد و آنان را از حمله بخت‌النصر بیم می‌داد، تا جایی که مردم او را پیامبر شر نامیدند و نفرین کردند. در بعضی روایات، ارمیا شهید شده و در بعضی دیگر، مانند خضر دارای عمر جاودان است. او مردی تنها میان مردمی نادان بود که او را به درستی درنیافته بودند و به وی افترا می‌بستند و ستم می‌کردند و او جز خدا پناه دیگری نداشت. نمی‌دانم چه بگویم که این مرد تنها را دلداری بدهم. بحث را عوض می‌کنم:

-راشل کجاست؟ حالش خوبه؟

-ایرانه، خیالت راحت.

بعد دستانم را می‌گیرد و می‌گوید:

-تو الان باید به فکر خودت باشی اریحا.

-اسم من ریحانه‌ست!

 

 

قسمت 124

 

خودم هم نمی‌دانم چرا انقدر مصمم این را گفتم. حتما چون مادرم دوست دارد من ریحانه باشم. اگر برگردم ایران، دیگر اجازه نمی‌دهم کسی من را اریحا صدا کند. اسم واقعی ام را بیشتر دوست دارم. ارمیا می‌خندد و می‌گوید:

-خیلی اسم قشنگیه...! راستی می‌دونی اریحا جایی بود که حضرت موسی به بنی‌اسرائیل دستور داد وارد جنگ بشن و اورشلیم رو تصرف کنن، اما بنی‌اسرائیل به حضرت گفتن تو و خدای خودت برید بجنگید و وقتی پیروز شدید ما می‌آیم داخل شهر؟

لبم را کج می‌کنم و می‌گویم:

-پس خوبه که اسم من دیگه اریحا نیست!

-ولی هفتادبار توی عهد عتیق تکرار شده‌ها! تورات به اریحا می‌گه شهر خرماها.

-همین که اسم من یه بار توی نهج‌البلاغه اومده باشه کافیه!

-باشه! پس از این به بعد ریحانه صدات میکنم، خوبه؟

نگاهی به مرصاد می‌اندازم که دارد نماز می‌خواند و بعد آرام می‌گویم:

-ببینم، اینا انقدر اویس اویس می‌کردن تو رو می‌گفتن؟

فقط لبخند می‌زند و این یعنی تایید. دوباره می‌پرسم:

-حالا چرا اویس؟

-اویس از عشقش دور بود، منم دور بودم. البته الان که دیگه نیستم!

چشمانش می‌درخشند. می‌گویم:

-ولی همون ارمیا بیشتر بهت می‌آد.

مرصاد نمازش را تمام کرده و مردی که همراهش بود را صدا می‌زند: تعال فؤاد. استعد للذهاب. (بیا فؤاد. آماده باش بریم.)

دوست دارم ارمیا باز هم حرف بزند. نمی‌دانم چرا انقدر تشنه شنیدن حرف‌هایش هستم. ارمیا هم که اشتیاق را از چشمانم می‌خواند، می‌گوید:

-راستی... این چند روز با دوستای عراقیمون که بودم یه چیز جالب فهمیدم.

-چی؟

-اول بگو فکر می‌کنی اولین شهدای مدافع حرم کی و کجا شهید شدن؟

کمی فکر می‌کنم و می‌گویم:

-فکر کنم اولین شهید مدافع حرم، شهید محرم ترک باشه که سال نود شهید شد.

لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زند و می‌گوید:

-اشتباهه! اولین شهدای مدافع حرم سال هشتاد و سه شهید شدن!

-ولی اون سال که داعش نبود. با کی جنگیدن؟

-یکی از بچه‌های عراقی می‌گفت سال هشتاد و سه، موقع حمله امریکا به عراق، شهر نجف و کربلا محاصره شده بوده. پونزده نفر ایرانی که اکثرا از زوار بودن، توی عراق می‌مونن و از حرم امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام دفاع می‌کنن و چند نفرشون شهید می‌شن. حتی بین اونا یه خانم هم بوده! باورت می‌شه؟ برای من خیلی جالب بود... حتی یه نفرشون اسیر امریکایی‌ها می‌شه و بعد به شهادت می‌رسه.

-پس چرا هیچوقت ما چیزی ازشون نشنیدیم؟

-دقیقا نمی‌دونم... اما توی عراق دفن شدن، وادی السلام. خیلی گمنام و مظلومن. ماجراشون خیلی جالب بود. وقتی برگشتی ایران یه تحقیقی درباره‌شون بکن. حیفه گمنام بمونن.

 

 

قسمت 125

***

دوم شخص مفرد

 

وقتی فهمیدیم ستاره و منصور متوجه تعقیب شدن، سریع با ایران ارتباط گرفتم و گفتم تمام افراد شبکه ستاره و منصور رو دستگیر کنن؛ قبل از اینکه با اطلاع سرویس متخاصم خودشونو جمع کنن و در برن.

حدسمون درست بود. یه نفر رو گذاشته بودن توی هتل؛ تا اگه فهمید خانم منتظری با ما همکاری می‌کرده سریع حذفش کنه. هنوز دقیقا نمیدونم چطوری متوجه تعقیب شدن، چون با توانمندی و تجربه ای که از فؤاد داشتم، بعید بود فؤاد گاف داده باشه. توی ایران ما حفره امنیتی نداشتیم؛ پس احتمالا اون نفوذی توی عراقه و داره اذیت می‌کنه و با توجه به اوضاع آشفته عراق، خیلی دور از ذهن نیست.

به بچه‌های پشتیبانی حشدالشعبی که باهامون همکاری داشتن سپردم تمام ورودی‌ها و خروجی‌های کربلا رو کنترل کنن؛ و خودم رفتم دنبال ایده‌ای که توی ذهنم بود.

بلافاصله بعد از این‌که خانم محمودی و خانم منتظری از هتل خارج شدن، با هماهنگی یکی از کارمندهای هتل رفتم داخل هتل و لباس خدماتی‌های هتل رو پوشیدم. خوبی هتل کربلا این بود که اونجا عامل داشتیم و راحت‌تر بودم، اما بازم فرصت زیادی نداشتم. چون می‌دونستم پایین نیرو کاشتن تا مطمئن بشه کسی که برای کشتن خانم منتظری رفته کارش رو انجام داده یا نه. و از طرفی مطمئن نبودم اون عامل نفوذی چهره من رو لو داده یا نه. برای همین صورتم رو بین چفیه و شال گردن پیچیده بودم.

بجز خانم محمودی و عماد، کسی از نقشه‌ای که داشتم خبر نداشت. سریع خودم رو رسوندم به اتاق خانم منتظری و با کارتی که از عامل‌مون گرفته بودم وارد اتاق شدم. خوشبختانه خانم محمودی کارش رو کاملا درست انجام داده بود و سوژه محترم من آماده بود که ازش حرف بکشم. زمان گرفتم؛ نهایتا ده دقیقه وقت داشتم. حال طرف هنوزم بخاطر اثر شوکر خیلی خوب نبود اما این دیگه به من ربط نداشت!

در رو پشت سرم بستم و یقه‌ش رو گرفتم کشیدمش توی حمام و دستشویی هتل. اون بدبختم به زور ناله می‌کرد ولی چون خانم محمودی با چسب دهنش رو بسته بود، صداش به جایی نمی‌رسید. اسلحه‌م رو مسلح کردم و گذاشتم روی شقیقه‌ش و گفتم:

-صدات دربیاد کشتمت! فهمیدی؟

سرش رو تکون داد و چسب رو از روی دهنش کندم و گفتم:

-الان فقط یه کلمه باید بهم بگی، اونم اینکه قرار بود تو کدوم خراب شده ای با ستاره دست بدی؟

نفس‌نفس می‌زد و نفسش بالا نمی‌اومد. وقت نداشتم و هرآن ممکن بود مامور پشتیبانی مرد یا هر مزاحم دیگه ای برسه و کارم رو خراب کنه. یقه‌ش رو تکون دادم و گفتم:

-ببین من اعصاب ندارم. بگو چه غلطی می‌خواستین بکنین بعد اریحا؟ می‌گی یا همین جا زجرکشت کنم؟

-نمی‌دونم!

بلند شدم و گفتم:

-باشه! فقط اگه چیزی یادت اومد به عزرائیل بگو!

و شروع کردم با آرامش صداخفه‌کن رو بستم به اسلحه‌م. مرد که بدجور ترسیده بود، بریده‌بریده گفت: غلط کردم... می‌گم! قرار بود خودشونو برسونن به یه خونه توی منطقه العسکری کربلا... شارع المدارس... دقیق‌ترش رو نمی‌دونم، قرار بود وقتی رسیدم بهم خبر بدن... آخ...

-از کجا بدونم راست می‌گی؟

 

 

قسمت 126

 

ادامه دوم شخص مفرد

 

-باور کن... به مقدساتم قسم... فقط خواهش می‌کنم منو نکش!

از ظاهر و چشماش معلوم بود دروغ نمی‌گه. از یه طرفم چون غافلگیر شده بود بعید بود که دام باشه. چاره‌ای جز قبول کردن حرفاش نداشتم. گفتم:

-ببینم، قرار بود بعدش چه غلطی بکنن؟

-باید می‌بردمشون طرف الانبار و از اونجا ببرمشون طرف الرمادی.

-الرمادی که تحت اشغال داعشه؟

-من فقط قرار بود اریحا رو تحویلشون بدم و تا الرمادی همراهشون برم. بقیه‌ش رو نمی‌دونم، ولی فکر کنم از طریق داعش بخوان برن سوریه.

همون لحظه، صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم و بسته شدنش رو. فهمیدم همون کسی که منتظر این یارو بوده، اومده ببینه چه بلایی سر رفیقش اومده. خودم رو آماده کردم برای درگیری. چاره نبود. از لای در حمام نگاه کردم ببینم چکار می‌کنه. دائم دوستشو صدا می‌زد و می‌گفت:

-الیاس... وین انت؟ لما تاخرت؟ (الیاس کجایی؟ چرا دیر کردی؟)

دیدم اگه بره پایین و به ستاره بگه الیاس جونش به فنا رفته، دوباره گمشون می‌کنیم و از دستمون درمی‌رن. در نتیجه طی چندثانیه، یه نقشه کشیدم و وقتی رسید جلوی در حمام، با تمام سرعت ممکن در رو باز کردم و با کله رفتم توی شکمش! اونم محکم خورد به میز کنار تخت و پخش زمین شد. تا بخواد به خودش بیاد، یه تیر حواله پاش کردم که نتونه بلند شه. تازه وقت شد نگاهش کنم ببینم کیه! دیدم یا خدا... یه گوریل با ریش و پشم فراوان که داشت از درد پاش به خودش می‌پیچه و بد و بیراه نثار من و جد و آبادم می‌کنه. حدس زدم عامل داعش باشه که میخواد خودشو به ستاره برسونه. دیگه بهتر از این نمی‌شد! باید این یکی رو هم تخلیه اطلاعات می‌کردم.

قبل این که بلند شه، یه تیر زدم کنار سرش که از جا پرید. گفتم:

-اخرس وإلا سأقتلک! (خفه شو وگرنه می‌کشمت.)

-وین الیاس؟(الیاس کجاست؟)

-لیس من شأنک! وین یروح ستاره ومنصور؟(به تو ربطی نداره! ستاره و منصور قراره کجا برن؟)

-لا اعرف! من انت؟(نمی‌دونم! تو کی هستی؟)

-اجب سؤالی و الا سأقتلک! سرعه!(سوالمو جواب بده وگرنه می‌کشمت! سریع!)

-یریدون الذهاب إلى الرمادی. (می‌خوان برن الرمادی)

-وثم؟(و بعدش؟)

-سوریا.(سوریه)

-وین التقیت بهم؟(کجا باهاشون قرار گذاشتی؟)

-إذا قلت لک، سیقتلوننی. (اگه بهت بگم می‌کشن منو.)

- إذا لم تفعل، سأقتلک. (اگه نگی من می‌کشمت!)

چند لحظه با خودم فکر کردم و بعد گفتم:

-أنت عضو فی داعش؟(تو داعشی هستی؟)

 

 

قسمت 127

 

ادامه دوم شخص مفرد

 

یه دفعه دیدم بهم ریخت و عصبانی شد:

-قل الخلافة الإسلامیة! (بگو خلافت اسلامی!)

پوزخند زدم به حماقتش! گفتم:

-إذا لم تقل ما سألت، سأخبر الجمیع الآن وسیقتلک الناس والشرطة. (اگه چیزی که پرسیدم رو نگی، همه رو خبر می‌کنم و مردم و پلیس بیچاره‌ت می‌کنن.)

همونطور که از درد به خودش می‌پیچید گفت:

-أقول... منطقة العسکری، شارع المدارس، مطعم یاسین أبو شوارب. (می‌گم... منطقه العسکری، خیابون المدارس، رستوران یاسین ابوشوارب.)

دست و پاش رو بستم و دهنش رو چسب زدم. موبایلش رو برداشتم و گفتم:

-یبقى معی! (پیش من می‌مونه!)

وقتی داشتم دستاشو می‌بستم، با غیظ نگاهم کرد و به صورتم آب دهن انداخت. می‌دونستم اگه عصبانی بشم همه چیز رو می‌بازم. گفت:

-اطمئن إلى أن مکانی ومکانک سیتغیران ذات یوم! (مطمئنم یه روز جای من و تو عوض می‌شه!)

پوزخند زدم و گفتم:

-لا یمکنک حتى أن تحلم به. (حتی خوابشم نمی‌بینی!)

بعد رفتم سمت الیاس و دهنش رو دوباره چسب زدم. بعدم خیلی ریلکس و آروم از اتاق رفتم بیرون و به عاملمون توی هتل گفتم فیلم دوربین‌های اون ساعت رو پاک کنه و ده دقیقه بعد به بچه‌های حشدالشعبی بگه برن دونفری که بالا هستن رو دستگیر کنن. باتری گوشی اون داعشی رو درآوردم و با عماد قرار گذاشتم اول بلوار طریق الحر و با موتورم خودمو رسوندم اونجا؛ منتظر چیزی بودم که خانم محمودی برام جور کرده بود: گوشی الیاس! عماد اونو بهم داد و ناهارمم که فلافل بود یکم به اصرار عماد خوردم و گفتم:

-وین تقع منطقه العسگری؟( منطقه عسگری کجاست؟)

-شمال غرب کربلاء تقریبا. لیش تسأل؟( تقریبا شمال غرب کربلا. چرا می‌پرسی؟)

-کم من الوقت یستغرق للوصول هناک؟ (چقدر طول می‌کشه تا برسیم؟)

-حوالی خمس عشرة دقیقة أو أکثر. (تقریبا یه ربع یا بیشتر.)

-حسناً. نروح الی شارع المدارس. (باشه. برو خیابون المدارس.)

-علی عینی. (رو چشمم.)

باتری گوشی رابط داعش رو سر جاش گذاشتم و برای ستاره پیامک دادم: بعد خمس عشره دقیقه نصل. (پانزده دقیقه دیگه می‌رسیم.)

بلافاصله جواب اومد که: ننتظر فی المطعم. (توی رستوران منتظریم.)

وقتی رسیدیم، یه نگاه به رستوران انداختم که خلوت بود. بیسیم زدم به پشتیبانی و درخواست دوتا نیروی دیگه کردم. هرسه نفرشون نشسته بودن پشت یه میز اما غذا سفارش نداده بودن. چندتا صلوات فرستادم و توسل کردم به حضرت عباس علیه السلام.

***

 

قسمت 128

 

بیدار که می‌شوم، مرضیه را می‌بینم که باز کنارم دراز کشیده است. سلاحش هم به کمرش بسته شده و دستش را روی آن گذاشته. آرام می‌گویم:

-بیداری مرضیه؟

سرش را به طرفم برمی‌گرداند:

-آره عزیزم. چطور؟

-خسته نیستی؟

-نه!

با چشمانم به سلاحش اشاره می‌کنم:

-با این سختت نیست دراز کشیدی؟

می‌خندد و می‌گوید:

-من شب‌ها هم مسلح می‌خوابم!

از تعجب سر جایم می‌نشینم و می‌گویم:

-جدی می‌گی؟

او هم می‌نشیند و می‌گوید:

-شوخی کردم. گاهی.

با چشم در اتاق تاریک دنبال ارمیا می‌گردم و می‌پرسم:

-ارمیا کجاست؟

-بیرونن. گفتن امشب نگهبانی می‌دن.

بعد از نگاهی به حیاط می‌گوید:

-چیزی درباره شاخه زیتون می‌دونی؟

-منظورت چیه؟

به دیوار تکیه می‌دهد و می‌گوید:

-تاحالا اسم شبکه زیتون یا شاخه زیتون به گوشِت نخورده؟

-نه.

-شاخه زیتون، اسم شاخه ایرانی سازمان موساد(سازمان اطلاعاتی خارجی رژیم صهیونیستی) هست که همزمان با تشکیل ساواک توی ایران تشکیل شد. هدفش هم در زمینه فرهنگی، رواج باستان‌گرایی ایرانی، ناسیونالیسم(ملی‌گرایی افراطی) و عرفان صوفیانه مقابل عرفان فقاهتی هست. از زمان پهلوی توی ایران فعال بودن و هنوزم هستن...

فعالیت‌های موسسه درخت زندگی و گرایش‌های مادر و دوستانم از ذهنم می‌گذرند و سریع می‌گویم:

-یعنی می‌خوای بگی ستاره هم...

-نمی‌شه با اطمینان گفت. اما بی‌ربط هم نیست.

سرم را پایین می‌اندازم و تار و پود موکت را به بازی می‌گیرم:

-ستاره عاشق کوروش بود... به نظرت چه ربطی دارن اینا به همدیگه؟

 

 

قسمت 129

 

نگاهی به بیرون می‌اندازد و می‌گوید:

-اون ملی‌گرایی‌ای که اونا تبلیغ می‌کنن، اسلام و ایران رو مقابل هم قرار میده. طوری که انگار بزرگ‌ترین دشمن ایران، اسلامه. با چندتا دروغ و چاخان درباره ایران باستان، پادشاهای باستانی رو برای جوون‌ها مقدس جلوه می‌دن و اینطور ادعا می‌کنن که ما بهترشو داشتیم و نیاز به اسلام نبود. درحالی که اگه اونا ایران باستان رو، بدون هیچ تحریفی نشون بدن، نقاط ضعف و قوتش باهم مشخص میشه. مسلمون‌ها رو محکوم می‌کنن به کهنه‌پرستی درحالی که اگه اینطوری به قضیه نگاه کنیم، کوروش‌پرستی هم کهنه‌پرستیه!

آه می‌کشد و می‌گوید:

-مشکل اینه که جوون‌ها اهل تحقیق نیستن. اگه یه بار فقط درباره چیزایی که می‌خوندن فکر و تحقیق می‌کردن، به این راحتی کسی نمی‌تونست دروغ به خوردشون بده. سریع یه متن رو درباره کوروش یا هخامنشیان می‌خونن و می‌گن آره درسته!

کنارش به دیوار تکیه می‌زنم و می‌گویم:

-چیزی درباره ماجرای استر و خشایارشا شنیدی؟

به نشانه تایید پلک برهم می‌گذارد:

-استر اولین پرستوی اسرائیلی توی تاریخه!

-پرستو؟

-به زن‌های جاسوس اسرائیلی که با اغواگری توی نهادهای دولتی کشورها نفوذ می‌کنن، اصطلاحا می‌گن پرستو.

و نیشخند می‌زند. یعنی کسی که به عنوان مادرم می‌شناختمش هم یکی از پرستوهایی بوده که مرضیه می‌گوید؟ فکرش را از ذهنم بیرون می‌ریزم و بحث را عوض می‌کنم:

-کِی باید بریم؟

-باید آماده بشیم. چند دقیقه تا اذان مونده. خوبه آماده باشیم که معطل نشیم.

وضو می‌گیرم و چادر می‌پوشم. ارمیا نمازش را در همان حیاط می‌خواند و من و مرضیه در اتاق. وقتی چشمم به چهره برافروخته ارمیا در نماز می‌افتد، دلم زیر و رو می‌شود و اضطراب می‌گیرم. برای این که خودم را آرام کنم، چندبار آیه شصت و چهار سوره یوسف را زمزمه می‌کنم:

-فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ. (خدا بهترین نگهبان و مهربانترین مهربانان است.)

آماده رفتن شده ایم که صدای در زدن می‌آید. مرضیه با اشاره دست از ارمیا که در حیاط است می‌پرسد کیست؟ و ارمیا شانه بالا می‌اندازد که نمی‌داند. بعد به ما اشاره می‌کند که برویم و از زیر کاپشنش یک سلاح کمری درمی‌آورد. دلشوره‌ام بی‌جا نبود. نگاهم روی ارمیا که به طرف در می‌رود قفل شده؛ انقدر که مرضیه بازویم را می‌کشد و آرام در گوشم می‌گوید:

-نگران نباش. باید از در پشتی بریم.

نمی‌توانم نگران نباشم. یک راهروی کوتاه از اتاق خانه تا در پشتی هست که از آن می‌گذریم. مرضیه سلاحش را در می‌آورد و پشت در می‌ایستد. بعد آرام به من میگوید: پشت سر من وایسا...

 

 

قسمت 130

 

با احتیاط دست روی قفل در می‌گذارد و کمی در را باز می‌کند. ناگاه از سمت حیاط، صدای فریاد و تیراندازی می‌شنوم و قلبم می‌ریزد. همزمان، مرضیه که در را کمی باز کرده است، آن را سریع می‌بندد و نفس‌نفس می‌زند. این یعنی راهمان بسته است. صدای فریاد ارمیا و چند مرد دیگر را می‌شنوم. حتی جرأت ندارم چیزی از مرضیه بپرسم. کسی با تمام قدرت به در ضربه می‌زند. مرضیه میگوید:

-باید یه جا قایم بشی.

فقط یک کلمه به زبانم می‌آید:

-ارمیا...!

مرضیه جواب نمی‌دهد و دنبال جان‌پناهی برای من است. همزمان پشت بیسیم با کسی حرف می‌زند:

-مهمون ناخونده داریم... التماس دعای فوری... صدامو دارید آقا مرصاد؟

نمی‌دانم چه جوابی می‌گیرد. صدای داد و فریاد کمتر شده و دیگر صدای ارمیا را نمی‌شنوم. ناگاه مردی با صورت پوشیده را می‌بینم که مقابل من و مرضیه ایستاده و سلاحش به سمت ماست. تا بخواهم به خودم بجنبم، مرضیه من را انداخته پشت سر خودش. از پشت چسبیده ام به دیوار و جلویم مرضیه ایستاده‌است. مرد بلافاصله با اسلحه یوزی‌اش به طرفمان رگبار می‌بندد. ناگاه احساس می‌کنم چند ضربه محکم به بدن مرضیه می‌خورد، اما مرضیه بازهم سرجایش ایستاده است. به سختی دستش را بالا می‌آورد و به مرد شلیک می‌کند. باز هم چند ضربه دیگر... مرد زمین می‌خورد و مرضیه دستش را به دیوار کنارش می‌گیرد که نیفتد. دستش خونی‌ست و سرفه می‌کند. گوش‌هایم کیپ شده اند. ارمیا کجاست؟ تمام بدنم می‌لرزد.

دو مرد دیگر سر می‌رسند و مرضیه باز هم تلاش میکند خودش را سرپا نگه دارد. زبانم بند آمده و چیزی نمی‌توانم بگویم. مردها فکر می‌کنند مرضیه دیگر نمی‌تواند اسلحه را نگه دارد، اما مرضیه یک تیر دیگر به پای یکی از مردها شلیک می‌کند. مرد به خودش می‌پیچد. تیر بعدی مرضیه درست در قلب مرد می‌نشیند و مرد درجا می‌میرد.

مرد دیگر که می‌بیند مرضیه هنوز قدرت کافی برای تیراندازی دارد، با سلاحش مرضیه را نشانه می‌گیرد و بعد صدای تیر... مرضیه دیگر نمی‌تواند خودش را نگه دارد و بعد از چند سرفه روی زمین می‌افتد. حالا بهتر مرد را می‌بینم که مقابل من ایستاده است.

دو تیر به سمت راست قفسه سینه مرضیه خورده، یکی به کتف و سه تیر به شکمش؛ اما آنچه از پا درش آورده، تیری‌ست که در گردنش خزیده است. تمام مانتو و مقنعه و چادرش با خون یکی شده و از دهانش خون میجوشد. چندبار دیگر سرفه می‌کند و لب‌هایش تکان می‌خورند؛ بعد درحالی که دستش روی سینه اش مانده، چشمانش را می‌بندد.

مرد مقابل من می‌رسد. وقت عزا گرفتن ندارم. با غیظ نگاهش میکنم و آماده ام که دستش روی ماشه بلغزد و کار من را هم تمام کند. الان دستش انقدر به من نزدیک هست که بتوانم آن را بپیچانم، اما ریسک بزرگی‌ست و مطمئن نیستم مرد از من سریع‌تر نباشد. نمی‌دانم مرد چرا برای کشتم تعلل می‌کند؟ مشامم از بوی خون پر شده است. نگاهی به مرضیه میکنم. فعلا نمی‌توانم شوکر یا اسلحه مرضیه را بردارم. ناگاه فکری به ذهنم می‌رسد؛ یونس همیشه می‌گفت پاهای هرکسی، ستون بدن او هستند و اگر ستون تخریب شود، فرو می‌ریزد. در یک حرکت ناگهانی، دست مرد را با دو دستم می‌گیرم و با تمام قدرت می‌کشم. چقدر سنگین است! همزمان برای این که تعادلش به هم بخورد، با پا به ساق پایش می‌کوبم. مرد که انتظار چنین اتفاقی را نداشته، غافلگیر می‌شود و محکم به دیوار پشت سرم برخورد می‌کند. چون وزن زیادی دارد، اگر تعادلش بهم بخورد نمیتواند آن را به راحتی حفظ کند. سریع اسلحه مرضیه را برمی‌دارم و می‌روم که نگاهی به اتاق بیندازم. اتاق ساکت است و بعید است کسی داخل آن باشد. صورت و سر مرد پر خون شده و گیج و نامتعادل به طرفم برمی‌گردد.

 

قسمت 131

تابه‌حال با یک اسلحه واقعی شلیک نکرده بودم، اما الان باید امتحانش کنم! یاد حرف مرصاد می‌افتم که می‌گفت:

-مهم استفاده کردنشه!

تنها چیزی که الان به ذهنم می‌رسد، این است که تفنگ را به سمت مرد بگیرم و انگشتم را روی ماشه فشار دهم. تیر به ساق پایش می‌خورد و مرد فریاد می‌کشد. از شدت لگد اسلحه، تمام دستم تکانی ناگهانی می‌خورد. چقدر این کلاگ برای من سنگین است! خوب شد مرضیه از زیگ‌زائور استفاده نمی‌کرد، چون اصلا در دست‌های من جا نمی‌شد.

تا مرد بلند نشده، یک تیر دیگر حواله پای دیگرش می‌کنم. سر اسلحه را به سمت پایین می‌گیرم تا نکشمش، باید زنده بماند و بگوید با چه هدفی روی دو خانم اسلحه کشیده است. تفنگش از دستش افتاده و بلند ناله می‌کند. یک تیر دیگر به پایش می‌زنم و با احتیاط به طرفش می‌روم تا سلاحش را بردارم. بعد برای این که بیهوش شود، با کف کفشم دقیقا به صورتش می‌کوبم. بعد از ناله بلندی بیهوش می‌شود.

پا به اتاق می‌گذارم و چندبار ارمیا را صدا می‌زنم، اما چیزی مقابلم می‌بینم که آرزو می‌کنم کاش هیچوقت وارد اتاق نمی‌شدم. ستاره میخندد و می‌گوید:

-آفرین. خوب ناکارش کردی. بدبخت بیچاره!

مقابل ستاره، غیر از جنازه یک مرد ناشناس، پیکر غرق در خون ارمیاست که تکان نمی‌خورد. بوی تلخ خون حالم را بهم می‌زند. ناخودآگاه جیغ می‌کشم:

-ارمیا رو تو کُشتی؟

ستاره درحالی که تفنگش را به سمتم گرفته چند قدم جلو میآید و میگوید:

-باید از ارمیا هم رد می‌شدم. دوست داشتن نباید باعث ضعف آدم بشه!

قدمی به سمتش برمیدارم و میخواهم فریاد بزنم که مچ چپم را می‌گیرد و می‌پیچاند، بعد روی زمین پرتم می‌کند. درد از مچ دستم در تمام بدنم پخش می‌شود. حالا دیگر سلاح ندارم و ستاره بالای سرم ایستاده‌است. می‌خواهم بلند شوم که ستاره لگدی به قفسه سینه ام می‌زند. از درد فریاد می‌کشم. می‌خندد و می‌گوید:

-یه آشغالی عین یوسف... یه عوضی عین طیبه!

سعی می‌کنم دستم را ستون کنم و خودم را از زمین جدا کنم، اما این بار لگد ستاره به صورتم می‌خورد. دهان و بینی ام پر از خون می‌شود و ستاره می‌خندد:

-می‌دونم، کار خطرناکی کردم... اما نمی‌تونستم ازش بگذرم. وقتی طیبه داشت توی اون اتوبوس می‌سوخت توفیق نداشتم زجرکش شدنشو ببینم. اما حالا که فرصت دیدن جون کندن تو رو دارم از دستش نمی‌دم!

احساس می‌کنم از یک خواب طولانی بیدار شده ام. یعنی یک عمر با قاتل پدر و مادرم زندگی کرده ام؟ با پشت دست خون دهانم را می‌گیرم و می‌گویم:

-پس کار تو بود؟

ستاره قهقهه می‌زند و بعد، جدی می‌شود و دوباره به پهلویم می‌کوبد. نفسم می‌گیرد. می‌گوید:

-یه عمر توی آستینم مار بزرگ کردم؟ عیبی نداره! الان خودم می‌کشمت!

یقه‌ام را می‌گیرد، بلندم می‌کند و محکم به دیوارم می‌کوبد. حس می‌کنم تمام ستون فقراتم خرد شده است. با خشم می‌گوید:

-آره، شما غیریهودی‌ها آدم نیستید... هرکاری کنید آدم نمی‌شید...

 

قسمت 132

صدای همهمه مردم از بیرون شنیده می‌شود. احتمالا با شنیدن صدای تیراندازی، آمده اند ببینند چه خبر است. ستاره با شنیدن صدا، می‌فهمد ممکن است گیر بیفتد. برای همین، بی‌خیال من می‌شود که حالا کنار دیوار رها شده ام و همراه سرفه از دهانم خون می‌ریزد و چشمانم سیاهی می‌روند.

ستاره به طرف در پشتی می‌رود. چشمم به پیکر خونین ارمیا می‌افتد که چند قدمی من روی زمین است. دخترِ پدر و مادرم نیستم اگر بگذارم به همین راحتی بیاید و بکشد و برود. اگر بخواهد برود، باید از روی جنازه من هم رد بشود.

تمام کمر و قفسه سینه ام تیر می‌کشد، اما باید بلند شوم. وقتی با تکیه به دیوار روی پایم می‌ایستم، درد شدت می‌گیرد. با وجود دردی که با هرنفس در سینه ام می‌پیچد، به طرف در پشتی می‌روم. ستاره هنوز در را باز نکرده که از پشت، روسری‌اش را می‌گیرم و می‌کشم. با کمر روی زمین می‌افتد. قبل از این‌که به طرف در بجهد، مقابل در می‌ایستم. ستاره با وجود دردی که دارد، بلند می‌شود و تفنگش را به سمتم می‌گیرد:

-گم شو اون ور!

خونی که از ضربه ستاره در دهانم جمع شده را تف می‌کنم و نیشخند می‌زنم. ستاره بلندتر داد می‌زند:

می‌گم گُم شو آشغال!

خودم را به در می‌چسبانم:

-بیا! می‌تونی از روی جنازه منم رد بشی!

-باشه! شانس زنده موندن داشتی، خودت نخواستی!

و ماشه را می‌چکاند. چشمانم را می‌بندم و می‌خواهم شهادتین بخوانم، اما بعد از چند لحظه اتفاقی نمی‌افتد. خشابش خالی شده. برای این که اعصابش را بهم بریزم می‌گویم:

-همه‌ش رو خرج ارمیا کردی، چیزی برای من نموند!

به طرفم حمله‌ور می‌شود. مچ دست چپم بدجور درد می‌کند و فکر کنم آسیب جدی دیده باشد. با دست سالمم مشتش را قبل از این که به صورتم بخورد می‌گیرم و به تلافی دست خودم می‌پیچانمش، با تمام قدرت، انقدر که ستاره از درد جیغ بکشد. دست دیگرش را ناگهانی به طرفم پرت می‌کند تا به چشمانم بخورد، اما سرم را عقب می‌برم و با زانویم به شکمش می‌کوبم. از درد خم می‌شود. با یک ضربه به قفسه سینه، هلش می‌دهم تا روی زمین بیفتد. این کار آخرم خیلی خطرناک بود. چون ممکن است با این ضربه دچار ایست قلبی شود و من می‌دانم که زنده‌ی ستاره برای ایران اهمیت دارد.

فکر کنم یکی از دنده‌هایم شکسته باشد، چون دردش واقعا غیرقابل تحمل است. فعلا وقت ناله کردن ندارم. هر اتفاقی بیفتد نمی‌گذارم این ابلیس جایی برود. حالا افتاده است کنار تفنگش که روی زمین افتاده بود. قبل از این که دستش به تفنگ برسد، طوری به دستش لگد می‌زنم که صدای شکستن استخوانش را بشنوم. باز هم جیغ می‌کشد و ناسزا می‌گوید. اینطوری نمی‌شود، باید طوری بیهوشش کنم که حداقل تا یکی دو ساعت دیگر به‌هوش نیاید.

یادم هست یکبار که با ارمیا درباره هنرهای رزمی صحبت می‌کردیم، می‌گفت ورزش‌های رزمی غربی بیشتر از این که ورزش باشند، یک نمایش وحشی‌گری اند. می‌گفت علی‌رغم ورزش‌های رزمی شرقی که اخلاق‌مداری در آن‌ها حرف اول را می‌زند، در ورزش‌هایی مثل بوکس یا کشتی‌کج، معیار فقط کتک زدن تا حد مرگ است. میگفت بازی‌شان یک قاعده بیشتر ندارد: انقدر حریفت را بزن که نتواند از جایش بلند شود!

 

قسمت 133

حالا من هم باید ستاره را طوری بزنم که نتواند از جایش بلند شود... در دلم از ارمیا معذرت‌خواهی می‌کنم و با نوک کفش به گیجگاهش می‌زنم. نامتعادل می‌شود و هرچه می‌خواهد از جایش بلند شود نمی‌تواند. اسلحه ستاره را برمی‌دارم آن را روی سرش می‌گذارم:

-بشین سرجات!

صدای فریاد مردم بیشتر شده و حالا از صدای گفت و گوی بلند و عربی چند مرد، متوجه می‌شوم چندنفر وارد خانه شده اند. بعید نیست اعوان و انصار ستاره باشند. ناگاه دست ستاره را می‌بینم که به طرف دهانش می‌رود. حتما می‌خواهد خودکشی کند. محال است بگذارم! همانطور که تفنگ به دست بالای سرش نشسته ام، با لوله سلاح ضربه ای به پشت سرش می‌زنم که نتواند قرص را بخورد. قرص از دستش می‌افتد و همزمان، چند مرد از اتاق وارد راهرو می‌شوند. رو به مردها می‌کنم و فریاد می‌زنم:

-جلو نیاین!

اسلحه را اما از سر ستاره برنمی‌دارم. اگر خودی هم نباشند، باز هم ستاره گروگان من است و نمی‌توانند به من آسیب بزنند. یکی از مردها همانجا می‌ایستد. بعید می‌دانم فارسی بلد باشد اما منظورم را فهمیده است. آرام می‌گوید:

-حسنا... اهدئی. احنه اصدقاء. حشد الشعبی... (باشه! آروم باش. ما دوستیم. حشد الشعبی...)

دقیقا نمی‌فهمم چه گفت، فقط حشدالشعبی اش را فهمیدم. به فارسی میگویم:

-از کجا مطمئن باشم؟

یکی دیگر از مردها جلو می‌آید. آشناست، همان راننده ای‌ست که من و مرضیه را از هتل به اینجا آورد. می‌گوید:

-انا عماد. صدیق مرصاد. أَ تعرفین مرصاد؟ (من عمادم. دوست مرصاد. مرصاد رو می‌شناسی؟)

انقدر شمرده گفته است که بفهمم. مرد دیگر پشت گوشی با کسی حرف می‌زند و بعد موبایلش را به من می‌دهد:

-تحچی مع المرصاد. (با مرصاد حرف بزن.)

با تردید گوشی را می‌گیرم. صدای مرصاد را می‌شنوم که نفس‌نفس می‌زند. فقط یک جمله می‌گوید:

-خودی اند خانم منتظری. اعتماد کنید.

موبایل را به مرد پس می‌دهم و با پا لگد دیگری به ستاره می‌زنم:

-این تحویل شما.

مردها نفس راحتی می‌کشند. زنی با روی پوشیده می‌آید و به ستاره دستبند می‌زند و او را بلند می‌کند. ستاره هنوز تعادل ندارد و آه و ناله اش به آسمان بلند است. خودم هم خیلی خوب نیستم. از درد به خودم می‌پیچم اما ناله ام را می‌خورم. زنی که می‌خواهد ستاره را ببرد، به من نگاه می‌کند و می‌گوید:

-انتی زین؟ (تو خوبی؟)

منظورش را نمی‌فهمم. برای این که حرفش را بفهماند دوباره می‌پرسد:

-خوب؟

از درد صدایم درنمی‌آید، اما سرم را تکان می‌دهم. مردها با بی‌سیم حرف می‌زنند و صدای چند مرد هم از در خانه شنیده می‌شود که احتمالا مردم را متفرق می‌کند. خودم را به طرف پیکر بی‌جان مرضیه می‌کشم. کاش آن روز در اعتکاف برایش دعای شهادت نمی‌کردم. حالا می‌فهمم چرا انقدر مصمم از شهادت حرف می‌زد. چه لبخند شیرینی روی لب‌هایش نشسته است! بوسه‌ای روی پیشانی اش می‌کارم و بعد، خودم را به سختی بلند می‌کنم تا به اتاق برسم. پیکر ارمیا هنوز روی زمین است. رمق از زانوهایم می‌رود و روی زمین می‌افتم. حالا نمی‌دانم از درد جسمم به خودم بپیچم، یا از درد روحم.

 

قسمت 134

یکی از مردها با بی‌سیم صحبت می‌کند:

-سقط الرنجۀ فی الشباک. الفتاۀ هنا الان. لکن شخصین استشهدوا. (شاه ماهی توی تور افتاد. اون دختر هم الان اینجاست. اما دونفر شهید شدند.)

دست و پا شکسته حرف‌هایش را می‌فهمم. خودم را کشان‌کشان به ارمیا می‌رسانم و با بهت نگاهش می‌کنم. ارمیا همین چند ساعت پیش زنده بود و با من درباره شهر اریحا حرف می‌زد... شهر خرماها...

به ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم. از لحظه ای که تصمیم به رفتن گرفتیم و به خانه حمله کردند، تا الان کمتر از یک ربع گذشته است. تمام آن درگیری‌ها و شهادت دو نفر از کسانی که دوستشان داشتم، در کمتر از یک ربع ساعت...

چندبار تکانش می‌دهم. مثل شازده کوچولویی که مار نیشش زده باشد روی زمین افتاده است. همیشه موقع خواندن قسمت آخر رمان شازده کوچولو گریه ام می‌گرفت و ارمیا می‌گفت:

-گریه نداره که! شازده کوچولو رفت پیش گُلش. تازه، نمرده بود. چون وقتی فردا صبح خلبان رفت اونجا، جسد شازده کوچولو رو ندید.

وقتی ارمیا این را می‌گفت، من با گریه می‌گفتم:

-پس چرا خودش می‌گفت بدنش زیادی برای رفتن به سیاره‌ش سنگینه؟ لابد خودش نمی‌تونسته اونو ببره!

ارمیا هم اشک‌هایم را پاک می‌کرد و می‌گفت:

-خب حتما پرنده‌های کوهی اونو بردن.

ارمیا اشتباه می‌کرد که به من می‌گفت شازده کوچولو. او خودش قسمت آخر بازی‌مان را کامل کرد، در نقش شازده کوچولو که انصافا بیشتر به ارمیا می‌آمد. من هیچ‌وقت دوست نداشتم قسمت آخر رمان را بازی کنیم. اما حالا، به اجبار ارمیا در نقش مرد خلبان فرو رفته ام. باید بنشینم و افسوس بخورم و به ستاره‌ها نگاه کنم. بعد با تصور این که شازده کوچولویی در یکی از این ستاره‌ها می‌خندد، در تصورم همه ستاره‌ها مانند زنگوله تکان بخورند و من بخندم... من پانصد میلیون زنگوله دارم که بلدند بخندند؛ مثل مرد خلبان.

دست‌های ارمیا را آرام و با احتیاط کنار بدنش میگذارم و موهای خرمایی رنگش را مرتب می‌کنم. انگار میان دشت شقایق‌های وحشی خوابیده است و بدنش پر از گل‌های تازه شکفته زخم‌ است. چشمانش نیمه‌باز اند و به طرف راهروی منتهی به در پشتی نگاه می‌کند؛ انگار تا لحظه آخر نگران بوده که ما نجات پیدا کرده ایم یا نه. همین چند ساعت پیش می‌توانست بلند بخندد، چشمک بزند، صحبت کند... اما الان آرام و بی‌صدا خوابیده است. مثل مردی تنها که سال‌ها میان مردمی نادان مشغول انذار و نصیحت بوده و افتراها و ستم‌های بنی‌اسرائیلی‌شان را تحمل کرده و جز خدا پناه دیگری نداشته؛ و حالا خدا به او اجازه داده استراحت کند. فرقی نمی‌کند ارمیا شهید شده باشد یا مانند خضر، عمر جاودان داشته باشد. این دو هیچ فرقی با هم ندارند؛ و چه بسا شهادت بهتر هم باشد. ارمیای من شهید شده و به عمر جاودان رسیده است... حالا اویس که سال‌ها در غربت بوده، بالاخره به یارش رسیده است. راستی ارمیا در غربت شهید نشد. وطن ارمیا همین جا بود: کربلا؛ جایی که یارش هست.

دو نفر از مردها یک برانکارد کنار بدن ارمیا می‌گذارند و به من که دارم صورتش را نوازش می‌کنم می‌گویند:

-عفواً اختی. علینا ان ناخذ الشهید. (ببخشید خواهرم. باید شهید رو ببریم.)

به دور و برم نگاه می‌کنم و مرصاد را می‌بینم که در آستانه در ایستاده و خیره است به پیکر ارمیا و لبش را می‌گزد. دوست دارم بدانم تا الان کجا بود که این اتفاق‌ها افتاد؟

ارمیا را روی برانکارد می‌گذارند و روی بدنش پارچه‌ای سپید می‌کشند. یاد مرضیه می‌افتم که حتما میخواهند او را هم ببرند. با تکیه به دیوار، خودم را به محل شهادتش می‌رسانم. یک مرد و یک زن بالای پیکرش آماده اند تا بلندش کنند. با وجود دردی که می‌دانم بخاطر شکستگی یا حداقل ترک دنده است، جلو می‌روم و به مرد می‌فهمانم که خودم کمک میکنم بلندش کنند. دوست ندارم دست نامحرم به مرضیه بخورد؛ همان طور که خودش هم دوست ندارد.

مرضیه چندان سنگین نیست اما سنگینی داغ شهادتش در سینه‌ام میپیچد و نفسم می‌گیرد. با این وجود با کمک زن، پیکرش را روی برانکارد می‌خوابانم. باورم نمی‌شود مرضیه ای که یک ربع قبل با هم نماز صبح خواندیم، الان فرسنگ‌ها با من فاصله دارد. او ساکن افلاک شده و من پا بسته خاکم. یاد زهره بنیانیان می‌افتم که در یک عملیات شهید شد. الان مرضیه هم همنشین زهره است.

مرضیه هم با پارچه سپید راهی آمبولانس می‌شود. پشت سر زن و مردی که برانکارد مرضیه را می‌برند راه می‌افتم به سمت در. به سختی خودم را سر پا نگه داشته ام و از دهانم هنوز خون می‌آید. خودم را به کوچه می‌رسانم و سوار آمبولانسی می‌شوم که پیکر ارمیا را داخل آن گذاشته اند. کسی مانعم نمی‌شود. سرم را لبه برانکاردش می‌گذارم و چشم‌هایم را از درد به هم فشار می‌دهم...

 

قسمت 135
***
دوم شخص مفرد

از وقتی که اویس رو دید و دوید طرفش، تا تمام مدتی که کنارش نشسته بود و با شوق و ذوق به حرفاش گوش می‌داد، زیر چشمی نگاهشون می‌کردم. چقدر دلم برای تو تنگ شده بود... مثل بچه ای که تنها باشه و بچه‌های دیگه رو ببینه که پیش مامان‌هاشون هستن و حسرت بخوره، منم حسرت اویس رو می‌خوردم که خواهرش کنارشه. دلم می‌خواست تو بودی و کنارم می‌نشستی و من برات حرف می‌زدم. ما خیلی کم با هم حرف زدیم... نه؟ کاش بیشتر با هم حرف می‌زدیم. کاش بیشتر کنارت بودم...
وقتی صدای خانم محمودی رو شنیدم که داره می‌گه مزاحم داریم و التماس دعای فوری، خیلی بهم ریختم و فهمیدم موضوع حفره امنیتی جدیه. تک‌تک بچه‌های عراقی‌ای که تا الان باهامون همکاری کرده بودن رو از ذهنم گذروندم. حیدر و جابر که فقط توی عملیات دستگیری منصور بودن و از بقیه ماجرا خبر نداشتن. پس لو دادن خونه امن کار اون‌ها نمی‌تونه باشه. غیر از اون‌ها، فقط عماد بود که نقشه‌م برای نجات خانم منتظری و بعدم تخلیه اطلاعاتی مامورهای ستاره رو می‌دونست. اگه عماد نفوذی بود، قطعا به ستاره خبر می‌داد الیاس و رفیق داعشی‌ش سوخت رفتن تا محل قرار رو عوض کنه. پس عماد هم نمی‌تونه نفوذی باشه؛ می‌مونه فؤاد؛ کسی که هم آدرس خونه امن رو بلد بود، هم از ماجرایی که توی هتل داشتیم بی‌خبر بود. و درضمن می‌دونست کیا داخل خونه هستن و قراره خانم منتظری و اویس و خانم محمودی خونه رو ترک کنن.
وقتی داشتم این فکرها رو می‌کردم، دقیقا توی ماشین کنار فؤاد نشسته بودم. بجز فؤاد گزینه دیگه ای توی ذهنم نبود. به حیدر و جابر و عماد بی‌سیم زدم که سریع برن خونه امن و ماجرا رو حل کنند. از فؤاد هم خواستم بزنه کنار و پیاده بشه. بعد بهش گفتم بره داخل یه کوچه که خلوت و نسبتا تاریک بود. درسته که ممکن بود قضاوتم اشتباه باشه، اما اگه یه درصد هم حدسم درست بود واویلا می‌شد. به زور روی پای آسیب‌دیده‌م راه می‌رفتم. صداخفه‌کن بستم روی تفنگم و وقتی فؤاد وارد کوچه شد، اسلحه رو گذاشتم روی کمرش. عرق کرده بود و بدجور شوکه شده بود. گفتم: کیف وجدوا عنوان المنزل الامن؟ (آدرس خونه امن رو از کجا پیدا کردن؟)
-
لا اعرف! (نمی‌دونم.)
-
لا تکذب. لم یعرف أحد غیرک أنت و عماد ما الذی سیحدث هناک. (دروغ نگو. کسی غیر از تو و عماد نمیدونست اونجا قراره چه خبر بشه.)
-
رب یکون خطأ عماد. (شاید تقصیر عماد باشه.)
-
أعلم أنها لیست غلطته. أنا متأکد. (می‌دونم تقصیر اون نیست. مطمئنم.)
به وضوح عرق کرده بود و نفس‌نفس می‌زد. یک آن خواست دستشو بزنه زیر تفنگم و در بره که دستش رو گرفتم و یه مشت زدم به صورتش. نزدیک بود تعادلم بهم بخوره، چون ایستادن روی پایی که مچش در رفته بوده کار ساده ای نبود. فؤاد هنوز از ضربه ای که خورد گیج بود، از فرصت استفاده کردم و با پای سالمم کوبیدم روی پاش و پشت بندش یه مشت هم زدم به سینه‌ش و کوبیده شد به دیوار.
 

قسمت 136
ادامه دوم شخص مفرد
دیگه با این برخوردش شکی برام نموند که نفوذی همونه؛ یا حداقل یکی از حلقه‌های نفوذ هست. اگه راست می‌گفت، ثابت می‌کرد. اما وقتی متوجه شد من فهمیدم، سعی کرد حذفم کنه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-
الآن دمرت عملک! (الان کار خودتو خراب‌تر کردی!)
بعد همونطور که اسلحه رو روی کمرش فشار می‌دادم بردمش سمت ماشین و بهش دستبند زدم و تحویلش دادم به بچه‌های حشدالشعبی.
توی راه خونه امن بودم که حیدر زنگ زد و گفت ستاره و خانم منتظری توی خونه هستن و زنده موندن، اما اویس و خانم محمودی شهید شدن. اینطور که حیدر می‌گفت، وقتی رسیدن خانم منتظری مثل شیر نشسته بود بالای سر ستاره و لوله تفنگ رو گذاشته بود روی سرش، هردوشون هم زخمی بودن در اثر درگیری. خانم منتظری که چشمش به بچه‌های ما می‌افته، قبول نکرده بوده ستاره رو تحویل بده. تا زمانی که خودم باهاش حرف نزدم و اعتمادشو جلب نکردم هم ستاره رو تحویل نداد.
وقتی من رسیدم، ستاره رو نشونده بودن توی یکی از ماشین‌ها. دیدم هر دوتا دستش بدجور آسیب دیده و صورتش خونیه. به عماد گفتم ببردش بیمارستان و مامور خانم هم چشم ازش بر نداره.
داخل خونه، جنازه یکی از مهاجم‌ها افتاده بود. غیر از ستاره، سه نفر بودن. یه نفرشون رو اویس زده بود، اون یکی رو خانم محمودی و سومی رو خانم منتظری. کاملا مطمئن شدم گرای خونه رو فؤاد داده به دشمن، چون می‌دونستند خونه یه در پشتی داره و راه در پشتی رو هم بسته بودن. پیکر مطهر اویس هم همونجا افتاده بود. وقتی خانم منتظری رو دیدم که داره با بهت به اویس نگاه می‌کنه، یاد خودم افتادم. منم وقتی تو رو دیدم همینجوری شدم. توی بیمارستان، روی یکی از تختها خوابیده بودی. چادرت روی صورتت افتاده بود. چادر رو کنار زدم و دیدمت؛ چشم‌هات بسته بودن و لباسات خونی. نمی‌دونم چقدر گذشت و فقط نگاهت کردم. انگار دنبال یه نشونه می‌گشتم که اون دختر تو نباشی؛ اما هرچی بیشتر دقت میکردم، بیشتر مطمئن می‌شدم خودتی. همونقدر که خانم محمودی آروم خوابیده بود، تو هم خوابیده بودی. نمی‌دونم چرا اون شب فقط یاد تو می‌افتادم. تویی که صورتت داشت می‌درخشید اون لحظه. حس کردم پشتم خالی شده. انگار دوباره مامان رو از دست داده بودم.
انقدر توی شوک بودم که تا چند روز نتونستم گریه کنم. مونده بودم الان چطوری ببرمت ایران. بابا خیلی به تو وابسته بود. اگه می‌دید دختر یکی یه دونه‌ش رو بردم و توی تابوت برگردوندم، حتما من رو می‌کُشت.
***
 

قسمت 137
در صف نماز ایستاده ام. قبل از این که الله اکبر را بگویند، گردن می‌کشم که ببینم جلو چه خبر است. هوای بین‌الحرمین بارانی‌ست. مردی با عبای قهوه‌ای و شال سبز پیش‌نماز شده و قرار است برای دو تابوت نماز میت بخوانند. روی تابوتها، اسم مرضیه و ارمیا را نوشته. نماز را شروع می‌کنند و بعد، تابوت‌ها را به حرم امام حسین علیه‌السلام می‌برند. دنبالشان می‌دوم، اما تا من برسم، در حرم را بسته اند و هرچه اصرار میکنم که من هم بروم، اجازه نمی‌دهند.


دست مردانه ای دستانم را نوازش می‌کنند. هر دم و باز دمم مساوی با دردی طاقت‌فرسا و وحشتناک است. اولین تصویر مقابل چشمانم، سقفی نم‌زده است و بعد، ساعت روی دیوار که یازده و نیم را نشان می‌دهد. حرکت انگشتان مردانه روی دستم متوقف می‌شوند و عمو صادق را مقابل خودم می‌بینم.

-اریحا... عمو! صدای منو می‌شنوی؟

اخم می‌کنم و سعی می‌کنم بنشینم. عمو جلویم را می‌گیرد و می‌گوید:

-یه کیلو پنبه سنگین‌تره یا یه کیلو آهن؟

از سوالش خنده‌ام می‌گیرد. بچه که بودم، همیشه با این سوال من را دست می‌انداخت. با صدای نخراشیده ای می‌گویم:

-وزنشون یکیه.

-آهان. پس حواست سر جاشه!

نگاهی به اطرافم می‌اندازم. اینجا باید بیمارستان باشد. یک سرم به دستم وصل است اما لباس بیمارستان نپوشیده ام. پس مدت زیادی نیست که بیهوشم. مچ دستم را آتل بسته اند. از پنجره، بیرون را می‌بینم که روشن است. پس ساعت باید یازده و نیم صبح باشد. می‌گویم:

-شما اینجا چکار می‌کنین عمو؟

-خودت اینجا چکار می‌کنی دختر؟

یاد جواب دیشب ارمیا می‌افتم. شب قبل، ارمیا را داشتم و حالا ندارم. اگر می‌دانستم این آخرین گفت و گوی من با ارمیاست، بیشتر آن را کش می‌دادم. لبم را می‌گزم و می‌گویم:

-ارمیا کجاست؟

سرش را پایین میاندازد و با اندوه می‌گوید: امروز منتقلش می‌کنن ایران.
 

 

قسمت 138
اشک از چشمم می‌جوشد و چشمانم را می‌بندم. عمو سرم را نوازش می‌کند:
-
بعد اذان صبح بهم زنگ زدن که خودتو برسون عراق... کارشناس پرونده همه‌چیز رو مختصر برام گفت. تو چرا هیچی بهم نگفتی؟
-
چی می‌خواستین بهتون بگم؟ نمی‌شد بگم...
پیشانی‌ام را می‌بوسد و می‌گوید:
-
ببخشید که اصل ماجرا رو بهت نگفتیم. چند وقته فهمیدی؟
-
خیلی وقت نیست...
از درد در خودم جمع می‌شوم و می‌نالم:
-
عمو...
-
جانم؟
می‌خواهم بگویم درد جان به لبم کرده است اما بجای آن، حرف از داروی آن می‌زنم:
-
می‌خوام برم حرم...
-
الان نمی‌شه عزیزم. ان‌شاءالله دفعه بعد که اومدیم کربلا. الان خطرناکه بری جایی.
-
عزیز و آقاجون می‌دونن؟
-
نه. فعلا هیچی بهشون نگفتم. اما دیر یا زود می‌فهمن.
بعد برای این که حال و هوایم را عوض کند با شادی می‌گوید:
-
دمت گرم. زدی داغونش کردیا! فکر نمی‌کردم بیرون باشگاهتون بتونی با کسی مبارزه کنی!
بی‌توجه به حرفش می‌پرسم:
-
ببینم، بین بابام و ستاره چی بوده که انقدر از بابام بدش می‌آد؟
لبش را می‌گزد و نفسش را بیرون می‌دهد:
-
بعد از جنگ، برگشت دانشگاه که فوق لیسانس و دکتراش رو بگیره، اما وسط کار ول کرد. می‌گفت نتونسته پایان‌نامه‌ش رو به موقع تحویل بده. اون موقع، ما نمی‌دونستیم توی یگان موشکی سپاهه. تا بعد شهادتش کسی نمی‌دونست. چند وقت بود می‌دیدم خیلی پکره. خودش یه روز اومد بهم گفت یه دختره توی دانشگاهه که دائم دور و برم می‌پلکه، ابراز علاقه می‌کنه، می‌خواد یه طوری من رو بکشه سمت خودش. یوسفم که به قول دوست و آشناها، به نامحرم آلرژی داشت. دانشگاه رو ول کرد که دختره نتونه پیداش کنه، بعدم با طیبه خانم ازدواج کرد. یه بار که ازش پرسیدم چرا با دختره ازدواج نمی‌کنی، گفت از رفتار دختره خوشش نمی‌آد.
بی‌تابانه وسط حرفش می‌پرم:
-
اون دختره کی بود؟
-
توی مراسم عقد منصور و ستاره، دیدم یوسف خیلی خوشحال نیست و به ستاره نگاه نمی‌کنه و حتی دلش نمیخواد تو مراسم شرکت کنه. رفتم ازش پرسیدم دلیلش رو، به زور راضی شد بگه اون دختره همون ستاره ست. اما قسمم داد به کسی نگم، گفت شاید دختره توبه کرده و خواسته تغییر کنه، نباید آبروش رو ببریم.
-
بخاطر همین ستاره انقدر از بابام بدش می‌اومد؟
-
نمی‌دونم. شاید...
عمو که می‌بیند صورتم از درد منقبض شده، می‌پرسد:
-
درد داری عزیزم؟
سعی می‌کنم درد پهلو را به روی خودم نیاورم و می‌گویم:
-
بخاطر کوفتگیه.
بعد از یک ساعت، به کمک مامور خانمی که پشت در نگهبانی می‌داد از تخت بلند می‌شوم. سوار یک ون می‌شویم.
 

 

قسمت 139
داخل ون، مرصاد را می‌بینم که با پای آتل‌بندی شده روی یکی از صندلی‌ها نشسته است و کنارش، کیف و وسایل من که داخل خانه جا مانده بود. کیفم را می‌گردم که ببینم همه وسایلم هستند یا نه. گوشی‌ام را پیدا نمی‌کنم، نه گوشی خودم و نه موبایل دکمه‌ای که لیلا داد را. مرصاد متوجه جست‌وجوی بی‌نتیجه‌ام می‌شود و می‌گوید:
-
فعلا گوشی‌تون پیش ما می‌مونه، اما ان‌شاءالله زود بهتون می‌دیم. نگران نباشید.
رو به سمت دیگری می‌کنم که چشمم به او نیفتد؛ انگار او را مقصر اتفاق دیشب می‌دانم و دائم از خودم می‌پرسم وقتی به خانه حمله شد، مرصاد کجا بود؟
خون مرضیه و ارمیا روی چادر و لباس‌هایم خشک شده و بدجور آتشم می‌زند. عمو کنارم نشسته و دست سالمم را گرفته. دوباره در گوش عمو می‌گویم:
-
نمی‌شه حداقل از نزدیک حرم رد بشیم که وداع کنم؟
نمی‌دانم بغض صدایم است یا نفس‌های همراه با دردم که باعث می‌شود عمو دوباره از مرصاد درخواست کند. مرصاد می‌گوید:
-
فقط پنج دقیقه نزدیک حرم می‌ایستیم.
در یکی از خیابان‌های منتهی به حرم توقف می‌کنیم. انقدر خلوت است که ضریح از اینجا هم پیداست. چشمانم تار می‌شوند و با عجله، اشک‌ها را پاک می‌کنم که ضریح را ببینم. حالا می‌فهمم آدم وقتی از بهشت بیرون رفت چه حالی داشت. قلبم تیر می‌کشد و دلم می‌خواهد زمان همینجا متوقف شود. وقتی اولین بار کربلا را دیدم، فکر کردم دیگر اریحای سابق نخواهم شد؛ اما حالا فهمیده ام دیگر اریحا نیستم. اریحا آمدم و ریحانه برگشتم.
انگار ارمیا و مرضیه کنار ضریح ایستاده اند و برایم دست تکان می‌دهند. خوش بحالشان؛ آن‌ها برای همیشه مقیم کربلا شده اند. ماشین حرکت می‌کند ولی نگاه من ثابت به ضریح دوخته شده است. دلم را، روحم را، همه وجودم را جاگذاشته‌ام.
غیر از ماشینی که ما سوار آن شده ایم، دو ماشین دیگر جلوتر از ما حرکت می‌کنند که می‌دانم به ما بی‌ارتباط نیستند. حتما ستاره باید در یکی از آن ماشین‌ها باشد. در جاده کربلا به بغدادیم و راننده تند می‌راند. مرصاد من‌من میکند و آرام می‌گوید:
-
بابت برادرتون متاسفم.
جوابش را نمی‌دهم. حوصله حرف زدن با او را ندارم. ادامه می‌دهد:
-
ببخشید، شما بدون این که وظیفه‌ای داشته باشید توی این پرونده خیلی زحمت کشیدید. فقط... ببخشید، اما وقتی رسیدیم ایران، هم شما و هم آقای منتظری باید چندروز قرنطینه باشید. بخاطر امنیت جانی خودتون و مسائل پرونده می‌گم.
عمو با دلخوری می‌گوید:
-
شما نباید ایشون رو وارد این قضیه می‌کردین.
مرصاد خجالت‌زده سر به زیر می‌اندازد و می‌گوید:
-
متاسفانه خود ستاره جناب‌پور ایشون رو وارد این ماجرا کرد. از یه جایی به بعد، هم ما و هم ایشون ناگزیر بودیم به حضورشون در جریان پرونده.
عمو صدایش را بالاتر می‌برد و می‌گوید:
-
یعنی چی ناگزیر بودید؟ اگه اتفاق بدتری براش می‌افتاد چی؟
 

 

قسمت 140
روی تابوت ارمیا هم همین را نوشته اند. تابوت هیچکدام اسم ندارد؛ فقط یک شماره است. یعنی ارمیا و مرضیه را با همین شماره سه رقمی می‌شناسند؟
دست روی تابوت ارمیا می‌کشم و تازه بغضم باز می‌شود. یاد تعزیه می‌افتم و شعر مداح که می‌گفت:
-
مدتی سینه زد و اشک فشاند، آه کشید/ گرد گودال طواف بدن اکبر کرد...
دوست دارم تابوت را باز کنند که ارمیا را ببینم. آن موقع که دیدمش، بدنش هنوز گرم بود. چشمانش هنوز نیمه‌باز بودند. خودم چشمانش را بستم. دلم می‌خواست بگویم خیالت راحت، ستاره دستگیر شده اما لال شده بودم. همانطور که الان هم لال شده ام.
عمو در گوشم می‌گوید:
-
بچه‌های حشدالشعبی براشون دوتا کفن خریدن و به ضریح متبرک کردن.
هواپیما تیک‌آف می‌کند و من در این فکرم که ارمیا نه ایرانی بود، نه آلمانی. ارمیا آسمانی بوده و هست. مرز برای آدم‌هایی مثل ارمیا معنا ندارد. مرزها اعتبارهای زمینی و خاکی اند. کسی که آسمانی باشد، در قید و بند مرزها نیست. برایش فرقی ندارد کجا باشد، هرجا برود آنجا را تبدیل می‌کند به میدان جهادش.
ارمیا حریف تمرینی ام بود؛ حتی بعد از آمدن آرسینه. می‌خواست من قوی بشوم؛ حتما برای همین روزها. حتما برای همان چند دقیقه که نگذارم ستاره در برود. اوایل موقع مبارزه با ارمیا، عمدا طوری مبارزه می‌کرد که من اذیت نشوم. ضربه نمیزد، من هم اعصابم خرد می‌شد و تا می‌خورد می‌زدمش. می‌گفتم چرا درست مبارزه نمی‌کنی؟ می‌خندید و می‌گفت:
-
مرد که روی زن دست بلند کنه مرد نیست!
حرصم می‌گرفت و بیشتر می‌زدمش. یک روز دیگر ذله شد، پایم را که بالا بردم تا یک ضربه پهلو نثارش کنم، مچ پایم را گرفت و پیچاند طوری که با صورت زمین خوردم و از آنجا به بعد مبارزه‌مان جدی‌تر شد. مبارزه‌مان هم ساعت‌های تعطیل باشگاه ستاره بود. می‌رفتیم و انقدر به در و دیوار و کیسه بوکس مشت و لگد می‌زدیم که دست و پایمان کبود می‌شد. بعد باشگاه هم معمولا بستنی مهمانم می‌کرد.
الان هم دلم می‌خواهد انقدر بکوبم روی تابوتش که بلند شود و گارد بگیرد تا مبارزه کنیم. دلم می‌خواهد با هم کل‌کل کنیم، حرف بزنیم، بحث کنیم... اما نمی‌شود. ارمیا برای همیشه من را تنها گذاشته است. دلم می‌خواهد بگویم چقدر کمرم درد می‌کند. اصلا مثل بچه‌ها جیغ و داد راه بیندازم و گریه کنم؛ شاید ارمیا اینطوری دلش به رحم بیاید.
یکبار از همان تاب کذایی خانه عزیز افتادم. هنوز پنج سالم هم نبود شاید... تاب پشتی نداشت، از پشت سر برگشتم و افتادم روی ایوان، از ایوان هم افتادم کف حیاط. جیغم به هوا رفت و ارمیا که خانه عزیز بود، از اتاق بیرون دوید که ببیند چی شده. بیچاره برقش گرفته بود انگار. عزیز را صدا زد و دوید طرف من که فقط گریه می‌کردم.
عزیز بلندم کرد و من را برد به اتاق. من یکی یکدانه اش بودم و ترسیده بود از دستش بروم. عزیز زیاد برای من نگران می‌شود. همانطور که عزیز من را بغل گرفته بود و می‌بوسید و نوازش می‌کرد، ارمیا یک تکه یخ آورد که بگذارم روی پیشانی ام تا ورم نکند و بعد دوزانو و سربه‌زیر نشست مقابلم. انگار که او من را از تاب انداخته.
 

 

قسمت 141
الان هم دلم می‌خواهد ارمیا همانطوری سربه‌زیر و مظلوم بنشیند و به گریه و درد و دلم گوش کند. من این روزها او را کم دارم. بیشتر از همیشه باید باشد و هست، اما با یک بدن سرد و پر از گلوله و زخم.
دوست دارم برای ارمیا زار بزنم اما نمی‌شود بین این همه مرد. دوست دارم خودم برایش مداحی کنم و سینه بزنم. بچه که بود، محرم‌ها بیشتر می‌آمد خانه عزیز که با آقاجون برود حسینیه. آقاجون هم که دید شرکت کردن در دسته عزاداری را دوست دارد، برایش یک زنجیر کوچک خرید. پدرش که دید، حسابی دعوایش کرد؛ ارمیا هم زنجیر کوچکش را داد به من. اتفاقا صدایش هم بد نبود. با آقاجون که از هیئت برمی‌گشتند، شعرها را برای من می‌خواند. شاید اگر پدرش می‌گذاشت، مداحی می‌شد برای خودش! اما پدرش دوست نداشت ارمیا فضای دینی داشته باشد. چقدر هم که به خواسته اش رسید! پسرش شهید شد!
صدای ارمیا در گوشم پیچیده است. ارمیا دوست داشت آواز خواندن را؛ اما شاید فقط برای من می‌خواند. گاهی دستش می‌انداختم که این شعرهای عاشقانه را برای چه کسی می‌خوانی؟ و ارمیا هم با پررویی جواب می‌داد: "برای عشقم!" و هیچ‌وقت نمی‌گفت عشقش کیست؛ تا الان که خودم فهمیده ام.
-
کجایی ای که عمری در هوایت نشستم زیر باران‌ها؟ کجایی؟/ اگر مجنون اگر لیلا، غریبم در بیابان‌ها؛ کجایی؟
این شعر را که می‌خواند عشق می‌کرد. از ته دلش می‌خواند. حالا من هم دوست دارم برایش بخوانم؛ اگر نگاه‌های زیرچشمی عمو و بقیه بگذارد.
هواپیما در ایران می‌نشیند و گفت‌وگوی من و ارمیا تمام می‌شود. به زحمت از تابوت ارمیا جدایم می‌کنند. در فرودگاه شهید بهشتی اصفهان، چند ماشین نظامی با چراغ‌های گردان مقابل هواپیما صف کشیده اند و مقابلشان مردهایی مسلح و آماده درگیری با لباس مشکی نیروهای ویژه و چهره‌های پوشیده ایستاده اند. این همه آدم آمده اند استقبال ما؟ مثل فرودگاه بغداد، بدون تشریفات معمول سوار یک ون در محوطه باند می‌شویم. تا زمان سوار شدن، چشمم به در هواپیماست که تابوت ارمیا و مرضیه را بیرون می‌آورند یا نه. شیشه‌های ون مثل قبل دودی‌ست و حتی از داخل هم طوری پرده کشیده اند که به هیچ وجه بیرون را نبینیم.
بعد از تقریبا چهل و پنج دقیقه، ماشین متوقف می‌شود و در حیاط یک خانه دو طبقه پیاده می‌شویم. اولین نفری که می‌بینم، لیلاست که درآغوشم می‌گیرد و تسلیت می‌گوید. حوصله حرف زدن ندارم. فقط سرم را تکان می‌دهم. لیلا هم که خستگی و درد را از چهره‌ام می‌خواند، به مرد میانسالی که کنارش ایستاده است می‌گوید:
-
آقای خلیلی، اتاق آقای منتظری رو نشونشون بدید لطفا.
و من را دنبال خودش می‌برد داخل خانه. این خانه هم اثاثیه زیادی ندارد. لیلا اتاقی را که فقط یک تخت و میز و دو صندلی در آن است نشانم می‌دهد:
-
ببخشید عزیزم. دو سه روز باید قرنطینه باشی تا خیالمون بابت امنیت خودت و مسائل دیگه راحت بشه.
با نگرانی می‌گویم:
-
من می‌خوام خاکسپاری ارمیا شرکت کنم!
-
فعلا ارمیا و مرضیه توی سردخونه هستن. تا مراحل اداری‌شون انجام بشه و به خانواده‌هاشون خبر بدیم قرنطینه تو هم تموم شده.
روی تخت می‌نشینم و از درد سینه ام به خودم می‌پیچم. لیلا متوجه می‌شود و می‌گوید:
-
خوبی؟
 

 

قسمت 142
-
خوبم. فقط یکم بدنم کوفته‌ست.
لیلا به میز اشاره می‌کند که دو ظرف غذا روی آن گذاشته اند:
-
بیا ناهار بخور، صبح تا حالا فکر کنم هیچی نخوردی.
میل ندارم؛ اما به اصرار لیلا پشت میز می‌نشینم. همین دیروز با مرضیه داشتم ناهار می‌خوردم، امروز مرضیه در سردخانه است و من با همکارش سر ناهار نشسته ام! لیلا لبخند عصبی ام را می‌بیند و اشتهایش کور می‌شود. یکی دو لقمه به زور می‌خورم و دست می‌کشم. اصلا اشتها ندارم. لیلا که رفتار عصبی ام را می‌بیند می‌گوید:
-
چیزی شده عزیزم؟
درحالی که سعی دارم جلوی خودم را بگیرم که گریه نکنم می‌گویم:
-
دیروز همین موقع با مرضیه ناهار می‌خوردیم...
لیلا آه می‌کشد: خیلی وقت نیست می‌شناسمش. اما از وقتی شناختمش، تا یادم می‌آد آرزوش شهادت بود. راستش من نیروی عملیات نیستم، اما دیدم بچه‌های عملیات یه صفای خاصی دارن؛ یه حالت مشتی و با مرام. مخصوصا که از بقیه به شهادت نزدیک‌ترن. مرضیه هم یکی از اونا بود.
یک موبایل به من می‌دهد و می‌گوید:
-
بیا با مادربزرگت صحبت کن که نگران نشن. بگو همه چیز خوبه، بقیه هم رفتن زیارت.
شماره عزیز را می‌گیرم. عزیز بی‌خبر از همه جا، با شنیدن صدای من ذوق می‌کند:
-
سلام عزیزم. زیارتت قبول!
سعی می‌کنم صدایم گرفته نباشد:
-
سلام دورتون بگردم. خوبین؟
-
ممنون. شما خوبین؟ مامان، بابا، آرسینه همه خوبن؟
-
الحمدلله. رفتن زیارت. من هتلم.
-
چرا صدات گرفته مادر؟
-
خسته‌م، خوابم می‌آد.
-
عزیزم برو بخواب مادر. خیلی هم برای من دعا کن.
-
چشم عزیز. کاری ندارین؟
-
نه فدات بشم. خدا نگهدارت.
-
خدا حافظ.
لیلا چند کاغذ و یک خودکار مقابلم می‌گذارد و می‌گوید:
-
اگه حال داشتی، تمام اتفاقایی که توی عراق افتاد، مخصوصا حوادث خونه امن رو اینجا مو به مو بنویس. احتمالا شب کارشناس پرونده می‌آد اینجا، باهات کار داره.
و می‌رود و من را با انبوه فکر و خیال تنها می‌گذارد؛ با خیال ارمیا و مرضیه، ستاره و پدر و مادرم. کاغذها را جلو می‌آورم و نگاهشان می‌کنم. از من انتظار دارند چه بنویسم؟ خودشان که وقتی آمدند همه چیز را دیدند. انبوهی از حرف در دلم تلنبار شده اما دستم به قلم نمی‌رود. انگار می‌ترسم سدی که مقابل غصه‌هایم ساخته ام ترک بردارد و سیلاب راه بیفتد. مثل دانش‌آموزی که در جلسه امتحان نشسته اما چیزی برای نوشتن به ذهنش نمی‌آید به برگه نگاه می‌کنم.
 

قسمت 143
هیچوقت اینطوری نبودم. همیشه چیزی برای نوشتن داشتم. در مدرسه، سر زنگ انشا اولین نفر بودم که انشایم را تمام می‌کردم تا بخوانمش. اما حالا دوست ندارم بنویسم. بنویسم مرضیه خودش را سپر من کرد و من برخورد گلوله‌های سربی داغ را با بدنش حس کردم؟ بنویسم جلوی چشمم افتاد روی زمین و چشم‌هایش را بست؟ بنویسم از کنار جنازه اش رد شدم و رفتم که جان خودم را نجات بدهم؟ خاک بر سر من... خاک بر سر من که هنوز زنده ام. خاک بر سر من که جان عزیز مرضیه فدای من شد. من انقدر ارزش نداشتم که فرشته ای مثل مرضیه برایم قربانی شود. صدای گلوله‌هایی که به مرضیه خوردند در گوشم می‌پیچد و همزمان، ضرباتش را حس می‌کنم. نمی‌دانم مرضیه دردش گرفته یا نه؟ شنیده ام شهدا موقع شهادت درد نمی‌کشند، چون امام حسین علیه السلام را می‌بینند و انقدر محو دیدن روی ماه امام می‌شوند که درد یادشان می‌رود. یعنی آن لحظه که مرضیه جان داده، امام حسین علیه السلام آن جا بوده اند و من حواسم نبوده؟ شاید اگر من هم دقت می‌کردم حضور امام را می‌فهمیدم.
تا عصر، سرم را کمی روی همان برگه‌ها می‌گذارم و می‌خوابم و بعد از نماز مغرب، لیلا می‌گوید آماده باشم که کارشناس پرونده را ببینم. می‌دانم منظورش مرصاد است و حوصله دیدنش را ندارم؛ چون من را به یاد شهادت ارمیا می‌اندازد. اما بر خلاف میلم، در می‌زند و پشت سر لیلا، با عصا وارد می‌شود.
پشت میز می‌نشینند و مرصاد می‌گوید:
-
بازم بابت برادرتون تسلیت می‌گم.
هیچ نمی‌گویم. نگاهی به برگه‌ها می‌اندازد و می‌گوید:
-
لطفا هرچی یادتونه بنویسید. برای تکمیل پرونده بهش نیاز داریم.
فقط سرم را تکان می‌دهم. آمده بود که همین را بگوید؟ ادامه میدهد:
-
بعد از این که از قرنطینه خارج شدید، نباید با هیچ کس درباره اتفاقات توی عراق صحبت کنید. اگر کسی از موقعیت ستاره و منصور پرسید، مثل همیشه بگید سر کار هستن یا مسافرتن. فعلا تا زمان اجرای حکم، بجز اقوام نزدیک کسی نباید درباره دستگیری‌شون بدونه. به مادربزرگ و پدربزرگتون هم بگید یه مشکلی پیش اومد و دم مرز بازداشت شدن. درباره شهادت ارمیا هم، بگید اومده بوده زیارت که توی حادثه تروریستی شهید شده. متوجهید؟
باز هم سر تکان می‌دهم. این‌ها را لیلا هم می‌توانست بگوید. مرصاد می‌پرسد:
-
ببینم، فکر می‌کنید ستاره برای چی توی حمله به اون خونه شرکت کرد، درحالی که خطر زیادی براش داشت؟
دستم را روی صورتم می‌گذارم و یاد حرف‌های ستاره می‌افتم. مرصاد طوری نگاه می‌کند که انگار مطمئن است جواب سوالش را فقط من می‌توانم بدهم. به سختی لب باز میکنم:
-
ستاره ارمیا رو کشت...
-
یعنی اومده بود که ارمیا رو بکشه؟
سرم را پایین می‌اندازم. از یادآوری حرفی که ستاره درباره پدر و مادرم زد قلبم تیر می‌کشد. آرام می‌گویم: خودشم می‌دونست کارش خطرناکه. ولی گفت... وقتی طیبه... یعنی مادر من... توی اون اتوبوس می‌سوخت... نتونسته جون دادنش رو ببینه... حالا می‌خواست مردن من رو ببینه...

 

 

قسمت 144
نفسم را بیرون می‌دهم. برای گفتن این جمله تمام رمقم رفت. درد در سینه ام می‌پیچد و چهره ام جمع می‌شود از درد. مرصاد با شنیدن جمله ام جا می‌خورد و می‌گوید:
-
چرا این رو زودتر نگفتید؟
با اخم نگاهش می‌کنم که یعنی چرا انتظار بیخود داری از من؟ تعجبش را کنترل می‌کند و می‌پرسد:
-
مطمئنید؟ همین رو گفت؟
-
بله.
-
خودتون چه برداشتی از این حرف دارید؟
دوست دارم سرش داد بزنم و بگویم اگر جای من بودی، بعد از این همه فشار عصبی پشت سر هم، آخر کار چقدر برایت قدرت تحلیل می‌ماند که جملات بی‌سر و ته ستاره را تحلیل کنی؟ فقط سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم:
-
نمی‌دونم.
-
پس اومده بود که شما رو هم بکُشه. فکر می‌کنید چرا؟
باز هم جواب نمی‌دهم. می‌گوید:
-
شما شاه‌کلید این پرونده بودید خانم منتظری. هم برای ما، هم برای اون‌ها. انقدر مهم بودید که یه مامور تو حد و اندازه ستاره، بخاطر کشتن شما و کینه از شما خودشو توی دام بندازه.
این حرف‌هایش باید من را خوشحال کند؟ نمی‌فهمد من الان اعصاب شنیدن این حرف‌ها را ندارم؟ سکوتم را که می‌بیند می‌فهمد تمایلی به ادامه گفت و گو ندارم. از جیبش چیزی در می‌آورد و روی میز می‌گذارد. مشتش بسته است و نمی‌دانم چه چیزی از جیبش درآورده است. آرام می‌گوید:
-
ببخشید اینو می‌گم، اما ستاره ارمیا رو شهید نکرد.
مشتش را باز می‌کند. دو مرمی گلوله داخل مشتش است. می‌گوید:
-
اینا، فقط دوتا از گلوله‌هایی هست که بچه‌های پزشکی‌قانونی از بدن ارمیای خدا بیامرز درآوردن.
با شنیدن این حرفش سرگیجه می‌گیرم. کاش می‌شد با سلاح کمری خودش یکی از همین گلوله‌ها را به سرش می‌زدم که انقدر رک و راحت برای من درباره برادر شهیدم حرف نزند. به یکی از مرمی‌ها اشاره می‌کند:
-
این تیر اسلحه یوزی هست. حتما یه چیزایی درباره‌ش می‌دونید. مردهای مسلحی که به خونه حمله کردن از این سلاح استفاده می‌کردن و اکثرا هم عضو داعش بودن.
به مرمی دیگر اشاره می‌کند و می‌گوید:
-
این یکی تیر زیگ‌زائور هست؛ سلاحی که ستاره داشت. فقط دوتا تیر زیگ‌زائور توی بدن ارمیا بود؛ یکی به سرش و یکی هم به سینه‌ش خورده بود. اما طبق گزارش پزشکی قانونی، هیچکدوم این تیرها باعث شهادت ارمیا نشده بود و ارمیا زودتر به شهادت رسیده بود. ستاره اینا رو فقط برای تخلیه کردن خشمش زد. بدن ارمیا پر از تیر اسلحه یوزی بود.
خودش هم می‌فهمد دارد این حرف‌ها را مقابل من که خواهر ارمیا هستم می‌گوید؟ سرم بیشتر گیج می‌رود و با دست سرم را میگیرم. ناگاه یاد وقتی می‌افتم که ستاره میخواست با تیر بزندم و سلاحش شلیک نکرد. می‌پرسم:
-
اما ستاره می‌خواست بهم شلیک کنه، ولی خشابش تموم شد و نتونست. پس غیر اینجا کجا تیراندازی کرده که خشابش تموم شده؟

 

قسمت 145
نیشخند می‌زند و می‌گوید:
-
با بررسی‌هایی که ما داشتیم، خواست خدا بوده که سلاح ستاره فرسوده باشه و قبل از شلیک به شما گیر کنه. زیگ‌زائور کلا همینطوره، گاهی گیر می‌کنه.
اگر آن سلاح گیر نمی‌کرد، من هم الان پیش ارمیا و مرضیه بودم. چرا زنده مانده ام؟ دیگر نمی‌توانم حرف‌های مرصاد را تحمل کنم. مرصاد هم متوجه می‌شود که اذیتم کرده است و بلند می‌شود:
-
ببخشید، نمی‌خواستم ناراحتتون کنم. با اجازتون، من برم.
مرمی‌ها را روی میز می‌گذارد و می‌خواهد برود که صدایم را بلند می‌کنم و می‌گویم:
-
باید با ستاره و منصور حرف بزنم.
مرصاد کمی برمی‌گردد و می‌گوید:
-
فعلا ممنوع‌الملاقاتن. باید مراحل بازجوییشون کامل بشه.
باز هم اصرار می‌کنم:
-
من باید حتما ببینمشون. حتی شده برای پنج دقیقه.
-
فعلا نمی‌شه. اگه زمانی امکانش فراهم شد خبرتون می‌کنیم.
و می‌رود. از برخوردش لجم می‌گیرد. دست می‌گذارم روی مرمی‌هایی که بدن ارمیای من را شکافته اند. لیلا دستش را روی دستم می‌گذارد و می‌گوید:
-
می‌دونم ناراحتت کرد. اما اقتضای کار ماست که رک باشیم. درضمن، روی تو جور دیگه ای حساب کردیم. تو ثابت کردی قوی هستی.
دوست دارم بگویم انقدر قوی نیستم که یک نفر بنشیند و راحت بگوید برادرم چطور شهید شده است. شاید هم باید به مرصاد حق داد. مامورهایی مثل مرصاد، اگر بخواهند احساسی باشند کار از دستشان درمی‌رود. لیلا می‌گوید:
-
کار ما اینطوریه که اول با دل انتخاب می‌کنی، باید دلت رو بذاری وسط، اما بعدش که واردش شدی فقط باید با عقل پیش بری. وگرنه خراب می‌شه همه‌چیز.
مرمی‌ها را در دستم می‌فشارم. سردند؛ اما حتما وقتی داشتند پوست و گوشت ارمیای من را می‌شکافتند داغ بوده اند. آب کرده اند و جلو رفته اند. سرم را از درد و غصه روی میز می‌گذارم. لیلا سرم را می‌بوسد و میگوید:
-
می‌دونم خیلی سخته؛ امیدوارم خدا کمکت کنه تا باهاش کنار بیای. به این فکر کن که ارمیا الان جای بدی نیست.
می‌دانم جای بدی نیست، اما کنار من هم نیست. من الان به ارمیا نیاز دارم. هیچ کس به اندازه ارمیا من را نمی‌فهمد. ارمیا من را بلد بود؛ تمام مارپیچ‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های قلب و ذهنم را. راستی قرار بود درباره همه این مسائل برایم توضیح دهد... از لیلا می‌پرسم:
-
ببینم، اصلا ارمیا با شماها چکار داشت؟ قرار بود خودش برام توضیح بده...
-
چندسال بعد رفتنشون به آلمان، بچه‌های ما اونجا با ارمیا مرتبط شدن و ارمیا با اسم جهادی اویس با ما شروع به همکاری کرد. وقتی هم تو رفتی آلمان، دیدیم اویس یا همون ارمیا، بهترین کسیه که هم هوای تو رو داشته باشه و هم ستاره رو.
-
اون عکسی که آریل برام فرستاد عکس کی بود؟
لیلا سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:
-
دوست ارمیا بود. متاسفانه لو رفت و شهید شد.
لیلا می‌خواهد برود که صدایش می‌زنم:
-
می‌شه یه مسکن برام بیارین؟
-
چرا؟
-
بدنم خیلی درد می‌کنه.
لیلا جلو می‌آید و می‌پرسد:
-
دستت؟
-
هم دستم، هم پهلوم.
با تردید سرش را تکان می‌دهد و می‌رود دنبال مسکن. مطمئنم دنده‌هایم آسیب دیده اند؛ اما فعلا نمیخواهم کسی بفهمد و خانه‌نشینم کنند. می‌خواهم در خاکسپاری ارمیا باشم. دنده را که نمی‌شود گچ گرفت؛ باید یک گوشه بخوابم تا جوش بخورد. باز هم استخوان بالاخره جوش می‌خورد، اما داغ ارمیا هیچوقت سرد نمی‌شود.

 

قسمت 146
***
دوم شخص مفرد

به نظرت کارم اشتباه بود؟ نباید اون مرمی‌ها رو نشونش می‌دادم؟ واقعا قصد بدی نداشتم. حس کردم این کارم شاید کمکش کنه. راستش، این حسرتی بود که به دل خودم مونده بود. وقتی شهید شده بودی دل نداشتم گزارش پزشکی قانونی رو بخونم و بفهمم دقیقا چطور شهید شدی. بارها شده بود برم جنازه دوست‌ها و همرزم‌های شهیدم رو ببینم، اما تو فرق داشتی. تو خواهرم بودی... نتونستم. ندیدم و حسرتش به دلم موند. دونستنش یه طور آدم رو می‌سوزونه، ندونستنش یه جور. با خودم گفتم شاید اگه خانم منتظری بدونه برادرش چطوری شهید شده، مثل من حسرت به دل نمی‌مونه. اما یه طوری بهم چشم غره رفت که فهمیدم کارم اصلا درست نبوده!
خیلی تعجب کردم از چیزی که درباره ستاره گفت. حدس زدم ستاره توی شهادت یوسف و طیبه دست داشته باشه. شاید اینطوری می‌شد نقطه ابهام پرونده تصادف اون اتوبوس مشخص بشه.
هم ستاره، هم منصور، از بعد دستگیری یه کلمه هم حرف نزده بودن. منصور که تحت مراقبت‌های پزشکی بود و توی یکی از خونه‌های امن نگهداری می‌شد، ستاره هم بعد از آتل‌بندی دستش نشسته بود توی اتاقش و خیره بود به یه نقطه. چون ستاره حالش بهتر بود، گفتم بیارنش برای بازجویی.
از قیافه خانم صابری که بیرون اتاق ایستاده بود پیدا بود دلش می‌خواد یه حال اساسی از ستاره بگیره، اما جلوی خودشو گرفته! توی این پرونده سه تا از نیروهای خوب ما شهید شده بودن و این چیز ساده ای نبود. اما خب ما هم حق نداریم ناراحتی و کینه شخصی‌مون رو سر متهم خالی کنیم.
با یه لبخند مسخره ای نشسته بود پشت میز. پشت میز نشستم و چند دقیقه فقط به لبخند مسخره ستاره نگاه کردم که داشت حالم رو بهم می‌زد. همین امروز، اعترافات خیلی از دخترها و زن‌های شبکه جاسوسی ستاره رو خوندم که پایین برگه‌هاش از شدت گریه‌هاشون خیس بود. بیچاره‌ها با ندونم‌کاری خودشون گول ستاره رو خورده بودن و شده بودن متهم امنیتی. کسایی که بخاطر یه مشکل توی زندگی، یا هر دلیل دیگه ای از خدا و دین و پیغمبر شاکی بودن و افتاده بودن توی دام ستاره. نمی‌شه گفت فقط تقصیر ستاره ست. شاید اگه یه ذره حرفای ستاره درباره شعور کیهانی و درخت زندگی و این‌ها رو سبک سنگین می‌کردن که توی دام نمی‌افتادن!
پرونده پر و پیمون ستاره رو باز کردم و از روش خوندم: ستاره جناب‌پور، متولد 50، آلمان. تا بیست سالگیت آلمان بودی و بعد اومدی تابعیت ایران رو گرفتی. پدربزرگ پدریت از یهودی‌هایی بوده که اوایل دوره پهلوی با چندنفر از اقوامشون دسته جمعی مسلمون می‌شن. یهودی هستی، نه؟ به شماها می‌گن یهودی مخفی!
پوزخند زد. ادامه دادم: البته خیلی مخفی هم که نه! جناب‌پور یعنی پسر رأس جالوت، که کاملا مشخصه فامیل یهودی‌هاست! اصولا کسایی که فامیلشون جناب‌پور هست، از یهودی‌های اصل و نسب‌دار هستن.
ستاره با یه حالت طلبکارانه‌ای پرسید: جرمه؟
-
یهودی بودن جرم نیست، صهیونیست بودن و جاسوسی کردن جرمه!
و بعد ادامه دادم: برادرت حانان، سال هفتاد و هشت توی جریان آشوب‌های کوی دانشگاه و جبهه مشارکت و این مسائل بوده و دستگیر شده. اینطور که تا الان آمار حانان رو داشتیم، توی آلمان با اعضای سازمان مجاهدین و حتی بهائی‌های ساکن اونجا در ارتباطه.
حالا نوبت من بود که نیشخند بزنم و بگم: می‌دونی که، انقدر بهتون نزدیک بودیم که آمار حانان رو از طریق پسرش درآوردیم! باورت نمی‌شه اگه بگم توی چندماه گذشته، تمام وقت تحت رصد ما بودین. غیر از موسسه‌تون که پر از دوربین و میکروفون‌های ما بود، حتی نفس کشیدنت توی سفر عراق هم شنود می‌شد و آمارت رو داشتیم!
پیدا بود بهم ریخته و عصبانی شده اما خودش رو کنترل می‌کنه. با یه حالت عصبی می‌خندید. بین کاغذهایی که همراهم بود، عکس یوسف و طیبه رو درآوردم و گذاشتم جلوش: اینا می‌شناسی؟ اینطور که شنیدم، خیلی ازشون بدت می‌آد. یادمه چندبار به آقای صراف و آرسینه گفتی!
حس کردم رنگش عوض شد. خانم صابری که بیرون اتاق بود، توی بیسیم بهم گفت: دمای بدنش خیلی رفته بالا آقا مرصاد. ممکنه یه واکنش غیرعادی نشون بده.
پس دقیقا زده بودم وسط خال! ستاره بجای عصبانیت، بلند بلند شروع کرد به خندیدن. خنده‌هاش یه صدای جیغ مانند داشت. باید دست می‌ذاشتم روی همین نقطه ضعفش؛ همین کینه قدیمی که اونو تا اینجا کشونده...
***

 

قسمت 147
رسم است بعد از یک وداع مفصل با شهید، برایش تشییع بگیرند و مداحی کنند و بنر و پوستر بزنند، اما برای ارمیا و مرضیه چنین اتفاقی نیفتاد. یک صبح سرد پاییزی، پیکرها را از پزشکی قانونی گرفتیم، بردیم به غسالخانه و از آنجا به طرف گلستان شهدا. تازه آن وقت عزیز را دیدم که در آغوشم گرفت. راشل هم آمده بود. به اصرار، در آمبولانس کنار ارمیا نشستم و هرجور که بود، پاسداری که کنار ارمیا نشسته بود را راضی کردم در تابوت را باز کند. حالا هم دستانم را دو طرف صورت سردش گذاشته ام و فقط نگاهش می‌کنم. لال شده ام. می‌خواهم انقدر نگاهش کنم که باور کنم رفته است، اما صورتش انقدر آرامش دارد که فکر میکنم خوابیده است. راشل هم کنارم نشسته اما فقط گریه می‌کند.
روی کفن متبرک به ضریح ارمیا، جوشن کبیر نوشته اند و زیارت عاشورا. پایین کفن ارمیا کمی خونین است. صبح مقابل غسالخانه که منتظر تحویل پیکرشان بودیم، شنیدم یک نفر به دیگری گفت یکی از شهدا انقدر خونریزی کرده است که نشده غسلش بدهند و پیکرش تیمم داده اند. مگر چند تیر به پیکر ارمیا خورده است که بعد چند روز خونش بند نمی‌آید؟
قبلا اگر تشییع شهیدی می‌رفتم، حتما چفیه‌ام را می‌بردم که به تابوت شهید متبرک کنم، اما الان هیچ چیز همراهم نیست. چادر و روسری‌ام را به صورت ارمیا می‌کشم تا متبرک شوند.
نزدیک گلستان که می‌رسیم، پاسدار در تابوت را می‌بندد و یک پرچم سرخ «لبیک یا حسین» روی آن می‌کشد. گویا پرچم هم هدیه حشدالشعبی ست که به ضریح متبرک شده است. دست روی پارچه لطیف و نوشته‌های پرچم می‌کشم تا دلم آرام بگیرد.
چندنفر پاسدار زیر تابوت ارمیا را می‌گیرند و تکبیر و تهلیل گویان می‌برند به طرف جایگاه ابدی‌اش. تعداد تشییع کنندگان ارمیا و مرضیه به سی نفر هم نمی‌رسد. من و راشل و عزیز هم دنبالشان راه افتاده ایم. مرضیه هم پشت سر ماست و صدای ضجه‌های مادرش با صدای گریه راشل مخلوط شده است. کاش مادرش من را نبیند. اصلا دل ندارم با مادرش مواجه شوم.
مزار ارمیا و مرضیه، جایی آخر گلستان است. طرف قطعه جاویدالاثرها، زیر دو درخت کاج. ارمیا را روی زمین می‌گذارند و من اولین کسی هستم که کنارش می‌نشینم. نشستن که نه، می‌افتم. مادر مرضیه دائم فریاد می‌زند:
-
شهید دخترم... شهید دخترم...
پدرش اما ساکت است و با موهایی سپید، داخل قبر رفته تا مرضیه را با دست خودش به خاک بسپارد. انگار می‌داند مرضیه دوست ندارد دست نامحرم به او بخورد. یک دختر نوجوان کنار مادر مرضیه نشسته که باید خواهرش باشد. یک پسر جوان هم که احتمالا برادرش است، از ته دل داد می‌زند. نگاهم را برمی‌گردانم به سمت ارمیا. طاقت نگاه کردن ندارم.

 

قسمت 148
راشل جیغ می‌کشد و ارمیا را صدا می‌زند اما من با بهت فقط نگاهش می‌کنم. دوست دارم برایش حرف بزنم اما نمی‌توانم. مهم نیست؛ ارمیا نگفته می‌فهمد من را. عزیز نوازشم می‌کند و می‌گوید:
-
گریه کن مادر. گریه کن اینجوری دق می‌کنی! تو رو خدا گریه کن! تو خودت نریز!
نمی‌توانم گریه کنم. هنوز بهت زده ام؛ با این که با چشمان خودم پیکر غرق در خونش را دیدم. خودم صدای گلوله‌هایی که به تنش خورد را شنیدم. خودم چشمانش را بستم و دستانش را کنار بدنش قرار دادم. جلوی چشم خودم پارچه سپید روی صورتش کشیدند؛ اما باز هم باور نکرده ام. ارمیا هنوز زنده است.
این تشییع انقدر خلوت است که لازم نشده دور مزار داربست بزنند تا خانواده شهید راحت با او وداع کنند. حتی گلستان شهدا خلوت‌تر از روزهای قبل است. سینه ام سنگین شده؛ بس که بغض و ناله و ضجه و درد و دل‌هایم را در آن حبس کرده ام. صدای کسی را می‌شنوم که بدون بلندگو و انگار برای خودش مداحی می‌کند:
-
نمی‌شه باورم، که وقت رفتنه/ تموم این سفر، بارش رو شونه منه...
باز خوب است یکی موقع خاکسپاری ارمیا روضه خواند. مردم با صدای مرد زار میزنند، اما من اشکم بند آمده است. فقط خیره ام به ارمیا؛ می‌ترسم اشک مانع شود برای لحظات آخر ببینمش. عزیز به صورتم آب می‌پاشد و دوباره می‌گوید:
-
مادر گریه کن. اینطوری دق می‌کنی...
هیچ واکنشی به حرفش نشان نمی‌دهم. وقتی می‌خواهند ارمیا را که بلند ‌کنند تا داخل قبر بگذارند، دستم را دور کفن حلقه می‌کنم تا نبرندش. صدای گریه راشل و عزیز بلندتر می‌شود. عمو دست‌هایم را از دور کفن باز می‌کند و می‌گیردشان که دوباره کفن را نگیرم
-
کجا می‌خوای بری؟/چرا منو نمی‌بری؟/ حسین...! این دم آخری چقدر شبیه مادری...
وقتی دستانم را از دست عمو بیرون می‌کشم، ارمیا را داخل قبر گذاشته اند و تلقین می‌دهند. عمو تربت را به مردی می‌دهد که داخل قبر رفته است تا ارمیا در قبر هوای یار را نفس بکشد و اذیت نشود.
سرم را داخل قبر خم می‌کنم که ارمیا را بهتر ببینم. عمو شانه‌هایم را می‌گیرد و قربان صدقه ام می‌رود. دلم می‌خواهد از ته دل جیغ بکشم اما صدایم درنمی‌آید. احساس خفگی می‌کنم و خاک‌ها را چنگ می‌زنم. سنگ‌های لحد را یکی‌یکی می‌چینند تا آخرین امیدهایم هم به باد برود.
-
باید جوابتو، با نفسم بدم/ بدون من نرو! تو رو به کی قسم بدم؟ حسین...
سنگ آخر را که روی صورتش می‌گذارند، هرچه در سینه ام حبس کرده بودم با یک فریاد یا حسین بیرون می‌ریزد. بعد از آن فریاد هم دیگر هیچ نمی‌گویم و فقط آرام اشک می‌ریزم تا روی ارمیای من خاک بریزند و تمام! حسرت می‌خورم که چرا زودتر خودم را در قبر نینداختم تا همراه ارمیا دفن شوم؟

 

 

#قسمت_149
همان کسی که روضه می‌خواند، زیارت عاشورایی می‌خواند و دور مزار خلوت می‌شود. مرضیه را هم به خاک سپرده اند و صدای ضجه مادرش به یک ناله بی‌رمق تبدیل شده. نه که آرام شده باشد، دیگر جان ندارد. کاش من بجای مرضیه شهید شده بودم. من مادر ندارم که اگر شهید شدم انقدر ناراحت شود.
روی مزار مرضیه، یک پرچم سرخ «یا زینب کبری(س)» که احتمالا هدیه حشدالشعبی است انداخته اند. دیگر کسی جز پدر و مادرش بالای مزار نیست. عزیز، راشل را -که هنوز ارمیا را صدا می‌زند و به حانان لعنت می‌فرستد- بلند می‌کند و می‌برد. حالا فقط من مانده ام که عمو سر شانه ام می‌زند و آرام می‌گوید:
-
ریحانه! عمو پاشو بریم.
از جایم تکان نمی‌خورم و هیچ نمی‌گویم؛ نه قدرت تکان خوردن دارم نه صدا از گلویم خارج می‌شود. درد قفسه سینه‌ام شدیدتر شده است. عمو باز هم صدایم می‌زند و بازویم را می‌گیرد که بلندم کند؛ اما بازویم را از دستش درمی‌آورم. می‌خواهم با ارمیا تنها باشم. حوصله سر و صدا ندارم.
عمو مقابلم می‌نشیند و می‌گوید:
-
پاشو قربونت برم. عزیز نگرانته. بیا بریم خونه.
تمام زورم را در حنجره ام جمع می‌کنم و می‌گویم:
-
می‌خوام با ارمیا تنها باشم.
عمو حال نامساعدم را می‌بیند که اصرار نمی‌کند. پرچم سرخی که روی تابوت بود را به من می‌دهد و می‌گوید:
-
بندازش روی قبر.
و می‌رود. شک ندارم همین اطراف، کمی دورتر نشسته است و نگاهم می‌کند. مهم نیست. زنی مادر مرضیه را بلند می‌کند که ببرد، اما مادر مرضیه چشمش به من می‌افتد و راهش را به سمت من کج می‌کند. دلم می‌خواهد فرار کنم. کاش خدا همین الان جان من را بگیرد تا با مادر مرضیه مواجه نشوم.
مادر مرضیه که رد اشک بر چهره اش خشکیده، لبخند کم‌رمقی می‌زند و کنارم می‌نشیند. شک ندارم قبل از شهادت مرضیه این همه چین و چروک در صورتش نبود. با صدایی که از شدت گریه و فریاد گرفته است و لحنی مهربان می‌گوید:
-
وقتی دخترم شهید شد تو همراهش بودی؟ تو توی کاروانشون بودی؟
تازه می‌فهمم به مادرش هم گفته اند زائر بوده و در عملیات تروریستی شهید شده است. اگر می‌دانست مرضیه خودش را سپر من کرده است چه حالی پیدا می‌کرد؟ از زنده بودنم شرمنده می‌شوم. دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و من را ببلعد. سرم را پایین می‌اندازم و آرام می‌گویم:
-
بله.
مشتاقانه می‌پرسد:
-
وقتی شهید شد تو کنارش بودی؟ دخترم چطوری شهید شد؟ دردش که نیومد؟
درد در سینه ام می‌پیچد. چطور بگویم دخترش جلوی چشم خودم جان داد؟ لبم را می‌گزم و اشک از چشمانم می‌چکد. دوست دارم بگویم شهید درد نمی‌کشد، چون سیدالشهدا علیه‌السلام را می‌بیند و درد یادش می‌رود؛ اما نمی‌توانم. حالم را که می‌بیند، دستی به سرم می‌کشد و سرم را روی شانه اش می‌گذارد:
-
غصه نخور عزیزم. خدا خودش داد، خودشم گرفت. دستش درد نکنه. اگه مرضیه شهید نمی‌شد، می‌مُرد. اون وقت خیلی ناراحت می‌شدم. الان خوشحالم که جاش خوبه.

 

 

#قسمت_150
نگاهی به قبر ارمیا و عکس خندانش در قاب می‌اندازد و می‌گوید:
-
برادر تو هم شهید شده نه؟ خدا رحمتش کنه. خدا به هردومون صبر بده. شهادت چیزی از عمر آدم کم نمی‌کنه. همه کسایی که اینجا هستن، اگه شهید نمی‌شدن هم توی همون سن می‌مُردن و عمرشون زیاد نمی‌شد. اما خدا دوستشون داشته.
پیشانی ام را می‌بوسد. دوست دارم محکم در آغوشش بگیرم. مثل مادر خودم است. او باید حالش بدتر از من باشد اما دارد من را دلداری می‌دهد.
-
تو مثل مرضیه خودمی. حالت که بهتر شد بیا پیشم. می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌خوام برام مو به مو تعریف کنی چطوری شهید شد.
حرفش تنم را می‌لرزاند. من نمی‌توانم بگویم... از کنارم بلند می‌شود و بعد از التماس دعایی می‌رود.
پرچم را باز می‌کنم که روی مزار ارمیا پهنش کنم. از درد سینه ام عرق می‌ریزم اما مهم نیست. نوشته روی پرچم را چندبار زیرلب تکرار می‌کنم. از کنار دستم، یک کلوخ نسبتا بزرگ برمی‌دارم تا یک گوشه پرچم بگذارم که باد نبردش. باید برای سه گوشه دیگر هم سنگ یا کلوخی پیدا کنم. به دور و بر قبر نگاه می‌کنم اما چیز به درد بخوری نمی‌بینم. هنوز سرم را برای گشتن اطراف بلند نکرده ام که دستی، سه تکه آجر را با طمأنینه روی سه طرف پرچم می‌گذارد. از جا می‌پرم و نگاهش می‌کنم، عمو نیست، مرصاد است که یک دستش را به عصایش تکیه داده و به سختی خم شده تا آجرها را بگذارد. پایش هنوز در آتل است. از این که خلوتم را بهم زده ناراحتم. خودش هم فهمیده که یک قدم عقب‌تر می‌ایستد. سرم را پایین می‌اندازم که بفهمد باید برود. شاید بد نبود اگر بابت آجرها تشکر می‌کردم، اما فعلا اصلا صدایم درنمی‌آید. منتظرم برود، اما معلوم نیست برای چی سر جایش ایستاده. در دلم به ارمیا می‌گویم:
-
ببین! رفیقت الانم دست از سرمون برنمی‌داره!
جناب مرصاد بالاخره به حرف می‌آید:
-
اسمش فاطمه بود. خواهر کوچیک‌ترم. بعد از فوت مادرم، برای همه‌ما مثل مادر بود. پزشکی می‌خوند. پارسال قرار شد بره سفر عتبات؛ اما توی یکی از انفجارهای تروریستی سامرا شهید شد...
چند ثانیه مکث می‌کند. برای خواهر شهیدش احترام قائلم اما نمی‌دانم چه ربطی به من دارد؟ ادامه می‌دهد:
-
بعد از شهادتش، من اولین کسی بودم که دیدمش. می‌دونم خیلی سخته. راستش من نتونستم گزارش پزشکی قانونی رو بخونم و بفهمم دقیقا چطور شهید شده. شاید ترسیدم. اما حسرتش به دلم موند. حس کردم اگه شما دقیقا بفهمید برادرتون چطوری شهید شده، زودتر آروم می‌شید. ببخشید اگه ناراحتتون کردم.
یک لحظه از آن حجم بدبینی که نسبت به او داشتم پشیمان می‌شوم؛ شاید بخاطر ترحم است یا بخاطر حسن نیتش. با این وجود، دلم می‌خواهد برود تا تنها باشم. سرم را تکان می‌دهم و با همان صدایی که به زور از حنجره‌ام درمی‌آید می‌گویم:
-
ممنون، اشکالی نداره.
چند ثانیه مکث می‌کند و نمی‌دانم برای چه. انگار حرفی دارد که از گفتنش منصرف می‌شود و می‌رود. در محیط اطرافم چشم می‌چرخانم. عمو را نمی‌بینم اما مطمئنم در دیدرسش هستم.

 

 

#قسمت_151
یک بار دیگر روی پرچم دست می‌کشم. چقدر به من نزدیک بود ارمیا؛ اما من از تو دور بودم. من نشناختمش. هیچ وقت فکر نمی‌کردم ارمیا در آن محیط، جور دیگری زندگی کند. یاد نمازهایش می‌افتم و چهره برافروخته اش. چه کسی را می‌دیده که از دیدنش دگرگون می‌شده؟

این سه روزی که قرنطینه بودم، بارها تمام خاطراتم با ارمیا را مرور کردم. از وقتی که خودم را شناختم و ارمیا هم‌بازی ام بود، تا همان لحظات آخر و صدای رگبار و داد و فریادش؛ و تا لحظه ای که چشمم به بدن پر از گلوله‌اش افتاد، پر از گلوله تفنگ یوزی. حالم از یوزی بهم می‌خورد. لعنت به هرچه اسلحه است...

من هنوز باورش نکرده ام؛ حتی حالا که ارمیا زیر خاک است و من بالای قبرش نشسته ام. تا الان، بدنم گرم بود و هنوز درد این زخم را احساس نمی‌کردم. گاهی به سرم می‌زد شاید الان ارمیا با ریتم مخصوص خودش در بزند و وارد اتاق شود و بگوید این‌ها همه اش نقشه بود، همه چیز تمام شده. اما حالا که ارمیا را دفن کرده اند، کم‌کم دارم باور می‌کنم باید قبول کنم که فرسنگ‌ها میان ما فاصله است.

گذر زمان را حس نمی‌کنم؛ اما حتما انقدر گذشته است که عمو خسته شود و بیاید که من را ببرد. دست روی سرم می‌کشد و می‌گوید:

-ریحانه! عزیزم! پاشو دیگه! انقدر خودت رو اذیت نکن!

این بار وقتی بازویم را می‌گیرد که بلندم کند مقاومتی نمی‌کنم، اما درد ناگاه در قفسه سینه ام شدت می‌گیرد و باعث می‌شود از ته دل جیغ بکشم. عمو هول می‌شود:

-چی شده عزیزم؟

در این سرمای پاییزی عرق کرده ام از درد و اشکم درآمده است. به سختی می‌گویم:

-بدنم درد می‌کنه!

 

#قسمت_152
 
در این سرمای پاییزی عرق کرده ام از درد و اشکم درآمده است. به سختی می‌گویم:

-بدنم درد می‌کنه!

-چرا؟ از کی تاحالا؟

-از همون روز درگیری...

دیگر نمی‌توانم حرف بزنم و وقتی عمو می‌پرسد کجای بدنت، فقط با دست اشاره می‌کنم. عمو خاکی که به سرتاپای چادرم نشسته را کمی می‌تکاند و می‌گوید:

-چرا زودتر بهم نگفتی؟ باید بریم دکتر، خطرناکه!

قبل از این که سوار ماشین شویم، نگاهی به گلستان شهدا میاندازم. از حالا به بعد، رفت و آمدم به اینجا بیشتر خواهد شد. اینجا زیاد آشنا دارم!

عمو مقابل خانه عزیز پارک می‌کند اما به من اجازه نمی‌دهد پیاده شوم. نگاهی به سرتاسر کوچه می‌اندازم. کسی برای ارمیای گمنام من حجله و بنر و پوستر نزده است. حتی مراسم هم نگرفتند. شاید اگر ارمیا مثل شهدای مدافع حرم شهید می‌شد و برایش یک تشیع و مراسم حسابی می‌گرفتیم، کمی دلم آرام می‌گرفت. غربت از این بیشتر که پدر و خواهر نَسَبی و عمه‌اش برای قتلش نقشه کشیدند و وقتی شهید شد هم نشد شهادتش را جار بزنیم؟ نمی‌شود مثل بقیه شهدا، خانواده اش جلوی دوربین صدا و سیما بنشینند و از خاطراتش بگویند. خاطرات و داستان مجاهدت ارمیا در هیچ کتابی چاپ نمی‌شود. معلوم نیست همین الان، چندتا مثل ارمیا در دیار غربت دارند برای امام زمانشان سربازی می‌کنند و بی‌سروصدا شهید می‌شوند و آب در دل ما تکان نمی‌خورد و همه در فکر مذاکره و تعامل سازنده با دنیا(!) هستند! ارمیا کلا پسر آرامی بود. در سکوت کارش را می‌کرد. حتما خودش هم دوست داشت شهادتش هم در سکوت باشد.

عمو و آقاجون از خانه بیرون می‌آیند و سوار ماشین می‌شوند. می‌پرسم:

-کجا قراره بریم؟

 

#قسمت_153
آقاجون با نگرانی نگاهم می‌کند و می‌گوید:
-
چرا به ما نگفتی دنده‌هات درد می‌کنه؟
جواب نمی‌دهم اما مطمئنم دارند من را می‌برند بیمارستان. اشکال ندارد. دلم می‌خواهد بخوابم؛ خسته‌ام. خاکسپاری ارمیا مهم بود که شرکت کردم. بعد از آن هم ارمیا نه مراسم سوم دارد، نه هفتم، نه چهلم.
چهره آقاجون ده‌سال پیرتر شده است. از وقتی عمو به طور سربسته گفت ستاره و منصور به اتهام امنیتی دستگیر شده اند و فعلا ممنوع‌الملاقاتند، عزیز و آقاجون بدجور بهم ریخته اند. وای به وقتی که دقیق‌تر بفهمند پسر و عروسشان جاسوسند و محکوم به اعدام. بیچاره عزیز هم به سرنوشت راشل دچار شده. یکی از بچه‌هایش در بهشت و دیگری قعر جهنم... .
از دنده‌هایم عکس رادیولوژی می‌گیرند و می‌فهمند یکی از دنده‌هایم یک ترک ریز دارد. همان شد که حدس می‌زدم. باید یک گوشه ثابت بخوابم تا جوش بخورد. قرار می‌شود این یکی دو ماه را مقیم خانه عزیز باشم؛ چون اصلا تحمل خانه خودمان را ندارم.
عزیز در سالن پذیرایی رختخواب پهن می‌کند و انقدر خسته‌ام که مثل یک ساختمان ده طبقه فرو می‌ریزم. می‌پرسم:
-
راشل کجاست؟ حالش خوبه؟
عزیز با یک بشقاب غذا مقابلم می‌نشیند و با ناراحتی سرش را تکان می‌دهد:
-
نه بابا. الهی بمیرم، بنده خدا انقدر گریه کرد که خوابش برد. توی اتاق خوابه.
غذا را به طرفم هل می‌دهد و می‌گوید:
-
مادر رنگت پریده. بیا دوتا قاشق بخور!
راه گلویم بسته است و اصلا میلی به غذا ندارم. رویم را برمی‌گردانم و می‌گویم:
-
نمی‌خوام.
آقاجون که به وضوح خمیده‌تر شده، کنارم می‌نشیند، روسری‌ام را برمی‌دارد و دست بین موهایم می‌کشد:
-
انگار خود یوسفه که داره نگاهم می‌کنه!
یاد جمله ستاره می‌افتم، او هم همین را به آرسینه می‌گفت. آقاجون ادامه می‌دهد:
-
ما دلمون نمی‌خواست تو احساس کمبود داشته باشی؛ دلمون نمی‌خواست فکر کنی پدر و مادر نداری. از یه طرفم ستاره و منصور بچه‌دار نمی‌شدن؛ خودشون استقبال کردن که تو دخترشون باشی. از یه طرفم، صادق و محبوبه هم هنوز ازدواج نکرده بودن که بتونن نگهت دارن
-
خانواده مادریم چی؟
-
داییت محمدحسین که شهید شده بود. اون یکی داییت، محمدعلی آقا هم که تازه زینبش به دنیا اومده بود و خودش درگیر زینب و بیماری بعد تولدش بود. با خاله‌هات هم نمی‌تونستی زندگی کنی؛ چون همسراشون بهت نامحرم بودن و مشکل درست می‌شد. اون موقع بهترین گزینه منصور بود.
چه گزینه فوق‌العاده‌ای! منصور و ستاره؛ دوتا جاسوس که احتمالا در شهادت پدر و مادرم هم دست داشته اند. چطور می‌شود که منصور جاسوس از آب در‌‌آمده و برادرش شهید؟ هردو را یک پدر و مادر بزرگ کرده اند. با هم بزرگ شده اند، با هم جبهه رفته اند. از کجا راه منصور از پدرم جدا شد و کسی نفهمید؟ نفاق چه پدیده عجیبی‌ست!

 

#قسمت_154
***
دوم شخص مفرد
خانم صابری داشت از خستگی می‌افتاد. بعد از این که یکی از دخترهای شبکه جاسوسی ستاره خودکشی کرد، خانم صابری تمام وقت بالای تختش کشیک می‌داد که یه وقت دوباره بلایی سر خودش نیاره. دختره که با اسم کیمیا توی فضای مجازی فعالیت می‌کرد، فقط بیست و هفت سالش بود و اهل یکی از محله‌های مرفه اصفهان. کیمیا از این نظر برای ما خاص بود که از نظر مالی مشکلی نداشت و ظاهرش هم خوب بود، و برای ما سوال بود که این آدم که ماشین شاسی‌بلند زیر پاشه و توی کاخ بزرگ شده دیگه چرا رفته سمت عرفانای کاذب؟
قبل این که وارد اتاقش بشم، یه نگاه به راهرو کردم. چندتا از بچه‌هامون رو توی بیمارستان مستقر کرده بودن تا مبادا کیمیا فرار کنه یا دوباره اقدام به خودکشی کنه. یه در زدم و رفتم داخل. کیمیا که رنگش پریده بود، وقتی من رو دید صورتش رو برگردوند. از خانم صابری پرسیدم:
-
کی مرخص می‌شه؟
-
احتمالا فردا صبح. فعلاً که حالش خوبه.
-
پس می‌تونیم با هم صحبت کنیم؟
خانم صابری سرش رو تکون داد و با اشاره من، رفت در رو بست. کیمیا خودش رو روی تخت جمع کرد و شروع کرد لرزیدن. خانم صابری روی صندلی نشست و من دست به سینه ایستادم بالای سر کیمیا که از چشماش معلوم بود بدجوری ترسیده. از وقتی گرفته بودیمش فقط جنجال‌بازی درمی‌آورد و خط و نشون می‌کشید که شماها حق ندارید منو نگه دارید و این حرفا. واقعاً هم از وقتی دخترهای شبکه ستاره و خودش رو دستگیر کردیم، از طرف خیلی‌ها تحت فشار بودیم و از طرف افراد مختلف تماس می‌گرفتن که آزادشون کنید؛ مخصوصا از طرف آقازاده‌ها و پدرهای اون آقازاده‌ها که رابطه داشتن با شبکه ستاره. واقعا این قسمت کار خیلی دلم رو به درد آورد... بگذریم.
تا کیمیا خواست حرفی بزنه و دوباره شروع کنه به جیغ و داد، گفتم:
-
ستاره جونت هم دستگیر شد.
حس می‌کردم داره دندوناش رو به هم فشار می‌ده. گفت:
-
امکان نداره. ستاره اصلا ایران نبوده!
-
منم نگفتم توی ایران گرفتیمش!
بعد یه عکس از ستاره پشت میز بازجویی نشونش دادم. اونجا بود که مطمئن شد دیگه راه نجاتی نداره؛ و زد زیر گریه. گفتم:
-
ببین خانوم، ما رو بیشتر از این معطل نکن. کمک کن پرونده‌ت رو تکمیل کنیم و زودتر دادگاه تکلیفت رو مشخص کنه.
با گریه گفت:
-
خب شما که همه چیز رو می‌دونین، خودتون تکمیلش کنین!
حرفش به نظرم خیلی مسخره بود. گفتم: خانوم خودت می‌فهمی چی می‌گی؟ می‌گی من از خودم اعتراف بنویسم برای تو و بذارم توی پرونده‌ت؟ به نظرت ما همچین آدمایی هستیم؟
بازم گریه می‌کرد. ادامه دادم:
-
اسم این رفتارت فرار به جلوئه؛ و تا الان فرار به جلو فقط کارت رو خراب‌تر کرده. اگه همکاری کنی، شاید بتونم از قاضی پرونده برات تخفیف بگیرم. پس لطفاً بدون کم و کسر توضیح بده همکاریت از چه زمانی با ستاره جدی شد؟
خانم صابری از میز کنار تختش یه دستمال کاغذی بهش داد که اشکاشو پاک کنه. بالاخره به حرف اومد:
-
اولش یکی از دوستای دانشگاهم گفت برم باشگاه ستاره. توی دانشگاه، دوست‌پسر سابقم مزاحمم می‌شد و اذیت می‌کرد. می‌دونید که چی می‌گم...
 

 

#قسمت_155
-
دوستم گفت برای این که مزاحمم نشن، برم رزمی یاد بگیرم. یه چند جلسه هم رفتم، اما بیشتر از این که ورزش یاد بگیرم جذب اخلاق مهربون ستاره شدم. مامان و بابام طلاق گرفتن. مامانم دائم با دوستاش مسافرته، بابامم هر ماه یه پولی می‌ریزه به حسابم، همین. اصلاً یادم نیست آخرین بار کِی دیدمش. ستاره خیلی مهربون بود. اصلاً یه طوری بود که وقتی نگاهت می‌کرد نمی‌تونستی چشم ازش بگیری. انگار آدم رو جادو می‌کرد. خیلی وقتا که حالم گرفته بود، حالم رو خوب می‌کرد. دوست داشتم همیشه کنارم باشه، اصلاً مامان من باشه! دوست داشتم بهم توجه کنه و یه طوری باشم که خوشش بیاد. اونم برام کم نمی‌ذاشت. کم‌کم فهمیدم خیلی از بچه‌های باشگاه به موسسه ستاره رفت و آمد دارن و توی کلاساش شرکت می‌کنن. منم برای این که بهش نزدیک‌تر بشم رفتم توی کلاساش.
اخم کردم و گفتم:
-
خانوم! برای من قصه نباف! خودت می‌دونی چی می‌خوام بشنوم. مسائل عاطفی شما به من ربط نداره. می‌خوام بدونم چی شد که تبدیل شدی به یکی از عناصر اصلی تیمش؟
-
بعد یه مدت، بهم اعتماد کرد. من واقعاً عاشقش بودم! انقدر دوستش داشتم که هرکاری بگه بکنم. کسی رو هم نداشتم که به اندازه اون دوستش داشته باشم. هر کاری می‌گفت انجام می‌دادم.
-
مثلا چه کارایی؟
-
اوایل فقط شرکت توی کلاساش بود. کلاسای انگیزشی، کائنات و این حرفا. بعد ازم خواست دوستام رو هم بیارم. دیگه نرفتم باشگاه، فقط می‌رفتم موسسه. شده بودم رابط دخترهایی که دوست داشتن با ستاره رابطه داشته باشن و باهاش کار کنن. ستاره گاهی یه مبلغی به حسابم می‌ریخت و می‌گفت به حساب بعضی از دخترها و خانم‌ها واریز کنم. منم نمی‌پرسیدم بابت چی. اما غالباً دخترایی بودن که وضع مالی‌شون خوب نبود. منم فکر می‌کردم خیریه‌ست. حالا خیریه هم نبود، هرچی بود من انجامش می‌دادم. گاهی هم که ستاره وقت نداشت، من با اون دخترا می‌رفتم خرید و می‌بردمشون که یه صفایی به سر و صورتشون بدن!
-
همه اینا رو ستاره ازت می‌خواست؟
-
آره!
-
خب ادامه بده. بعدش؟
-
تا اون موقع نمی‌دونستم گرایش سیاسیش چیه. اما کم‌کم فهمیدم با حکومت میونه خوبی نداره. منم از خداخواسته بیشتر جذبش شدم. راستش منم دل خوشی نداشتم از حکومت. خب اگه بخوام رک باشم، نه از اسلام خوشم می‌آد نه رژیم. دلیل خاصی هم براش ندارم، حال نمی‌کنم باهاشون؛ چون حس می‌کنم محدودم می‌کنن. ستاره هم که دید این طوریه، چندتا سفر کیش و شمال مهمونم کرد و بیشتر باهام صمیمی شد. حتی شکست‌های عشقی‌های قبلیم رو هم می‌دونست. توی اون سفر، با صراف آشنا شدم که همراهمون اومده بود. البته قبلاً هم دیده بودمش اما اونجا باهاش صمیمی شدم. صراف مرد جذابی بود... با من و چندنفر دیگه ای که همراهمون بودن حرف می‌زد و دائم برامون از کانالایی که علیه رژیم بودند برام مطلب می‌فرستاد. اون موقع خودم متوجه نبودم، اما الان که فکر می‌کنم، داشت ذهنم رو آروم‌آروم آماده می‌کرد.
-
خب وقتی ذهنت آماده شد چکار کرد؟
 

 

#قسمت_156

-با هم چندتا مسافرت خارجی رفتیم. ترکیه، اردن، یکی دوبار هم امارات... .

ساکت شد. ساده‌ام اگه فکر کنم رفته بودن عشق و حال. پرسیدم:

-رفتید چکار؟

یکم مِن‌مِن کرد. پیش‌دستی کردم و گفتم:

-رفته بودید دوره ببینید، دوره‌هایی که با حمایت مستقیم صهیونیست‌ها هدایت می‌شدن تا شما رو تبدیل کنن به پرستو!

سرش رو انداخت پایین و گفت:

-درست می‌گین.

از صندلیم بلند شدم و گفتم: برای امروز کافیه. وقتی مرخص شدی منتظرم برام توضیح بدی دقیقاً توی دوره‌های ترکیه و اردن چی بهت گفتن.

می‌خواستم برم که صدام زد:

-آقا! ببخشید، آخرش چی می‌شه؟

-بستگی داره به نظر قاضی. ولی یادت باشه، کاری که شماها می‌کردین خیلی بدتر از کار یه خانه فساد یا حتی یه فرقه ضاله‌ست. توی همه کشورها، به شما می‌گن مجرم امنیتی!

 قبل این که دوباره بزنه زیر گریه رفتم بیرون و تکیه دادم به دیوار راهرو. واقعاً ذهنم خسته بود. این روزا، صدای قهقهه ستاره توی یه گوشم بود و صدای گریه دخترهای باندش توی گوش دیگه‌م. همه‌شون توجیه می‌کنن که کمبود محبت و امکانات اونا رو انداخته توی دام ستاره، نیازشون به محبت و معنویت. یکی نیست بگه این همه آدم هستن که نیاز به محبت دارن، نیاز به معنویت و امکانات مادی دارن، چرا اونا نیفتادن توی این دام. آدم عقل داره، خوب و بد رو می‌فهمه. خودِ تو، تو مگه نیاز به محبت نداشتی؟ تو هم مثل اونا دختر بودی دیگه. خیلی چیزها رو هم کم داشتی توی زندگیت. اما چرا عاقبت تو به خیر شد و اونا به این راه کشیده شدن؟ اصلاً من چرا دارم تو رو با اونا مقایسه می‌کنم؟ تو کجا، اونا کجا... .

منصور هم که کلاً لال شده انگار. دریغ از یه کلمه. حتی وقتی اسناد و مدارکی که ازش داشتیم رو بهش نشون دادم هم هیچ تغییری نکرد. فقط دیشب، وقتی بهش گفتم خانم منتظری جریان یوسف رو فهمیده و این مدت با ما همکاری می‌کرده، رنگش عوض شد. سرخ شد و پوزخند زد. بعد هم گفت:

-من می‌خوام اریحا رو ببینم!

همین یه جمله فقط. با شناختی که از منصور دارم، تا نخواد هیچی نمی‌گه. اما خودش بهم یه کد داد: اریحا. شاید بد نباشه یه ملاقات با هم داشته باشن... .
 ***

 

#قسمت_157
در را فشار می‌دهم و با صدای نخراشیده‌ای باز می‌شود. از باز شدن در قدیمی و زنگ‌زده زیرزمین، گرد و خاک در هوا پخش می‌شود. کلید چراغ کم‌نور زیرزمین را می‌زنم و در اثر غباری که در گلویم نشسته چندبار سرفه می‌کنم.
چشم آقاجون و عزیز را دور دیده ام که بلند شده‌ام. بعد از چند روز، تازه فهمیده‌ام اصلاً نمی‌توانم یک گوشه بخوابم؛ مخصوصا که درد دنده‌هایم با آن معجون گیاهی عزیز آرام گرفته؛ معجونی که هیچ داروی مسکن و ضدالتهابی به پایش نرسید! شاید هم کنجکاوی نسبت به گذشته‌ای که تمام نشده و در زندگی من ادامه پیدا کرده، من را به زیرزمین کشانده. زیرزمینی که تا من و ارمیا بچه بودیم، تابستان‌ها به هوای خنکش پناه می‌آوردیم و محل بازی‌های بی‌انتهای من و ارمیا بود؛ و قبل‌تر از آن، محل درس خواندن پدرم در تابستان‌ها و آزمایش‌های علمی‌اش. عمو صادق می‌گفت یک بار پدرم توانست یک تفنگ ساده و ابتدایی بسازد، اما موقع آزمایشش تیر دررفته و به دیوار سیمانی زیرزمین خورده و کمانه کرده. عمو صادق می‌گفت بخت با هردوشان یار بوده که قبل از اصابت تیر، پشت دیوار پناه گرفته اند و تیر آخرش بدنه فلزی یکی از کمدها را سوراخ کرده و آرام گرفته!
بوی نم و خاک زیرزمین را برداشته. الان دیگر فقط انباری‌ست، زمانی که من و ارمیا در آن بازی می‌کردیم این طور نبود. تمیز بود اما باز هم هر از گاهی یک سوسک یا مارمولک در آن پیدا می‌شد. ارمیا اصلاً از حشرات نمی‌ترسید، حتی یک بچه مارمولک را انداخته بود داخل بطری به عنوان حیوان خانگی‌اش! با این وجود هیچ وقت من را با سوسک‌ها و مارمولک‌هایی که می‌گرفت دست نینداخت. همیشه خیالم راحت بود که ارمیا مثل بقیه پسربچه‌ها نیست که از انداختن سوسک در دامن یک دختر و شنیدن صدای جیغ و گریه‌اش لذت ببرد!
از ترس حشرات زیرزمین، با احتیاط قدم برمی‌دارم. همیشه وقتی با دیدنشان جیغ می‌کشیدم می‌خندید و می‌گفت: "نترس، تو دهنش جا نمی‌شی، نمی‌تونه بخورتت!"
خیلی از اسباب‌بازی‌هایمان اینجاست. اسباب‌بازی‌هایی که در اصل متعلق به عموها و عمه‌ها بوده اند و بعد به من و ارمیا رسیدند؛ از جمله اسب سبزرنگ و چرخدار پدرم که همیشه من روی آن سوار می‌شدم و ارمیا طنابش را می‌کشید. روی اسب را یک لایه خاک گرفته است. کنارش هم یک کیسه پلاستیکی پر از اسباب‌بازی‌ست. دوست دارم مثل بچگی‌مان یکباره و بی‌ملاحظه کیسه را روی زمین خالی کنم و شیرجه بزنم وسط اسباب‌بازی‌ها، اما از ترس سوسک‌ یا مارمولکی که ممکن است داخل کیسه باشد، دست به آن نمی‌زنم.

 

#قسمت_158
در یک کمد چوبی قدیمی را با احتیاط باز می‌کنم. یک سوسک از مقابلم رد می‌شود و قبل از آن که عکس‌العملی نشان دهم، خودش را میان وسایل زیرزمین پنهان می‌کند. ارمیا راست می‌گفت، سوسک‌ها بی‌خطرند. ما آدم‌ها برای آن‌ها خطرناک‌تریم که از ما فرار می‌کنند!
داخل کمد، وسایل پدرم منتظرند تا خاک را از رویشان پاک کنم. همان قطعات الکترونیکی و اولین دست‌ساخته‌هایش. اولین بی‌سیمی که ساخت و بابتش از سپاه هشدار گرفت، همان تفنگ کذایی و حتی شوکر برقی‌ای که خودش ساخته بود و دور آن را با قوطی سرم عایق‌بندی کرده بود. عمو صادق می‌گفت آن روزی که پدرِ نوجوانم این شوکر را ساخت، برای امتحان کردنش یک دعوا با پسر همسایه راه انداخت. چقدر با این خاطره خندیدم. یوسفی که همیشه سربه زیر بوده و هیچ کدام از اهالی محل، صدای بلندش را نشنیده بودند، بی‌هوا رفته و با یک بنده خدایی از دوستانش یک دعوای کوچک راه انداخته و بعد ولتاژ ناچیز شوکر را روی آن بیچاره امتحان کرده، بعد هم برای این که کتک نخورد شوکر را از بالای دیوار به داخل خانه انداخته و خودش هم از روی دیوار پریده. عمو می‌گفت: وقتی یوسف از دیوار پایین پرید، اول از همه شوکر رو برداشت که ببینه چیزیش نشده باشه. وقتی مطمئن شد سالمه، ذوق کرد و گفت "عالیه، ضدضربه‌ست!"
این شوکر بعداً در جریان منافقین، یک بار که در درگیری گیر افتاده بودند هم به دادشان رسید. همان موقعی که شایع شده بود منافقین در مرکز شهر اصفهان با تیغِ موکت‌بُری سر پاسدارها و انقلابی‌ها را می‌بُرند. درباره جنایات منافقین در کرمانشاه و کردستان شنیده بودم، اما درباره اصفهان... نمی‌دانم!
شوکر را با دقت نگاه می‌کنم. پدر آن را دقیق و ظریف در قوطی سرم و چسب پهن پیچیده است. کلیدش را چندبار فشار می‌دهم، کار نمی‌کند. حتماً باطری‌اش تمام شده.
کنار کمد، انبوهی از مجلات علمی ایرانی و خارجی روی هم تلنبار شده اند. گویا پدر اشتراک همه را گرفته بوده تا خودش را با آخرین پیشرفت‌های علمی دنیا هماهنگ کند. یکی از مجله‌ها را برمی‌دارم و ورق می‌زنم. کاغذ کاهی‌ای در ابعاد آ.سه لای مجله است و تا خورده. کاغذ را باز می‌کنم. در حاشیه‌اش عبارت «بسم الله قاصم الجبارین» خودنمایی می‌کند؛ هرچند پدر آن را چندان بزرگ ننوشته است. روی کاغذ، طرحی از یک موشک است که چندان از آن سردرنمی‌آورم. فکر کنم یکی از طرح‌هایی باشد که همان ابتدای نوجوانی و قبل از پاسدار شدنش به سپاه داد. میان مجله‌ها پر است از این طرح‌ها و ایده‌هایی که احتمالاً باید تا الان اجرایی شده باشند؛ یا به دست خود پدر و یا به دست دوستانش. کاش خودش بود و برایم همه چیز را توضیح می‌داد، مثل پدر زینب.
پوتین‌های پدر را هم میان وسایل پیدا کرده‌ام. پوتین‌هایی که هنوز میان شیارشان سنگریزه‌های مناطق عملیاتی را حفظ کرده اند. جزوات دانشگاهی‌اش را یکی‌یکی ورق می‌زنم. کاغذهایشان کم‌کم پوسیده شده و دارند زرد می‌شوند. فکر نمی‌کردم عزیز این‌ها را اینجا نگه داشته باشد. عزیز از لباس پاسداری پدر مانند یک گنج در اتاقش مراقبت می‌کند، آن وقت این جزوه‌ها و مجلات را گذاشته در این زیرزمین که خاک بخورند!

 

#قسمت_159

می‌خواهم در کمد را ببندم که میخ‌های از جا در‌آمده تخته کف کمد توجهم را جلب می‌کند. انگار که قبلا یک نفر آن‌ها را از جا درآورده باشد. به خودم جرأت می‌دهم و بدون ترس از سوسک و مارمولک، با فشار دست تخته را کمی بلند می‌کنم. رنگ آبیِ کدر یک مقوا توجهم را جلب می‌کند. نمی‌دانم چقدر تا بازگشت عزیز و آقاجون از خرید وقت دارم اما کنجکاوی اجازه نمی‌دهد از زیرزمین بروم. در نتیجه، با وجود ترس از حشرات موذی زیرزمین، کیسه وسایل پدر را که داخل کمد گذاشته اند با احتیاط برمی‌دارم و روی صندلی فلزی و کهنه کنار کمد می‌گذارم. با نوک انگشت باز هم به تخته فشار می‌آورم تا بلندش کنم و موفق می‌شوم. زیر تخته، پر است از جزوه‌ها و کتاب‌های قدیمی که فکر کنم مربوط به دهه پنجاه و شصت باشند. تعجب کرده ام؛ چون آقاجون تعداد زیادی از کتاب‌های آن زمان را دارد و آن‌ها را در کتابخانه اش نگه داشته. کتاب‌های شهید مطهری، دکتر شریعتی، شهید دستغیب، آیه‌الله طالقانی و سایر علمای آن زمان. اگر این کتاب‌ها مال آقاجون باشند، الان جایشان در کتابخانه است نه اینجا. یکی از جزوه‌ها را برمی‌دارم و عنوانش را می‌خوانم: فشنگ‌شناسی؛ تهیه از: سازمان مجاهدین خلق ایران.
همه بدنم تیر می‌کشد با خواندن این اسم. پدر را با مجاهدین خلق چه‌کار؟ این نمی‌تواند مال پدرم باشد و ذهنم ناخودآگاه به سمت منصور می‌رود... جزوه را با احتیاط باز می‌کنم. از دست زدن به کاغذهای پوسیده و زرد شده‌اش احساس چندش‌آوری دارم. در صفحه اول با خودکار نوشته شده: تذکر، به کلیه برادران محترم یادآوری می‌شود در حین و نگهداری این جزوه تمام نکات امنیتی را به طور کامل رعایت فرمایید...
یک عنکبوت از روی کتاب‌ها رد می‌شود و از دیواره کمد بالا می‌رود. چه عنکبوت بدترکیب و بزرگی! یک چشمم به عنکبوت است و یک چشمم به جزوه. فرق است بین آدمی که یکی دو کتاب سازمان منافقین را از سر کنجکاوی خوانده باشد، با کسی که جزوه آموزشی امنیتی منافقین را گرفته باشد. این یعنی صاحب این جزوه، یکی از اعضای ثابت و احتمالاً عملیاتی سازمان منافقین است. تمام اتهامات به سمت منصور روانه می‌شوند. چطور می‌شود کسی که با پدرم جبهه می‌رفته، تمام وقت عضو سازمان منافقین بوده باشد؟
جزوه را کناری می‌گذارم و کتاب‌ها را از نظر می‌گذرانم: «متدولوژی(شناخت)»، «راه انبیا، راه بشر(محمد حنیف‌نژاد)»، «اقتصاد به زبان ساده(محمود عسگری‌زاده)»، «راه طی شده(مهدی بازرگان)» و...
این اسم‌ها برایم آشنا هستند؛ نام اکثر نظریه‌پردازان تفکر سازمان منافقین. تفکراتشان آن زمان برای جوان‌ها جذاب بوده اما حالا دیگر هیچ کجای دنیا خریداری ندارد و خیلی وقت است تفکر مارکسیسم و کمونیسم اعتبارشان را از دست داده اند. روی «راه طی شده» متوقف می‌شوم. این کتاب را دو، سه سال پیش خواندم. آقاجون هم یک نسخه‌اش را دارد؛ اما تا زمانی که تمام کتاب‌های شهید مطهری قفسه‌اش را نخواندم، اجازه نداد «راه طی شده» را بردارم. می‌گفت باید اول فکر کردن و نقد را یاد بگیری؛ و بعد از مطالعه «راه طی شده» فهمیدم منظور آقاجون چی بود. «راه طی شده» حرف‌های قشنگی درباره خدا می‌زد؛ اما حاضر نبود از زاویه بالاتر به دنیا نگاه کند. همه چیز را با دیدگاه حس و تجربه می‌دید و باعث می‌شد آخر کارش به بن‌بست برسد. کسی که تفکر نقاد نداشته باشد، با حرف‌های قشنگ راحت به دام می‌افتد. و خدا شهید مطهری را رحمت کند که اندیشیدن را یاد می‌داد نه اندیشه‌ها را.

 

#قسمت_160

نگاهی به صفحه اول کتاب می‌اندازم تا شاید اسم صاحبش را صفحه اولش ببینم؛ اما چیزی دستگیرم نمی‌شود. کتاب را یک دور سریع تَوَرُّق می‌کنم و همزمان، چند برگه کاغذ کاهی از میانش روی زمین می‌افتد.
کاغذها را برمی‌دارم. گذر زمان، کاغذها را نازک کرده و نوشته‌های خودکار را کمرنگ. دست‌خط منصور را می‌شناسم. پس حتماً کتاب‌ها مال اوست. سعی می‌کنم نوشته‌های کاغذ را که با عجله نوشته شده بخوانم: محمدحسین شهریاری، فعال در مسجد محل، رزمنده و طرفدار حزب جمهوری اسلامی. قد متوسط، لاغر، حدودا هجده ساله، ریش کم‌پشت مشکی، چشمان درشت و برجسته...
محمدحسین شهریاری که عموی زینب است! مشخصات و آدرس و ساعت رفت و آمدش چه ربطی به منصور دارد؟ به خواندن ادامه می‌دهم و با خواندن هر کلمه بر حیرتم افزوده می‌شود. نام مادرم طیبه و کتاب‌فروش محله و امام جماعت مسجد و چند زن و مرد دیگر که نمی‌شناسمشان داخل برگه نوشته شده، همراه مشخصات ظاهری و آدرس خانه و محل کار و ساعت‌های رفت و آمد. همه افرادی که اسمشان نوشته شده، در یک چیز مشترکند: حزب‌اللهی بودن! همه یا ریش داشته اند، یا چادری بوده‌اند، یا فعال در مسجدند، یا بسیجی و پاسدارند و یا صرفاً طرفدار امام خمینی(ره) و حزب جمهوری اسلامی بوده‌اند! ذهنم می‌رود به سمت ترورهای دهه شصت. برای کسی مثل من که آن زمان را ندیده و فقط برایش تعریف کرده‌اند، مفهوم لیست ترور شاید کمی دور از ذهن به نظر برسد، اما حالا دارم یک لیست ترور واقعی را مقابل خودم می‌بینم. لیست تروری که حتماً هیچ وقت به دست مافوق منصور نرسیده؛ وگرنه نه من به دنیا می‌آمدم و نه شهید محمدحسین شهریاری در عملیات بیت‌‌المقدس مفقودالاثر می‌شد!
به کمد تکیه می‌دهم و نگاهم روی عنکبوتی قهوه‌ای که با پاهای درازش تندتند روی کتاب‌ها راه می‌رود می‌ماند. چطور می‌شود منصور سال‌ها عضو سازمان مجاهدین بوده باشد و با آن‌ها همکاری کند، اما هیچ‌کس نفهمد و بو نبرد؟ اصلاً منصور چطور دلش آمده آمار هم‌محله‌ای‌ها و دوستانش را به منافقین بدهد تا ترورشان کند؟ باورم نمی‌شود، یک آدم چقدر می‌تواند خائن باشد؟ حالم از این که زیر دست چنین آدمی بزرگ شده‌ام به هم می‌خورد. یعنی عمو صادق ماجرا را می‌داند؟
دستم به طرف همراهم می‌رود تا با عمو تماس بگیرم، اما همراه در جیبم می‌لرزد و زنگ می‌خورد. شماره صفر روی همراهم افتاده و باید لیلا باشد. جواب می‌دهم. لیلا احوال‌پرسی می‌کند و می‌گوید:
-
ببینم، می‌تونی تا نیم ساعت دیگه بیای پارک نزدیک خونه‌تون؟
-
چی شده؟
-
بیا تا بهت بگم.
-
باشه...
-
منتظرتم.
و قطع می‌کند. خوب شد خودش زنگ زد. باید ماجرای این کتاب‌ها را بهشان بگویم. یکی دوتا از کتاب‌ها را همراه لیست‌های ترور برمی‌دارم و از زیرزمین بیرون می‌زنم.

 

#قسمت_161

همان لحظه، در با کلید باز می‌شود و آقاجون و عزیز سرمی‌رسند. کتاب‌ها را زیر لباسم پنهان می‌کنم. عزیز می‌گوید:
-
دختر تو چرا از جات بلند شدی؟
-
خوبم عزیز. می‌تونم راه برم!
-
حتماً باید یه بلایی سرت بیاد که نتونی راه بری تا بری بخوابی؟
آقاجون خریدها را داخل خانه می‌برد و می‌گوید:
-
ولش کن حاج خانم. آدم یه گوشه بخوابه دلش می‌پوسه.
به اتاقم می‌روم تا برای قرار با لیلا آماده شوم. درحال بستن گیره روسری‌ام هستم که عزیز می‌پرسد:
-
کجا می‌ری با این حالِت؟
مِن‌مِن می‌کنم و می‌گویم:
-
یه دوستام گفته باید برم ببینمش. یه کار مهم باهام داره.
-
نمی‌شه اون بیاد اینجا؟ نمی‌دونه تو نباید این‌ور اون‌ور بری؟
عزیز را درآغوش می‌گیرم و می‌بوسم. سرم را چندلحظه روی شانه‌اش می‌گذارم و چشمانم را می‌بندم. سر گذاشتن روی شانه عزیز از هرکاری لذت‌بخش‌تر است. بچه که بودم، عزیز صبح‌ها می‌آمد خانه‌مان و من را که تک و تنها در خانه خواب بودم بغل می‌کرد که ببرد خانه خودشان. بهترین بخش خوابم هم خواب سبکی بود که در آغوش عزیز و درحالی که سرم روی شانه‌اش بود می‌رفتم.
عزیز می‌فهمد باید حتماً بروم و راضی می‌شود.
-
پس خیلی مواظب باش.
چادرم را از جالباسی برمی‌دارم و درحالی که به حیاط می‌روم، آن را روی سرم می‌اندازم:
-
چشم. حواسم هست عزیز.
قدم تند می‌کنم به سمت پارک و روی یکی از نیمکت‌ها می‌نشینم. بعد از چند دقیقه لیلا می‌رسد و می‌گوید همراهش سوار یک ون سبزرنگ شوم، مثل همان ونی که شب شام غریبان سوارش شدیم. لیلا همراهم را می‌گیرد و باتری‌اش را درمی‌آورد. دیگر عادت کرده‌ام به این حساسیت‌ها و ملاحظات امنیتی.
این بار ون راه می‌افتد و وقتی از لیلا درباره مقصد می‌پرسم، جواب سربالا می‌دهد. تقریبا نیم‌ساعت در راهیم تا در حیاط یک خانه از ون پیاده می‌شویم؛ فکر کنم از همان خانه‌هایی باشد که لیلا و همکارانش به آن‌‌ها می‌گویند خانه امن.
قبل از ورود، خانمی بازرسی بدنی‌ام می‌کند، کیفم را می‌گیرد و وارد می‌شویم. از پله‌ها بالا می‌رویم و لیلا در راه می‌گوید:
-
کارشناس پرونده قبول کرد منصور و ستاره رو برای چند دقیقه ببینی!
سر جایم می‌ایستم و خشکم می‌زند. اصلاً آمادگی‌اش را نداشتم. نمی‌دانم چه بگویم. چه حسی باید داشته باشم؟ نمی‌دانم. اما هرچه باشد، این فرصت بعید است دیگر پیش بیاید. باید همین الان هرچه می‌خواهم را از خودشان بپرسم. لیلا برمی‌گردد و پشت سرش را نگاه می‌کند:
-
پس چرا وایسادی؟ بیا دیگه!
به یک سالن می‌رسیم و مرصاد را می‌بینم که با تکیه بر عصا و پای آتل‌بندی شده منتظرمان ایستاده است. با دیدنش، داغ ارمیا برایم تازه می‌شود و چهره در هم می‌کشم.

 

#قسمت_162

زیر لب سلام می‌کند و می‌گوید:
-
با این که هردونفرشون ممنوع‌الملاقات بودن، اما فکر کردم بهتره یه ملاقات چنددقیقه‌ای باهاشون داشته باشید. حتماً خودتون می‌دونید از این ماجرا کسی نباید چیزی بدونه.
-
بله.
کنار مرصاد، دو در ضدصدا هست که یکی از درها باز می‌شود و لیلا به من می‌گوید وارد شوم، اما کسی دنبالم نمی‌آید. در پشت سرم بسته می‌شود و مقابلم، ستاره را می‌بینم که روی یک تخت دراز کشیده است و ساعدش را روی پیشانی گذاشته. نفرت در جانم شعله می‌کشد و نفس عمیقی می‌کشم تا آرام باشم و بتوانم فکر کنم. ستاره ساعدش را از پیشانی برمی‌دارد و نیم‌نگاهی به من می‌اندازد. بعد با حالت تحقیرآمیزی می‌گوید:
-
به به! منتظر بودم بیای. از کِی اطلاعاتی شدی که من نفهمیدم؟
جوابش را نمی‌دهم. مطمئنم الان دارد به خودش لعنت می‌فرستد که چرا در همان عراق من را نکُشت. می‌گویم:
-
مامان و بابام رو تو کُشتی، نه؟
صدای قهقهه چندش‌آورش بلند می‌شود:
-
آره من کشتم! خب که چی؟
-
چرا؟
-
چون باید می‌مُردن. همه شما مسلمونا باید بمیرید. دیدی که، ارمیا و رفیقشم با دستور من کشته شدن. تو هم باید بری قبر خودتو بکنی. خودت و رفیقای سپاهیت همه‌تون ول معطلید. دیر یا زود، همه‌تون رو می‌کشیم.
می‌دانم این‌ها را می‌گوید که اعصابم را بهم بریزد. فرصت کمی دارم، باید مدیریتش کنم و سوالم را بپرسم:
-
بین تو و بابای من چی بوده؟
از خشم سر جایش می‌نشیند و به طرفم خیز برمی‌دارد. ناآرام اما عمیق نفس می‌کشد و می‌گوید:
-
چیزی نبود! یوسف عددی نبود که بین ما دوتا بخواد چیزی باشه. یوسف فقط یه احمق بود که با خریتش خودش و زنشو به کشتن داد!
با این طور حرف زدنش می‌خواهد به زخمم نمک بپاشد، اما کلمات انقدر لرزان و آشفته از دندان‌های به هم قفل شده‌اش خارج می‌شوند که حتم دارم خودش هم از یادآوری ماجرایی که با پدرم داشته می‌سوزد. صدایم را بالا می‌برم:
-
درست حرف بزن!
ناگاه به طرفم می‌جهد و دستش را بالا می‌برد تا بزندم. همزمان با اولین حرکتش، صدای باز شدن در را از پشت سرم می‌شنوم و قدم‌های تند دونفر را که حتماً آمده اند جلوی ستاره را بگیرند. پاهایم را روی زمین می‌فشارم و محکم سرجایم می‌ایستم، و تنها با یک دست به کسانی که پشت سرم هستند علامت ایست می‌دهم تا جلو نیایند. ستاره به من رسیده است اما دستش در هوا مانده؛ شاید چون با تمام خشم و جسارتی که از خودم سراغ دارم به چشمانش خیره شده‌ام. خدا شاهد است تمام مدتی که ستاره را به عنوان مادرم می‌شناختم، یک بار هم صدایم را برایش بلند نکردم و حتی در چشمانش خیره نشدم. اما حالا ستاره قاتل مادرم است و از آن بدتر، دشمن خونی کشورم.
ستاره تندتند نفس می‌کشد. بلند می‌گویم:
-
چیه؟ بزن دیگه! حق داری، منم جای تو بودم از این که بعد این همه سال لو برم حسابی می‌سوختم.
صدای مردی از پشت سرم می‌آید که:
-
ممکنه بهتون آسیب بزنه خانم.
برنمی‌گردم که پشت سرم را نگاه کنم، اما می‌گویم:
-
بذار بزنه ببینم چکار می‌خواد بکنه؟ می‌خواد منم مثل مامان و بابام بکشه؟

 

#قسمت_163

ستاره دستش را پایین می‌آورد. صورتش سرخ شده اما حالت تهاجمی چند لحظه قبل را ندارد. می‌گویم: هرچی رشته بودی پنبه شد، نه؟ دیگه لازم نیست بگی چرا بابام رو شهید کردی. خودم فهمیدم. دم بابا یوسفم گرم که یکی مثل تو رو چزوند.
ناگاه از اعماق جانش جیغ می‌کشد: کثافتا... عوضیا... لعنتیا...
رویم را از ستاره و حال زارش برمی‌گردانم. دوست دارم روی زمین بنشینم و بلند گریه کنم، اما وقت شکستن نیست. دیگر با ستاره کاری ندارم، همانطور که او هم حواسش به من نیست و روی تخت نشسته و زار می‌زند. دیدن حال ستاره بهمم ریخته است. قبلاً عاشقانه دوستش داشتم. اصلاً اگر خودم را وارد این ماجرا کردم بخاطر او بود، اما تمام این مدت، از من متنفر بوده است. با حالی خراب از اتاق بیرون می‌آیم و لیلا را می‌بینم که با نگرانی نگاهم می‌کند. هیچ نمی‌گویم تا خودش به حرف بیاید: حالت خوبه؟ می‌خوای برسونمت خونه؟
-
نه. گفته بودی قراره عمو منصور رو هم ببینم.
-
اگه الان حالت خوب نیست بذاریم برای یه دفعه دیگه.
-
خوبم.
مرصاد از اتاق کناری بیرون می‌آید و به من و لیلا می‌گوید: خیلی خب، بریم.
نفس عمیقی می‌کشم تا خون دوباره در رگ‌هایم به جریان بیفتد و بتوانم سوالاتی که از منصور دارم را در ذهنم حلاجی کنم.
یک طبقه بالاتر می‌رویم و دوباره دری مانند در اتاق ستاره. قبل از این که وارد اتاق شویم، به لیلا می‌گویم: امروز توی زیرزمین خونه‌مون چندتا جزوه و کتاب از سازمان منافقین پیدا کردم. نمی‌دونم مال کیه، اما حدس می‌زنم مال عمو منصور باشه.
لیلا اخم می‌کند و می‌پرسد: چطور؟
-
بین کتابا چندتا برگه بود که خط منصور توش بود. توی کیفمه که دم در تحویل گرفتین.
مرصاد به مامور کنار دستش می‌گوید کیفم را بیاورند و رو به من می‌کند: می‌تونید درباره اون برگه‌ها هم ازش بپرسید!
ماموری کیفم را تحویلم می‌دهد. کتاب‌ها را از کیف درمی‌آورم و به لیلا می‌دهم. مرصاد می‌گوید: راستش درخواست خود منصور بود که شما رو ببینه.
در این فکرم که چرا منصور باید بخواهد من را ببیند که در باز می‌شود و باز هم تنها وارد اتاق می‌شوم. منصور پشت میزی نشسته است و با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را بالا می‌آورد. چند ثانیه فقط نگاهش می‌کنم. از دیدن منصور بیشتر منزجر می‌شوم، چون منصور عضوی از خانواده بود. از ما بود، خیانت کرد. ستاره اگر قاتل است، دشمنش را کشته اما منصور برادرش را. منصور لب باز می‌کند: راسته که تو باهاشون همکاری کردی؟
جواب نمی‌دهم. منتظرم اثری از شرمندگی و خجالت در چهره‌اش ببینم، اما دریغ! نفس می‌گیرم و می‌گویم: من شما رو طور دیگه‌ای می‌شناختم...
پوزخند می‌زند: حالا درست شناختی!
-
تو هم جریان ترور پدر و مادرم رو می‌دونستی؟

 

 

#قسمت_164

می‌خندد و سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد:
-
معلومه! وقتی ستاره بدونه، یعنی منم می‌دونم.
وقتی منصور آرام است، یعنی من هم باید آرام باشم وگرنه می‌بازم. می‌گویم:
-
یوسف برادرت نبود؟
به صندلی تکیه می‌زند و با پررویی تمام می‌گوید:
-
یه چیزایی هست که از برادری هم مهم‌تره.
وسط حرفش می‌پرم:
-
مثلا سازمان مجاهدین خلق؟
منصور یکه می‌خورد و نمی‌تواند تعجبش را پنهان کند. نوبت من است که پوزخند بزنم:
-
همین امروز توی یکی از کمدای زیرزمین پیداشون کردم. کتابا و جزوه‌هات رو، همراه لیست‌های تروری که پر کرده بودی. اسم مادر و داییم هم اونجا بود.
لبش را می‌گزد و به دستانش خیره می‌شود. ادامه می‌دهم:
-
واقعا انتظار نداشتم یه آدم انقدر نامرد باشه.
لبخندی کج روی لبانش می‌نشیند و می‌گوید:
-
می‌تونی بگی نامرد، خائن، جاسوس، منافق، هرچی دلت می‌خواد. آره! من عضو مجاهدین خلق بودم. یوسف و طیبه رو من و ستاره کُشتیم، همراه همه اون بدبختایی که توی اون اتوبوس بودن. الانم پشیمون نیستم. خب هر جاسوسی یه تاریخ مصرف داره. تاریخ مصرف منم تموم شده. مهم اینه که مثل من، هنوز خیلی‌ها هستن که پاشونو روی گلوی رژیم ایران فشار بدن!
حجم نامردی و خیانت منصور خیلی بیشتر از ستاره است، انقدر که چند لحظه نفسم را در سینه حبس کند. بعد از چند لحظه می‌گویم:
-
تاریخ مصرف اونام زود تموم می‌شه.
قهقهه می‌زند و می‌گوید:
-
هنوز خیلی کوچیک‌تر از اونی که این چیزا رو بفهمی.
-
شاید. اما اینو می‌فهمم که الان اسرائیله که داره گلوش فشرده می‌شه، نه جمهوری اسلامی.
باز هم می‌خندد. می‌گویم:
-
چرا می‌خواستی منو ببینی؟
-
می‌خواستم باهات حرف بزنم. نه این که عذاب وجدان داشته باشم، اما حالا که از خودت عرضه نشون دادی، فکر کردم حقت باشه یه چیزایی رو بدونی. راستش با این که ازت متنفرم اما از جربزه‌ت خوشم اومد. عین یوسفی.
با ناخنم روی میز ضرب می‌گیرم و منتظر نگاهش می‌کنم. ادامه می‌دهد:
-
ستاره عضو سازمان نبود، اما بی‌ارتباط با بچه‌های سازمانم نبود. همون اولی که ستاره برای یوسف تور پهن کرد، همدیگه رو می‌شناختیم. قرار بود بعد این که یوسف تخلیه اطلاعاتی شد، کله‌پاش کنیم و با هم ازدواج کنیم. اما خب، یوسف یه‌دندگی کرد و نشد. در نتیجه حذفش کردیم.
به همین راحتی؟ حدود بیست نفر آدم بی‌گناه را کشته است و با آرامش تمام به چشمانم خیره شده و می‌گوید حذفش کردیم! خیلی دوست دارم همین الان بلند شوم و دست پیچ خورده ام را در دهان منصور خورد کنم اما می‌پرسم:
-
الان اینا رو می‌گی به ضررت نیست؟
شانه بالا می‌اندازد:
-
این حرف‌ها بیست-سی سال پیشه. پرونده‌های این ماجرا مختومه شدن، دوباره باز شدنشون هم فرقی برای من نداره. گفتم که، تاریخ مصرف من گذشته.
-
یعنی الان می‌خوای حرف بزنی و همه چیز رو بهشون بگی؟
با حالت خاصی نگاهم می‌کند، نگاهی که هیچ‌وقت از منصور ندیده بودم. نفرتی توام با تحسین، و شاید کینه‌ای قدیمی. بعد از چند ثانیه می‌گوید:
-
تا قبل این که بفهمم تو هم با اونا همکاری می‌کردی، مطمئن بودم نباید چیزی بگم. اما وقتی فهمیدم تربیت ستاره جواب نداده، به این فکر افتادم که توی تصمیمم تجدید نظر کنم.
-
چطور؟
-
باورم نمی‌شد توی خونه خودم نفوذی داشتم!
-
منم باورم نمی‌شد!
باز هم قاه‌قاه می‌خندد. ساکت نگاهش می‌کنم؛ هنوز باورم نشده چنین آدمی با این عناد و دشمنی، بخواهد با اطلاعات ایران همکاری کند. می‌گویم:
-
ببینم، برای چی اون لیست‌های ترور رو ندادی به مافوقت؟
 

 

#قسمت_165
-
چون از سازمان اومدم بیرون!
بعد از چند لحظه مکث، چشمانش را تنگ می‌کند و می‌گوید:
-
ببین، من اگه عضو سازمان شدم فقط برای اون بازه زمانی بود. اگه بیرون نمی‌اومدم، الان داشتم با عقاید گندیده خودم توی کمپ اشرف و تیرانا می‌پوسیدم.
خیلی احمقانه است که یک نفر خودش هم بداند عاقبتش چیست اما باز هم باز هم به کارش ادامه دهد! می‌پرسم:
-
خب الانم که دستگیر شدی و به قول خودت تاریخ مصرفت تموم شده! چه فرقی کرد؟
-
من اگه دستگیرم نمی‌شدم و فرار می‌کردم، سوخت رفتنم مساوی بود با تموم شدنم. دنیا همینه. اما چیزی که مهمه، اینه که من توی مجاهدین خلق ابدا نمی‌تونستم این ضربه‌هایی که تا الان به ایران زدم رو بزنم.
-
یعنی فقط می‌خواستی به جمهوری اسلامی ضربه بزنی؟ همین؟
شانه بالا می‌اندازد و می‌خندد:
-
آره، همین.
نوبت من است که به حماقتش بخندم. مشکل یک نفر با جمهوری اسلامی چه می‌تواند باشد؟ نمی‌دانم. وقت پرسیدن سوال دیگری‌ست که ذهنم را درگیر کرده:
-
ببینم، شماها که انقدر از پدر و مادرم کینه داشتین چرا من رو نگه داشتید؟
می‌گوید:
-
ستاره می‌خواست انتقامش رو کامل کنه. می‌خواست تو بشی همون چیزی که از یوسف انتظار داشت و نشد. البته، شرایط خانواده هم بی‌اثر نبود.
باورم نمی‌شود تمام این مدت، هدف ستاره فقط انتقام بوده. یعنی تمام لحظاتی که مادر صدایش می‌زدم او داشته خودش را برای یک انتقام آماده می‌کرده؟ شک ندارم به ثمر ننشستن تلاش ستاره، حاصل دعای مادرم است. مادری که بی‌آن‌که بفهمم، برایم مادری کرده است.
دیگر تحمل نشستن مقابل چنین آدمی را ندارم. جوابم را هم که گرفته‌ام. بلند می‌شوم و قبل از این که از اتاق بیرون بروم، منصور می‌گوید:
-
یادت باشه، توی این دعوا اگه بخوای طرف کسی رو بگیری تهش عاقبتت بهتر از من نمی‌شه. من و یوسف مقابل هم بودیم، توی دوتا خط فکری، الان اون مُرده و منم به همین زودیا می‌میرم. هردومون عمرمونو توی چیزی که فکر کردیم درسته گذاشتیم و براش تموم شدیم. اما من بهت پیشنهاد می‌دم تو فکر زندگی خودت باشی، طرفداری از این‌ور یا اون‌ور به دردت نمی‌خوره. مثل اکثر مردم باش، بی‌طرف و آزاد.
تلخندی می‌زنم و می‌گویم:
-
می‌دونی چرا اینو بهم می‌گی؟ چون خودتم مطمئنی آدم بی‌طرف وجود نداره. یا حق، یا باطل. حالت سوم وجود نداره! درضمن، اونی که تموم شده تویی، نه بابای من. بالاخره موقع مرگ درکش می‌کنی!
 

 

#قسمت_166

***
دوم شخص مفرد
مطمئن بودم یه شوک روانی می‌تونه ستاره رو به حرف بیاره؛ و واقعا هم همینطور شد. ستاره با دیدن خانم منتظری فهمید تمام سرمایه‌گذاریش توی این سال‌ها بی‌اثر بوده و هدر رفته؛ و واقعا داغون شد. یه جورایی مقاومتش شکست. گفتم کاری به کارش نداشته باشن تا گریه‌هاش رو بکنه، و می‌دونستم بعد از اون دیگه مثل قبل رفتار نمی‌کنه و خیلی راحت‌تر حرف می‌زنه.
درباره منصور هم، آدم پیچیده‌‌ایه، قرار شد ابالفضل که از من کارکشته‌تره ازش بازجویی کنه. شبکه ستاره و منصور از هم متلاشی شده بود همه اعضا بازجویی شدن. جالبه که ستاره توی یکی از بازجویی‌هاش گفت: برام مهم نبود دخترها جذب شبکه‌م بشن و برام کار کنن. فقط می‌خواستم دیگه مسلمون نباشن. همین کافی بود.
خیلی روی این جمله‌ش فکر کردم. این که فقط خواسته فکر زن‌ها و دخترای ایرانی رو خراب کنه، چون می‌دونسته اگه اون‌ها خراب بشن، یه جامعه خراب می‌شه. الان که فکرشو می‌کنم، پاشنه آشیل هر جامعه‌ای زن‌های اون جامعه‌اند. ظاهرا تاثیرگذاری کمی دارن، اما در واقع زن‌ها هستن که دارن جامعه رو اداره می‌کنن و نبض جامعه دستشونه. برای همینه که دشمن راه نفوذش رو از بین زن‌ها باز می‌کنه. خراب شدن یه مرد، هیچ وقت به اندازه خراب شدن یه زن به جامعه ضربه نمی‌زنه. این یه مسئله‌ایه که خود زن‌ها باید حلش کنن. امثال من نهایتا بتونیم باندهایی مثل باند ستاره رو دستگیر کنیم، اما تا وقتی خود زن‌ها نخوان، ریشه امثال ستاره زده نمی‌شه.
اما یه سوال دیگه هست که هنوز گوشه چشمم چشمک می‌زنه؛ اونم ماجرای منصور و تصادف اتوبوسه. چطوریه که منصور تونسته این همه وقت، ارتباطش با سازمان منافقین رو پنهان کنه و کسی نفهمه؟ بیشتر سرشاخه‌ها و خونه‌های تیمی منافقین توی دهه شصت دستگیر و بازجویی شدن، اما کسی به اسم منصور نرسیده! اصلا منصور با کی همکاری کرده برای دستکاری اتوبوس؟
باید برم قاضی پرونده اتوبوس رو پیدا کنم و ببینمش...
***
 

 

#قسمت_167
تمام شب را به منصور و ستاره فکر کردم و این که چطور توانسته‌اند اتوبوس پدر و مادرم را دستکاری کنند. هرطور فکر کردم، دیدم محال است در همان دهه شصت، سپاه در بازجویی‌ها و تحقیقاتش به نام منصور نرسیده باشد. انقدر ذهنم را زیر و رو کردم تا یکی از آشناهای ستاره را در ایران پیدا کنم، و آخرش به یونس رسیدم. یونس تنها دوست ستاره است که هنوز در ایران است و دستگیر نشده؛ دوست قدیمی ستاره و حانان. و حالا هم دارم پرسان‌پرسان و با فشار آوردن به حافظه‌ام، دنبال باشگاه قدیمی‌اش می‌گردم که امیدوارم هنوز همانجا باشد.
آخر کوچه، بنرهای بزرگ باشگاه را می‌بینم. باشگاه رزمی پسرانه ای که یک در باریک دارد و پله می‌خورد به سمت پایین. وقتی من اینجا می‌آمدم، این همه بنر دور و برِ در باشگاه نبود. در را تازه رنگ کرده اند و یک تابلوی نئون هم بالای در زده اند. در آستانه در می‌ایستم و پایین را نگاه می‌کنم. صدای فریاد مربی هنرجویان شنیده می‌شود و پیداست که تمرین دارند. با تردید از پله‌ها پایین می‌روم و به در سالن می‌رسم. بوی عرق و ابرهای تاتمی‌ها زیر بینی‌ام می‌زند و چهره در هم می‌کشم. یاد همان روزی می‌افتم که اولین بار با ستاره آمدم. خاطرات ارمیا برایم زنده می‌شود و لب می‌گزم. صدای مردی من را به خودم می‌آورد: ببخشید خانم، با کی کار داشتید؟
خودم را جمع و جور می‌کنم و می‌گویم:
-
با یه آقایی به اسم یونس. می‌شناسیدشون؟
چهره مرد درهم می‌رود و بعد از چند لحظه فکر کردن می‌گوید:
-
آقا یونس رو می‌گید که صاحب اینجان؟
خوشحال می‌شوم که هنوز هست و می‌شود پیدایش کرد. تایید می‌کنم و مرد جواب می‌دهد:
-
شما چکارشون دارید؟
-
یکی از شاگردای قدیمشونم.
مرد چشمانش را ریز می‌کند و می‌پرسد:
-
شما شاگردشون بودید؟
حوصله سیم‌جیم‌هایش را ندارم. می‌گویم:
-
بله. می‌شه بگید کجان؟
با تعجب ابرو بالا می‌دهد و بعد می‌گوید:
-
رفتن جایی، یه ربع دیگه می‌آن.
روی نیمکت‌های گوشه سالن می‌نشینم و منتظر می‌شوم.
 

 

#قسمت_168
هوا دم دارد، مثل همان وقت‌هایی که با ارمیا تمرین می‌کردیم. تمام پسربچه‌ها را ارمیا می‌بینم. چقدر جایش خالی‌ست. چقدر دلم برایش تنگ شده است، بیشتر از تمام سال‌هایی که آلمان بود و از هم دور بودیم. پیامرسانم را باز می‌کنم و سراغ پیام‌های ارمیا می‌روم. آخرین زمان آنلاین شدنش مربوط به ماه قبل است. به صفحه گوشی چشم می‌دوزم؛ انگار منتظرم آنلاین شود و پیام بدهد. برایش می‌نویسم: سلام بی‌معرفت. جات خالی، اومدم باشگاه یونس.
پیام فقط یک تیک می‌خورد و می‌دانم این تیک هیچ‌وقت دوتا نمی‌شود. دوباره می‌نویسم: دلم برات خیلی تنگ شده.
وقتی به خودم می‌آیم که قطره اشکی روی صفحه گوشی می‌بینم. اشک را از صورتم پاک می‌کنم و مرد را می‌بینم که با پیرمردی صحبت می‌کند:
-
یه خانمی اومده می‌گه با شما کار داره!
-
نگفت چکار داره؟
-
نه. گفت از شاگردای قدیمتونه. اونجا نشسته.
پیرمرد به طرفم برمی‌گردد و عمویونس را می‌بینم که موهایش سپید شده و صورتش چروک برداشته. ازجا بلند می‌شوم. مطمئن نیستم من را به خاطر بیاورد. حالا دیگر به من رسیده است. حس می‌کنم از دیدنم تعجب کرده اما تعجبش را پنهان می‌کند و می‌پرسد:
-
سلام خانم. با من کار داشتید؟
دوست ندارم بگویم اریحا هستم؛ چون دیگر اریحا نیستم بلکه ریحانه‌ام. می‌گویم:
-
دخترعمه ارمیام.
با دقت به صورتم خیره می‌شود. این نگاهش را دوست ندارم. سر به زیر می‌اندازم و یونس بالاخره من را می‌شناسد:
-
اریحا! چقدر بزرگ شدی!
به سردی می‌گویم:
-
شما هم جاافتاده‌تر شدید.
بلند می‌خندد:
-
یاد اون روزا بخیر. خیلی وقته ازتون خبر ندارم. مامان و بابا خوبن؟ حانان چطوره؟ شنیدم رفتن آلمان. راستی ارمیا خوبه؟ حتما اونم مردی شده برای خودش!
تلخ می‌خندم. ارمیا مردی شده بود برای خودش... حالا که فکر می‌کنم خیلی مرد تر از مرد شده بود! یونس که می‌بیند جوابش را نمی‌دهم، می‌پرسد:
-
چیزی شده؟ چه کارم داشتی؟
-
باید باهات حرف بزنم. یه مسئله مهمه که باید بگم.
-
درباره چی؟
-
مفصله.
احساس می‌کنم از آمدنم معذب است؛ اما اهمیت نمی‌دهم. داخل اتاق کوچکی که تابلوی مدیریت را سردرش زده اند می‌نشینیم. همان مرد جوانی که در ابتدا دیدم برایمان چای می‌آورد و قبل از رفتن، نگاه تندی به من می‌اندازد. نسبت به او حس خوبی ندارم. بی‌مقدمه می‌گویم:
-
می‌خوام هرچیزی که درباره گذشته ستاره و منصور می‌دونی رو بهم بگی.
چشمانش گرد می‌شوند و با حالتی ساختگی می‌خندد:
-
یادمه مامانت رو خیلی دوست داشتی، به اسم صداش نمی‌زدی.
 

 

#قسمت_169
هنوزم خیلی دوستش دارم. اما مامان خودم رو. خوب می‌دونی چی می‌گم!
تعجبش بیشتر می‌شود و نفس عمیقی می‌کشد:
-
پس بالاخره فهمیدی؟ خودش بهت گفت؟
-
نه. ارمیا بهم گفت.
-
خب تو که همه چیز رو می‌دونی. الان چی می‌خوای بهت بگم؟
با حالت جدی‌تری می‌گویم:
-
می‌خوام بدونم ستاره و منصور چطوری پدر و مادرم رو کشتن که کسی نفهمید؟ چطوری منصور عضو مجاهدین خلق بود ولی دستگیر نشد؟
جا می‌خورد؛ پیداست که انتظار نداشته بدانم ستاره در شهادت پدر و مادرم دست داشته. به لکنت می‌افتد:
-
چرا اینا رو از من می‌پرسی؟
-
چون احتمال می‌دادم یه چیزایی بدونی، الان دیگه مطمئن شدم!
سرش را پایین می‌اندازد و آه می‌کشد. بعد از چندثانیه می‌گوید:
-
به درک! باشه، همه چیز رو می‌گم. خسته شدم. من اون زمان از دوستای حانان بودم؛ و البته از رابط‌های سازمان. حانان گفته بود عضو سازمان بشم، درحالی که اعتقادی به مبانی فکری‌شون نداشتم.
نفس عمیقی می‌کشد و سر تکان می‌دهد:
-
منم مثل حانان در اصل یهودی‌ام.
از حرفی که می‌زند نفسم می‌گیرد. با حیرت می‌پرسم:
-
چرا پنهانش کردی؟
-
حانان گفت. گفت برای این که بتونیم ضربه بزنیم باید هویت اصلیمون رو پنهان کنیم. بعضی از خاندان‌های یهودی همین کار رو کردن از خیلی وقت پیش. حتی خیلی‌هاشون دوتا اسم دارن؛ یه اسم عبری و یه اسم اسلامی. اسم عبری ستاره هم هداسا بود.
لبم زیر فشار دندان‌هایم قرار گرفته و به زحمت می‌گویم:
-
خب ادامه بده!
-
من رابط منصور با سازمان بودم؛ کسی از عضویت منصور خبر نداشت بجز من و مافوقمون. منصور بهمون خبر می‌رسوند و آمار سپاهیا رو می‌داد، اما کسی نمی‌دونست این خبرا از کی می‌رسه بجز من و مافوقم. برای همین با دستگیری بچه‌ها منصور لو نرفت. مافوقم هم توی درگیری کشته شد.
-
تو چی؟ بقیه تو رو می‌شناختن، تو چرا لو نرفتی؟
-
حانان قبل این قضایا بخاطر یه مسئله‌ای با یه هویت جدید فراریم داد، منو فرستاد آلمان. یه مدت اونجا بودم و وقتی آبا از آسیاب افتاد برگشتم ایران. با یه اسم جدید.
-
پس یونس اسم جدیدته، اسم قبلیت چی بود؟
-
هورام اسم عبریمه، اما حمید صدام می‌کردن.
کمی از چای می‌نوشد، اما من با وجود گلوی خشکیده‌ام نمی‌توانم چیزی بخورم. مشتاقم که باز هم بدانم:
-
درباره تصادف اتوبوس پدر و مادرم چی؟
چای در گلویش می‌پرد و چندبار سرفه می‌کند. لیوان را روی میز می‌گذارد و چشمانش را می‌بندد: ازت معذرت می‌خوام اریحا... منو ببخش!
مشامم بوی خون می‌گیرد و سینه‌ام می‌سوزد. منظورش از این حرف چیست؟ ادامه می‌دهد:
-
من اون اتوبوس رو دستکاری کردم. حتی اون وقتی که تصادف کرد هم من پشت سرشون بودم. با حانان رفته بودیم که مطمئن بشیم کار درست انجام شده.
نفرت عجیبی در سینه‌ام شعله می‌کشد. با تمام قدرت هوا را به سینه می‌کشم تا آرام بمانم. حالم را که می‌بیند می‌گوید:
-
حق داری منو نبخشی. حق داری همین الان تحویلم بدی به پلیس. برای منم بهتره.
 

 

#قسمت_170
منظورش را از جمله آخر نمی‌فهمم اما می‌گویم:
-
ادامه بده!
-
با چشم خودم دیدم، بابات تو رو بغل کرده بود و خودش رو انداخت از اتوبوس بیرون که زنده بمونی. فکر کنم خدابیامرز فهمیده بود ممکنه اتوبوس منفجر بشه.
به زحمت جلوی گریه‌ام را گرفته‌ام. دوست ندارم جلوی یونس بشکنم. با صدای لرزانم می‌پرسم:
-
چرا نیروهای امدادی انقدر دیر رسیدن؟
-
اون جاده خلوت بود. کسی توی جاده نبود، فقط ما بودیم. حانان گفت صبر کنیم تا هوا یکم روشن‌تر بشه، بعد می‌ریم خبر می‌دیم. می‌خواست مطمئن بشه کسی زنده نمونده. حتی خودش رفت توی اتوبوس و دور و برش رو چک کرد.
دندان‌هایم را به هم می‌فشارم و از جا بلند می‌شوم. حالم از بوی تعفن نامردی‌شان به‌هم می‌خورد. قدم تند می‌کنم که از اتاق خارج شوم. یونس پشت سرم می‌آید:
-
صبر کن دختر! باید یه چیزی بهت بگم!
حالا به بیرون اتاق رسیده‌ایم. برمی‌گردم به سمت یونس و منتظر می‌شوم ببینم کدام افتخارش مانده که برایم نگفته؟ یونس عرق کرده و نفس‌نفس می‌زند. ناگاه به کسی که احتمالا پشت سر من ایستاده نگاه می‌کند، نگاه کوتاهی آکنده از ترس و اضطراب. به تندی می‌گویم:
-
دیگه چی می‌خوای بگی؟
سیبک گلویش تکان می‌خورد و با صدای لرزانی می‌گوید:
-
هیچی دخترم. فقط سلام به مامان و بابا برسون.
و صدایش را پایین‌تر می‌آورد:
-
بعدا بهت می‌گم. خیلی مواظب باش.
بی‌خداحافظی از باشگاهش بیرون می‌زنم. داشتم در آن هوای گرفته و دم کرده خفه می‌شدم. نفس عمیقی می‌کشم و سوار ماشین می‌شوم. سرم را روی فرمان می‌گذارم و بغضم را رها می‌کنم. اجازه می‌دهم هق‌هق گریه‌ام بلند شود.
حالا کمی آرام‌تر شده‌ام. یونس چه می‌خواست بگوید که نشد؟ چرا نگفت؟ چشمش به چه کسی افتاد که حرفش را خورد؟ اشک‌هایم را پاک می‌کنم و می‌خواهم راه بیفتم که برگه کاغذی روی برف‌پاک‌کن ماشین می‌بینم. پیاده می‌شوم که کاغذ را بردارم. داخلش، با خط خرچنگ‌قورباغه‌ای نوشته: تا همینجاشم خیلی پاتو از گلیمت درازتر کردی. فکر نکن همه چیز تموم شده. به موقعش حالتو می‌گیریم.
برای کسی که تا دم مرگ رفته و سردی لوله اسلحه را روی پیشانی‌اش حس کرده باشد، این تهدید چندان کارگر نمی‌افتد. با این وجود کاغذ را در کیفم می‌گذارم که به لیلا بگویم؛ چون نمی‌خواهم خطری متوجه عزیز و آقاجون شود.
به خانه که می‌رسم، دایی یا همان آقای شهریاری سابق را می‌بینم که گویا آمده بوده به من سر بزند. چه فرصت خوبی شد! شاید حرف زدن با او حالم را بهتر کند. دایی محکم در آغوش می‌گیردم، به تلافی تمام وقت‌هایی که نامحرم حسابش می‌کردم. حالا معنای برخورد پدرانه‌اش را می‌فهمم. دونفری در حیاط می‌نشینیم و از او می‌خواهم درباره مادرم حرف بزند.
 

 

#قسمت_171
-
یکی از خصوصیات طیبه این بود که خودشو با شرایط وفق می‌داد. نق نمی‌زد. هیچ چیزی باعث نمی‌شد بی‌خیال هدفش بشه. توی هر شرایطی، مطالعه‌ش سر جاش بود. توی سال‌های جنگ، وقتی یه مدت رفته بودیم روستاهای اطراف اصفهان، نق نمی‌زد که اینجا امکانات نداره و سختمه و این حرفا. یه راهی برای خودش باز می‌کرد. مثلا توی روستا که بودیم، به خانم‌ها قرآن و احکام یاد می‌داد. با وجود سن کمش خیلی خوب کلاس‌داری می‌کرد. خیلی دوست داشت بیاد جبهه، اما نمی‌شد. وقتی من و محمدحسین از جبهه می‌اومدیم، می‌بردمون توی اتاق و می‌گفت همه چیز رو مو به مو براش بگیم. همینطوری که تو الان منو نشوندی اینجا و گفتی از طیبه برات بگم! وقتی ما خاطراتمون رو می‌گفتیم، تندتند می‌نوشت و گاهی گریه می‌کرد. نوشته‌هاش هست. راستی، می‌دونی تو خیلی شبیهشی؟
-
چطور؟
-
همین که جا نزدی، همین که ناامید نشدی و هدفت رو ول نکردی. این خیلی ارزشمنده.
همراهم زنگ می‌خورد. شماره نیفتاده است. با تردید جواب می‌دهم. بلافاصله بعد از این که می‌گویم «الو»، صدایی گرفته از پشت خط می‌گوید:
-
من یونسم اریحا. خیلی وقت ندارم چیزی بگم. ببین، می‌تونی نیم‌ساعت دیگه بیای پارک محله‌تون؟ یه کاری هست که نمی‌شه پشت تلفن گفت.
کمی می‌ترسم اما زیر لب می‌گویم:
-
باشه!
صدای بوق اشغال در گوشم می‌پیچد. اصلا یونس شماره‌ام را از کجا آورده است؟ دایی حال نگرانم را از چهره‌ام می‌خواند که می‌گوید:
-
کی بود؟
برای گفتن حرفم کمی مکث می‌کنم. چه بگویم؟ دایی ماجرا را کامل نمی‌داند. می‌گویم:
-
یکی از دوستای ستاره بود. گفت برم پارک محل ببینمش. کارم داشت.
دایی لبخند می‌زند:
-
الان دیگه هوا تاریکه عزیزم. بذار منم همراهت بیام. می‌رسونمت و می‌رم خونه.
-
بچه که نیستم دایی‌جون.
-
می‌دونم. ولی دوست ندارم تنهات بذارم.
نمی‌دانم اگر یونس را ببیند چه فکری درباره‌ام می‌کند. یونس که پیرمرد است... مربی بچگی‌ام هم بوده. بهتر است سربسته برایش توضیح دهم که داستان نشود. در ماشین می‌نشینیم و می‌گویم:
-
یه آقایی بود که وقتی بچه بودم به من و ارمیا رزمی یاد می‌داد. اسمش یونسه، از آشناهای قدیمی ستاره. صبح رفته بودم پیشش که ازش یه چیزی درباره ستاره بپرسم. الان نمی‌دونم چرا زنگ زده می‌گه کارم داره؟
دایی لبخند می‌زند و می‌گوید:
-
پس خوب شد همراهت اومدم.
راست می‌گوید. الان که او همراهم است آرامش بیشتری دارم. دایی در ماشین می‌نشیند و من پیاده می‌شوم. یونس را می‌بینم که نگران و مضطرب روی یکی از نیمکت‌ها نشسته. مرا که می‌بیند، نگاهی به اطراف می‌اندازد. می‌رسم به چندقدمی‌اش. نمی‌دانم لرزش بدنش از ترس است یا سرمای پاییزی؟ با صدایی خفه و لرزان می‌گوید:
-
حانان هنوزم آدم داره توی ایران، یکیشون منم. گفته حتی اگه یه نفرم مونده باشه، اونو می‌فرسته برای کشتن تو.
چشمانم سیاهی می‌رود. سعی می‌کنم آرام باشم و کلماتش را یکی‌یکی تحلیل کنم. می‌پرسم:
-
ببینم، اون‌وقت تو چرا اینا رو به من می‌گی؟ مگه آدمِ حانان نیستی؟

 

#قسمت_172
-
ببین، من اگه اینا رو می‌گم، برای اینه که خسته شدم. یه عمر حانان و ستاره همه گندکاریا و آدم‌کُشی‌هاشونو گذاشتن به عهده من. نمی‌خوام این یکی رو انجام بدم. تهشم یا اطلاعات ایران منو می‌گیره، یا خودشون می‌کشنم. من پام لب گوره. به فکر خودت و خانواده‌ت باش!
-
از کجا بدونم راست می‌گی؟
-
دیگه راست و دروغ گفتن برام فایده نداره...
همان لحظه، نگاهش می‌رود به سمت دیگر خیابان. رد نگاهش را دنبال می‌کنم و به دو موتورسوار می‌رسم که نزدیک ماشین دایی پارک کرده‌اند. یونس داد می‌زند:
-
خودشونن!
نگران می‌شوم که نکند بلایی سر دایی بیاورند. تا بخواهم قدمی به سمت دایی بردارم، صدای فریاد ایست می‌شنوم و روشن شدن موتورسیکلت. دستی از پشت سر هلم می‌دهد و تنها کاری که از دستم برمی‌آید، این است که دستانم را ستون کنم تا با صورت زمین نخورم. سرم گیج می‌رود و دنده‌هایم تیر می‌کشند. صدای رگبار گوش‌خراش گلوله در تمام فضای ذهنم می‌پیچد و فریادهای ممتد مردی که از عمق جان داد می‌زند: ایست!
صدای جیغ و فریاد مردم در گوشم می‌پیچد و سرم را که بالا می‌آورم، پاهای مردی را می‌بینم که با تمام قدرت دنبال یک موتور می‌دود و همزمان اسلحه‌اش را آماده شلیک می‌کند. به سختی می‌نشینم تا دایی را ببینم. دایی در ماشین نشسته و شوک‌زده و با چشمان گرد به طرف من نگاه می‌کند. مردی مسلح کنار ماشین ایستاده و با دقت اطراف می‌پاید. کف دستانم می‌سوزد. خودم را از روی زمین بلند می‌کنم و با تکیه به درختی می‌ایستم. الان فقط دایی مهم است. با دقت نگاهش می‌کنم، سالم سالم است. می‌خواهد پیاده شود که مرد مسلح اجازه نمی‌دهد. کمی جلوتر از ماشین، دو موتورسوار زمین خورده‌اند. موتورشان واژگون شده و چرخش هنوز می‌چرخد. چند مرد مسلح بالای سرشان می‌رسند و بلندشان می‌کنند، دستبند به دستانشان می‌زنند و آن‌ها را داخل یک سمند می‌نشانند. سمند می‌رود اما یکی از مردهای مسلح می‌ماند و وقتی برمی‌گردد، می‌بینم مرصاد است. از کجا پیدایش شد؟ به طرف من می‌دود اما نگاهش به چیزی پشت سر من است. یاد یونس می‌‌افتم. نکند فرار کرده باشد؟ پشت سرم را نگاه می‌کنم و اول از همه، خون پخش شده روی زمین را می‌بینم و بعد جنازه یونس را. دستانم را روی دهانم می‌گیرم و به درخت تکیه می‌دهم. مرصاد خودش را بالای سر یونس می‌رساند. دست روی گردنش می‌گذارد و گوش بر قلبش؛ اما مطمئنم قلب یونس دیگر نمی‌زند. اگر یونس من را هل نمی‌داد، الان این پنج-شش تیر به من می‌خورد. پیرمرد بیچاره خودش را قربانی من کرد؛ شاید برای این که گناهانش بخشیده شوند.
مرصاد دستش را روی گوشش می‌گذارد و می‌گوید:
-
مرکز یه آمبولانس بفرستید، یه جنازه داریم اینجا.
و درحالی که بلند می‌شود مردمی که جمع شده‌اند را متفرق می‌کند. چشمش به من می‌افتد که دستم روی دهانم مانده و به درخت تکیه زده‌ام.
-
حال شما خوبه خانم منتظری؟
فقط سرم را تکان می‌دهم. مغزم قفل است و هنوز خیره‌ام به جنازه یونس. دوست دارم جیغ بزنم اما صدایم در نمی‌آید. این چندمین بار است که به چشم خودم مردن یک انسان را دیده‌ام؟ یاد یکی از اقوام می‌افتم که پزشک بود. همیشه می‌گفت وقتی ببینی که یک آدم بزرگ، با همه توانایی‌ها و قدرتش می‌تواند در عرض چندثانیه بمیرد و به جسمی بی‌ارزش و ناتوان تبدیل شود، تازه می‌فهمی بشر چقدر خرد و ضعیف است. و اگر بشر به عجز خودش پی‌ببرد، زندگی‌اش تغییر خواهد کرد. شاید انسان بهتری بشود.
صدای مردانه‌ای از پشت سر می‌گوید:
-
ریحانه جان! عزیزم! خوبی؟
برمی‌گردم و دایی را می‌بینم. خودم را در آغوشش می‌اندازم و بغضم شکسته می‌شود. کاش آن وقتی که خودم جنازه ارمیا را در آمبولانس گذاشتم هم کنارم بود. من را در ماشین می‌نشاند و خودش با مرصاد حرف می‌زند. حتما مرصاد همه چیز را سربسته برایش می‌گوید...

 

#قسمت_173
***
دوم شخص مفرد

اگه خود خانم منتظری ما رو درجریان تهدید نمی‌ذاشت، ممکن بود اتفاق ناگواری بیفته. خیلی حیف شد که یونس کشته شد. اون حکم جعبه سیاه حانان و ستاره رو داشت؛ اینو از حرف‌های خانم منتظری فهمیدم. اما چرا ما به یونس نرسیدیم؟ چون یونس خیلی وقت بود که سفید شده بود و اصلا جزء تیم ستاره نبود؛ بلکه زیر نظر مستقیم حانان کار می‌کرد. خیلی وقت بود که با ستاره ارتباط نداشت و ما روش حساس نشده بودیم.
هفته پیش تمام وقت فقط پله‌های دادسرا رو بالا و پایین رفتم تا برای متهم‌هایی که همکاری کردن تخفیف بگیرم؛ اما منتظر صدور حکم هیچکدوم نشدم. دیدنِ جوون‌های منتظر حکم، حالم رو داغون می‌کرد. هرکدوم اینا می‌تونستن یه نیروی کار باشن برای کشور. می‌تونستن برای خودشون یه آدم حسابی بشن... کاش کارشون به اینجا نمی‌کشید.
شاید بگی یه آدمی مثل من نباید احساساتی باشه، اما بالاخره منم آدمم، دل دارم. برای همین بود که چندروز مرخصی گرفتم و تنهایی راه افتادم مشهد. یادش بخیر، یادته بابا نذر داشت هرسال تولد امام رضا(علیه‌السلام) ببردمون زیارت؟ هنوزم نذرشو ادا می‌کنه؛ اما چندبار من نتونستم برم. نذر بابا بخاطر تو بود. آخه بابا از همون اول دلش دختر می‌خواست. انقدر نذر و نیاز و دعا کرد تا تو رو دادن بهش. یادم نمی‌ره، صبحی که تو به دنیا اومده بودی بابا روی پاهاش بند نمی‌شد. هیچوقت بابا رو انقدر خوشحال ندیده بودم. برای من و مرتضی شیرینی خرید، ماها رو برد بازار و برای تو کلی لباس و هدیه برات خرید. کاری که برای من و مرتضی نکرد. از اولم حق وِتو داشتی توی خونه! اولاش بهت حسودیم می‌شد، ولی بعد توی دل همه جا باز کردی. انقدر که وقتی تنهایی رفتم مشهدم همه جا تو رو می‌دیدم. توی خیابون امام رضا(علیه‌السلام)، توی صحن انقلاب، توی رواق امام خمینی، حتی نزدیک ضریح. اشتباه گفتم که تنهایی رفته بودم مشهد. همراهم بودی. مثل زیارت‌های قبل، دائم تو حرم بودی! اصلا خوشت نمی‌اومد بریم خرید یا جاهای تفریحی دیگه. می‌گفتی پاساژ و پارک و این چیزا توی اصفهانم هست، مشهد اومدیم که زیارت کنیم. فقط تو بودی که قدر لحظه‌لحظه زیارتت رو می‌دونستی. از همون بچگیت، زیارت‌نامه خوندنت دل سنگ رو آب می‌کرد. اولین چادرت رو هم بابا از مشهد برات خرید، یادته؟ فکر کنم کلاس سوم بودی یا چهارم. بابا برات چادر خرید، بردی توی حرم متبرک کردی. از همون روز بود که دیگه چادر ازت جدا نشد، تا لحظه آخرت.
امروز توی اتاقم نشسته بودم که یه لحظه چرتم برد. بیدار که شدم، دیدم بالای سرم ایستادی و می‌خندی. خیلی خوشگل‌تر از قبل شده بودی. یه چادر سبز سرت بود. دستت رو دراز کردی، گفتی بیا!
دنبالت اومدم. در اتاق رو باز کردی، اما بجای این که راهروی اداره رو ببینم، وارد یه جایی شبیه امامزاده شدیم. یادم نیست بهم چی گفتی. داشتی باهام حرف می‌زدی، اما الان یادم نیست. یهو صدای در زدن شنیدم و از جام که پریدم دیدم پشت میز نشستم. ای خدا بگم این ابالفضل رو چکار کنه! اون بود داشت در می‌زد.
اومد تو و بی‌مقدمه گفت:
-
ببین، یه ماموریت هست توی سوریه، حاجی گفت یه نیروی خیلی کاربلد می‌خواد. احتمال شهادت هم توش زیاده، ترجیحا نیروی مورد نظر زن و بچه‌دار نباشه! منم دیدم بهترین گزینه تویی. حالا پایه‌ای یا نه؟
از حرفش خنده‌م گرفته بود:
-
من زن ندارم، خودمم آدم نیستم؟
-
تقصیر خودته. می‌خواستی زن بگیری.
بعد جدی شد و گفت:
-
نه حالا اون قسمتشو شوخی کردم. اما هرچی فکر کردم دیدم کاریه که از دست تو برمی‌آد. پایه‌ای؟
یاد خوابم افتادم. شاید این که خواب تو رو دیدم معنیش همین بود. حتما حضرت زینب(علیهاالسلام) منو طلبیدن. در نتیجه، سریع گفتم:
-
ان‌شاءالله می‌آم!
ابالفضل دست گذاشت رو میزم و خیلی جدی گفت:
-
مطمئنی؟
-
آره.
-
تا یه ربع دیگه دفتر حاجی باش.
***

 

#قسمت_174
پاییز 1398، اصفهان

آقاجون شمرده‌شمرده و با حوصله برای یوسف شعر می‌خواند و هم‌زمان، برگ‌های خشک را گوشه حیاط جمع می‌کند. یوسف که تازه راه افتاده هم به حال خودش در حیاط می‌چرخد و حرف‌هایی می‌زند که فقط خودش معنی‌شان را می‌فهمد! انگار سعی می‌کند صداها و حروف را مانند آقاجون تقلید کند. از این که در محیط باز قرار گرفته و فضای بیشتری برای راه رفتن دارد کیف کرده؛ چون در آپارتمان هفتادمتری‌مان جای زیادی برای بازی ندارد. برای همین است که چند قدم تلوتلوخوران می‌رود، بعد به طرف من که روی تخت گوشه حیاط نشسته‌ام برمی‌گردد، خودش را در دامنم می‌اندازد و از شادی جیغ می‌زند.
شنیده بودم حلال‌زاده شبیه دایی‌اش می‌شود اما حیرتم آنجاست که چطور یوسف انقدر شبیه کودکی ارمیا شده، درحالی که من و ارمیا هیچ نسبت ژنتیکی و خونی‌ای با هم نداریم؟ شاید دلیلش این باشد که قبل از به دنیا آمدن یوسف هم، زمان تنهایی‌ام را با خاطرات ارمیا می‌گذراندم و عطر مزارش.
برای بار چندم پیام‌هایم را چک می‌کنم. آخرین پیامش، دوتا پیام آخری بود که دو شب قبل برایم فرستاد؛ اول فرستاد:«613.79» و کمی بعد هم «1341.300». این یعنی حالش خوب است و فقط سرش شلوغ است. دوست دارد با رمز به هم پیام بدهیم؛ یک رمز بین خودمان دوتایی. دلیل خاصی هم ندارد، دوست دارد. تمام پیام‌هایش همین‌طوری ست، یا رمز است، یا شعر! این حالتش را به من هم منتقل کرده است.
از دیروز صبح، خانه‌ی بدون او خسته‌ام کرد و آمدم خانه عزیز. همیشه‌ همین‌طور است. خانه بدون او زود خسته‌ام می‌کند. امروز صبح برایش پیام دادم:«با من بگو تا کیستی؟ مهری بگو، ماهی بگو/ خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی بگو، آهی بگو!». منظورم فقط این بود که از حالش باخبرم کند. عادت کرده‌ام با شعر خبر بگیرم.
خیره‌ام به پیام بی‌جواب و انقدر حواسم پرت است که صدای عزیز باعث می‌شود بفهمم یوسف نشسته روی زمین و با دستانش خاک‌ها را شخم می‌زند. عزیز دارد حرص می‌خورد ولی آقاجون با خونسردی تمام می‌گوید: طوری نیست که. بچه باید خاک‌بازی کنه تا بزرگ شه.
یوسف را بغل می‌کنم و دستان کوچکش را زیر شیر حوض می‌شویم. جیغ می‌زند و می‌خواهد بازی کند. آقاجون خاک‌های لباسش را می‌تکاند و دستانش را می‌شوید، بعد یوسف را از من می‌گیرد:
-
این فینگیلی رو بده‌ش به من. بریم بازی کنیم بابا؟
یوسف می‌خندد. آقاجون زیر گلوی یوسف را می‌بوسد و خنده یوسف بیشتر می‌شود. آقاجون خوب بلد است با بچه‌ها ارتباط برقرار کند و یوسف عاشق اوست.
هیچ چیز به اندازه دیدن نشاط آقاجون برایم خوشایند نیست. از بعد از به دنیا آمدن یوسف، خنده‌های عزیز و آقاجون عمیق‌تر شده‌اند. یوسف مرهمی بود روی داغ فرزندی که بر دل آقاجون نشسته بود. آقاجون و عزیز با دیدن یوسفِ من، خاطراتشان با کودکی‌های پدرم را زنده می‌کنند. انگار جوان شده‌اند و برگشته‌اند به همان سال‌ها.
آقاجون از وقتی فهمید حکم منصور و ستاره اعدام است، تا یکی دو هفته بجز چند کلمه حرف نزد. شاید داشت با خودش فکر می‌کرد کجای کارش خراب بوده که منصور به اینجا رسیده.

 

#قسمت_175
همان یکی دو هفته‌ای که آقاجون داشت از تمام زندگی‌اش حساب می‌کشید تا اشکال کارش را بفهمد، به اندازه ده سال موهایش را سپید کرد. بعد هم قبل از اعدام منصور برایش مراسم ختم گرفت. این مراسم را هم گرفت تا خوب به خودش و عزیز بقبولاند دیگر پسری به نام منصور ندارد؛ به ما هم. اما هیچکدام روز اعدام ستاره و منصور نرفتیم که ببینیمشان. هرچه با خودمان کلنجار رفتیم، دلمان راضی نشد. نسبتی میان ما و آن‌ها نبود و نمی‌خواستیم دلی که تازه آرام شده بود را با دیدن دوباره‌شان آتش بزنیم. حالا دیگر زندگی‌مان کم و بیش آرام شده است.
صدای زنگ در می‌آید و کمی بعد، عمو صادق وارد می‌شود. می‌توانم از چهره‌اش بخوانم چندان روبه‌راه نیست. حتی مثل دفعات قبل، سربه‌سر یوسف نمی‌گذارد و با یوسف بازی نمی‌کند. آمده یک سر بزند و برود؛ عجله دارد. می‌کشانمش یک گوشه و می‌پرسم:
-
چی شده عمو؟
دستی میان موهایش می‌کشد و می‌گوید:
-
نمی‌دونم. فقط دعا کن. اوضاع یکم درهم ریخته‌ست. مگه اخبار رو ندیدی؟
منظورش آشوب‌هایی‌ست که اخیرا در عراق و لبنان و ایران راه افتاده. می‌گویم:
-
خب قبلا هم این چیزا بود. درست می‌شه.
کلافه می‌گوید:
-
نه... نه. من نگران چیزِ دیگه‌م.
-
چی؟
-
نمی‌دونم. خودمم نمی‌دونم چمه. نگران سردارم.
-
کدوم سردار؟
-
حاج قاسم. نگران حاج قاسمم.
حالا دیگر حاج قاسم برایم غریبه نیست. بیشتر از قبل می‌شناسمش. همین دو سال پیش بود که آمده بود اصفهان و ما هم رفتیم بلکه بشود از دور ببینیمش. مردم برای دیدنش سر و دست می‌شکاندند. این که عمو نگران حاج قاسم باشد اصلا علامت خوبی نیست. به خودم و عمو دلداری می‌دهم و می‌گویم:
-
نترسین عمو. حاج قاسم چیزیش نمی‌شه.
می‌دانم هیچ آدمی عمر جاودان ندارد اما این را گفتم چون تصور شهادت حاج قاسم برایم غیرممکن است. حاج قاسم بارها در جبهه شهید شده است؛ اما نبودنش امکان ندارد. عمو سرش را تکان می‌دهد:
-
نمی‌دونم. آیت‌الکرسی زیاد بخون. صدقه هم بذار، باشه؟
-
چرا انقدر نگرانین؟
-
شاید بعدا برات گفتم. راستی از حاج‌آقات چه خبر؟
تعجب می‌کنم. اننتظار داشتم عمو خبر داشته باشد. شانه بالا می‌اندازم و به روی خودم نمی‌آورم نگرانم:
-
نمی‌دونم، از دو روز پیش ازش خبر ندارم. فکر کنم سرش شلوغه. شما خبری ازش ندارین؟
-
نه. این روزا سر همه شلوغه. مخصوصا که بیشتر خیابونا هم بسته‌س.
صدای گریه یوسف بلند می‌شود. عزیز صدایم می‌زند که یوسف گرسنه است. تا خودم را به یوسف برسانم و بغلش کنم، عمو رسیده در. برای رفتن عجله دارد، انقدر که نمی‌ایستد ناهار بخورد.

 

#قسمت_176
آقاجون صدایش می‌زند:
-
وایسا بابا. کجا می‌خوای بری تو این اوضاع؟
عمو کفش‌هایش را می‌پوشد و می‌گوید:
-
کار دارم. باید برم. با موتور می‌رم.
قبل از این که آقاجون حرف دیگری بزند، عمو رفته است. فقط آمد و روی شعله نگرانی‌هایم بنزین ریخت و رفت. راستی گفتم بنزین! همان کلمه‌ای که بهانه شد برای به آتش کشیدن بانک‌ها و خانه‌های مردم. شنیده‌ام در همین اصفهان، یک کارگاه تولیدی را آتش زده‌اند که کارگرانش همه زنان سرپرست خانوار و افراد کم‌توان بوده‌اند. من نمی‌دانم آن‌ها که دارند از این آشوب‌ها دفاع می‌کنند چطور رویشان می‌شود حرف دفاع از مردم ایران بزنند. یاد حرف‌های صراف افتادم، آن شب در موسسه. وقتی داشت می‌گفت باید برای چندسال آینده نیروهایی تربیت کنند که به قول خودش، آن‌ها را بریزند کف خیابان. این کارهایشان تلاش بیهوده است، مانند دست و پا زدن انسانی در حال مرگ. خودشان بهتر از هرکسی می‌دانند تمام شده‌اند.
از وقتی عمو رفته است، یک چشمم به اخبار تلوزیون است و چشم دیگرم به پیام‌ها. یوسف هم انقدر دورم چرخید که حوصله‌اش سر رفت و خوابش برد. ساعت حدود چهار است که همراهم زنگ می‌خورد. شماره‌ای که می‌افتد آشناست. امیدوارانه تماس را وصل می‌کنم بلکه خودش باشد، اما صدای ناآشنای مردی امیدم را به دلهره تبدیل می‌کند:
-
سلام. خانم منتظری؟
-
بفرمایید.
-
ابراهیمی‌ام. دوست حاج‌آقاتون.
تازه صدایش را می‌شناسم. اضطرابم بیشتر می‌شود و به سختی می‌گویم:
-
چیزیش شده؟
-
چیز خاصی که نشده... فقط... یکم ناخوشه.
از جایم بلند می‌شوم و صدایم را بالاتر می‌برم:
-
یعنی چی؟
-
باور کنین هیچی نیست. خودش بهم گفت بهتون خبر بدم.
-
مگه خودش نمی‌تونست زنگ بزنه؟ اصلا الان کجاست؟
-
خوبه، فقط الان خوابیده. بیمارستان صدوقی‌ایم. چیز خاصی نشده.
دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنوم که دارد دلداری‌ام می‌دهد. خداحافظی می‌کنم و پریشان در اتاق می‌چرخم. یوسف برعکس من آرام خوابیده است. خوش به حالش. هیچ چیز از اتفاقات اطرافش نمی‌داند.
عزیز حالم را می‌بیند و دلیلش را می‌پرسم اما خودم هم نمی‌فهمم چطور جواب می‌دهم. وقتی به خودم می‌آیم که دارم آماده می‌شوم بروم بیمارستان. عزیز اعتراض می‌کند:
-
نمی‌شه بری که! همه خیابونا بسته‌س.
اما الان از آسمان سنگ هم ببارد نمی‌توانم اینجا بمانم. می‌گویم:
-
تا می‌رم و می‌آم یوسف پیش شما باشه.
عزیز می‌فهمد نمی‌تواند منصرفم کند. یک گاز ملایم از لپ‌های نرم و پنبه‌ای یوسف می‌گیرم و از اتاق بیرون می‌روم. تلاش‌های آقاجون و عزیز برای منصرف کردنم بی‌نتیجه می‌ماند و سوار ماشین می‌شوم.

 

#قسمت_177
سعی می‌کنم از کوچه‌های فرعی بروم چون می‌دانم خیابان‌های اصلی بسته‌اند. همین دیروز آقاجون مجبور شده بود از احمدآباد تا اینجا را پیاده بیاید؛ چون نه اتوبوسی در کار است و نه ماشین‌ها می‌توانند راحت تردد کنند. دایی هم می‌گفت چهار، پنج ساعت در ترافیک بزرگمهر مانده است.
باید وارد خیابان هشت‌بهشت شوم، اما در ورودی خیابان، چند نفر شاخه‌های خشکیده درختان را آتش زده‌اند و راه را بسته‌اند. مردی از ماشینش پیاده شده و با یکی از مردها بحث می‌کند که بچه‌اش مریض است و اجازه دهند رد شود، اما بی‌فایده است. همان چند جوان که سنی هم ندارند، خیابان را بند آورده‌اند. یک موتور هم وسط خود خیابان هشت‌بهشت پارک کرده‌اند که کسی رد نشود. مردم در ماشین‌هایشان نشسته‌اند و با وحشت به جوان‌ها نگاه می‌کنند. در دست یکی از جوان‌ها یک چماق است و ایستاده وسط خیابان به نظام بد و بیراه می‌گوید. طوری خط و نشان می‌کشد که کسی جرات ندارد جوابش را بدهد. به همین راحتی، پنج، شش جوان کم سن و سال و بدون سلاح، توانسته‌اند یک خیابان را بند بیاورند و جلوی آن‌همه آدم بایستند. دلیلش هم ساده است: ترس. به قول شهید آوینی: قلمرو حاکمیت شیطان، ضعف و ترس انسان‌هاست. و تو نیز اگر می‌خواهی جهان را از کف او خارج کنی، نباید بترسی.
جوان‌ها مردی که داشت برای باز شدن راه التماس می‌کرد را دوره می‌کنند و تهدید می‌کنند که اگر خفه نشود خودش را با ماشینش آتش می‌زنند. مرد می‌ترسد و دور می‌زند تا از میان کوچه‌ها، راهی برای خودش باز کند. قبل از رفتن، سرش را از پنجره ماشین بیرون می‌آورد و با صدای بغض‌آلودی به جوان‌ها می‌گوید:
-
واگذارتون کردم به امام حسین(علیه‌السلام).
همان جوان چماق به دست پوزخند می‌زند:
-
حسین امام ما نیست، امام عرباست! ما ایرانی‌ایم.
از حرف جوان خنده‌ام می‌گیرد. راست گفت، کسی که امامش حسین(علیه‌السلام) باشد راه را بر مردم نمی‌بندد. حسین علیه‌السلام امام هر که باشد، امام او نیست. امام عرب‌ها هم نیست. حسین علیه‌السلام امام آدم‌های آزاده است، از هر قوم و نژاد و کشوری که باشند. اما مغز این جوان‌ها را طوری با ارزش‌ها و تفکرات جاهلی خشکانده‌اند که به جای فهمیدن حق و حقیقت، به نژاد فکر می‌کند.

 

#قسمت_178


(
قسمت آخر)نگاهی به شعله آتش می‌اندازم که راهم را بسته است. چندان بزرگ نیست. از ماشین پیاده می‌شوم و کپسول آتش‌نشانی را از صندوق عقب درمی‌آورم. زیر لب آیت‌الکرسی می‌خوانم و راه می‌افتم سمت آتش. اخم‌هایم را در هم می‌کشم و حالتی عصبانی به خودم می‌گیرم. چادرم را دور کمرم می‌بندم و با کپسول، آتش را خاموش می‌کنم. حتما مردمی که تا الان داشتند به جوان چماق به دست نگاه می‌کردند، دارند با تعجب به من نگاه می‌کنند. یکی از جوان‌ها به طرفم می‌دود و داد می‌زند:
-
هوی خانم چکار می‌کنی؟
مردم هرچه نجابت به خرج داده‌اند، این‌ها پرروتر شده‌اند. باید یک نفر بزند توی دهنشان تا دیگر خیال آشوب و آتش‌بازی به سرشان نزند. جوان سنی ندارد، شاید حتی بیست سالش هم نشده باشد. صدایم را تا حد ممکن بالا می‌برم و چشم‌غره می‌روم برایش:
-
چیه؟ چرا نمی‌ذارین مردم برن؟
دوتا دیگر از جوان‌ها می‌آیند سمتم. خودم را نمی‌بازم. با پا، به چوب‌های خشک سوخته لگد می‌زنم که راه باز شود. جوان چماق به دست داد می‌زند:
-
خانوم برا خودت دردسر درست نکن! برو تو ماشینت!
می‌زنم به پررویی، خیز می‌گیرم و قبل از این که فکر کند، چماقش را از دستش می‌قاپم و فریاد می‌زنم:
-
غلط کردی! برین پی کارِتون بذارید مردم زندگیشونو بکنن!
جوان‌ها با تعجب به من نگاه می‌کنند، مردم هم. یکی‌شان می‌خواهد حمله کند به طرفم اما قبل از این که حمله کند، دوباره داد می‌زنم:
-
بیای جلو پاهاتو قلم می‌کنم!
جوان سر جایش میخکوب می‌شود. چماق را به گوشه‌ای پرت می‌کنم و می‌روم به طرف ماشین. مردمی که تا الان جمع شده بودند و نگاه می‌کردند، جسارت پیدا کرده‌اند و دستشان را روی بوق گذاشته‌اند. آشوبگرها هم کم‌کم خودشان را جمع می‌کنند. ترسوتر از آنند که فکر می‌کردم. وای به وقتی که آدم ترسو احساس قدرت کند...
سوار ماشین می‌شوم و پایم را روی گاز می‌فشارم تا به بیمارستان برسم...
 

فاطمه شکیبا، بهار و تابستان 1399

 

 

برخلاف تصور عامه، فقط مردها نیستند که در مسائل امنیتی و اطلاعاتی ایفای نقش میکنند؛ بلکه نقش "زن" که ظاهرا در حاشیه ست، یک بحث جدیست..

 

جنگ سه هزارساله، روش یهود در استفاده از زنهای جاسوس یا "پرستوها"ست که قدمتش به ماجرای استر و مرده خای برمیگردد.

هدف از روایت این داستان (که پلان، پلانِ ماجراهای آن واقعیست) جاسوسی و براندازی از زاویه نگاه زنانه است.

شما دو نوع هویت از زن می‌بینید، زن هایی که اغواگرند و با همین اغواگری در حال ضربه زدن به نظام هستند، و زنهایی که هویت اسلامی دارند و وظیفه شان دفاع از نظامِ. و اصل این داستان تقابل این دو گروه است

آنچه برای اریحا و سایر دختران داستان اتفاق می‌افتد، داستان جنگیدن زن ها علیه زن ها... و داستان نبرد تمام عیاریست که صحنه گردان و سربازانش زن ها و دخترانند.

توصیه می کنم دخترها حتماااا بخوانند...

 

این ناچیز، تقدیم به تمام بانوان شهید و مادرشان حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام.

فاطمه شکیبا، بهار و تابستان 1399


والعاقبه للمتقین. والسلام.​

اَللّٰهُمَ عَجْل لوَلِیِّکَ اَلفَرَج

 

نسخه چاپي ارسال به دوست          تاریخ انتشار : جمعه ٧ آذر ١٣٩٩ - ساعت انتشار: ١٨:٤٥ - گروه خبری : پیشنهاد, داستان بلند

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: