رمان نقاب ابلیس / بخش اول / روزهای با تو بودن

رمان زیاد خوانده ایم درباره وقایع دانشگاه و کافی شاپ و...؛ اما این رمان متفاوت است. بیایید یکبار هم بنشینیم پای حرف مذهبی ترها. پای درد و دلهایشان، دغدغه هایشان، شوخی هایشان و حتی عاشق شدنشان...! بیایید سری هم به دنیای دوست داشتنی شان بزنیم و چند روزی را با آنها بگذرانیم. داستان، داستان جوانی هم سن و سال توست؛ شاید کمی بزرگتر یا کوچکتر. یکی از همان جوانهای امروزی؛ جوانی که میخواهد مرز بین دوست و دشمن را بشناسد؛ و ناگاه خود را در اردوگاه دشمن مییابد. جوانند اما جنس انتخاب هایشان فرق میکند؛ از جنس مبارزه است. دهه هفتادی اند؛ اما دقیقا در میدان جنگی ایستاده اند، هزاربار سختتر از جنگ سخت. در جنگ سخت، ابلیس رو به رویت میایستد و شمشیر میکشد؛ اما در جنگ امروز، ابلیس نقاب فرشته بر چهره میزند و پنجه آهنینش را زیر دستکش مخملی پنهان میکند. جوانهای این رمان، قرار است نقاب را از چهره ابلیس کنار بزنند...! بسم رب الحسین علیه السلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رمان نقاب ابلیس / بخش اول / روزهای با تو بودن

رمان زیاد خوانده ایم درباره وقایع دانشگاه و کافی شاپ و...؛ اما این رمان متفاوت است.

بیایید یکبار هم بنشینیم پای حرف مذهبی ترها.

پای درد و دلهایشان، دغدغه هایشان، شوخی هایشان و حتی عاشق شدنشان...!

بیایید سری هم به دنیای دوست داشتنی شان بزنیم و چند روزی را با آنها بگذرانیم.

داستان، داستان جوانی هم سن و سال توست؛ شاید کمی بزرگتر یا کوچکتر. یکی از همان جوانهای امروزی؛ جوانی که میخواهد مرز بین دوست و دشمن را بشناسد؛ و ناگاه خود را در اردوگاه دشمن مییابد.

جوانند اما جنس انتخاب هایشان فرق میکند؛ از جنس مبارزه است. دهه هفتادی اند؛ اما دقیقا در میدان جنگی ایستاده اند، هزاربار سختتر از جنگ سخت. در جنگ سخت، ابلیس رو به رویت میایستد و شمشیر میکشد؛ اما در جنگ امروز، ابلیس نقاب فرشته بر چهره میزند و پنجه آهنینش را زیر دستکش مخملی پنهان میکند.


جوانهای این رمان، قرار است نقاب را از چهره ابلیس کنار بزنند...!

 

بسم رب الحسین علیه السلام

 

 

» به جای مقدمه «

این رمان به دلایلی دو بخش هست. بخش اول روزهای با تو بودن و بخش دوم بهشت جهنمی.

لطفا رمان رو زود قضاوت نکنید، ممکنه بعضی قسمتهاش یکم خسته کننده باشه اما محتوای خوبی داره و پیشنهاد میکنم حتی چند دور بخونیدش.

محتوای فصل اول، چکیده یه عالمه مقاله موثق و مستنده که توسط کارشناسان ارشد فضای مجازی نوشته شده وسپس همه این مقالات رو به زبان روان و ساده و خیلی خلاصه توی جریان رمان گذاشته شده. (صل مقالاتش موجوده توی سایت)

اما فصل دوم: )بهشت جهنمی(،بسیار جذابتر از فصل اوله.

فصل دوم نتیجه ساعتها مطالعه و تحقیق و مصاحبه (غیرمستقیم( و مشاهده و انالیز اخبار و فیلم های دوربینای مداربسته و فیلم ها و پیام های منتشر شده توی فضای مجازیه که البته بهش رنگ داستانی دادیم و اسامی اشخاص و مکان ها واقعی نیست. انتشار فصل دوم میتونه برامون گرون تموم بشه اما خودم رو در برابر امام زمان)روحی فداه(  و مردم و مخصوصا جوونای کشورم مسئول میدونم. و برای همین بقیه همکارا حاضر نشدن نامشون منتشر بشه. )و نبایدم میشد(.

اینم بگم که انتشار این رمان، الان و توی دی ماه خالی از لطف نیست. چرا؟ بعدا می فهمید...!

خلاصه که ازتون میخوام حتما حتما حتما رمان رو تا آخر بخونید و قضاوت نکنید. چون پای این رمان خیلی هزینه دادیم و واجبه که این مطالب رو بدونید...

ببخشید پرحرفی کردم!

دوستدار شما، فاطمه شکیبا

دی ماه 97

التماس دعا

بسم رب الحسین)ع(

این ناچیز، تقدیم به شهید محمدحسین حدادیان و شهید سجاد شاهسنایی، شهدای مظلوم

 

امنیت...!

 

 

روزهای با تو بودن

قسمت اول

 

دلم می خواهد جایی بروم که هیچکس نباشد. جایی که بتوانم ذهنم را آرام کنم و بفهمم کجای کارمان اشکال داشت، کدام پولمان حرام بود، کجا نیتمان ناخالص بود که اینطور شد؟ همان وقت که نتایج را اعلام کردند و همه پای تلویزیون ستاد، دو دستی زدیم توی سرمان، ذهنم پر از این سوال ها شد. بعد از آن به امید تجدید نظر شورای نگهبان، دائم پای شبکه خبر بودم اما خبری نشد؛ فقط سوال ها بیشتر از قبل آوار شد روی سرم.

الان یک هفته از انتخابات گذشته و من رفته ام در لاک خودم. شک کرده ام شاید؛ به همه چیزی که توی دو ماه اخیر برایش سر و دست شکاندم. نه فقط من، همه خانواده مان. من که دائم گوشی به دست، تلگرام را از پست های روشنگری و بصیرتی می ترکاندم، خواهرم مریم هم مسئول واتس اپ بود. مادرم هم که استاد ماست در این کار و یک تنه ده تا کانال تلگرامی را مدیریت می کرد و پدر که دائم اعلامیه ها و تبلیغات را می آورد خانه و خوراک تبلیغاتی می داد به ما. خلاصه خانه مان را کرده بودیم ستاد و امید داشتیم همانطور که در میدان امام و مصلای تهران و مشهد دیدیم، نامزدمان رای بیاورد و خستگی این چهارسال از تنمان برود؛ اما...

با مرور اینها می رسم به فضای سبز دانشگاه که چمن هایش را تازه کوتاه کرده اند. می نشینم روی نیمکت. موبایلم زنگ می خورد. با بی حوصلگی آن را از جیبم بیرون می کشم. عکس خندان حسن روی صفحه می آید، رد تماس می زنم. از همان یک هفته پیش جواب بچه ها را نمی دهم تا خودم را پیدا کنم. اما نمی دانم چرا برای حسن رد تماس زدم؟؟

حسن از بچه های گل ستاد بود که همانجا باهم آشنا شدیم. همسن و سال خودم و البته با یک تفاوت با ما: توی کَتش نمی رفت که در تلگرام تبلیغ کنیم و هر روز هم با یکی از بچه ها بحث می کرد و اصلا دور و بر تلگرام نمی پلکید. می گفت فقط سروش! و حاضر شده بود کاری که سه چهار نفر از بچه های ستاد در تلگرام می کردند را، یک تنه در سروش انجام بدهد.

تا کسی می گفت: «تلگرام...» حسن سریع می گفت: «نجس افزار صهیونیستی رو میگی دیگه؟!» و آهی جانسوز می کشید که: «ببینم با بازی تو زمین دشمن کجا رو می گیرید

خیلی دلم می خواست بدانم چرا انقدر علیه تلگرام موضع می گیرد و تاکید می کند که در تلگرام نباشیم، اما انقدر دوستش داشتم که دلم نمی آمد با او بحث کنم، و مخالفتش را، پای خیلی مذهبی بودنش می گذاشتم؛ چیزی که بعضی ها می گویند: خشکه مقدس! و در دلم می گفتم ان شالله کمی بعدتر می فهمد ما انقلابی ها باید در میدان فضای مجازی هم یکه تاز باشیم...

اما تا نتایج آرا اعلام شد، جمله حسن در ذهنم پیچید که: «ببینم با بازی تو زمین دشمن کجا رو می گیرید؟!» و الان هم با زنگ زدنش، دوباره همان جمله افتاد توی ذهنم... شاید در زمین دشمن بازی می کردیم که... صدای پیامک می آید؛ از حسن: "سید خیلی لوسی به خدا! انتخاباته دیگه! یکی می بره، یکی رای نمیاره! آقا گفتن پیروز مردمن. انقدر شل و ول نباش! به جای این لوس بازیا و قهر کردنا پاشو ببین کجای کار اشتباه بوده، از کجا خوردیم. زنگ زده بودم بگم امشب میای مسجد یا نه؟"

دغدغه ذهنی ام کم بود که حسن گل را به سبزه آراسته کرد. راستی کجای کارمان اشتباه بوده؟ اصلا ما کجای زمین دشمن بازی کردیم؟ ما که حواسمان بود پول های ستاد حلال باشد، مکان و ابزار و وسایل و حتی سطل زباله ستاد را حواسمان بود حق الناس نباشد. فقط یک ابزار بود که نمی دانم چرا هر موقع پایش وسط می آمد، حسن می گفت: «نذری تو ظرف نجس هم از نشونه های آخرالزمونه

 

ادامه دارد

 

روزهای با تو بودن

قسمت دوم

 

بالاخره تا کی باید در لاک خودم بمانم تا جواب بگیرم؟ سر کوچه مسجد که میرسم، گوشی در جیبم می لرزد. دوباره آن را در می آورم. اسم مریم روی صفحه افتاده. تماس را وصل میکنم.

- جانم؟

- علیک سلام داداش قهرو. کجا رفتی یهو؟

- سلام. دارم میرم مسجد. چی شده؟

- از صبح تا حالا دوستات ما رو کشتن بس که زنگ زدن سراغتو گرفتن. "سیدمصطفی کجاست؟ چکار میکنه؟ چرا نمیاد مسجد؟" مامانم دائم باید جواب بده که آقا سیدمون ضربه عاطفی خورده و غرق در تفکر شده! امشب برو مسجد ببین چکارت دارن؟

- ببخشید آبجی جان! قول میدم آدم شم... فقط باید جواب سوالامو بگیرم... از مامانم معذرت بخوا. شرمنده.

- به قول خودت دشمن ولایت شرمنده. کاری نداری؟

- نه. فعلا. یا علی.

وقتی قطع می کنم، به در مسجد رسیده ام. به محض ورود، حسن می آید جلو و آغوشش را برایم باز می کند: "به! آقاسید! چه عجب! از اینورا!" و رو به جمعی که گوشه ای از حیاط دور هم جمع اند بلند می گوید: "بیاید اینم از سید مصطفی! چی می خواید دیگه؟!"

برخلاف انتظارم، جمع پنج-شش نفره شان با آمدنم به طرفم نمی آید و به جز دست تکان دادن متین، عکس العملی نمی بینم. حسن می خندد: "درگیر بحثن! سیدحسین یه تنه وایساده جلو پنج نفر. تو هم برو خودتو بنداز وسط، بحثشون جالبه!"

اسم سیدحسین برایم آشنا نیست. می پرسم: "سیدحسین؟"

- پسرخالمه. یکم از خودم بزرگتره. بچه ماهیه... 

و دستم را می گیرد و می کشاند به طرف جمع. صدای بحث کردنشان بالا و بالاتر می رود. کلماتی مثل فضای مجازی، تلگرام، اینستاگرام، صهیونیستی، اعانه به ظالم و... بیشتر شنیده می شود؛ چیزی که کنجکاوم می کند تا دقیق تر بشنوم.

وقتی بهشان می رسم، بچه ها در حین گوش دادن دست می دهند. جوانی که به گمانم سیدحسین باشد، خیلی گیرا می گوید: "مبحث فضای مجازی یک امر حاکمیتی محسوب میشه و این احکام مطلقا در ید ولایته. ولی امر مسلمین، حضرت امام خامنه ای با صراحت گفتن: هرگونه عضویت و فعالیت در شبکه های اجتماعی که باعث تقویت دشمنان اسلام و مسلمین بشه جایز نیست..."

دوباره تمام حرف های حسن به ذهنم می آید؛ چیزی که ذهنم را خیلی وقت است مشغول کرده. پیگیرانه تر گوش می دهم تا بتوانم دنباله بحث را بگیرم. راستش شاید هم دلیلش چهره گیرا و صدای گرم سیدحسین باشد. جوانی است ورزیده، قد بلند با صورتی کشیده و ریش کوتاه، پیراهن سبز تیره و شلوار پارچه ای مشکی که بسیار محکم و آرام صحبت می کند. پیداست که به درستی حرفش اطمینان دارد.

یکی از بچه ها که از همه قد بلندتر است، با حالتی کاملا حق به جانب، می گوید: "خب سیدجان! در این شبکه های اجتماعی باید هوشمندانه فعالیت کنیم. در شبکه های خودی مثل سروش و بله و آی گپ که اتفاق خاصی نمی افته. ولی تو تلگرام و اینستا، با اون همه کانال و پست های فاسد، باید آدم بتونه در ضمن فعالیت، خودش را هم حفظ کنه. من میگم اگر سواد رسانه ای داشته باشیم می تونیم کاملا درست و بجا و مفید فعالیت کنیم."

دقیقا توجیه من هم همین است. خب چه اشکال دارد؟

سیدحسین که گویا ذهن مرا هم خوانده، به آرامی می گوید: "ببین اکبر جان! ما بچه مسلمونیم و خیلی خوب می دونیم که سواد رسانه ای و یا هیچ چیز دیگه ای نمی تونه حرام خدا را حلال کنه." و رو به بقیه جمع از جمله من نگاه می کند: "یعنی شما می خوای بگی با علم به سواد رسانه ای، اعمال حرام حلال میشه؟!! اصلا می دونی سواد رسانه ای چیه؟" کامران سریع جواب می دهد: "سیدجان سواد رسانه ای می تونه کمک کنه تا دید ما باز بشه و قدرت تحلیل پیدا کنیم و در فضای مجازی و رسانه ای درست فعالیت کنیم".

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت سوم

سیدحسین، صورت نجیبش با اون ریش کوتاه، خیلی با ابهت تر از بقیه است و به نظرم باید از ما بزرگتر باشد.

با خوش رویی خنده ای می کند و می گوید: "احسنت، حق پدرت رو بیامرزه. سواد رسانه ای اگر حقیقتا بتونه دید ما رو باز کنه، پس قطعا اجازه نمیده ما کاری در جهت تقویت دشمنان اسلام انجام بدیم."

صدایش را کمی آرام تر می کند: "اما دوستان! سواد رسانه ای تنها چیزی نیست که باعث باز شدن دید ما میشه. شما اگر سواد رسانه ای را یک رشته درسی دانشگاهی فرض کنید و (دستش را سر شانه جوانی می زند که سمت راستش ایستاده) کامران هم فوق دکترا و دانای کل سواد رسانه ای باشه، آیا بازم بهش این مجوز را میده که حرام الهی را حلال کنه؟!"

یکباره سکوت، آن جمع پر سر و صدا را می گیرد.

 فرصت برای سیدحسین مهیا می شود: "همین که شما در این شبکه های اجتماعی حضور دارید باعث تقویت دشمنان اسلامه، چه برسه به فعالیت در اونها!

البته افرادی که به صرف داشتن سواد رسانه ای جواز فعالیت در زمین دشمن را برای خودشون صادر می کنن، باید جواب بدن که در کجای فقه اسلامی، حکمی بر تقویت دشمنان اسلام وجود داره؟!!"

 صدایش کمی بالا می رود: "بچه ها اینا آیات قرآنه، خداوند می فرماید: مسلمانان نباید اجازه بدهند که کفار بر آنها مسلط بشن. البته آیات در این زمینه خیلی زیاده."

بعد با حالت شوخی می گوید: "بگین ببینم؟ شماها کاملا دین را قبول دارید؟ یا نومن ببعض و نکفر ببعض هستید؟!!"

 

یکی از بچه ها که معلوم بود سنش کمه و صورت شیطونی داشت پرسید: " یعنی چی آقاسید؟"

سید حسین صداش را کمی پایین آورد و با لبخند گفت: "یعنی یه عده از ما مسلمونا بعضی آیات قرآن را قبول داریم ولی بعضی از آیات را قبول نداریم.

یعنی یه عده هر آیه ای که به نفعشون باشه قبول می کنن و هر آیه ای که به نفعشون نباشه قبول نمی کنن؛ هر چقدر هم براشون دلیل بیارن بازم یه سوال یا یه شبهه از خودشون در میارن تا اون معنی و مفهوم آیه را به نفع خودشون تغییر بدن. که البته خداوند برای این افراد عذاب سختی وعده داده.

اون نوجوون که کنار سیدحسین ایستاده بود جواب داد: "نه آقا سید من اونطوری نیستم."

سید دولا شد سرنوجوون را بوسید و گفت میدونم قاسم جان.

بعد رو کرد به همه و با صدای بلندتری گفت: "سواد رسانه ای که شما آن را حد وسط و مرز قرار دادید اصلا اهمیتی در حوزه های بنیادین نداره که حالا بخواهید آن را ملاک قرار بدید."

صدای اذان مسجد، سیدحسین را از ادامه بحث منصرف می کند،

اما متین ول کن نیست: "سیدجان صبر کن، تمام حرفات قبول، ولی یه سوال مهم!"

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت چهارم

سید می گوید: "الان نماز دیر میشه بذارید برای بعد."

متین با سماجت راه می افتد دنبال سیدحسین.

من هم که مجذوب بحث آنان شده ام ناخودآگاه دنبالشان راه می افتم.

متین با شور و حرارت صحبت می کند: "تلگرام و کلا این شبکه ها امکان دسترسی آسونتری به اطلاعات را به ما داده، تبلیغ موثر و مکرر ارزش‌ها را راحتتر کرده و خیلی امکانات دیگه، و همین مسئله وظیفه حزب الله را در زمینۀ دعوت به حق و امر به معروف و نهی از منکر را بیشتر می کنه.

از طرفی پیام‌های انقلاب و به خصوص پیام های حضرت آقا، منتظر جهانی شدن هستن، که باید به گوش همه برسونیم و از طرف دیگه باید با تکنیک های مختلف، این فضا را به تسخیر خودمون در بیاریم.

در واقع می خوام اینو بپرسم که چطور میشه استفاده از تلگرام را به یه فرصت برای خودمون تبدیل کنیم؟؟"

سیدحسین که متوجه من شده به سمتم برمی گردد، اما نگاهش را از متین نمی گیرد: "متین جان یادم بنداز بعد نماز برای همتون توضیح بدم که چطور با استفاده از این شبکه های صهیونیستی نامه های به اون مهمی را شهید کردند رفت، این دردناک ترین حادثه تاریخ بود. کلی بیت المال مسلمین را هدر دادن که در نهایت چی بشه؟ که بگن ایرانی ها با تقلب و ربات به دنبال نشان دادن محبوبیت این هشتگ بودند؟؟ بعد هم با یک کلیک ربات ها و هشتگ ها همه نابود شدند!!!"

به خودم که می آیم، متوجه می شوم هر دو مرا نگاه می کنند.

سریع دستم را برای دست دادن به طرف سیدحسین دراز می کنم: "سلام! سیدمصطفی هستم، دوست حسن آقا!"

سیدحسین که متوجه غافلگیری و هول شدن من شده با لبخندی دستم را می فشارد.

نگاهش آنقدر نافذ و مهربان است که تا عمق جانم می نشیند.

بوی عطرش از این فاصله کاملا احساس می شود.

"مخلص شما سیدحسینم! حالام بریم برسیم به نماز." 

با سید و متین همراه شدم برای وضو، "آقا سید من هنوز برام کاملا جا نیوفتاده که چطوری داریم باعث تقویت دشمنان می شیم؟!!!" 

سید حسین ضمن وضو گرفتن با صدایی آرام اما سریع، برام توضیح داد: "قبل از هر بحثی یک مسئله ی خیلی مهم وجود داره، که متأسفانه ملت ما فراموش کردند؛ اگر این مطلب را باور کنیم ۹۰ درصد قضیه حل شده است. اینکه باور کنیم دشمن هرگز دشمنی با ما را کنار نمی گذاره و هرگز دوست ما نخواهد شد."

حضرت امام خمینی در یکی از سخنرانی هاشون خیلی واضح فرمودند: "دشمنان ما اگر روزی بخواهند ما را به رسمیت بشناسند در همان حدی قبول می کنند که آن‌ها آقا باشند ما نوکر، آن‌ها ابرقدرت باشند ما ضعیف؛ آن‌ها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها؛ نه یک ایران با هویت ایرانی - اسلامی."۱

حضرت آقا هم تأکید کردند: "اگر راه امام را گم کنیم یا عمدا به کنار بگذاریم، ملت ایران سیلی خواهد خورد."۲

"الان جنگ ما جنگ عقیده است داداش من. ولی مردم ما متأسفانه باور ندارند که تمام طرح ها و برنامه های دشمن بر پایه نابودی اسلام و مسلمینه."

در حالی که داشتیم وارد صفوف نماز می شدیم ادامه داد: فعلا اینو داشته باش "که این نرم افزارها و شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و اینستاگرام و فیسبوک و واتس اپ و وایبر ، همه توسط صهیونیست ها ساخته شده؛" تا بعد کامل برات توضیح بدم.

 با صدای الله اکبر امام جماعت، همهمه ها آرام شد.

الله اکبر... فکرم مشغول صحبت های امام خمینی بود تازه داشتم میفهمیدم چقدر عقبم و هیچی نمیدونم.

ادامه دارد...

۱پنجم ذی حجه ۱۴۰۸   ۲۹/۴/۶۷

صحيفه حضرت امام ج ۲۱ ص ۷۵ و ۷۶  ۲۰:۴۳

۲- بیانات امام خامنه ای در مراسم بیست و ششمین سالگرد ارتحال امام خمینی در حرم مطهر.

 

 روزهای با تو بودن

قسمت پنجم

مادر بشقاب های روی هم گذاشته شده را دستم می دهد و چشمک می زند: "امشب مصطفی ظرفا رو می شوره!"

هرچه بکشم حقم است! یک هفته است رابطه ام را با دنیا قطع کردم و حالا خانواده مخصوصا والده و همشیره محترمه می خواهند تلافی اش را حسابی سرم دربیاورند!

ظرف ها را می گیرم و داخل سینک می گذارم. اسفنج را کف می زنم و کمی روی ظرف ها آب می ریزم که خیس بخورند.

مریم راست می گوید، آب بازی و ظرف شستن بهترین موقع برای فکر کردن است!

به حرف های سیدحسین فکر می کنم و علامت سؤالی که بزرگ و بزرگتر می شود.

مریم گوشی به دست وارد آشپزخانه می شود و به کابینت های کنار سینک تکیه می دهد.

در حالی که به جان قاشق و چنگال ها افتاده ام می گویم: "برو اونور خیس میشی الان!"

مریم بی توجه به حرفم غر می زند: "عه عه! کف نریز تو آبای پارچ! این آبا رو جمع کردیم به گلدونا بدیم! اسرافه! نگاه کن! دو روز کار نکشیدیم ازت!... درست بشور اینا که لک داره همش!... چرا پیش بند و دستکش نپوشیدی؟... شیر آبو ببند وقتی کار نداری!"

خیر مثل اینکه تمامی ندارد! من هم نامردی نمی کنم؛ سر شیر آب را کمی می چرخانم به طرفش و از این نعمت الهی بهره مندش می کنم!

جیغش بلند می شود: "عــــــــه! ماماااااان! مصطفی خیسم کرد!" و از تیررسم خارج می شود.

اما باز هم به غرزدن ادامه می دهد: "اگه سرما خوردم پول ویزیت دکترمو تو میدی! بی تربیت کارت داشتم خوب!"

سعی می کنم نخندم: "با دم شیر بازی نکن آبجی کوچیکه!"

"یه جوری میگه آبجی کوچیکه انگار چند سالمه؟! خوبه سه دقیقه ازت کوچیکترما! حالا اگه بذاری کارت داشتم!"

بعد دوباره سر جای قبلش می ایستد و می گوید: "امروز توی یکی از گروهای سروش تبلیغ کانال تلگراممون رو گذاشتم.

یه بنده خدایی سریع گفت: چرا تلگرام؟ گفتم چرا نه؟ اونم یه استدلال هایی آورد که تلگرام صهیونیستیه و اینا. به نظرت راست میگه؟"

جنسمان جور شد! هرجا می روم حرف از این تلگرام است!

اول کمی غیرتی می شوم: "طرف خانم بود یا آقا؟"

با بی حوصلگی می گوید: "تو گروه بودن اولا! دوما جنسیت هیچکدوممون معلوم نبود! سوما بحث علمی بود!"

بعد موبایلش را در می آورد و از روی گفت و گوها می خواند: ما در قرآن آیات زیادی داریم که می فرماید: زیر بار سلطه دشمن نروید.

اول، آیه نفی سبیل «و لن يجعل الله للکافرين علي المؤمنين سبيلاً؛ هرگز خداوند براي کافران نسبت به اهل ايمان راه تسلط را باز نگذاشته و باز نخواهد نمود»۱

 یعنی خداوند در قوانین و شریعت اسلام هیچ‌گونه راه نفوذ و تسلط کفار بر مسلمانان را باز نگذاشته و هر گونه راه تسلط کافران بر مسلمانان را بسته.

یعنی در هیچ شرایطى و هیچ فضایی، تسلط کفار بر مسلمانان جایز نیست، حتی در فضای مجازی.

دوم، حرمت اعانه به ظالمه، اکثر فقها تاکید دارند هر نوع کمک رساندن به دولت های ظالم یا افراد جنایتکار و ظالم، حرامه.

یعنی ما به هیچوجه اجازه نداریم کمک و مساعدتی با ظالمین و جنایتکاران داشته باشیم.

سوم، آیه دوم سوره مائده: وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛ در گناه و تجاوز همکاری نکنید و از خدا بترسيد که او به سختی عقوبت می کند.

یعنی با گناهکاران و متجاوزان به جان و مال و ناموس مردم هرگز در هیچ اموری همکاری نکنید.

آیات در این زمینه خیلی زیاده. این مسئله آنقدر مهمه که حتی اگر در یک ساختمان یه کافر و یه مسلمان ساکن باشند، مسلمان باید طبقه بالاتر مستقر باشد.

ولی افسوس که مسلمونا قدر خودشون را نمی دونن.

مریم که یک نفس می خوانَد، یک لحظه سرش را بالا می آورد و می گوید: "آنقدر تند آیات رو پشت سر هم ردیف می کرد که مونده بودم.

فکر کنم حافظ قرآن بود یا از یه جایی کپی می کرد! خلاصه اینا رو که نوشت، براش نوشتم اینا چه ربطی به تلگرام داره؟ ما که استفاده خوب می کنیم!

ادامه دارد...

۱-سوره نساء، آيه ۱۴۱

 

روزهای با تو بودن

قسمت ششم

 اونم بعد یه مدت نوشت: حالا خودتون قضاوت کنین؛ فعالیت در این شبکه های به اصطلاح اجتماعی که توسط دشمنان صهیونیست ما درست شده؛ آیا همکاری با ظالمین و جنایتکاران نیست؟!!

آیا همکاری با متجاوزان به جان و ناموس این ملت نیست؟!!

آیا فعالیت در این نرم افزارهای ضداجتماعی باعث نمیشه که اونها تسلط کامل به تمام امور زندگی ما داشته باشند؟!!

یه دو دو تا چهارتای ساده است! چرا کشورهایی مثل چین و کره و... این جنگ افزارها را بستند؟؟ چرا اجازه فعالیت به اونها را در کشورشان ندادند؟؟؟

اونا نه مسلمان هستند و نه اعتقادات قوی ما را دارند اصلا خدا را قبول ندارن فقط خودشون برای خودشون مهم هستن، پس چرا تلگرام رو در چین فیلتر کردند؟؟

خیلی ساده است چون به ضررشونه. منافع کشورشون به خطر میوفتاد.

خیلی واضح و صریح اعلام کردند که - تلگرام -ابزاری - ضد - دولت - برای - مکالمات - رمز - نگاری - شده - بین - فعالین - حقوق - بشره. به همین سادگی!

تازه الانم نه! یکی دو سال پیش اعلام کردند. اونا که کمونیستن گفتن به ضرر ماست، ما که مسلمونیم و صریحا دستور دینمونه که نباید زیر یوغ دشمن بریم چرا باید این نجس افزارها همچنان تو فضای مجازی کشورمون باز باشه؟؟؟!!!"

مریم با خنده می گوید: "نجس افزار منظورشون تلگرام و اینستاگرامه هااااا" و بعد دوباره از روی موبایلش می خواند:

"آیا به همون دلایل کمونیستا، به ضرر ملت ما نیست؟!!

منافع کشورما را به خطر نمیندازه؟!!"

کلا ظرف شستن را رها کرده ام و به مریم گوش میکنم. مریم سرش را بالا می آورد و چشم غره می رود: "ظرفتو بشور تا بقیه شو بخونم! یک بشقاب برمی دارم و با اسفنج تمیزش می کنم. مریم تشر می زند که: "تمیز بشوریا!"

و ادامه می دهد: "همچنان می نوشت و می فرستاد":

اگر ملت ايران از همه اصول و موازين اسلامى و انقلابى خودش خارج بشه و خونه ی عزت و اعتبار پيامبر و ائمه معصومين - عليهم السلام - را با دستاى خودش نابود کنه. آن وقت، ممكنه جهانخواران اونها را به عنوان يك ملت ضعيف و فقير و بى فرهنگ به رسميت بشناسن، ولى در همان حدى كه خودشون آقا باشن و ما نوكر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعيف، آنها ولى و قيم ما باشن، ما جيره خوار و حافظ منافع آنها، اونها هرگز يك ايران با هويت اسلامى _ ایرانی را تحمل نمی کنند.

مریم نفس تازه می کند و می گوید: "خلاصه من حرفی نداشتم بزنم... چون هنوز برام اثبات نشده تلگرام روسی هست یا صهیونیستی؟ هرکسی ام یه چیز میگه!"

بشقاب ها را یکی یکی زیر آب می گیرم و دست می کشم،

یاد سیدحسین افتاده ام و حرفهایش را زمزمه می کنم: "سیدحسینم همینا رو میگفت!"

مریم با تعجب می پرسد: "چی؟"

آخرین بشقاب را در جاظرفی می گذارم، دست هایم را می شویم و به طرف مریم برمی گردم: "امشب تو مسجد با پسرخاله حسن آشنا شدم، سیدحسین. اونم معتقد بود تلگرام صهیونیستیه. بذار فردا برم کتابفروشیشون، بپرسم ازش. خیلی بچه باحالی بود."

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت هفتم

موتور را روی جک می زنم و درحالی که با چشمم خیابان را می کاوم، پیاده می شوم.

هوا نیمه ابری ست و فضای سبز آن طرف خیابان را تازه آب داده اند و بوی خاک و چمن همه جا پیچیده.

زیر لب زمزمه می کنم: "کتابفروشی کاظمی پور

 سردر مغازه ها را یکی یکی می خوانم تا پیدایش می کنم. کتابفروشی نسبتا بزرگیست که بیشتر قفسه هایش از پشت شیشه پیداست.

پشت شیشه مغازه، عنوان کتابفروشی کاظمی پور با نور نئون چشمک می زند. با چشمم دنبال پیشخوان می گردم.

سیدحسین پشت میزی چوبی مشغول صحافی ست و حسن درحال کمک به او.

طرفی دیگر هم مردی مسن تر درحال بستن چند کتاب داخل کاغذ کادوهایی با طرح نستعلیق است که به سن و سالش می خورد پدر سیدحسین باشد.

کمی این پا آن پا می کنم؛ نمی دانم چرا تردید افتاده به جانم اما وقتی حسن و سیدحسین را درحال دست تکان دادن می بینم، تمام تردیدهایم فرو می ریزد.

در شیشه ای مغازه را هل می دهم و پا به داخل می گذارم. حسن جلوی پیشخوان ایستاده و دستش را برای دست دادن جلو می آورد: "سلااااامٌ علیکم آسیدمصطفی!"

سیدحسین هم از پشت پیشخوان دستش را دراز می کند و می خندد: "سلام داداش، چه کار خوبی کردی اومدی، کمک لازم داشتیم!"

باد خنک کولر که با قدرت کار می کند و صدایش کتابفروشی را برداشته، حسابی سرحالم می کند.

برای من که انقدر گرمایی ام، بیرون رفتن ساعت ۱۱ظهر خردادماه دشوارترین کار است. اما انجام این کار شاق برای دیدن کسی مثل سیدحسین می ارزد!

دستی به پیشانی ام می کشم و قطرات عرق را پاک می کنم. صدایی از پشت سرم می گوید: "جوون! وانستا جلو باد کولر، عرق کردی، می چایی ها!"

برمی گردم به طرف صدا. همان مرد مسن با لبخند نگاهم می کند: "سلام آقاسید! خوش اومدی پسرم!" با خجالت دست می دهم.

سیدحسین می گوید: "عموجان محمود، مثل پدر برای من!"

به سیدحسین می گویم: "چقدر ازم تعریف کردی که منو میشناسن!"

عمومحمود به جای سیدحسین جواب می دهد: "محاله سید دوست جدید پیدا کنه و من نفهمم!"

حسن سینی دمنوش و شیرینی به دست سر می رسد و با خنده می گوید: "کدوم سید دقیقا؟ اینجا سید زیاد هست!"

بوی عطر خاصی همه جا پیچیده؛ چیزی شبیه بوی عود یا یک خوشبو کننده طبیعی. دکور مغازه ساده است و زیبا. آنقدر ساده که عکس امام خمینی و امام خامنه ای اولین چیزیست که به چشم می خورد.

روی پیشخوان هم البته، عکسی از امام خامنه ای ست که بیشتر به دل می نشیند. از آن عکس های بکر و خودمانی که لبخند آقا را بهتر نشان می دهد. آقا کتاب به دست، کنار قفسه و غرق در لبخند. زیر عکس هم با خط شکسته نوشته: مجنون خنده های تو ام، بیشتر بخند!

روی میز البته چند جلد قرآن زیبا و قدیمی، چسب و کاتر و وسایل صحافی و عکس دو شهید دست در گردن هم گذاشته شده، دیده می شود.

سیدحسین درحالی که یک حافظ را با مهارت تمام صحافی می کند، به من می گوید: "خوش اومدی داداش. خدا تو رو رسوند. تا شب باید سه تا کتاب دیگه را صحافی کنم."

سر تکان می دهم: "مغازه ی بسیار خوبی دارید، سرتون هم که خیلی شلوغه کمک لازم ندارین؟"

عمو محمود به گرمی لبخند می زند: "تا چقدر پای کار باشی عمو!"

در حالی که آستین لباسم را بالا می زنم با لبخند می گویم: "بچه می ترسونین عموجان؟!!!"

صدای حسن را از پشت سرم می شنوم که: "عجله نکن دادااااش کار خیلی داریم. فعلا دمنوشتو بخور."

رادیوی کوچکی که روی میز است و صدایش فقط به ما میرسد، گزارشی درباره حمله تروریستی داعش به مجلس و حرم امام را پخش می کند.

عمو محمود با تأسف سرش را تکان می دهد: "خدا ریشه شون رو بکنه... هم خودشون، هم اربابای صهیونیستشون!"

حسن هم با سر تایید می کند و می گوید: "کی باورش می شد تو امن ترین کشور منطقه هم، داعش جرات عرض اندام داشته باشه؟ حالا عملیاتشون خیلی کوچیک بوده و زود جمع شدن، ولی همینا چطوری دررفتن از زیر اطلاعات ایران؟"

ادامه دارد....

 

روزهای با تو بودن

قسمت هشتم

سیدحسین که هنوز مشغول صحافیست بدون اینکه سرش را بلند کند می گوید: "بهت قول میدم اینا تو تلگرام هماهنگ می شدن. برای همین تونستن در برن. تو تلگرام پیاما رمزگذاریه، اینا توش راحتن. حالام هر کی تو تلگرامه، توی جنایات داعش و خون ۱۷نفر ایرانی سهیمه!"

با تعجب نگاهش می کنم و می پرسم: "دستت درد نکنه آقاسید! یعنی چی که من تو جنایت این داعشیا سهیمم؟"

سیدحسین باز هم سرش را از روی حافظی که صحافی می کند، بر نمی دارد.

اما با همان لحن آرام همیشگی ادامه می دهد: "ببین داداشم! این پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی همگیشون کاربر محورن. یعنی اینکه شبکه های اجتماعی، باید دو طرف گوینده و شنونده، یا خواننده و نویسنده داشته باشه تا پیام ها شکل بگیره و به همدیگه متصل بشه و شبکه اجتماعی را به وجود بیاره، پس اگر کاربرا نباشن این نرم افزارها و شبکه های اجتماعی هیچ هویتی ندارن.

خب، هر کاربر با عضویت در این شبکه ها یک واحد به تعداد اعضای اون اضافه می کنه. بعد با بالا رفتن تعداد اعضای اون نرم افزار یا سایت، کم کم اون سایت می تونه ادعا کنه که حوزه تاثیر فراوانی داره.

مثل فیسبوک، که مدیرش ادعا می کنه رئيس جمهور بزرگترین و پرجمعیت ترین کشور دنیاست و در کنار رهبرای کشورهای دیگه تو جلسات جهانی شرکت می کنه. چون کاربران و اعضای این شبکه اجتماعی در حال حاضر حدود دو میلیارد نفر هستن!!"

بخار از لیوان دمنوش هایمان بلند می شود و بلافاصله خودش را در هوا گم می کند.

حسن در تایید حرف سیدحسین می گوید: "درست مثل این بخارهایی که بلند میشه، بخار تا وقتی بخار هست که مولکول های آب کنار هم باشن. وگرنه بهش نمیگیم بخار!"

دمنوشم را که با هل معطر شده، با شاخه ای نبات هم میزنم تا خنک تر شود. درهمان حال می پرسم: "حالا صاحبای این شبکه ها، کی هستند؟ ما چطوری با این عضویت، بهشون کمک می کنیم؟؟!! ما که موقع عضویت پولی نمی دیم."

سیدحسین که از سوالم خوشش آمده ادامه می دهد: "تا اینجا اولین سود مشخص شد. ما با عضویت به اندازه خودمون برای این شبکه ها حوزه ی تاثیر می سازیم. یعنی مهمشون می کنیم."

سریع می گویم: "خب، بله این کاملا طبیعیه، جمعیت یکی از اصلی ترین مؤلفه های قدرت و پیشرفته."

و بدون مکث سوال می کنم: "خب مدیرای این شبکه ها چه کسایی هستن؟؟ مسلمونن؟!"

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت نهم

 با این حرفم چشم های سیدحسین کمی گرد می شود، بعد کمی صدایش را بلند می کند: "مسلمون؟؟ نهههه باابااا! مسلمون که نیستن هیچ، سرسختترین و بیرحمترین دشمن مسلمونا هم هستن، یه مشت یهودی خبیث!"

حسن هم لیوان دمنوش را روی لبش می گذارد و می گوید: "یا به قول سیدحسین یه مشت جوجه صهیونیست که از خودشون هیچ اختیاری ندارن و تحت کنترل اربابای صهیونستی هستند."

عموجان محمود هم که تا الان ساکت بوده با همان صدای آرام می گوید: "صهیونیست ها آقایی و سروری بر کل دنیا را می خوان و ایران تنها مزاحم اصلی اونهاست؛ در واقع تفکر شیعه بزرگترین و قوی ترین سد در برابر زیاده خواهی های اونهاست برای همین تمام هدف و تمرکزشون را رو ایران گذاشتن چون دیدن ایران داره انقلابش را صادر می کنه و اگر جلوش را نگیرن تمام دستاورداشون از بین میره. برای همین با هزینه های هنگفت و تشکیلات عظیمی این شبکه ها را به منظور جاسوسی دقیق از مسلمونا به خصوص ایرانیا ساختند تا اهداف خودشون را خیلی آرام و نرم پیاده کنند و کلا نوع نگاه و تفکر نسل جدید را تغییر بدن، نسل قدیمی هم که داره کم کم پیر میشه و از یادها میره."

سیدحسین هم که دیگر کار صحافی آن دیوان حافظ را تمام کرده، کتاب قطور دیگری را برای صحافی برمی دارد و می گوید: "اینستاگرام و فیس بوک، متعلق به یه بچه صهیونیسته به نام مارک زاکربرگه. این آقای زاکربرگ مدتی قبل هم نرم افزار واتس اپ رو به مبلغ نوزده و نیم میلیارد دلار خریداری کرده.

زاکربرگ، خودشو یه آتئیست میدونه؛ یعنی ضد خدا. اما روزنامه ی صهیونیستی اورشلیم پست و خیلی از خبرگزاری های خارجی دیگه، اونو تأثیرگذارترین صهیونیست جهان معرفی کردن و گفتن به سرعت در حال تبدیل شدن به ثروتمندترین فرد جهانه و چند سال پیش هم شیمون پرز نخست وزیر قبلی رژیم منحوس صهیونیستی اون را پسر خوب یهود خطاب کرده بود."

و نفسی تازه می کند: "در لیست تأثیرگذارترین صهیونیست های جهان، اولین نفر زاکربرگه بعد بنیامین نتانیاهو و نفر سوم قائم‌مقام زاکربرگه! یعنی خود اسرائیلی‌ها زاکربرگ را تاثیر گذارتر و صهیونیست تر از نخست‌وزیرشون می‌دونن! اینقدر این مسئله جاسوسی کردن از تمام دنیا براشون مهمه که اقرار کردن فیس‌بوک قدرتمندترین ابزار کنترل مردمه که تاکنون اختراع شده. برای سازمان سیا، فیس‌بوک به حقیقت پیوستن یه رویا بوده."

حسن هم همراهش را درمی آورد و در حال نشان دادن عکسی توضیح می دهد: "مارک زاکربرگ در هشتمین کنفرانس "AllThingsDigital" کاپشنش را از تنش بیرون میاره و وقتی با سوال متعجبانه مجریان از علائم و نقوش چاپ شده داخل لباسش، مواجه می شه می‌گه: "این لباس شرکت‌مونه و طرح مأموریت ما داخل آن چاپ شده. طرح کاپشن زاکربرگ که لباس رسمی شرکت و کارکنان اونه نشون میده که چطور باید اسرائیل کوچک تبدیل به اسرائیل بزرگ بشه. در واقع مربعی که ما همیشه در فیسبوک می بینیم یعنی اضافه کردن ما به عنوان یک دوست و حامی اسرائیل در فیس بوک."

«یعنی مردم ما واقعا حامی رژیم جنایتکار اسرائیل شدن؟؟!!» این جمله را بلند گفته ام و حسن جواب می دهد: "ظاهرا که همینطوره بدون اینکه بفهمیم اسممون تو لیست حامیان اسرائیله!!!"

هنوز جوابم را کامل نگرفته ام، می پرسم: "صاحب تلگرام کیه؟ تلگرام هم مال این جوجه صهیونیسته؟"

سیدحسین هم با همان خونسردی و در حالی که با کتاب و وسایل صحافی کشتی می گیرد می گوید: "یه آدم ضدخدا به نام پاول دروف که اصلیتش روسیه ولی از روسیه فرار کرده و تو آمریکا زندگی می کنه. اما دفتر تلگرام توی برلین آلمانه و یکی از سروراش در کاخ انگلستان بر روی یک سرور کاملا دولتی سواره..."

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت دهم

با یک نفس عمیق به حرفش ادامه می دهد: "پاول دروف طبق گفته خودش یک پاستافاریانیسته. این فرقه ی فاسد معتقدند که نعوذبالله خدا یه هیولای ماکارونیه! یعنی به طور دقیق میگن خدا یه هیولای اسپاگتی پرنده است! اعتقاد اینها بر نفی خداوند و تمسخر خداوند و انبیاء الهی استواره.

این فرقه منحرف و ضاله با توهین های بی شرمانه به پیامبران الهی، اونها رو دزدان دریایی معرفی می کنه که از طرف خدا مامور شدند که مردم را فریب بدن و سرکیسه کنند!!!"

حسن موبایلش را دستم می دهد تا زندگی نامه دروف را بخوانم:

"پاول دروف ۲ سال در دانشگاه نظامی سن پترزبورگ تحصیل کرده و در رشته تبلیغات و جنگ روانی فارغ التحصیل شده و حتی به درجه ستوانی هم رسیده بوده!" حسن سرش را بالا می آورد و با هیجان می گوید: "حاجی خیلی جالبه هاااا... فک کن سازنده ی یه نرم افزار که اتفاقا توی ایران خیلی طرفدار پیدا کرده و از اتفاق(!!!) در کشورهای دیگه اصلا مطرح نیست، متخصص جنگ روانیه!!! ستوانِ جنگ روانی!"

و بعد دوباره از روی صفحه موبایل می خواند: "اما چرا دستگاه امنیتی روسیه یا همان (FBS) او را یک عنصر خطرناک و تحت تعقیب اعلام کرده؟!! به نظر می آید بعد از جریان اسنودن که خودش یکی از کارگزاران آژانس جاسوسی_تروریستی امنیت ملی آمریکای جنایتکار بوده، و با فرار به روسیه و افشای طرح ها، برنامه ها و همچنین فعالیت های سرویس های جاسوسی-تروریستی دولت های صهیونیستی مانند آمریکا و انگلیس، آمریکا را در جنگ اطلاعاتی با روسیه دچار شکست می کنه، آمریکا هم مهره نفوذی خود یعنی پاول دروف را در جریان کودتای آمریکایی اوکراین، به عنوان یک شخصیت تاثیرگذار به یکباره مقابل روسیه و دستگاه امنیتی این کشور قرار می ده و بعد با کمک عناصر صهیونیستی چون میخائیل میری لاشویلی و پسرش او را به آمریکا منتقل می کنه تا انتقام ادوارد اسنودن را به نحوی از روسیه گرفته باشه".

حسن لیوان دمنوشش را که الان خالی شده روی میز می گذارد و با حالت شوخی- جدی می گوید: "ببین اومدیم یه دمنوش بخوریما! از بس درباره این صهیونیستای چندش حرف زدیم کوفتمون شد!"

"من برم گل گاو زبون دم کنم!"

عمومحمود می خندد و با چشم به لیوان من اشاره می کند: "بخور عمو سرد شد!"

و من که دارم در ذهنم تکرار می کنم: "این ها همه در مورد سازنده ی تلگرامی هست که من خیلی بهش وابسته شدم..." با لبخند جواب عمومحمود را می دهم و لیوان دمنوش را به لبانم نزدیک می کنم.

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت یازدهم

"واحد اندازه گیری و سوددهی در اینترنت کلیک و تاچه و شایدم شنیده باشید که میگن فلان سایت کلیک خورش بالاست.

چون این نرم افزارها کاربر محور هستن پس این کاربران هستن که دارن تولید محتوا می کنن و تولید محتوا هم یعنی فعالیت، که هرچی بیشتر باشه اون سایت فعال تره و هر چقدر یوزر ها یعنی کاربران بیشتر بشن و بیشتر فعالیت کنن مقدار بازدید و کاربر به تبعش زیادتر میشه و باعث میشه که آمار این سایت ها بالاتر و بالاتر بره.

وقتی آمار بالاتر رفت اینها شروع به جذب سرمایه می کنن."

مریم سوال می کند: "یعنی چی؟!!"

- یعنی با گرفتن تبلیغات در سایت و درآمدزایی از این راه و فروش اطلاعات کاربران برای خودشون سرمایه درست می کنند.

مریم که دستش را زیر چانه اش زده و لم داده روی مبل می پرسد: "فروش اطلاعات کاربران؟!!"

- بعــله! فروش اطلاعات کاربرانی مثل من و شما و همه ی کاربرای این پیام رسان ها و شبکه ها!

می خواستم هر چه سیدحسین گفته بود را بگذارم کف دست مریماما حالا مادر و پدر و مرتضی هم حواسشان هست به حرفهایماناین را از نگاه های گاه و بیگاه پدر و رفت و آمدهای مادر می فهمم

انرژی می گیرم و محکمتر می گویم: "و در نهایت، اطلاعات را آنالیز می کنن و به یک روانشناسی اجتماعی، روانشناسی اقتصادی، روانشناسی سیاسی و خلاصه نهاااایتا به یک مهندسی اجتماعی از جامعه هدف یعنی ایران اسلااامی می رسند و بعد نتایج این آنالیزها را به شرکت های مختلفی که همه از دشمنان ما هستند می فروشن."

مرتضی -برادر کوچکترم- که مثلا تا الان داشت در اتاقش درس می خواند از اتاق بیرون می آید: "داداشی! یه کلمه بگو جاسوسی مکارانه و مدرن، قال قضیه رو بکن."

و خودش را روی مبل رها می کند.

مریم طعنه می زند که: "تو درس می خوندی دیگه؟!! ماشالله بیشتر از ما درجریانه!"

مادر ظرف میوه را روی میز می گذارد.

مرتضی هم از خدا خواسته سیبی برمی دارد و گاز میزند.

در همان حال می گوید: "بخونم که چی بشه خواهر من؟ که پس فردا یه لیسانس و فوق لیسانس بگیرم، دو تا مقاله آی.اِس.آی بنویسم، دوتا اختراع بکنم و بهم مدرک و تقدیرنامه بدن، بعدم بشینم گوشه خونه و خوشحال باشم که نخبه مملکتم!!! و نهایتا از بیکاری بلندشم مسافر بزنم! تهشم بمیرم، رو قبرم بنویسن نخبۀ بیکارِ پول ندیدۀ آرزو به دل که کلی زجر کشید و درس خوند تا افتاد مرد!"

با بی حوصلگی می گویم: "وااااااای چقدر حرف میزنی! زدی کاسه کوزه بحثمونو با خاک یکسان کردی!"

مریم هم طعنه هایش تمامی ندارد: "آخه تو کجات به نخبه ها می خوره؟! تو همین که دیپلم بگیری ما باید گوسفند بکشیم!"

مرتضی با لحن کشدار و شاعرانه می گوید: "همه دانشمندان بزرگ در ابتدا میان هاله ای از مهجوریت بودند...!"

اجازه نمی دهم ادامه بدهد: "بیشین بینیم باباااا!"

مادر کنار مریم می نشیند و برای مرتضی چشم تنگ می کند: "کی این حرفا رو یادت داده بچه؟ بشین درستو بخون!"

رو به مریم و مرتضی می کنم و می گویم: "حالا اجازه می دید ادامه بدم؟"

مادر که بحث را حسابی دنبال کرده و مشتاق تر از بقیه است می گوید: "ادامه بده عزیزم!"

قبل از اینکه یادم بیاید کجای بحث بودم، پدر تلویزیون را خاموش می کند و روزنامه را روی میز می گذارد و نگاهم می کند.

این خصوصیت پدر را دوست دارم؛ کم حرف می زند اما حرف خوب می زند؛ چون دقیق گوش می دهد.

من هم با تمرکز توضیح می دهم: "چون اشخاص در یک جا به صورت ثابت حضور دارن مورد آزمایشی بسیار خوبی برای شناختن روحیات، عواطف، احساسات، اعتقادات، باورها، علایق و خیلی چیزای دیگه هستن. در حقیقت اونها مثل یک موش آزمایشگاهی با کاربران خودشون برخورد می کنن که برحسب این روانشناسی صورت گرفته اونها در مرحله بعد دست به مهندسی اجتماعی میزنن. یعنی میدونن که الان مثلاً از تجمیع این اطلاعات ظاهراً بی ارزش، ما یا فلان خانواده یا فلان گروه یا فلان شهر یا فلان استان، آمادگی پذیرش چه طرحی رو داریم.

مثلا الان با توجه به گرونی و بیکاری که داره بیداد می کنه و فشاری که روی مردمه، همه تو این شبکه ها دارن در مورد گرونی و اوضاع نابسامان کشور صحبت می کنن با انواع تحلیل ها، و از احوالات روزانه خودشون برای هم میگن.

خب الان کاملا صاحبان و مالکان این پیام رسان ها و شبکه ها از احوالات اجتماعی ما خبر دارند چون تمام این اطلاعات اول میره داخل سرورهای اصلی این شبکه ها ذخیره میشه بعد می رسه به دست طرف مقابل. این روند کاری تمام پیامرسان ها و شبکه های اجتماعیه."

ادامه دارد...

روزهای با تو بودن

قسمت دوازدهم

مریم دستش را از زیر چانه اش برمی دارد و روی مبل چهار زانو می نشیند: "خب نمیشه این سرورها را بیاریم تو ایران؟"

اولا: اونا چنین اجازه ای نمیدن.

 دوما: اگر هم سروری به ایران منتقل بشه بازم ما دسترسی به اطلاعات نداریم چون همه اطلاعات کد گذاری و رمزنگاری شده است. چند وقت پیش چندتا سی دی ان وارد ایران کردن که یه چند وقتی مسئولان و مردم رو تطمیع کنند! ولی اینها فقط باعث میشه سرعت این شبکه ها بیشتر بشه و اونها می تونن بهتر اطلاعات کاربران رو به دست بیارن یعنی عملا راه برای جاسوسی اونها باز میشه.

 سوما: بازم سرور اصلی اول پیام ها را می گیره و ذخیره می کنه و بعد به دست مخاطب ها می رسه.

چهارما: اینا مرض ندارن که، عاشق چشم و ابروی ما هم که نیستن، این همه هزینه کنن و چنین تشکیلات عظیمی را بسازن که مثلا من با عمه مرجان تو آمریکا، به سرعت برق بدون هیچ مشکلی با هم حرف بزنیم اونم کاملا مجانی؟؟؟!!! به نظر شما با عقل جور در میاد؟؟؟

پدر هم درحالی که با کنترل تلوزیون بازی می کند می گوید: "نه اصلا جور در نمیاد."

توی قرآن هم خدا فرموده: قطعا سرسخت ترین مردم را در دشمنی نسبت به اهل ایمان، یهودیان و مشرکان خواهی یافت"۱.

مادر هم حرف پدر را تایید می کند: "جودا جون به عزرائیل راحت تر میدن تا پول به آدما."

مادر دوباره می خواهد ادامه دهم. نفسی عمیق می کشم: "ما یه مطلب مهم را فراموش کردیم. اونم دشمنی دشمنه که تمومی نداره و تا وقتی زنده ست ادامه داره.

سید حسین یه مطلب جالبی را برام کامل توضیح داد، می گفت: دشمن در اون هشت سال دفاع مقدس خیلی تلاش کرد تا نظام اسلامی ایران را از بین ببره. تمام دنیا هم کمک کردن حتی همین روسیه که الان از در دوستی با ایران وارد شده، اما وقتی اونطور مفتضحانه تو جنگ شکست خوردند و به هیچکدوم از اهدافشون نرسیدند؛ فهمیدند با جنگ نظامی به هیچ وجه نمی تونن ما رو شکست بدن. از طرفی هم میدونن که تا وقتی ایران سرپا و قدرتمنده، یه قوت قلبی برای کشورهای مظلوم و مسلمان دیگه است و یه تشویقی برای مقاومت اونها و برای مستقل شدن و از زیر بار استعمار خارج شدنه. و این در هم شکستن مقاومت اونها براشون تا الان خیلی هزینه داشته."

مادر در حالی که پرتقال پوست کنده را به پدر می دهد می پرسد: "این آقا سید مگه چند سالشه؟"

دقیق نمی دونم ولی زمان جنگ یه پسر بچه بوده و همراه با مادر و پدرش سال ها در مناطق جنگی زندگی کرده آخه پدرش یه بسیجی بوده و اواخر جنگ تو عملیات کربلای ۹ طرفای قصرشیرین و سرپل ذهاب شهید شده و مادرش هم چند سال بعد در یه حادثه کشته میشه که سید توضیح نداد؛ منم نخواستم ناراحت بشه، سوال نکردم.

ناخودآگاه "آاااه" از قلب مادر بلند می شود. ادامه می دهم: "سید حسین با خانواده عموش زندگی می کنه چند سال پیش هم ازدواج کرده و الان یه دختر خیلی خوشگل داره، زینب سادات.

البته چند سال هم به دلایلی که نمیدونم، ترک تحصیل کرده بوده.

سید ازم دعوت کرده شب های جمعه برم مسجد محلشون. مسجد فعالی دارن."

حتما مادر هم یاد دایی مجید افتاده که اشک در چشمانش جمع شده.

دایی مجید من هم اوایل جنگ در یه پاتک دشمن اسیر  می شود و در حالی که زخمی بوده زیر شکنجه به شهادت می رسد، در حالی که فقط ۱۸ سال داشته.

ادامه دارد....  

۱مائده ۸۲

 

روزهای با تو بودن

قسمت سیزدهم

«سلام آقاسید! کم پیدایین! نمیای مسجد؟ یا دیگه کلاستون خورده ب سقف و زشته با ما بپرین؟»

پیام حسن است که به محض خروجم از جلسه امتحان فرستاده.

- این بچه خودش درس ندارد؟!

راستش... دلم برای سیدحسین تنگ شده است. مخصوصا بعد از اینکه کمک کرد اکانت واتس اپ و اینستاگرامم را حذف کنم، باهم خیلی صمیمی تر شدیم.

با همین فکرهاست که عصر در برگشت از دانشگاه، راهم را کج می کنم به سمت مسجد صاحب الزمان(عج).

هنوز یکی دو ساعت به اذان مغرب مانده ولی محال است مسجدی که سیدحسین فرمانده بسیجش باشد، فقط به نماز بسنده کند.

وقتی وارد می شوم، حدود بیست نفر جوان و نوجوان را می بینم که در صحن نشسته اند و صحبت می کنند.

حسن از بین جمع برمی خیزد و بازهم طعنه بارم می کند: "بــــــــه آقاسید! چه عجب، یادی از فقرا کردی!" 

میتونی مدیریت کنی که تو هر پنج تا جمله ت، یکیش تیکه نباشه؟

خنده خنده گفت: "به جان تو، بحران آلودگی هوا رو می تونم مدیریت کنم ولی اینو نه!"

درحالی که بین جمع چشم می چرخانم که سیدحسین را پیدا کنم، می گویم: "مادرزادیه دیگه! اصلا تو به دنیا اومدی تیکه بار مردم کنی!"

استغفرالله... سید اولاد پیغمبرم هستی نمی تونم نگاه چپ بهت بندازم... زورم به تو و سیدحسین نمیرسه! آخه بچه انقدر مظلوم؟

پشت چشم برایش نازک می کنم: "آخی مظلووووووووم! جیگرم کباب شد!

حالا بگو ببینم سیدحسین کجاست؟"

می دونم البته برای دیدن من اومده بودی و روت نمیشه بگی، ولی باید بگم آقاسید طبقه بالا کلاس تکواندو داره، الان میاد.

صدای سیدحسین که می گوید: «سلاااام! خوش اومدی داداش!» به جدلمان خاتمه می دهد و باعث می شود برگردم.

سیدحسین آغوشش را برایم باز کرده. مثل همیشه! حلقه وار می نشینیم.

"سید جااان من همه را پاک کردم!" صدای جوانی ست تقریبا هم سن و سال من، با صورتی گرد و ریش های تنک و کم پشت.

سید لبخند شیرینی می زند و می گوید: "میشه برای بقیه بگی چه جوری اینکارو کردی؟"

جوان در حالی که با همراهش بازی می کند می گوید: "بعد از شنیدن حرفای شما، به یک دو راهی مهم رسیده بودم! تلگرام و واتس اپ را بی خیال شم یا نه؟ اینستاگرام و فیس بوک را چطور؟ مونده بودم که چطور می تونم از این شبکه ها دست بکشم در حالی که با کمترین هزینه، با کوتاه ترین زمان، منو به دنیایی وصل می کنه که پر از هیجانه، می تونم حرف هایم را بزنم، کلی گوش برای حرف هام وجود داره، از همه مهمتر حس می کردم فرصتی برای دفاع از اسلام و ترویج مبانی انقلاب و معرفی اهل بیت و امام زمان علیهم السلام به دیگرانه! و جایی که می تونم کلی دوست پیدا کنم!"

حسن با شیطنت ابرو بالا می دهد: "از اون دوستا؟ نگفته بودی شیطون!"

دو سه نفری می زنند زیر خنده. سیدحسین هم لبخندش را روی لبش نگه می دارد و به جوان اشاره می کند که ادامه دهد.

"بعضیا بهم می گفتن نمیشه تلگرام و واتس اپ را ترک کنی! چون باعث خوشحالی وهابیت میشه! ولی من تمام حرفای شما را با خودم تکرار کردم بعد تصمیمم خودم را گرفتم، بالاخره از تلگرام و واتس اپ و اینستاگرام و فیس بوک و... خارج شدم. و فعلا سروش و بله را نصب کردم."

سید حالت نشستنش را از دو زانو به چهار زانو تغییر می دهد: "انگیزه اصلیت چی بود؟"

جوان با شور و حرارت می گوید: "چون می خوام اگر نمی تونم با صهیونیستای کودک کش مستقیما بجنگم لااقل با هر اکانت و عضویت و با هربار استفاده از تلگرام و واتس اپ و اینستاگرام و فیس بوک اعتبار و سهام این شرکت ها را بالاتر نبرم. و از همه مهمتر دستور آقامون را اطاعت کردم.

ایشون فرمودن: به طور کلی استفاده از شبکه‌های اجتماعی و مانند آن اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود و یا خلاف قوانین و مقررات نظام جمهوری اسلامی باشد جایز نیست.

نوجوانی که از صدای دو رگه اش پیداست چهارده-پانزده سال دارد و پشت لبش تازه سبز شده می گوید: "آقا سید! چرا بعضی از حزب اللهی ها را هر چی بهشون می گیم که اینا نرم افزارهای صهیونیستیه؛ آدم را فقط نگاه می کنن و کله تکون میدن بعد هم میرن دنبال کارشون انگار نه انگار."

سید حسین کمی مکث می کند؛

انگار بخواهد اطلاعاتش را سازماندهی کند و به ترتیب ارائه دهد: "دشمن چند تا استراتژی داره یکیش استراتژی قورباغه پخته است."

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت چهاردهم

- حالا چرا قورباغه پخته؟!!

این را من با خنده می گویم؛ درحالی که سعی دارم رابطه قورباغه را (آن هم از نوع پخته شده) با تلگرام صهیونیستی و استراتژی دشمن بفهمم!

سید حسین می گوید: "چون قورباغه چند ویژگی خاص داره! اولا قدرت جهش داره، دوما سبکه، سوما می تونه روی آب بایسته، چهارما دو زیسته، پنجما بدون اینکه حرکتی کنه می تونه حیوانات نزدیک خودش را بگیره، و از همه مهم تر اینکه، عصب ها یا سنسورهایی کف پای قورباغه وجود داره که قدرت زیادی برای پرش و فرود بهش میده و او را از بقیه حیوانات متفاوت میکنه، چون توانایی های خاصی داره که بقیه حیوانات ندارند، یعنی می تونه هم خودش رو نجات بده و هم می تونه به بقیه ضرر برسونه."

- یعنی قورباغه مهمه؟! منظورم اینه توی این مثال، نقشش مثبت و مفیده؟

- بله مصطفی جان. این توضیحات رو گفتم که بفهمیم قورباغه در این مثال یک گونه ی مهم و تواناست؛ یعنی میتونه موثر واقع بشه.

گاهی کسی در نگاه دشمن، آدم موثریه.

دقت کنید، نگاه دشمن مهمه نه تفکر و توهم ما...

پس قورباغه می تونه موثر باشه. قورباغه پاهاش حساسه. دشمن خیلی خوب می دونه که برای فلج کردن قورباغه باید پاشو درگیر کنه. دشمن خودشو معرفی نمی کنه، باید طوری بیاد که قورباعه نفهمه اون دشمنه. دشمن می دونه که اگر یک قورباغه را در ظرف آب داغی بندازه، به محض اینکه سنسورهای کف پای قورباغه، داغی آب رو حس کنه، فورا می پره بیرون. خب پس برای از بین بردن این قورباغه چکار باید بکنه؟

صورت بچه ها را یکی یکی از نظر می گذراند تا تأثیر حرف هایش را روی آنها ببیند.

بعد نفسش را بیرون می دهد و می گوید: "دشمن قورباغه رو در آب خنکی میذاره و اونو روی اجاق قرار میده و با شعله بسیار کم، آرام گرمش می کنه؛ به طوری که قورباغه اصلا متوجه گرم شدن آب نمیشه. آب کم کم گرم میشه و عصب ها و سنسورهای پای قورباغه آروم آروم به آب گرم عادت می کنه و حساسیتش رو از دست میده، در نهایت قورباغه دیگه نمی تونه بیرون بجهه و پخته میشه! دشمن به همین سادگی اون را به راحتی از بین می بره. یعنی دشمن اول حساسیت قورباغه رو از بین برد تا بتونه نابودش کنه."

حسن هم که مزه پرانی هایش تمامی ندارد و امروز هم به طرز عجیبی شاد و سرحال است، درحالی که سعی می کند جلوی خنده اش را بگیرد می گوید: "اِااای وااای یعنی صهیونیستها الان حزب الهی ها را قورباغه پخته کردن؟"

جمعیت از خنده به هوا می رود. سید صبر می کند تا همه خوب بخندند. اما رشته کلام از دست سیدحسین خارج نمی شود .

ادامه می دهد: "درسته حسن جان، دشمن با بچه حزب اللهی ها هم همین کار رو کرده. حساسیت های اونها رو از بین برده. کی میتونه بگه حساسیت زدایی کرده یعنی چی؟"

احمد یکی از نوجوانان می گوید: "یعنی ما الان به تلگرام عادت کردیم و دوسش داریم و عمرا نمی تونیم بیاییم بیرون، دیگه پخته شدیم."

دوباره همه می خندند اما کمتر از قبل.

تازه داشتم می فهمیدم اشکال از کجاست.

باورم نمی شد در طول این مدت که در ستاد با حسن مخالفت می کردیم کاملا حق با او بوده و ما آب در هاون می کوبیدیم.

تازه فهمیدم چرا با وجود آن همه کار خالصانه، نه نتیجه انتخابات به نفعمان شد و نه توانستیم کاری درست و حسابی در زمینه فرهنگ بکنیم.

صدای گرم و محکم سیدحسین رشته افکارم را پاره می کند: "یعنی دشمن محیطی فراهم می کنه که قورباغه در اون کاملا احساس راحتی میکنه. یعنی محیطی طبیعی و کاملا زندگی عادی و زیبا و شیرین!

برای بچه حزب اللهی ها هم، حتی نیاز به موثر بودن و ضربه زدن به دشمن را هم کاملا محیا کردن! به طوری که با رضایت خاطر دارن تو تلگرام و اینستاگرام و... با صهیونیست ها مبارزه می کنن و از خودشون بسیار راضی و خوشنودن.

"توهم موثر بودنهمون قابلمه ی آب خنکه که داره کم کم گرم میشه؛ اینطوری حساست زدایی انجام میشه.

اینطوریه که حزب اللهی ها نسبت به مسائل مهم بی تفاوت می شوند. الان می شنوند که این نرم افزارها صهیونیستی هستند، ولی میگن خب باشه. ما هم داریم باهاشون مبارزه می کنیم! اینکه ما قدرت را با استفاده از رسانه ی دشمن جستجو می کنیم! اینکه ما علناً و عملاً داریم به دشمن مشروعیت میدیم! اینکه خودمون را اینطور وابسته به دشمن می بینیم! اینکه فکر می کنیم اگر دشمن و رسانه اش نباشد ما دیگر نمی تونیم کاری انجام بدیم! اینکه فک کنیم اگر از تلگرام بیرون بیاییم دیگه فساد همه کشور را می گیره پس باااید اونجا بمونیم!!! اینها همه نشانه اینه که دشمن کاملا به هدفش نزدیک شده و حساسیت زدایی کرده و این نشانه ی ضعف ماست."

ادامه دارد...

 

 

 

روزهای با تو بودن

قسمت پانزدهم

سرم را پایین انداخته ام و کلمات سیدحسین را یکی یکی در ذهنم تحلیل می کنم.

مانده ام چطور جبران کنم؟

از سروصدایی که از بالا بلند شده می فهمم بچه های کلاس تکواندو دارند پایین می آیند.

سیدحسین برایشان دست تکان می دهد و می ایستد به ما اشاره می کند که صبر کنیم، بعد از کتابخانه یک جعبه شیرینی می آورد و بین بچه های کلاس و ما پخش می کند.

بچه هایی که کلاس تکواندو داشتند شیرینی هایشان را می خورند و می روند؛ البته تعدادی هم برای نماز می مانند.

سیدحسین دوباره در جمع ما می نشیند: خب بچه ها چیزی به اذان نمونده موافقین بقیه بحثمون باشه بعد از نماز؟

همه بلند می شوند که وضو بگیرند.

می ایستم و کمر راست می کنم، صدای زنگ همراهم بلند می شود. مادر است.

حسن می رود برای وضو و می گوید: "احضار شدی اخوی!"

مادر وقتی می فهمد با سیدحسینم خیالش راحت می شود.

تماس را که قطع می کنم دوباره می روم به افکار خودم؛ طوری که متوجه نمی شوم کی به وضوخانه رسیدم و مشغول بالا زدن آستین هایم شدم.

«آیا راه را درست اومدم؟ چرا ما از دشمن انتظار خیر داشتیم؟! آیا دشمن اگر ببینه ما اینقدر موثریم، اجازه فعالیت به ما را میده؟

مشتی آب به صورتم زدم. «مصطفی! تو با موندن تو این نجس افزارها همچنان زیر یوغ اسارت دشمنی؟! اگه راست میگی زحمت بکش بیا بیرون بیچاره! بیا مثل سیدحسین مستقیم با مردم صحبت کن و اونها را هم از این اسارت نجات بده و کمکشون کن که بیان بیرون. نه اینکه با حضور و فعالیت خودت به تقویت دشمنان اسلام و مسلمین مشغول باشی

دست هایم را می شویم. حواسم نیست که دارم بلند بلند فکر می کنم؛

این را وقتی می فهمم که متوجه می شوم حسن با یه لبخند داره عاقل اندر سفیه نگاهم می کند: "اینا بجای دعای وضوئه دیگه آقاسید؟!"

هاج و واج می ایستم. طول می کشد تا به خودم بیایم.

حسن می خندد: خب بیا بیرون، اینکه دیگه اینقدر دعوا نداره!

سیدحسین هم مسح پایش را می کشد و لبخند می زند، درحالی که داره صلوات می فرستد.

حسن جورابش را می پوشد و می گوید: "من نمی دونم چرا بعضی از بچه مذهبی ها بدون اینکه بفهمند با عملشون دارند صهیونیست ها را بزک میکنن و با فعالیت های خودشون نشون میدن که آمریکا اینقدرا هم بد نیستاااا! صهیونیست ها و انگلیسا خیلی هم بد نیستناااا! ببینید چه امکاناتی (تلگرام و اینستاگرام) در اختیار ما قرار دادند!!!"

سیدحسین هم از خداخواسته این آیه را می خواند: إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

 و ادامه میده: "یعنی واقعا این مذهبی ها اینایی که قرآن می خونند فک نکردند که این دولت های صهیونیستی و این سرویس های جاسوسی تروریستی مصداق واقعی این آیه هستند؟!"

همان نوجوان که حالا می دانم اسمش احمد است می گوید: "آقاسید به صف اول نمی رسیداا!"

حسن هم با همان قیافه و لحن نمکی اش می گوید: "بدویید! سید اولاد پیغمبرید نمیشه روتون شمشیر کشید بخاطر صف اول!

و قدم ها را برای رسیدن به نماز تند می کند.

ادامه دارد...

 

 

روزهای با تو بودن

قسمت شانزدهم

چالش های یک نوجوان با خانواده، خودش و محیط اطرافش، یکی از سنت های همیشگی زندگی بوده؛ ولی هر نوجوانی فکر می کند او تنها کسی ست که این مشکل را دارد.

چالش ها بزرگ می نمایند، ولی بعدا می فهمد در برابر طوفان های زندگی، نسیمی بیش نبوده! چالش های نوجوانی درطول تاریخ همیشه وجود داشته اند ولی برای نوجوان امروز شاید نشود اسمش را نسیم گذاشت، باد است و گاهی گردباد.

این را وقتی فهمیدم که مرتضیِ 16ساله را پکر دیدم.

یک هفته ای می شود که گویا نگران چیزیست که نمی دانم.

مادر اینها را پای درس های زیادش می گذارد؛ اما می دانم ته دلش نگران است.

پدر هم نظارت غیر مستقیمش را بیشتر کرده؛ اما مرتضی نه دوستان ناجور دارد، نه جاهای بد می رود، نه با فضای مجازی میانه ای دارد.

کلا بچه ی حرف گوش کن و آرامیست و دنبال دردسر نمی گردد.

بدون در زدن وارد می شوم؛ آنقدر ناگهانی که مریم از جا می پرد و کتاب قطوری که دست گرفته از دستش می افتد. بعد هم اخم می کند که: "من نخوام سرزده بیای تو باید چکار کنم؟"

با خونسردی و بدون توجه به عصبانیتش می گویم: "دیوار اتاقتو خراب کن بشه جزو سالن!"

-هرهرهر! ممنون از راهکارتون... خوبه مشاور رییس جمهور نشدی!

قیافه رسمی و جدی می گیرم: "ای بی سوادِ بی شناسنامه! به ما انتقاد می کنی؟ برو به جهنم!"

مریم با خنده می گوید: "خب حالا واسه چی مزاحم وقت گرانبهای ما شدی؟"

در را پشت سرم می بندم، صندلی را از پشت میز تحریرش عقب می کشم و می نشینم.

با همان لحن معترض می گوید: "ببخشید بی اجازه اومدم تو اتاقتون و صندلی تونو ورداشتما!"

-اینا رو ول کن مریم! بذار اصل کارمو بگم! مرتضی رو چکارش کنیم؟

-یعنی چی که چکارش کنیم؟

-آبجی مارو باش! مگه نمی بینی چند وقته یه چیزیش هست؟

 با بی تفاوتی می گوید: "خب؟!"

-خب به جمالت! چشه این؟ تو نمی دونی؟

-اولا این به درخت میگن نه به داداششون. دوما یه چیزایی فهمیدم... شمام اگه حواست بود می فهمیدی که داره پالس می ندازه کمکم کنید...! ولی چون کلا بچه آرومیه سر و صدای کمک خواستنش نمیاد. انقدرم به روش نیار وقتی بلد نیستی کمکش کنی!"

-چشه خب؟ چه پالسی انداخته که اینطور میگی؟

-فقط می دونم این از یه جایی خط می گیره! یکی داره بهش القا می کنه که به پوچی رسیده... نمیدونم کی ولی هرکی هست شاید خودشم به کمک نیاز داشته باشه... مرتضی خودشو گم کرده و نمی دونه چطوری پیدا کنه. فعلا خطرناک نیست ولی باید قبل اینکه خطرناک شه به فکر بیفتیم.

تکیه می دهم به صندلی: "اووووه تو اینا رو از کجا یاد گرفتی؟"

-یکی از دوستام اینطوری شده بود... البته اون شوهر کرد خوب شد!

و با شیطنت می خندد.

می گویم: "خب، الان چکار کنیم با مرتضی؟"

 مریم متفکرانه به روبرو خیره می شود: "باید اول فهمید از کی خط می گیره؟ من خواهرشم و باهام تقریبا راحته، ولی بهتره یکی باشه که بتونه بره تو محیط پسرونه و بلد هم باشه چکار کنه!"

لبهایش را کج می کند: "که از تو که خیلی برنمیاد!"

در ذهنم جرقه ای می خورد:

سیدحسین! کسی که خیلی وقت است با نوجوان ها سر و کله میزند.

ادامه دارد....

روزهای با تو بودن

قسمت هفدهم

از وقتی سیدحسین شب های جمعه در مسجدشان جلسه پرسش و پاسخ گذاشته، مقید شده ام برنامه ام را طوری تنظیم کنم که هرجا هستم خودم را به جلسه اش برسانم.

اما این هفته انگار ترافیک نمی خواهد سبک شود تا من به موقع برسم!

کفش هایم را داخل جاکفشی می گذارم و وارد می شوم.

حدود بیست دقیقه از جلسه را از دست داده ام.

  - به قول قدیمی ها هیچ ارزونی بی حکمت نیست. "کریستوفر استارتینسکی" معاون رئیس سازمان سیا در مورد فیس بوک گفته: «برای سیا، این فیس‌بوک رویایی بود که به حقیقت پیوست»؛ می دونید چرا؟"

کمی مکث می کند تا همه خوب به جمله فکر کنند.

بعد خودش جواب می دهد: "معاون رئیس سازمان سیا خودش گفته: چون که در آن، کاربران نگرش‌های مذهبی، سیاسی، شماره تماس، آدرس، اطلاعات شخصی، صدها تصویر از خودشون، نام دوستانشون، و حتی جزئیات لحظه به لحظه فعالیت‌های خودشون را قرار می‌دهند." خود مارک زاکربرگ در مورد فیس‌بوک گفته: «فیس‌بوک قدرتمندترین ابزار کنترل مردم است که تا کنون اختراع شده». تازه اون زمان هنوز تلگرام و اینستاگرام درست نشده بود."

برای اینکه صحبت های سید قطع نشود خیلی آرام خودم را بین بچه ها جا می دهم و با سر سلام می کنم. سید هم با لبخند کمرنگی پاسخ می دهد.

متین می پرسد: "آقا سید! آخه بودن من یه نفر تو این شبکه های صهیونیستی چه تاثیری داره؟ من یک نفرم در مقابل این سیل جمعیتی که تو تلگرامه. بود و نبود من چه تأثیری داره؟!"

سید حسین با آن نگاه نافذ و دقیقش چند لحظه با لبخند به متین نگاه می کند: "از قرآن برات بگم ؟؟"

-بله حتمااا چی بهتر از قرآن.

سید حسین کمی جابجا می شود و می گوید: "بچه ها اصلا فک نکنید چون یک نفر هستید پس دیگه اثری ندارید. خداوند تو قرآن می فرماید: یومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم... فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره... ومن یعمل مثقال ذرة شرا يره."1

 قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

شما فکر می کنید که کارتون در مقابل این جمعیت میلیونی که فقط از ایران در تلگرام هستند دیده نمی شه! اما خدا یه چیز دیگه میگه، نمی فرماید باشه اگه کم بود اگه ناچیز و بی تاثیر بود عیبی نداره؛ دیگه حالا یه ذره اش مهم نیست! برعکس می فرماید حتی ذره و مثقالش هم حساب و کتاب داره.

بعد دوباره به متین نگاه می کند: "زیارت عاشورا میخونی؟"

متین خیلی مظلومانه تأیید می کند.

-پس این قسمت که میگه اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا را حتما معنیش را می دونی؟

متین سر تکان می دهد.

سیدحسین هم می گوید: "تو این قسمت دعا، فقط کسانی که جنگ کردند لعنت نشدند، بلکه همه کسانی که همراهی کردند و پیمان بستند و پیروی کردند هم لعن شدند. حالا ولو یک نفر باشه. چون گفته: اللهم العنهم جمیعا... پس معلوم میشه تقویت دشمنان اسلام و مسلمین به صرف حضور هم حساب و کتاب داره؛ چه برسه به فعالیت در جنگ افزارهای اینترنتی-صهیونیستی مثل تلگرام و اينستاگرام و توئیتر، حالا توسط هر کسی باشه و به هر اندازه ای، شایعت و بایعت و تابعت هست."

انگار حزن عجیبی صدای سیدحسین را گرفته: "رفتار قرآنی با دشمن اینه که ما بچه مذهبی ها دست و پای این جنگ افزارهای اینترنتی_صهیونیستی را از فضای مجازی کشورمان و از زندگی خودمان قطع کنیم. نه اینکه بریم در زمین آنان پناهنده بشیم و خیال برمان داره که داریم چکاااار می کنیم.

مشکل امروز بچه های مذهبی ما، بینشی و اعتقادی است. دشمن را، نمی خواهند ببینندبا زبان می گویند ما عاشق مبارزه با صهیونیست ها هستیم! اما عملاً دارند با حضور و فعالیت خودشون تو این نرم افزارهای صهیونیستی آنها را در حوزه اقتصادی و اطلاعاتی تقویت می کنند.

می دونید مقام معظم رهبری امام خامنه ای در مورد نفوذ شبکه ای دشمن چی فرمودند؟ ایشون تأکید کردن که دشمن می خواد کاری کنه که ما مثل یک افسر اطلاعاتی آمریکا فکر کنیم.

-می دونید این حرف یعنی چی؟ یعنی هر کدوم از ما به نوعی حافظ منافع آمریکا بشیم. و این الان دقیقا داره اتفاق می افته. حتی بچه حزب اللهی ها و مذهبی ها هم دارند همین کار را انجام میدن."

ادامه دارد... 

1-  سوره مبارکه الزلزلة آیات شریفه 6 تا 8.

 

روزهای با تو بودن

قسمت هجدهم

یکی دیگر از بچه ها که دقیقا پشت سرم نشسته می پرسد: "پس وظیفه ما تو فضای مجازی چیه؟ این طور که شما می گید یعنی کلا بیایم بیرون دیگه؟"

سید حسین خنده با نمکی تحویلش می دهد: "نه امین جان! فضای مجازی صرفا این چند تا نرم افزار جاسوسی_صهیونیستی نیست. ولی خب، حتی تو پیام رسان های ایرانی هم نباید وقتمون را با چت کردن های بیهوده هدر بدیم."

امین جواب کامل تری می خواهد: "سید جان پس یعنی چه کارایی انجام بدیم؟"

-ما در فضای مجازی باید چند تا هنر را با هم داشته باشیم.

اول اینکه باید بسیار عالمانه عمل کنیم. یعنی اینکه بستر را بشناسیم، دوست و دشمن را بشناسیمهم باید هدف دشمن و ابزار دشمن را بشناسیم و هم هدف خودمون را کامل بشناسیم و بدونیم راه های رسیدن به اهداف دشمن و اهداف خودمون چیه.

دوم اینکه باید مبتکرانه عمل کنیم. یعنی کارایی که دیگران انجام دادند را، ما با همان روش انجام ندیمچرا که آن روش برای دشمن مشخص شده و دیگه فایده ای نداره و مؤثر نیست پس باید مبتکر باشیم.

کار ابتکاری، کاری است که خلاقیت در آن دیده میشه، نه یک کار قدیمی تکرار شده به عنوان مثال لایک کردن و کامنت گذاشتن که ابتکار محسوب نمیشه.

سوم اینکه باید هوشمندانه عمل کنیم. خب این یعنی چی؟"

بچه ها چند لحظه ساکت می شوند تا فکر کنند.

بعد از این طرف و آن طرف جواب می دهند: "با اسم و آدرس مستعار وارد بشیم."

-مرتب شماره هامون را عوض کنیم.

-باید طرح و نقشه داشته باشیم.

محسن هم که کنار من نشسته می گوید: "اول باید دنیای فضای مجازی را خوب بشناسیم بعد وارد عمل بشیم."

سید حسین که با دقت به حرف های بچه ها گوش می دهد می گوید: احسنت به همتون. ولی قبل از همه ی اینا باید صحنه را صحنه نبرد و جنگ ببینید نه صحنه تفریح و شادی و بازی. و همیشه یادتون باشه که دشمن جز به حذف فیزیکی و فکری ما راضی نمی شه. یعنی تا کاملا اعتقادات ما را نابود نکنه و هستی ما را به خطر نندازه راضی نمیشه. اگر با چنین دشمنی و در چنین فضایی، خود را درنظر بگیرید؛ مسلماً از انجام برخی امور پرهیز می کنید.

اول از همه، از بازی کردن و بازی خوردن در زمین دشمنی که با قواعد او طراحی شده پرهیز می کنید. البته این نظر من نیست این کلام امام خامنه ای ست. ایشون فرمودند: در زمین طراحی شده از سوی دشمن بازی نکنید چه ببرید چه ببازید به نفع اوست. می دونید این جمله یعنی چی؟

یعنی یه نیروی باهوش و زیرک، هیچ وقت خودش را دو دستی تقدیم دشمن نمی کنه. خیلی زیرکانه عمل می کنه. اجازه نمیده دشمن سوار او بشه. حتی اجازه نمیده که دشمن از حضورش هم، کسب مشروعیت کنه.

در ضمن، افراد دیگه را هم از چنگ دشمن رها و آزاد می کنه. نه اینکه هم خودش به چنگ دشمن بیفته و هم دیگران را در چنگال دشمن حفظ کنه!"

صدایی از عقب جمع می گوید: "اگر درست فهمیده باشم منظور شما اینه که نباید دچار تحلیل های غلطی بشیم که دشمن به ما القاء می کنه. و عزت مقابله با دشمن را با ذلت زیر سلطه ی او بودن، عوض نکنیم. منظور شما اینه که بودن و فعالیت کردن در نرم افزارهایی مثل تلگرام و اینستاگرام مساوی با زیر بار ذلت رفتنه؛ درسته؟"

سیدحسین بلند می گوید: احسنتم، شما استاد ما هستید. همه برمی گردند تا ببینند صدای کیست؟

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت نوزدهم

که می بینیم حاج آقا امام جماعت مسجد هستند.

ناخودآگاه همه عزم بلندشدن می کنند که حاج آقا مانع می شوند: "تکون نخورید و به بحثتون ادامه بدید هنوز تا اذان نیم ساعت سه ربع مونده." 

سیدحسین به حاج آقا لبخند می زند و رو به ما می کند: "پس باید هنر خودتون را به شکلی مبتکرانه برای جذب افراد بکار ببندید که دشمن را ناامید کنه نه اینکه دشمن نسبت به حضور شما در زمین خودش، احساس پیروزی هم داشته باشه. و در آخر باید بسیار فعال باشید. در جنگ اگر نیرویی تنبل و شل و ول باشه سریع از خط مقدم خارجش میکنن پس باید وقت بذارید و صحنه نبرد را با فعالیت های جهادی خودتون تغییر بدید به طوری که دشمن از وجود شما عاجز و مستأصل بشه و ضربه کاری بخوره و از فعالیت های شما در عذاب باشه.

پس حضور و فعالیت فرد مؤثر در فضای مجازی باعث تقویت دشمن که نمی شه هیچ، باعث نابودی او و برآب شدن نقشه های دشمن هم میشه. تأثیرگذاری موضوع بسیار مهمیه اما متأسفانه خیلی از افراد این تأثیر گذاری را با بازی در زمین دشمن عوضی گرفتن. وقتی کسی قبول می کنه که مثلاً فلان نرم افزار، صهیونیستیه، ولی با تصور مؤثر بودن در آن باقی می مونه؛ باید به این آیه شریفه جواب بده: "ولن ترضی عنک الیهود ولانصاری حتی تتبع ملتهم". شما که می دونید با چنین دشمنانی طرفید، پس چیکار کردید که دشمن به شما که "دشمنش" هستید اجازه داده که در سایتش، در نرم افزارش، حضور داشته باشید و تازه فعالیت های ضد اهداف او هم انجام بدید و منافعش را به خطر بندازید!؟

این جمله همیشه یادتون باشه: که سرویس های جاسوسی - تروریستی دولت های صهیونیستی با هیچ کس تعارف ندارند! و همیشه این سؤال را از خودتون بپرسید که دشمنانی که از خونخوارترین، بی رحم ترین، جلادترین و مستکبرترین افراد عالم هستند و جنایت های بی شماری را علیه بشریت و به خصوص مسلمونا انجام دادند، آیا به یوزر و اکانت و صفحه فرد "مؤثر" رحم می کنند؟!

باید فکر کنید. باید هوشیار باشید. باید عالم باشید. باید مبتکر باشید. و باید بسیاااار مؤثر باشید.

والسلام."

برای سلامتی امام زمان صلوات...

بچه ها درحالی که صلوات می فرستند می روند که وضو بگیرند و برای نماز آماده شوند.

دور سیدحسین که خلوت می شود، جلو میروم تا مشکل مرتضی را بپرسم. اما نمیدانم چطور شروع کنم.

سیدحسین که این پا و آن پا کردنم را می بیند، لبخند می زند و می گوید: "سید! نبینم پکر باشی!"

مهرم را روبرویم می گذارم و کنارش در صف جماعت می نشینم.

- راستش... یه مشکلی هست... گفتم شاید بتونید کمکم کنید!

- در خدمتم اخوی!

- سید! اگه یه نوجوون به پوچی رسیده باشه باید چکارش کنیم؟!

سیدحسین میزند زیر خنده: "یعنی چی به پوچی رسیده باشه! به این راحتیا که نیست! درست توضیح بده ببینم! نکنه برگشتی به دوران نوجوانی؟!"

- نه...

داداشم...

چند وقته خیلی منزوی شده!

سیدحسین با همان خونسردی همیشگی می گوید: "خب؟

- خواهرم میگه مرتضی احساس پوچی می کنه و خودشو گم کرده...

میگه انگار از یکی داره تاثیر می گیره، نمیدونیم کی؟ ولی آخه مرتضی بچه بدی نیست، خیلی سربه زیره. حتی تو تلگرام و اینا هم زیاد نیست. سرش به درس و کتابشه. نمی دونم چیکار کنم، گفتم به شما زحمت بدم.

- قدقامت الصلاه...

سیدحسین سرش را تکان می دهد و با تکیه به شانه من بلند می شود: "ما جمعه ها صبح با بچه ها میریم کوه، این جمعه مرتضی رو هم بیار." 

ادامه دارد....

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیستم

مرتضی مثل همیشه ساکت است. شاید این بار دلیل سکوتش خستگی هم باشد.

با ده بیست نفر از نوجوان های همسنش و سیدحسین حسابی کوهنوردی کرده و باید هم خسته باشد.

ترک موتور نشسته و سرش را روی شانه ام گذاشته. بلند می پرسم: "چطور بود مرتضی؟"

- خوب بود. کاش امیرم میومد.

- امیر؟

- اره؛ یکی از دوستامه. خیلی بچه خوبیه.

می رسیم به خانه و مرتضی آنقدر خسته است که می افتد روی تختش.

همان موقع از سیدحسین پیام می آید: "سلام برادر! امروز خیلی صفا کردیم با داداشت. بازم بیارش."

می نویسم: "خب... باهاش حرف زدی؟ به نتیجه ای هم رسیدی؟"

- اووووه چقدر هولی تو! اگه وقت داری و مرتضی هم دور و برت نیست زنگ بزنم؟

خودم زنگ میزنم.

سیدحسین مثل همیشه سرحال و قبراق می گوید: "سلام آقاسید! احوال اخویتون خوبه؟

- سلام... ممنون. آره خیلی خوش گذشته بوده بهش. دستت درد نکنه. باهاش حرف زدی؟ چی شد؟

- ای بابا بازم این هول کرد. میگم اگه یکم صبر کنی.

نفس عمیقی می کشد و می گوید: "ببین، آسید مرتضای شما خیلی پسر خوب و با ادبیه. تربیت خوبی هم داشته. اما از حرفاش فهمیدم همونه که تو گفتی، خودشو گم کرده. حس می کنه هدف نداره... باید کمکش کنی خودشو، هدفشو پیدا کنه! همین!"

- خب اصلا چرا اینجوری شده؟ مرتضی اتفاقا اهل نماز و مسجد و هیئته.

- ببین... من حس کردم مرتضی حرفاش حرفای خودش نیست. یعنی انگار از یکی تاثیر می گیره. یکی بهش خط میده.

- یعنی چی که خط میده؟

- گفتی مرتضی دوستای بد نداره و خیلی ام اهل فضای مجازی نیست، درسته؟

- آره. بعضی دوستاش مذهبی نیستن ولی بچه های خلافی هم نیستن. فضای مجازی هم فقط تلگرام داره که اونم برای درساش میخواد که با معلماشون در تماس باشه. ولی اخیرا که امتحانا تموم شده بیشتر میره سر تلگرام.

- هووووم... بعد کسی نیست که مرتضی خیلی باهاش صمیمی باشه؟ دوست، معلم؟

- دوست که... یکی از دوستای مدرسشه که بیشتر باهاش صمیمیه... البته پسره مذهبی نیستا، ولی اهل خلاف و اینا نیست. کس دیگه ای رو بعید میدونم... یعنی من نمیشناسم...

- نمیدونی توی تلگرام توی چه کانالا و گروهایی عضوه؟

- نه.

- سعی کن باهاش دوست بشی. آقا بالاسر بازی در نیاریااا! تو همین دوستیا، سعی کن بفهمی تو چه کانالایی عضوه. باید فضای فکریشو بفهمی. ولی سوتی ندیااا، مصطفی!! نری بازجویی و جاسوس بازی دربیاری!! بذار خودش بهت بگه! نفهمم رفته باشی سر گوشیش!!

- باشه بابااا! حواسم هست!

مریم در می زند و بدون اینکه منتظر اجازه من شود، میاد تو. سرش را تکان می دهد که یعنی: کیه؟

آرام می گویم: "سیدحسین."

او هم صدایش را پایین می آورد: "زود قطع کن، کارت دارم! بدو!" 

سیدحسین می فهمد: احضار شدی برادر! کاری نداری؟

- نه... ممنون از کمکت.

- راستی هفته بعدم بگو با همون دوستش بیاد.

- چشم. بازم ممنون. یاعلی

- یاعلی!

مریم حتی صبر نمی کند قطع کنم. سریع می گوید: "چی می گفتن؟

- می گفت داره از یکی تأثیر می گیره. یا از تلگرامه، یا از دوستاش!

- اره.. منم حس کرده بودم... از وقتی با این پسره، امیر بیشتر صمیمی شده اینجوری شده!

- کارم داشتی مریم؟

مریم می نشیند روی تختم و می گوید: "تو میدونی تو تلگرام چکار می کنه مرتضی؟"

چشم هایم را تنگ می کنم و می گویم: "نه! مگه تو میدونی؟"

- اره... یعنی حرفاش بوی چند تا کانال تلگرامی رو میده! کانالایی که دائم دارن یاس و ناامیدی تزریق می کنن تو مغز جوونای مردم!

چرخی روی صندلی می زنم. "پس حدس سیدحسین درست بود."

می پرسم: "آخه مرتضی که خودش دنبال اینا نمی گرده! یکی بهش معرفی کرده!"

سر تکان می دهد و لبهایش را جمع می کند: یکی دوتاشو بهم نشون داد، پستاشونو. امیر براش فوروارد کرده بود!" 

- حالا چیا بود اینا؟

- همین چیزایی که گفتم! القای ناامیدی و احساس بدبختی! کلا همه چیز بده! دنیا بده، آدماش همه بد و پست و نامردن، دولت و حکومت بده، همه جا پر بدبختی شده، مملکت افتضاحه، کسی منو دوست نداره، برای هیچکی مهم نیستم، خدا هم دوسم نداره، باید برم بمیرم تا راحت شم!

با چشمهایی که به گمانم به اندازه یک نعلبکی گرده شده می گویم: "همه اینا بود؟"

نفسش را از سینه بیرون می دهد و می گوید: "نه اینقدر مستقیم که من گفتم. ولی مضمونش ایناست! دین و اینا رو هم زیر سوال میبرن، البته غیر مستقیم. طفلی مرتضی هم آنقدر فشار درس روش بوده که اینا روش تاثیر گذاشته."

حسابی نگران شده ام، خیلی خیلی نگران تر از قبل.

می گویم: "یه وقت نره خودشو بکشه؟ معتاد نشه؟

مریم ابرو بالا می اندازد: "نچ! مرتضی یه امتیاز داره، اونم اینکه به دین متعهده و میدونه اینا حرومه. همین فضای دینی میتونه به دادش برسه، اگه ما هم کمکش کنیم!

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست و یکم

- خوبه نذاریم یه مدت با امیر بچرخه!

سیدحسین اخم می کند: "نه! این راهش نیست! باید خود مرتضی رو ایمن کنی، یه طوری که حرفای امیر روش تأثیر نذاره. و گر نه حالا امیر نه، یکی دیگه!"

- چطوری؟

- به یه بهونه ای بکشش از تلگرام بیرون. آروم آرومااا! کانالا و گروهای خوب رو تو سروش بهش معرفی کن و بگو حالا که دیگه مدرسه ها تعطیله، تلگرامو لازم نداری! بعدم ببینم! شماها چقدر کتاب میخونید؟

-من؟ کتاب؟

آب دهانم را قورت می دهم: "من... چیزه... خیلی نه! بیشتر کتابای شهدا اگه باشه میخونم... ولی مامان و خواهرم خیلی میخونن."

چشم های سیدحسین گرد می شود: "چی؟ یعنی کتابای دیگه نمیخونی؟ مگه میشه؟"

وقتی می بیند کمی خجالت کشیده ام لحنش را آرام می کند: "ببین! حضرت آقا خیلی توصیه میکنن کتاب بخونید. اونوقت تو چرا به توصیه شون عمل نمیکنی؟ البته همون کتابای شهدا هم خیلی خوبه. ولی باید کتابایی که آقا توصیه کردن رو حتما خونده باشی به عنوان یه بچه انقلابی. اصلا سعی کن مرتضی رو همراه خودت بیاری تو وادی کتاب خوندن. باهم شروع کنین، اینطوری مرتضی هم راحت تره. ولی با کتابای سنگین شروع نکنیااا! اصلا خودم کتاب میدم بهت."

دستم را می گیرد، از روی صندلی بلندم می کند و دنبال خودش می کشد بین قفسه ها.

آخر مغازه، قفسه ای ست برای کتابهای امانی.

- آقا اینهمه دارن به جوونها توصیه می کنن کتاب بخونید! نباید بذاریم حرفشون رو زمین بمونه!

دستش را روی کتابها می کشد و لبهایش را کج می کند. یک دور عنوان ها را مرور می کند، گویی باخودش حرف می زند: "خب... برای خودت این خوبه تاریخ جنایات آمریکا و نوکراشه. دید دشمن شناسیت را بالا میبره. آهاان اینم خوبه درباره فرجام یهوده. خب دیگه چی بهت بدم. این جلد آبیه هم عاالیه عالی. اما برای آسید مرتضای گل."

بعد همینطور که با دقت کتاب ها را برانداز می کنه می پرسه: "چی دوست داره بخونه؟"

سرم را تکان می دهم که نمی دانم.

خودش جواب می دهد: "باید پلیسی دوست داشته باشه، نه؟"

دوتا کتاب که کنار هم بودن را بیرون میاره و میگه: "اینا هم برای آقا داداشت. البته اینا رمانن. پسرونه و باحال. نویسنده شونم یکیه. صبرکن... آهان پیداش کردم. این هم براش خیلی خوبه."

کتاب ها را یکی یکی از قفسه بیرون می کشد و روی دستم می گذارد. همه کتاب ها جلد شده اند و پشت و رویشان برچسب خورده.

می گوید: هر کتاب یه هفته دستت باشه هااا!

آرام اون کتاب جلد آبیه را از زیر کتاب ها بیرون می کشم و می پرسم: "نگفتی موضوعش چیه؟"

- مهدویت و انتظار. ادامه نمیدم که مزه ش نره!

خیلی خوشحال بودم امشب دست پر میروم سراغ مرتضی؛ باید با هم یک یاعلی بگوییم برای عمل به توصیه حضرت آقا: کتابخوانی!

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست و دوم

مسجدی که سیدحسین فرمانده بسیجش باشد، همانی می شود که آقا گفتند: "پایگاه."

برای همین است که بعد از ماه رمضان، سیدحسین به فکر کلاس برای نوجوانان افتاده.

از فرهنگی هنری بگیر تا ورزشی و الی ماشاءالله! کلاس های فتوشاپ، حفظ و روخوانی قرآن، خیاطی، آموزش دفاع شخصی، و... هم برای خواهران هم برادران.

من هم که از خدایم بود کمکش کنم، مریم را برای آموزش فتوشاپ معرفی کردم و مادر را برای کلاس های خیاطی و حفظ و روخوانی قرآن. فک و فامیل حسن هم وارد این عرصه شده اند.

چون امروز دانشگاه با استادم قرار داشتم و برای پایان نامه م می خواستم چند کتاب بگیرم، تا برسم خانه و مادر و مریم را بردارم ببرم مسجد کمی دیر می شود.

حسن در حیاط مسجد منتظرمان ایستاده و بعد سلام دست و پا شکسته ای، مادر و مریم را راهنمایی می کند به قسمت بالا.

قرار می گذاریم کلاسشان تمام شد بروند خانه و من بعد از نماز برگردم.

وقتی میروند، حسن گلایه می کند که: چقدر دیر کردین اخوی!

- تقصیر من بود. استادم گوش مجانی گیر آورده بود هی حرف می زد منم چون به حرفاش احتیاج داشتم ساکت همه را ضبط کردم برای همین دیر شد شرمنده داداش.

- عیبی نداره بریم زیر زمین که سید دست تنهاست.

سیدحسین خودش به اندازه پنج نفر کار می کند. پرده پرژکتور و بلندگوها را نصب کرده؛ الان هم مشغول چیدن صندلی هاست.

سلام می کنم و یک دسته از صندلی های روی هم چیده شده را برمی دارم که بچینم. حسن هم با یک دستمال نمدار مشغول گردگیری صندلی ها می شود.

سیدحسین در همان حال می گوید: "نیم ساعت دیگه برادرا میان. دوتا میز پینگ پونگ هم گرفتم که قراره تا قبل از غروب برسه. اگر من مشغول کلاس بودم شما تحویل بگیرید بذارید انتهای سالن؛ تلفن حسن را دادم بهشون."

حسن دست به کمر می ایستد و نگاهی به میکروفون و بلندگو می اندازد: "سید داداش این درست کار می کنه؟ والا ما هر چی میکروفون تو عمرمون دیدیم تو نقطه اوج سخنرانی سوت کشیده ها!"

- نترس ان شالله کار می کنه.

می گویم: "کارم نکرد به حسن می گیم بیاد اینجا آهنگ پت و مت بزنه تا درستش کنیم!"

حسن شروع می کند، با دهانش آهنگ پت و مت را تقلید می کند؛ اینکار یکی از خوشمزگی هایش است. هروقت خرابکاری می شود، حسن در کمال بی خیالی اینکار را می کند.

سیدحسین می خندد و می پرسد: "راستی خوندین کتابا رو؟

- بعععله... کتابی که در مورد جنایات آمریکاست رو خوندم تا الان. خیلی خوب بود؛ میدونی اینایی که هی میگن چرا مرگ بر آمریکا باید اینو بخونن. ولی وقتم کمه، کارای درس و پایان نامه م خیلی وقت می بره.

سیدحسین همانطور که آخرین دسته صندلی را بلند می کند می گوید: "می دونم، کار رو همه دارن. ولی دلیل نمیشه حتی نیم ساعتم به کتاب وقت ندیم. همون وقتی که برای گوشی و فضای مجازی می ذاریم رو، همه شم نه، نصفشو برای کتاب بذاریم حله! حضرت آقا گفتن کتاب باید مثل خوردن و خوابیدن، بیاد جزو کارای روزمره مردم.

جوابی نمی ماند برایم. راست می گوید؛ بالاخره زمان هایی درطول روز هست که بشود کتاب غیر درسی بخوانم و نمی خوانم.

سیدحسین دوباره می پرسد: "مرتضی چی؟ دوست داشت کتابا رو؟"

می خندم: "آره خیــــــــــلی! خیلی حال کرده بود، می گفت عین فیلم های پلیسی می مونه!"

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست و سوم

عکس های جنایات آمریکا و اسرائیل یکی یکی روی پرده نشان داده می شوند و بعضی به قدری وحشیانه اند که صدای همه بلند میشود:

- وااای...!

- بی پدراااا...!

- لعنتیااا...!

سیدحسین اما بی توجه صحبت می کند: "بعضیا میگن می شه با سلاح (نجس افزار) دشمن در زمین دشمن و با قواعد از قبل طراحی شده توسط دشمن علیه دشمن اقدام کرد، این نشون میده که آنها به دشمن اعتماد کردند و باور کردن که سرویس های جاسوسی_تروریستی دولت های صهیونیستی کاملا مجانی یه چنین فضایی را در اختیار آنها قرار داده که بتونند چنین مبارزه ای کنند!!! این نگاه خوشبینانه و بسیار نابخردانه، ناشی از همان تاثیرات دشمن بر افکار این اشخاصه و مهمتر اینکه اینها اصلا، نه دشمن را و نه اهداف و برنامه های او را نشناختند."

عکس های کشتار سرخ پوستان آمریکا توسط آمریکایی ها و جنایاتی که در هیروشیما و ناکازاکی انجام دادند از روی پرده یکی یکی می گذرد.

عکس های کشتار مردم در ویتنام افغانستان و عراق همچنان بر روی پرده رژه می روند.

سید هم بدون توجه به آخ و اوخ بچه ها پشت بلندگو بسیار آرام ادامه می دهد: "دشمنانی که در مسئله به اصطلاح کشف قاره ی آمریکا، میلیون ها نفر از بومی های آن منطقه را به بدترین شکل ممکن قتل عام و نسل کشی کردن؛ دشمنانی که در جنگ شمال و جنوب آمریکا چندین میلیون نفر از خودشونو کشتند و به خودشونم رحم نکردن، دشمنانی که جنگ هایی مثل جنگ انگلیس و فرانسه و بعد از آن در جنگ های جهانی، مجموعاً بیش از 100 میلیون نفر را کشتن، و جنایت هایی مثل جنایت هیروشیما و ناکازاکی، که در عرض چند صدم ثانیه 220 هزار نفر از ژاپنی های شینتو مذهب را پودر کردند و جنایت های متعدد در ویتنام، افغانستان و عراق، و خیلی از کشورهای دیگه انجام دادن. 100 سند جنایت فقط علیه کشور و مردم خودمون (به فرموده مقام معظم رهبری) وجود داره. آیا به نظرتون می شه تحت مدیریت همچین دشمنایی که هر روز در حال اجرای کارای شیطانی علیه بشریت هستن و فلسطین، لبنان، سوریه، یمن، لیبی، عراق، افغانستان، ایران و... همه جا، همه جا، همه جا را به خاک و خون کشیدن، فعالیت موثری تو زمین اینها با ابزار اینها و با قواعد اینها ترتیب داد...؟!

همزمان با این پرسش سید حسین، عکس های روی پرده تمام می شود. بچه ها همه در سکوت اند.

چشم های بعضی از بچه ها پر از اشک شده؛ از جمله خودم.

سید حسین با همان صدای گیرا ادامه می دهد: "این اعتماد کردن به دشمن و به سمت او متمایل شدن به قدری مهمه که خداوند متعال به پیامبر صلوات الله" ...

صدای صلوات داخل زیرزمین می پیچد: ...صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم.

- خداوند به ایشون هشدار میده: وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئًا قَلِیلًا / إِذًا لَّأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیرًا1 و اگر لطف الهی نبود و انسانی همچون رسول گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله) نیز حتی اندکی به دشمنان متمایل می شدند عذاب در دنیا و آخرت آن هم با شدت هرچه تمام تر نصیب آن حضرت می شد.

سیدحسین سکوت می کند. و صورت تک تک بچه ها را از نظر می گذراند: "حالا ما در مقابل این آیات شریفه چه مسئولیتی داریم؟؟؟ آیا نباید دشمن و طرح و برنامه های او را با دقت بشناسیم؟؟؟!!! آیا باید به اواعتماد کنیم؟؟؟!!! آیا هر حضور و فعالیتی که با شعاری جهادگونه صورت پذیرد، حکم جهاد فی سبیل الله در این عرصه را خواهد داشت؟؟؟!!! یا اینکه باید اولا دشمن و طرح و برنامه های او را خوب بشناسیم، دوما روش ها و ابزارهای او را خوب بشناسیم... و از همه مهمتر باید با استراتژی مشخص و بهترین تاکتیک و تکنیک ممکن با او مبارزه کنیم."

قلبم تندتر میزد. این حرف ها کاملا درست است؛ ما با فعالیت در زمین دشمن به او اعتماد کرده بودیم. به زبان ساده تر: ما بازی خورده ایم. آنهم چه بازی جدی ای!

صدای بچه ها بلند می شود:

- آقا ما اصلا اینا را نداریم...

- آقا ما دیشب پاک کردیم...

- سید چطوری واتس اپ و تلگرامو میشه پاک کرد... 

و...

صدای لرزش همراه حسن بلند می شود.

آرام میزند به آرنجم: "پاشو دنبالم بیا."

خودش بی سروصدا می رود و من هم دنبالش.

پشت تلفن آدرس می دهد: "آره آره همون خیابون را مستقیم بیا دو تا چهار راه رد کنی سمت چپت مسجد را میبینی دوتا جوون هم دم در ایستادن. سه تا صلوات بفرستی اومدم!"

میزا را تحویل می گیریم و وانتی هم پولش را از حسن می گیرد و می رود.

حسن می گوید: "سرشو بگیر ببریم."

آه از نهادم بلند می شود: "چی چی رو ببریم، جفتمون بیغواره میشیمااا!! اینا خیلی سنگینه. صبر کن برم کمک بیارم."

حسن که حسابی عرق کرده و نفس نفس می زند می گوید: "باشه بجنب."

 کلاس تمام شده و بچه ها دور سیدحسین را گرفته اند که سوال بپرسند.

جلو می روم و دست دوتا از بچه ها را می گیرم و می کشم دنبال خودم.

- بیایین کمک.

متین و کامران هم که صدایم را شنیده اند، به طور خودجوش می آیند برای کمک.

دمشان گرم!

هنوز میزها را در زیرزمین مستقر نکرده ایم و مانده ایم کجا بگذاریمشان که یکی از بچه ها با دیدن میزها ذوق می کند: "سلامتی آقاسید صلوااات!"

احمد بنده خدا هم از شدت ذوق زدگی کمی قاطی کرده بلافاصله مشت ها را گره می کند: "اللااااااااه و اکبررررر!"

همه می زنند زیر خنده! وضعیتی شده که نگو! هرکسی هر چه فریاد دارد بر سر آمریکا می کشد! شعار و صلوات با هم قاطی شده:

- مرگ بر اسرائیل! مرگ بر آمریکا!

- ملت ما بیدار است/ از فتنه گر بیزار است!

- وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد... 

- خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی...

دو سه نفر هم صلوات قرآنی می فرستند.

اما یکی بین این همه مرا کشته که با حرارت می گوید: "بگو مرگ بر شاه!"

خلاصه همه در حین شعار دادن کمک می کنند میزها را انتهای سالن بگذاریم.

سید حسین معتقد است بچه ها باید از راه درست تخلیه انرژی شوند تا به سمت انحراف و دوستان ناباب کشیده نشوند. برای همین هر روز بعد از ظهر به بچه ها اجازه می دهد بیایند زیرزمین مسجد تا بازی کنند.

چهار تا فوتبال دستی هم گرفته که باید برایشان میز تدارک بدهد. به نجاری نزدیک مسجد سفارش داده تا چهار تا میز ساده ولی محکم بسازد.

ادامه دارد...

1-  آیات شریفه 74 و 75 سوره مبارکه اسراء

 

روزهای با تو بودن

بیست و چهارم

این هفته کمی دیرتر رسیده و چندان هم سرحال نیست.

آرام با بچه ها سلام و احوال پرسی کرد و الان هم بدون مقدمه و فقط با یک بسم الله شروع کرده: "کجا هستند اون افرادی که با شعارهای رنگارنگ و دهان پرکنی مانند استفاده از سلاح دشمن علیه او(!!!)، و یا تاثیرگذاری حداکثری در این به اصطلاح شبکه های اجتماعی... و از این دست توجیهات مسخره، حضور و فعالیت خودشون در این جنگ افزارها را توجیه می کنن و جوون های ما را اونجا نگه داشتن!!! بیان جلوی نابودی این بچه ها را بگیرن."

گویا دوباره درگیر یکی از همین نوجوان هایی شده که نتوانسته اند با چالش های سنشان کنار بیایند.

دلم برای سیدحسین می سوزد. کِی وقت می کند به خانواده و زندگی اش برسد؟!

با صدای بلندتری ادامه می دهد: "آیا زمانش نرسیده که از دشمنایی که به فرموده امام خمینی (سلام الله علیه)، چه بخوایم چه نخوایم به دنبال اینن که هویت دینى و شرافت مکتبى ما را لکه دار کنند اعلام انزجار عملی کنیم و امداد و تقویت گسترده خودمونو در عمل، از دشمنای اسلام و مسلمین برداریم...؟؟؟ تا کی می خوایم با این جمله که ما عاشق مبارزه با صهیونیسم هستیم یه کلاه بزرگ سر خودمون بذاریم و در عوض جوونا و نوجوون هامونو قربانی کنیم؟؟؟!!!"

حتما موضوع خیلی حاد و دردناک است که سید تقریبا داد می زند: "یه عده خام اندیش که نمی خوان این دشمنی رو ببینن چون منافعشون چشمشونو بسته، چطور میخوان برای ملت توضیح بدن...؟ دشمنایی که میلیون ها دلار برای ساخت این نجس افزارها و شبکه های ضداجتماعی هزینه کردن و صدها هزار دلار در طول روز و هفته و ماه و سال، خرج نگه داری، مدیریت و کنترل این شبکه ها می کنن چطور به ما چنین اجازه ای میدن که بتونیم علیه دشمن، تو خاکریز و سنگر دشمن و تو پازل از قبل طراحی شده دشمن، بر ضد اون و منافعش اقداماتی "موثر"، دقت کنید "موثر" انجام بدیم(!!!) و دشمنا و صاحبا و مالکای این جنگ افزارها هم با سعه صدر(!!!) به نظاره شکست خودشون بشینن و هیچ عکس العملی نشون ندن؟!!!"

بغض صدایش را خش زده. پیداست تا عمق وجودش از این درد می سوزد و می خواهد این آتش را بیرون بریزد

- صهیونیسم جهانی کی و کجا زهر خودش را به جون جبهه جهانی مقاومت اسلامی نریخته؟؟ که اینها این طوری خودشونو به مدافع دشمن و عامل اعانه ظالم بدل کرده اند؟! باباااا دیگه باید چه اتفاقی بیوفته، که شما به دشمنی دشمن ایمان بیارین و ازش انتظار خیر و صلاح نداشته باشید؟!!!

روی صندلی می نشیند و با همان صدای اندوهگین ادامه می دهد: "برادران عزیز و انقلابی من، حواستون باشه و هشدار حضرت امام خامنه ای همیشه یادتون باشه که فرمودند: افراد را جذب کنند، دور هم جمع کنند؛ یک هدف جعلی و دروغین مطرح کنند و افراد مؤثّر را، افرادی که می توانند در جامعه اثرگذار باشند، بکشانند به آن سمت مورد نظر خودشانآن سمت مورد نظر چیست؟ آن عبارت است از تغییر باورها، تغییر آرمانها، تغییر نگاه‌ها، تغییر سبک زندگی؛ کاری کنند که این شخصی که مورد نفوذ قرار گرفته است، تحت تأثیر نفوذ قرار گرفته، همان چیزی را فکر کند که آن آمریکایی فکر می کند؛ یعنی کاری کنند که شما همان‌جوری نگاه کنی به مسئله که یک آمریکایی نگاه می کند -البتّه یک سیاستمدار آمریکایی، به مردم آمریکا کاری ندارد- همان‌جوری تشخیص بدهی که آن مأمور عالی‌رتبه‌ی سیا تشخیص می دهد؛ در نتیجه همان چیزی را بخواهی که او می خواهد. بنابراین خیال او آسوده است؛ بدون اینکه لازم باشد خودش را به خطر بیندازد و وارد عرصه بشود، شما برای او داری کار میکنی؛ هدف این است، هدف نفوذ این است؛ نفوذ جریانی، نفوذ شبکه‌ای، نفوذ گسترده؛ نه موردی."1

ادامه دارد...

1- 94/9/4

 

 

روزهای با تو بودن

بیست و پنجم

صدایش را بلند می کند: "بابا این تلگرام و اینستاگرام و واتس اپ همشون قتلگاهن! فکر می کنین فقط ماهواره وضع جامعه رو به اینجا رسونده؟ نهههه! الان لازم نیست ماهواره داشته باشی! اراده کنی تو این فضای افتضاحی که این پیام رسانا و شبکه ها دارن، هر چرت و پرتی که بخوای پیدا میکنی، خیلی بدتر از ماهواره! جوونای ما تو تلگرام دارن عمر و جوونی شونو به باد میدن، مسئولینم هیچ آبی ازشون گرم نمیشه مگر اینکه ما محکم مطالبه گری کنیم! بچه هااااا!! تو این منجلاب هیچ کار مفیدی نمیشه کرد! تا آلوده نشدید بیاید بیرون، دوستاتونم بیارید بیرون. چند تا بچه مذهبی از دست رفته باشن خوبه؟!! چند تا آبرو دار عکساشون لو رفته باشه خوبه؟!! چند تا دختر قاطی روابط ناجور شده باشن خوبه؟!! چند تا نوجوون گمراه و معتاد شده باشن خوبه؟!! چند نفر خودکشی کرده باشن خوبه؟!! چند تا ماجرای دیگه مثل قتل ستایش قریشی و آتنا اصلانی باید اتفاق بیفته تا بفهمیم اینجا قتلگاهه؟؟؟"

سکوت می کند تا نفس بگیرد. عرق روی پیشانی اش نشسته و رگ گردنش ورم کرده.

بچه ها هم لام تا کام حرف نمی زنند.

سیدحسین صدایش را صاف می کند و آرام می گوید: "هرکی تو این شبکه ها عضو باشه، چه بدونه، چه ندونه تو همه این حوادث شریکه، اگه میتونه روز قیامت جواب پس بده؟؟ بره با تلگرام و اینستاش حال کنه!!! والسلام!"

جو سنگینی حاکم شده و کسی تکان نمی خورد.

سیدحسین دستانش را روی میز گذاشته و پیشانی اش را بر دست هایش تکیه داده.

من و حسن می رویم کنارش.

صدای پچ پچ بچه ها کم کم بلند می شود. حسن سعی دارد جو را بشکند.

دست می زند سر شانه سیدحسین: "چی شده دوباره که اینقدر بهم ریختی؟ دوباره کی...؟

صندلی می گذارد که بنشینیم.

سیدحسین سرش را از روی دست هایش برمی دارد و با صدای گرفته می گوید: "ببخشید اینقدر تند حرف زدم. بخدا آدم آتیش می گیره."

 حسن یک لیوان آب دست سیدحسین می دهد: "بیا بخور بس که داد زدی صدات گرفت! آخه چقدر بگم اینقدر درگیرشون نشو برادر من! اینقدر تو خودت نریز! یکمم به من بسپار!"

سیدحسین یک جرعه بیشتر نمی خورد.

لیوان را روی میز می گذارد و می گوید: "پسره خلاق، باهوش، درسخون، پولدار، مامان و بابا فهمیده و آدم حسابی، بعد رفته جذب تبلیغات آتئیستا شده... همزمان عرفان حلقه هم رو مخش کار کرده... اینقدر روش اثر گذاشتن و خامش کردن که... لا اله الاالله..."

با دست صورتش را می پوشاند. انگار می خواهد گریه کند.

دوباره ضربان قلبم شدت می گیرد.

سیدحسین زمزمه می کند: "دعا کنید براش... خدا رحمش کرده، خودکشی ش ناموفق بوده... الان تو کماست..."

حسن که تا الان روی میز خم شده بود، تکیه می دهد به صندلی و با کف دست می زند به پیشانی اش: "یا حسیــــن!"

سیدحسین می گوید: "این کانالای ضاله، به مخاطبشون فرصت فکر کردن نمیدن. دائم مغزشونو از چرندیاتی که خیلی به نظر منطقی میاد پر می کنن. به این حالت میگن بمباران اطلاعاتی. مخاطب نمیتونه تحلیل کنه. فقط تاثیر می گیره. غالبا هم مخاطبا کم سن و سالن. اطلاعاتشون کمه، با یه شبهۀ ساده و کوچیک شک میکنن و از دست میرن. بعدم سریع از کل دنیا ناامید میشن و تموم! این بنده خدا که اینقدر تاثیر گرفته بود، مونده بودم چکارش کنم... چندبارم خواست خودکشی کنه، نذاشتم... ولی این دفعه خیلی جدی تر بود، مثل اینکه با یه دختره ارتباط داشته تو تلگرام، که دختره قالش گذاشته و اینم منفجر شده! دعا کنید براش...!"

دوست ندارم صورت سیدحسین را نگاه کنم.

حتما الان چشم هایش قرمز شده و محاسنش تر!

شاید هم خودم دوست ندارم صورت خیسم را ببیند...!

هنوز حالش بهتر نشده.دست هایش را گذاشته روی شقیقه هایش و آرام پیشانی اش را ماساژ می دهد.

نمی دانم چرا تا بحال به این فکر نکرده بودم که سیدحسین هم ممکن است ناراحت، خسته یا عصبانی شود! خوب بالاخره او هم آدم است! فرشته که نیست!

زمزمه هایی از گوشه ای از سالن می شنوم:

- میخواستن درست استفاده کنن!

- تقصیر خودشونه!

نمیشه که همه بیان بیرون!

 پس اینهمه بزرگان که اونجان چی!

و...!!!

سیدحسین هم قطعا صاحبان صدا را می شناسد، اما به روی خودش نمی آورد: "از جلسه بعد در مورد تلگرام صحبت می کنیم." 

 ادامه دارد..

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست وششم

دوربین را طوری تنظیم کرده ام که سید و پرده هر دو در تصویر باشند.

قرار شده خواهران هم بحث را دنبال کنند؛ بخاطر درخواست های خودشان.

برای همین برنامه کلاس ها تغییر کرد و حالا اولین جلسه ای ست که خواهران هم هستند.

حسن طبق معمول دو تا از چراغ ها را خاموش می کند که تصاویر ویدئوپرژکتور بهتر دیده شود.

تعداد بچه ها هر هفته بیشتر می شود. تقریبا تا انتهای سالن صندلی ها پر شده است.

سیدحسین با یک سوال بحثش را شروع می کند: "می دونید تلگرام در چه شرایطی اعلام حضور کرد؟؟

برای چند ثانیه به بچه ها نگاه می کند و دوباره سوالش را آرام تکرار می کند. گویا می خواهد افکار بچه را از جاهای مختلف وارد کلاس و بحث نماید.

 - در شرایطی که موج احساس عدم امنیت، نسبت به محصولات نرم افزاری صهیونیستی، در حوزه فضای مجازی هر روز بیشتر می شد و همه جا صحبت از این بود که این نرم افزارها با صراحت و با وقاحت هر چه تمام تر به تخلیه اطلاعاتی و جاسوسی از دولت ها و ملت ها مشغولند، به ناگاه برنامه پیام رسانی بر بستر تمامی سیستم عامل ها اعلام موجودیت کرد و شعار خودش را امنیت قرار داده و اینطور القاء می کرد که انگار دلش برای کاربران سوخته و خواسته نگرانی های کاربران فعال در شبکه های اجتماعی را بر طرف کند!!! اما آیا تلگرام به راستی امنه؟! چه خوب گفته اند که امن ترین مکان به نظر دشمن ما، نا امن ترین مکان برای ماست!!

عکس دو جوون روی پرده نمایش داده می شود.

- نفر سمت چپ، مدیر پیام رسان تلگرام پاول دروفه و در کنارش برادرش نیکولای دروف. پاول دروف مدیر سابق شبکه اجتماعی (وی کی) یکی از بزرگترین شبکه های اجتماعی در روسیه بوده، که به زاکربرگ روسی و یا زاکربرگ دوم هم معروفه، جالب اینکه این شبکه ضد اجتماعی (تلگرام) جزء سایت های محبوب در سرزمین های اشغالی و در میان صهیونیست هاست. پاول در جریان کودتای آمریکایی اوکراین، به دستور سرویس امنیتی روسیه FSB برای مسدود کردن صفحات رهبران کودتای اوکراین در شبکه اجتماعی وی کی گوش نکرد، و تقاضای دادن اطلاعات لیدرهای کودتا به پوتین را رد کرد و عملاً باعث موفقیت کودتا شد و دولت روسیه هم با او برخورد کرد. در نهایت پاول هم، همراه با اعلام استعفاء خود سندی را دال بر فشار ولادیمیر پوتین و دستگاه امنیتی روسیه در (وی کی) منتشر کرد و پنهانی از روسیه فرار کرد و اعلام کرد هرگز به روسیه برنمی گرده. بعد هم به کمک دوست هم دانشگاهی خودش یعنی پسر "مایکل میری لاشویلی" که سهام دار وی کی هم بوده و همراه با سرمایه او و با کمک مالی شرکتی به نام "قلعه دیجیتال" که در آمریکا قرار داره دفتری در آلمان برای خودش درست کرد.

نفس تازه می کند و ادامه می دهد: "حالا این مایکل میری لاشویلی کیه؟"

عکس بزرگی از لاشویلی با لباس نظامی ارتش رژیم منحوس و نجس اسرائیل روی پرده ظاهر شد.

- او یک میلیاردر یهودی_صهیونیست_روسی_گرجستانی تباره.

احمد مزه می پراند که: "اوووه چقدر طولانی شد؟"

همه بچه ها می خندند.

بد نیست، باید بچه ها کمی سرحال شوند.

سید حسین با لبخند می گوید: "یعنی مایکل میری لاشویلی یک میلیاردر یهودیه و از سرکرده های صهیونیست هاست و الان در تل آویو زندگی می کنه ولی اصلیتش مال گرجستان روسیه است. (زمانی که گرجستان جزو روسیه بوده) و یکی از بزرگترین تاجرای طلا و جواهر دنیاست و رهبر کنگره یهودیان روسیه هم هست. مایکل میری لاشویلی یه عنصر نظامی–امنیتی و سرمایه دار صهیونیستیه، که از فرماندهان ستاد کل ارتش رژیم صهیونیستی محسوب میشه؛ در صحنه های مختلف نظامی هم حضور پررنگی داره."

(فیلمی از مایکل میری لاشویلی روی پرده به نمایش درمی آید که او را درحال کمک و صحبت با سربازان صهیونیست نشان می دهد)

سید حسین ادامه می دهد: "او به عنوان مبلغ مذهبی افسران عالی رتبه نیروهای ویژه و به عنوان یک هادی عملیات در مناطق مختلف حضور پیدا می کنه. و بارها به صورت عمومی اعلام کرده که با دشمنان اسرائیل در هر جایی از جهان که باشند خواهد جنگید."

ادامه دارد....

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست و هفتم

پرده تاریک می شود.

سیدحسین می گوید: "حالا میخوام شخصیت واقعی پاول دروف را خوب بهتون نشون بدم تا کاملا متوجه بشید دارید پول تو جیب چه آدمی می ریزید!!!"

یه کلیپ روی پرده به نمایش در می آید.

سیدحسین درباره مذهب پاول دروف توضیح می دهد: "او به اعتراف خودش یک پاستافاریانیسته."

عکس ها خیلی جالبه. (هیولای اسپاگتی)

- مبانی فکری و اعتقادی این فرقه شیطان پرستی بر اساس نفی خدای متعال و پیامبران الهیه و تمسخر تمام خلقت، خدا، دین و پیامبرانه و معتقدند که خدا شکل ماکارونیه و پیامبران الهی را هم دزدان دریایی معرفی میکنن و میگن که آنها از طرف خدا مأمور شدند که مردم را گول بزنند فریب بدن و سرکیسه کنند!!!

با خودم میگم مطمئناً هر عقل سلیمی می فهمه که پاول دروف، یه جوان دانشجوی شیطان پرست، که شبکه اجتماعی وی کی (VK) رو هم با سرمایه خانواده لاشویلی راه اندازی کرده نمی تونه به یکباره صاحب شرکتی به نام قلعه دیجیتال در آمریکا بشه پس قطعا او فقط یک مهره دست دوم و نمایشی روی صحنه بیشتر نیست.

به خودم میام میبینم سید هم داره با ادبیات دیگه همون فکری که من کردم را توضیح میده. خندم می گیره.

سیدحسین در ادمه می گوید: "داستان تخیلی و دروغین تلگرام روسی و یا امن بودن تلگرام صهیونیستی را هم احتمالا نوادگان ژول ورن نوشتن."

صدای خنده بچه ها بلند می شود.

اما سید بی توجه به خنده بچه ها محکم و آرام ادامه می دهد: "و ظاهرا به دنبال خام کردن مردمی هستند که تجربیات آنها بیش از هوش و ذکاوت اونهاست. کسایی که حتی کمترین شناخت ممکن را از تاریخ جهان دارن به خوبی می دونن که دشمنان اسلام، مسلمین و مستضعفین جهان جز به نابودی و حذف ملتی که به بردگی و استثمار آنها در نیومده راضی نمیشن. خب حالا چی شده که ما عزیز شدیم و چنین نرم افزارهایی که میلیون ها دلار هزینه ساخت و نگهداری آنهاست را در اختیار ما قرار دادن. اوونم مجاانی."

همه جا ساکت میشه.

احمد دوباره میگه: "از این زاویه بهش فکر نکرده بودیم." 

- اصلا می دونید دیتا سنتر و سرور تلگرام کجاست؟!

عکس هایی از محل اصلی دیتا سنتر و سرور تلگرام روی پرده ظاهر می شود.

- دیتا سنتر (Data Center) جنگ افزار اینترنتی تلگرام، متعلق به شرکت قلعه دیجیتال (Digital Fortress)، در غرب کشور آمریکا، شهرستان کینگ واشنگتن و منطقه تاکویلا (Tukwila) در نزدیکی سیاتل واقع شده. این دیتا سنتر یک مرکز فوق سری و امنیتی محسوب می شه. اما سرور سایت و نرم افزار تلگرام در لندن و در ساختمان central hall westminsters قرار گرفته که جزء مایملک خاندان پادشاهی انگلیس خبیثه و بخش فنی نرم افزار هم در خیابان 23-24 Great James St لندن واقع شده.

با اشاره دست سیدحسین، حس چراغ ها را روشن می کند.

سیدحسین خیلی نامحسوس برای چند ثانیه به صورت هایی که زمزمه های علاقه مندی به تلگرام را شنیده بود نگاه می کند؛ بعد با لحنی پرسشگرانه می گوید: "این عجیب نیست و شما را به فکر فرو نمی بره که چطور می شه ساکنان کاخ باکینگهام، یک نرم افزار به اصطلاح تعاملی، اینقدر براشون مهم و عزیز بشه که سرور آن را در محلی قرار بدن که متعلق به حکومت انگلستانه؟!

مریم چند سوال از طرف خواهران برایم می فرستد.

آرام می روم کنار سیدحسین و همراهم را می گذارم روبرویش.

ادامه دارد....

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست و هشتم

کلید را در قفل در می اندازم و بازش می کنم.

در به نرمی روی پاشنه می چرخد و آرام می بندمش.

از همان حیاط، بلند سلام می کنم. صدای جواب مادر از اتاق پذیرایی می آید.

مادر به طرز بی سابقه ای تحویلم می گیرد! خیلی مهربان تر و بیشتر از قبل.

اینجور مواقع احساس مسخره ای بهم می گوید باید یا فرش ها را بشویم، یا دیوارها را، یا کابینت ها!

مریم با اینکه همیشه در بدو ورودم، با یک کنایه به استقبالم می آید، امروز ساکت است و میزهای پذیرایی را دستمال می کشد.

 با همان وسواسِ خاص خودش. گویا خبری شده.

اما از مادر نمی پرسم. چون میدانم خودش می گوید.

وقتی دست و صورتم را می شویم و لباس هایم را عوض می کنم، مادر تصمیم می گیرد ماجرا را بگوید.

به این مهارتش غبطه می خورم. دقیقا می داند چه زمانی هرکدام از ما در شرایط پایدار روحی هستیم تا یک موضوع را مطرح کند.

- مصطفی جان، مادر! امشب مهمون داریم. میتونی یکم تو مرتب کردن خونه کمکم کنی؟

می پرسم: "کی قراره بیاد؟"

مادر همانطور که میوه ها را داخل ظرف می چیند می گوید: "یه مهمونی خیلی خاصه و یه مهمون خاص.

- خب کی قراره بیاد این آدم خاص کیه؟

به مریم رو می کنم که افتاده به جان قاب عکسِ دایی روی طاقچه و گردش را می گیرد.

می گویم: "این چش شده، چرا ناراحته حرف نمیزنه؟"

مادر ظرف میوه را می دهد دستم تا دهانم را ببندد که سوال نکنم.

- اینو بذار رو میز اصلی بعد هم بیا بشقاب ها را ببر.

وظایف محوله را در سی ثانیه انجام می دهم و برمی گردم به آشپزخانه.

- مامان مهمون کیه چرا نمیگین به من؟

مادر فقط لبخند تحویلم داد. از همان لبخندهایی که مضمونش این است که فعلا حرف نزن و کارت را بکن!

مریم دستمال گردگیری را داخل ماشین لباسشویی می اندازد و بدون اینکه به من نگاه کند، می رود به اتاقش.

متعجب به مامان می گویم: تا نگین چه خبر شده از اینجا بیرون نمیرم!

مادر در حالیکه قربون صدقه ی قد و بالای مریم جانش می رود می گوید: "هیچی مامان جان داره برای مریم خواستگار میاد."

 جمله مادر در ذهنم می پیچد و یک لحظه یخ می کنم.

روی میز آشپزخانه می نشینم و ابروهایم را می کشم توی هم: "بدون اجازه ی من؟! چرا نگفتین بهم؟"

مادر که فهمیده غیرتی شده ام، می خواهد آرامم کند.

- نه پسرم جواب آخر را شما باید بدی تا مصطفی عزیزم تأیید نکنه مریم هیچ جا نمیره.

گرچه مشخص است که چندان آدم حساب نشده ام و نخواهم شد و فقط این جمله را گفته که دلم خوش شود، اما با این حرفش کمی آرام می شوم.

عصبانی و با همان ابروهای درهم کشیده می گویم: "حالا این بیقواره کی هست؟"

مادر همچنان آرام می گوید: "پسر شهیده. یه پسر فوق العاده خوب. شما هم میشناسیش."

با شتاب از جا بلند میشوم.

- کی؟ من کیو میشناسم؟؟

مادر ظرف شیرینی را دستم می دهد: "یکی از بهترین دوستای خودت!" بعد هم از پشت هلم می دهد: "بذارش روی میز. بعدم یه جارو برقی بکش. آفرین پسر خوب!"

درحالی که سیم جاروبرقی را به پریز وصل می کنم، دوستانم را یکی یکی از فکرم می گذرانم و به هرکدام ایراد می گیرم. آخرین کسی که به ذهنم می آید سیدحسین است که فرزند شهید هم است اما ازدواج کرده.

قبل از اینکه گزینه بعدی به ذهنم بیاید مادر می گوید:  "اووووه چقدر فکر میکنی! زهرا خانم (مامان حسن) با دوتا دختراشون دارن میان."

- چی؟ حسن؟

این را بلند گفته ام. خیلی بلند، طوری که مادر نهیبم می زند: "آره! چرا داد میزنی بچه؟"

مشغول جارو زدن می شوم. با اینکه حسن پسر بدی نیست، ولی از دستش لجم می گیرد. نمی دانم چرا؟!

 در ذهنم پرونده حسن را باز می کنم و ورق می زنم تا یک نقطه سیاه پیدا کنم. اما چیزی دست گیرم نمی شود. کمی بهم برخورده که به من نگفته اند. به طرز عجیبی دوست دارم سر به تن حسن نباشد! سعی می کنم به خودم بقبولانم که نباید اینقدر حساس باشم و اینها فقط احساسات برادرانه است که نباید بیش از حد قلیان کند! اما برای آرام کردن خودم، باید امشب حداقل چشمم به حسنِ بیچاره نیفتد!

وقتی زنگ در را می زنند، هم من و هم مرتضی آماده ایم که برویم مسجد. به مادر هم گفته ام و مادر هم که حالم را می دانست، مخالفتی نکرد. گر چه انگار دلش می خواهد باشم.

حسن پشت سر مادر و خواهرهایش، با گردن کج و چهره مظلوم وارد خانه می شود. از صورت خندان و شیطنت هایش خبری نیست. باورم نمی شود کت و شلوار پوشیده باشد؛ تاجایی که یادم است از کت و شلوار بیزار بود! یعنی من هم شب خواستگاری این شکلی می شوم؟! خدا نیاورد آن روز را!!

همزمان با ورود حسن، من و مرتضی خارج می شویم. چشم غره ای به حسن می روم که تمام ناسزاهایی که بلدم را منتقل کند.

حسن هم دقیقا می فهمد منظورم را.

ادامه دارد....

 

روزهای با تو بودن

قسمت بیست و نهم

مرتضی که حسابی با سیدحسین صمیمی شده، به گرمی سلام و علیک می کند و دست هم را می فشارند. می نشینیم کنار هم، در شبستان مسجد.

دست سید چند جلد کتاب بود. ظاهرا بچه های دیگه پس آورده بودند.

مرتضی کتابی که از سیدحسین امانت گرفته بود را پس می دهد.

سیدحسین می پرسد: خوب آقامرتضی! نوش جونت! حال کردی باهاش؟

- خیلی! عالی بود! واقعا چقدر بده که ماها که بچه شیعه ایم قدر نهج البلاغه رو نمی دونیم، ولی یه کشیش مسیحی از روی نهج البلاغۀ ما توی کلیسا موعظه میکنه.

 سیدحسین با رضایت سر تکان می دهد: "حالا چی بدم بخونی؟"

به مجموعه کتاب هایی که در دستش هست اشاره می کند: "اینا را بدم بخونی؟

- دوجلدشو خوندم. همین کتاب رویی رو دادم مامانم هم خوندن، خیلی دوستش داشتن و گریه کردن باهاش. آخه داستانش شبیه ماجرای داییمه

سیدحسین آهی می کشد: "خدا رحمت کنه همه شهدا رو."

- خب پس من جلد سه و چهارش را بهت میدم

مرتضی انگار منتظر بوده سوالش را بپرسد: "فرق ما با اونا چیه آقاسید؟ مگه اونا جوون نبودن؟"

سیدحسین چشمهایش را تنگ می کند: "منظورتو نمیفهمم؟!"

- یعنی ببینید! من الان 16سالمه. دوست دارم آزاد باشم، تفریح کنم، جوونی کنم... کلی سوال هم تو ذهنمه که براش دنبال جواب می گردم. خیلی از دوستام مثل منن. ولی شهدا هم همسن من بودن و اینجوری فکر نمیکردن! چرا؟

سیدحسین چند بار کتاب هایی که روبرویش بود را بالا پایین می کند و می گوید: "میدونی فرق ما چیه با شهدا؟"

صبر نمی کند و ادامه می دهد: "اونا هم، بحران و چالش و سوال داشتن. اونا هم، تفریح رو دوست داشتن. ولی فرقشون اینه که توی همین بحرانا و سوالا و علاقه ها متوقف نشدن. یعنی این چالش ها رو تبدیل کردن به فرصت. تونستن بفهمن جاشون دقیقا کجای دنیاست و چکار باید انجام بدن؟ اونا تفریحاشونم همین بود که سرجاشون باشن و وظیفه شونو انجام بدن."

از بین کتاب ها، کتابی با جلد کرم رنگ بیرون می کشد و به مرتضی نشان می دهد. روی جلد، عکس مردی ست با چشم های روشن، صورت استخوانی و محاسن خرمایی. آشناست... زیر عکس نوشته: «ادواردو».

- این کتابو بخون. درباره شهید ادواردو آنیلیه. کسی که قشنگ ثابت کرد هدف زندگی، خیلی بالاتر از چیزاییه که ما می بینیم. فرقی هم نمیکنه کجا به دنیا اومده باشی.

مرتضی کتاب را می گیرد و می گوید: "رمانه؟

- آره ولی چه رمانی! ماجراش واقعیه. داستان مستند ادواردو که چطور ساختنش. باید بخونی تا بفهمی چی میگم. خیلی عالیه.

مرتضی لبهایش را جمع کرده و دقیق شده به چهره سیدحسین.

بعد می پرسد: "اگه کسی از خدا ناامید باشه، چکارش باید کرد؟"

- باید دلیلشو فهمید، فکر کرد... ولی همیشه باید یادش آورد که اگه خلق شده یعنی خدا حواسش بهش هست و اگه خدا دوستش نداشت خلقش نمی کرد.

به سرم می زند از سیدحسین بخواهم کتابی معرفی کند که به درد مریم بخورد.

اما قبل از آنکه از فکر و خیال بیرون بیایم و پیشنهادم را مطرح کنم، سیدحسین میفهمد گرفته ام. دست میزند سر شانه ام: "چی شده آسیدمصطفی؟ پلاسکوت آتیش گرفته؟!"

لبخندی تصنعی می زنم و می گویم: "نه بابا! خوبم!" 

سیدحسین چند بار دیگر با کف دست می کوبد به شانه ام: "آره! تو گفتی و منم باورم شد!"

صورتش را آورد نزدیک گوشم و گفت: "حسن برام گفت. مبارک باشه. می دونم ناراحتی، حقم داری. ولی نگران نباش، حسن بچه ی خیلی خوبیه."

کتابی از بین کتاب ها بیرون می آورد و می گوید: "خانمم هم اینو دادن برای همشیره تون! برای دختر خانم ها به درد میخوره!

روی جلد سفید کتاب، چند گل سر نقاشی شده.  

سیدحسین توضیح می دهد: "خانمم می خواستن خودشون بدن به حاج خانم، ولی نتونستن بیان. منم یه قسمتاییشو خوندم. در باره زندگی مدافعین حرمه. خانمم می گفت برای دختر خانمایی که میخوان ازدواج کنن خوبه. اتفاقا شما هم بخون که یاد بگیری چطور برادر زن بازی در بیاری!" 

کتاب را می گیرم و نگاهی به ساعت می اندازم. باید تا الان رفته باشند. به مرتضی اشاره می کنم که برویم.

از سیدحسین تشکر می کنم و راه می افتم سمت موتورم.

مرتضی هم پا به پای سیدحسین، آرام می آید و با هم حرف می زنند

وقتی می خواهد سوار موتور شود، سیدحسین چشمکی برای مرتضی می زند و می گوید: "بعدا بازم حرف می زنیم دربارش. فعلا یاعلی!" 

مرتضی خیلی سرحال شده با حرفا و کتاب های سیدحسین.

انزوا و گوشه گیری اش کمرنگ تر شده و حتی از حرف هایش فهمیده ام می خواهد به دوستانش هم کمک کند.

مادر هم که از سرحالی مرتضی خیلی خوشحال شده، هر روز با دیدن مرتضی به جان سیدحسین دعا می کند

ادامه دارد... 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی ام

حس کنجکاوی ام باعث می شود یکراست بروم به اتاق مریم.

مثل همیشه ناگهانی.

مریم هم مثل همیشه ازجا می پرد و این بار گوشی که توی دستش بود به زمین می افتد.

وقتی دیدم رنگش مثل گچ دیوار سفید شد، تصمیم گرفتم روی عادت به در زدن و اجازه گرفتن کار کنم!

بلافاصله معذرت خواهی می کنم ولی مریم فقط خیره شده به من.

- خواهرجون ببخشید دیگه ناراحت نشو حالا بگو چه خبر؟

بازهم نگاهم می کند.

- خواهری چی شد با حسن صحبت کردی؟ چطور بود؟ جواب رد دادی؟

نمی دانم چرا دلم می خواهد جواب رد داده باشد!؟

حسن که پسر بدی نیست. اتفاقا خیلی هم دوستش دارم. ولی همان احساساتی که ذکرش رفت، باعث شده حالم گرفته شود. باید روی خودخواهی هایم هم کار کنم. از یک حدی که بگذرد، دیگر اسمش نمی شود غیرت، می شود خودخواهی!

مریم نگاهم نمی کند، اما هنوز ساکت است. انگار با رفتارش می خواهد به من بفهماند حوصله ندارد.

مادر صدایم می زند و به آشپزخانه احضارم می کند و آرام می گوید: "مریم را فعلا کاری نداشته باش عزیزم. بذار فکراشو بکنه."

با همان حالت ناراضی می پرسم: "چه خبر؟ چطور بود؟"

- زهرا خانم خیلی وقته مریم را برای پسرش نشون کرده. امشب هم حسن آقا و مریم با هم صحبت کردن، فک می کنم هر دو پسندیدند چون فقط میگه هر چی شما و پدر و مصطفی بگید...

ته دلم هم خوشحالم، هم غمگین. خوشبختی مریم خوشحالم می کند، اما دوست ندارم از خانه مان برود. اصلا اصل حرفم شاید همین باشد، نه اینکه به من نگفته اند ماجرا را.

شاید هم نگران یک عمر زندگی مریمم که از قدیم بزرگترها می گفتند: «الکی که نیست! بحث یه عمر زندگیه!» و من نمی دانستم آینده چیست؟ بیچاره مریم! حتما او که باید تصمیم اصلی را بگیرد بیشتر درگیر است با خودش.

- فردا زهرا خانم زنگ میزنه تا جواب بگیره. مادر این را می گوید.

اخم هایم را درهم می کشم و می گویم: حالا چه عجله ایه.

مادر فقط لبخند میزند و چیزی نمیگوید.

واسطه آشنایی مادر با خانواده حسن، کلاس های خواهران مسجد بود. خیلی با هم صمیمی شده بودند. سیدحسین در واقع واسطه خیر شده!

می نشینم ترک موتور و یکبار دیگر کوچه ها را نگاه می کنم. آمده ام برای تحقیق. وظیفه محوله از سوی پدر است که خودم البته بسیار مشتاق بودم که انجامش بدهم.

الکی که نیست! نمی شود خواهرمان را بدهیم به یک پسر خیلی خوبِ بسیجی!!! باید تحقیق کنیم!!!

البته خانواده حسن، از تحقیق من سربلند بیرون آمده اند و الان می روم که نتایج را گزارش بدهم.

نتایج را برای مادر و مریم می گویم و به پدر هم از طریق تلفن اعلام می کنم. حالا هم گوش به زنگ تلفنم.

عصر صدای زنگ تلفن بلند می شود و از حالت سلام و علیک گرم مادر می فهمم زهرا خانم است.

مثل یوزپلنگ ایرانی از اتاق بیرون می آیم و می نشینم کنار مادر.

مریم اما توی اتاقش است، گرچه شک ندارم الان چسبیده به در و دارد سعی می کند محور گفت و گوهای مادر را بفهمد.

پدر هم با همان نگاه عمیق، خیره شده به مادر.

مادر بعد از مدتی گوش دادن می گوید: اشکالی نداره خیلی هم خوبه ولی اجازه بدید پدر مریم جون می خواد یه جلسه تنها با حسن آقا صحبت کنه، بعد ان شاءالله برای دادن جواب نهایی مزاحمتون میشم.

دم پدر گرم...

امیدوارم خوب حالش را جا بیاورد...

ادامه دارد...

 

 

روزهای با تو بودن

سی و یکم

نگاهم به سیدحسین است و فکرم کنار مرتضی. بعد از آخرین ملاقات با سید حالش خیلی بهتر شده.

مرتضی فقط یکی از آنهمه جوان و نوجوانیست که روی لبه تیغ راه رفته اند و می روند.

مرتضی توانست از بحران بیرون بیاید؛ اما خیلی از همسن و سال هایش...

هر هفته با مرتضی می آییم جلسه. با بچه های مسجد صمیمی شده و الان هم کنار احمد نشسته.

سیدحسین که شروع می کند، حواسم را می دهم به او. سیدحسین کاغذی را از جیبش درمی آورد و می گوید: قبل شروع بحث اول سوالات دوستان را جواب میدم بعد بقیه بحث را ادامه میدیم.

یکی از دوستان پرسیدند: اگه دشمن از اطلاعات ما استفاده میکنه، ما هم از برنامه های اونها استفاده می کنیم و از جهات مختلف، اعتقادی، سیاسی، اجتماعی و... بر علیه دشمن فعالیت می کنیم و سود می بریم.

سید حسین حالت خاصی به چهره اش می دهد و با لحن پرسشگرانه می پرسد: "شما مطمئنید دارید استفاده می کنید؟! به نظرتون مورد سوء استفاده قرار نگرفتید...؟؟؟!!! حتما منظورتون این نیست که بفرمائید دشمن اینقدر احمق شده که میلیون ها دلار هزینه ایجاد این چنین شبکه های ضد اجتماعی رو بکنه و بعدش صدها هزار دلار هزینه مدیریت و کنترل و نگه داری و حقوق کارکنانش را در طول روز و هفته و ماه و سال، داشته باشه که چی؟ صرفا یک فضایی درست کنه که شما و دیگران برید علیه ش فعالیت کنید؟!!!! و لابد منتظرید اونم به این وسیله شکست بخوره؟!!!"

شلیک خنده بچه ها در سالن می پیچد. بخصوص صدای خنده احمد که همیشه ردیف جلو می نشیند و خیلی بانمک می خندد.

سیدحسین خودش هم آرام می خندد. بعد اما جدی می شود: "چطور توقع دارید دشمنی که به بچه داخل رحم مادر رحم نمی کنه! به یک یوزر یا اکانت یا صفحه شما و کسانی که دارید علیه ش فعالیت های اجتماعی_سیاسی می کنید؛ رحم کنه؟! قطعاً اینا برای ما اهل دلسوزی نیستند!! چطور شما مشکلات و معضلاتی که در حوزه ترویج فساد و فحشا، عضو گیری گروهک های ضدانقلاب و تروریستی و ایجاد اختلاف در جامعه به وسیله شایعات و نشر اکاذیب، و هزاران جرم و جنایت دیگه ای که در طول مدتی که این جنگ افزار صهیونیستی به وجود آمده فراگیر شده را نمی بینید؟؟؟!!!! واقعا فکر می کنید شما هم دارید استفاده می کنید و سود می برید؟؟!!!"

نفس تازه می کند و انگار چیز تلخی را به یاد آورده باشد، می گوید: "یه موردش..."

- یه موردش دختر یکی از کارکنان نیروهای مسلح بود که از طریق همین تلگرام، با یه پسر رابطه برقرار کرده بود اما بعد از مدتی عکسهاش لو رفته بود... پدر دختره از ترس آبروش خودکشی کرد... می فهمید یعنی چی؟ یکی از نیروهای ما بخاطر تلگرام از دستمون رفت! خدا میدونه چندبار این اتفاق افتاده؟ این یه راه نفوذه برای دشمنی که میخواد نیروهای امنیتی و نظامی و علمی رو از کار بندازه... دشمن اینطوری تا توی خونه نخبه ها میآد جلو و تیر خلاص میزنه! یا شروع به باجگیری میکنه و نیروها رو وادار به جاسوسی میکنه...

حالا ممکنه شما بگید ما که نخبه نیستیم؟ خب دشمن برای شما هم برنامه داره برادر من! هر ظرفیتی به نفع خودش توی شما پیدا کنه، با جاسوسی از اطلاعاتت سعی میکنه تو رو تبدیل کنه به برده خودش! ذهن نوجوونای ما رو طوری تو کانالای عرفان های کاذب و آتئیست ها شست و شو میدن که نتیجه ش میشه فحشا و تجاوز و خودکشی و قتل! جوون 17، 18 ساله مرتکب اینایی که گفتم میشه! چرا؟؟؟

بخاطر سمپاشی های دشمن که ما خودمونو درمعرضش قرار دادیم! ببینید اینهمه کانال و گروه مذهبی تو تلگرام ساختیم، کمتر شد این فسادها یا بیشتر شد؟!! نتیجه ای هم داد؟!!

به مرتضی دقیق شده ام که با دهان باز به حرف های سیدحسین گوش میکند و تکان نمی خورد.

من همیشه وسط سالن و گاهی هم انتهای سالن کنار دیوار می ایستم که کاملا به کلاس مسلط باشم.

همچنان نگران مرتضی هستم؛ البته کمتر از قبل.

ادامه دارد... 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و دوم

سیدحسین با صدای محزون اما بلندی ادامه می دهد: "با این توصیف بازم فکر می کنید دارید سود می برید؟؟؟!!! با این همه آسیب هایی که بعضا حتی قابل گفتن هم نیستن!! فقط با فیلترینگ میشه این ابزار مجرمانه را متوقف کرد.

بد نیست بدونید که حضرت آقا مذاکره با آمریکا را به علت ضررهای بی شماری که داره و منفعت هایی که اصلاً نداره ممنوع اعلام کردند. که البته مسئولین توجهی نکردند در نتیجه افتضاح برجام به بار نشست.

ایشون تسلط و سیطره و اشراف کامل اطلاعاتی دشمنان اسلام و مسلمین را نیز ممنوع می دونن؛ مسئله ای که متأسفانه به وسیله حضور این جاسوس خانه های همیشه همراه، در فضای مجازی ما در حال وقوعه. پس باید، هم خودمون هشیار و بصیر باشیم و هم به بصیرت بخشی و بصیرت افزایی دیگران بپردازیم و این آیه را همیشه به یاد داشته باشیم که ان کید الشیطان کان ضعیفا..."

بعد در حالی که صداش را پایین می آورد با حالت تأثر می گوید: "اینجاست که باید وزارت ارتباطات و دستگاه های مسئول به این سوال مهم پاسخ بدن! که چطور با این کافران حربی که بر طبق نظر قرآن کریم باید با آنان اینگونه برخورد کرد" إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَادًا أَن یُقَتَّلُواْ أَوْ یُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ یُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ " وارد مذاکره و معامله می شوند انگار که این ملحدین و مشرکین دوستان آنها هستند!!!"

نزدیک اذان است. سید حرف هایش را تمام کرده ولی بچه ها همچنان نشسته اند و چشم از دهان سید برنمی دارند.

احمد که از همه جلوتر نشسته سوال می کند: "سیدجان ما که از پس دولت برنمی آییم پس چیکار کنیم؟؟"

این سوال من هم هست. بعد از ماجرای مرتضی از تلگرام متنفر شده ام ولی به خاطر پایان نامه ام هنوز نتوانسته ام پاکش کنم.

سیدحسین با مهربانی اما محکم می گوید: "باید از دولت، اجرای فرمان مقام معظم رهبری در مورد راه اندازی شبکه ملی اطلاعات را مطالبه کنیم.

سعی دارد بحث را جمع کند: "مشکل اصلی این نرم افزارها مثل تلگرام و اینستاگرام صهیونیستی فقط بحث محتوای ضداخلاقی و کانال های اینچنینی نیست، بلکه بحث ضدامنیتی بودن آنها و وابستگی به سرویس های جاسوسی تروریستی دولت های صهیونیستیه. و البته موضوع "مخابرات رمز" هم یه بحث کاملا جدی و مهم و غیرقابل چشم پوشیه. که دولت چین همون روزای اولی که تلگرام وارد فضای مجازی شد به خاطر همین موضوع تلگرام را فیلتر کرد.

قوه قضائیه و دستگاه های امنیتی ما موظفند با کسانی که در جایگاه حاکمیتی یا دولتی، از صدا و سیما گرفته تا بدنه ی دولت و وزارت ارتباطات و همه ی اونایی که یا مبلغ این نجس افزار صهیونیستی بودند یا با مدیران درجه دو این جنگ افزارها وارد مذاکره و معامله شدند، به سرعت و به شدت برخورد کنه.

اما متأسفانه دولت روحانی بیشتر به دنبال رفتارهای عوام فریبانه است و ذره ای دلسوز مردم نیست. و تأسف بارتر اینکه دستگاه های مسئول در این رابطه هم، به خوابی عمیق فرو رفتن و این کید شیطانی دشمن را نمی بینن ویا نمی خوان که ببینند!!!"

و در حالی که از جا بلند می شود و لپتابش را جمع می کند می گوید: "جالبه بدونید چند وقت پیش، بعد از آنکه که وزارت ارتباطات با افتخار اعلام کرد که ما با تلگرام وارد مذاکره شدیم، بعضیا دچار توهم شدند که این سرویس های جاسوسی که سر تا پا دشمن ما هستند دیگه دوست و برادر ما شدن و ما می تونیم هر خواسته ای را از این موسسه خیریه (!!!) داشته باشیم"

و با خنده ی تلخی ادامه داد: "و لابد فکر کردند که آنها هم با کمال میل دستورات اربابان صهیونیست خودشون را که از قبل صادر شده را کنار میذارن و به فرمان ما لبیک میگن!!!"

حسن از پشت سر جلو می آید و آرام درگوشم می گوید: "بریم وضو بگیریم اخوی؟"

نگاه تندی بهش می اندازم که خودش را عقب می کشد.

با اینکه دلم برایش می سوزد اما باید آدم شود! البته نمی دانم چرا بعد صحبتش با پدر، تا حدودی آدم شده و کمتر شوخی و شیطنت می کند. رفته در لاک خودش.

درحالی که سعی دارم ابهتم را حفظ کنم، محکم و جدی می گویم: "بریم!"

ادامه دارد... 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و سوم

کلاس های سید حسین به علت تقاضای زیاد، در هفته دو روز شده؛ دوشنبه ها و پنج شنبه ها.

من حتما هر دو روز را شرکت می کنم و مرتضی هم حالا دیگر خودش متقاضی است و سعی دارد دوستش امیر را هم با خودش بیاورد.

دوربین ها را تنظیم کرده ام و بلندگو هم آماده است.

تیر ماه امسال هوا خیلی گرمتر از همیشه است و کولرها با تمام قدرت کار می کنند. به دلم شور افتاده؛ چرا سیدحسین دیر کرده؟

به مناسبت ایام شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام) از کامران که صدای بسیار گرمی دارد می خواهم نوحه بخواند تا سیدحسین برسد.

همه در تاریکی مشغول سینه زنی هستیم و متوجه نمی شوم سیدحسین مدتی ست که رسیده و انتهای سالن سینه میزند.

به کامران می رسانم که تمام کند و چراغ ها را روشن می کنم.

- بسم الله الرحمن الرحیم، اول از اینکه دیر رسیدم از همگی عذرخواهی می کنم و از برادرمون که با صدای گرمشون مجلس را نورانی کردن تشکر می کنم. خب کجا بودیم؟

درحالی که لپتاپش را باز می کند، علامت می دهد که نور را کم کنم.

- یکی از سوالاتی که پرسیده بودن این بود: مگه تلگرام روسی نیست؟! بنده با وجود اینکه در جلسات قبل کامل با تصویر نشون دادم که تلگرام ربطی به روسیه نداره ولی باز هم خیلی خلاصه توضیح میدم و رد میشم.

تصویری از سایت تلگرام روی پرده ظاهر می شود که یک جمله آن را خط کشیده اند. Telegram is not connected to Russia – legally or physically. Telegram’s HQ is in berlin.

- سایت رسمی تلگرام علنا اعلام کرده: تلگرام هیچگونه ارتباطی با روسیه ندارد! دیگه سند از این واضحتر؟!!

عکس دیگری از صفحه رسمی سایت تلگرام را باز می کند و زبانش را به فارسی تغییر می دهد.

- خیلی جالبه به فارسی در شماره 6 کامل توضیح داده که تلگرام چه از نظر حقوقی و فیزیکی به روسیه وابسته نیست و دفتر مرکزی تلگرام در برلین واقع شده. اما نکته ای که بسیار مهمه و نشون میده این پیام رسان صهیونیستی خطرناکترین جنگ افزار اینترنتی موجوده؛ کلمه ایست که صاحبان تلگرام به آن اشاره کردند. اگر دقت کنید می بینید نوشته Telegram HQ کلمه HQ مخفف headquarters بوده که به معنای مرکز فرماندهی است!!!

سید حسین با صدای بلندی ادامه می دهد: "دوستان ببینید دشمنان صهیونیستی با چه نشونه های آشکاری به میدان جنگ اومدن؟!! یعنی خودشون دفتر رسمی این نرم افزار را "مقر فرماندهی" معرفی می کنند اما افسوس که امت حزب الله در غفلت بسر می برند."

عکس هایی از دفتر کار تلگرام نشان می دهد که همه زن و مرد با لباس های نظامی و درجه های مختلف در حال کار و فعالیت و مشورت هستند.

- وقتی افراد مذهبی، انقلابی و ولایی به خاطر دلبستگی های مادی و لذت های زودگذر دنیوی سعی می کنند سرپوش روی حقیقت بذارن! باید مطمئن شد که جبهه ی خودی توسط دشمن مسموم شده و افرادی که نومن ببعض و نکفر ببعض هستند در واقع دارن به نوعی کمک دشمن می کنند. پاول دروف شیطان پرست همان کسی که مدیریت کودتای صهیونیستی اوکراین در فضای مجازی را به عهده داشته. اما امروز مأموریت این عنصر صهیونیست و عواملی که در داخل و خارج دارن فقط، ایران اسلامی ماست.

سیدحسین با شور و حرارت و با سوز عجیبی صحبت می کرد: "تلگرام صهیونیستی بجز اینکه به تنهایی باعث افزایش 40 درصدی جرائم در کشور شده، بسیاری از مفاسد و اختلالات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و امنیتی ناشی از وجود این جنگ افزار صهیونیستیه. البته اینستاگرام در رتبه دوم قرار داره، در واقع تلگرام و اینستاگرام شدن یه مکان امن برای خائنینی که میخوان بوسیله آن به صورت غیرمستقیم علیه نظام مقدس اسلامی توطئه و فتنه کنن.

صداش را بلندتر می کنه: "دوستان هوشیار و بصیر باشید و بدونید اگر ما به وظیفه انقلابی خودمون برای فیلتر شدن این نجس افزارهای صهیونیستی، عمل نکنیم. قطعاً به عذاب و قهر الهی گرفتار خواهیم شد. پس صامد و مقاوم در مقابل نفوذی ها بایستیم و بدانیم خدا با ماست. وَاللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ."

 

ادامه دارد... 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و چهارم

سروصدای بچه ها زیرزمین را برداشته؛ سیدحسین هم با بچه ها پینگ پنگ بازی می کند و حسن مشغول تعمیر پایه میز فوتبال دستی است.

چقدر مظلوم شده این حسن بنده خدا!

بچه هایی که تازه آمده اند از دیدن سیدحسین درحال بازی به شوق می آیند؛

انگار احساس نزدیکی بیشتری به او می کنند و شاید این، دلیل محبوبیت سیدحسین باشد. اینکه اجازه نمی دهد بین او و بچه ها فاصله بیفتد.

چنددقیقه به پنج، دست از بازی می کشد و بلندگو و پرژکتور را چک می کند.

بچه ها هم نفس نفس زنان یکی یکی می روند دست و صورتشان را می شویند و می آیند.

 پیامک می آید؛

مریم است: «داداشی میشه از آقاسید خواهش کنی در مورد خامنه ای دات ای ار که تو تلگرام کانال داره یه کم توضیح بدن؟

دادااااش! حسن آقا رو اذیت نکنیااا... خوااااهش... و شکلک لبخند می فرستد.

می نویسم: «باشه به سید میگم... اما درباره حسن قول نمیدم

شکلک عصبانیت می فرستد و می نویسد: «بدجنسی نکن دیگه مصطفی

لجم می گیرد. اصلا چه معنی دارد؟!

یادم می افتد همین هفته پیش رفتیم مشهد و زیرزمین حرم عقد کردند. با آن ادا اصول هایشان!

چقدر با مرتضی خندیدیم و با مزه پرانی هایمان صورتشان را سرخ کردیم! خب خنده هم داشت؛ شاید از نظر من.

حالا اگر ندیدید! این لفظ «حسن آقا» دو سه روز دیگر تغییر شکل می دهد به «حسن جان» و... بگذریم...!

با شیطنت می نویسم: «باشه، کاریش ندارم البته فعلا

مریم این بار فقط شکلک اخم می فرستد.

صدای سیدحسین یادم می آورد جلسه شروع شده:

- بسم الله الرحمن الرحیم. چند دقیقه پیش یکی از دوستان پرسید پهنای باند چیه؟؟

میخوام براتون با یه مثال ساده پهنای باند را توضیح بدم: یه اتوبان را در نظر بگیرین، معمولاً هر اتوبان یا بزرگراه دارای چند خط (Line) یا بانده (Band)، که ظرفیت این بزرگراه را معین می‌کنه. مثلاً اگر بزرگراهی دو خطه باشه طبیعتاً به طور هم‌زمان و از یک نقطه از بزرگراه فقط دوتا ماشین امکان عبور دارند و اگر بزرگراهی چهار خطه داشته باشیم به طور هم‌زمان چهار تا ماشین امکان عبور از کنار همدیگه را دارن. خوب حالا کافی است در این مثال به جای ماشین، بیت‌(Bit) و به جای بزرگراه یا اتوبان، سیم یا فیبر نوری که در واقع محیط انتقال اطلاعات هستن، بگذارید. کاملا پهنای باند را متوجه میشید.

یه مثال دیگه که خیلی ساده تره، لوله‌های انتقال آب را در نظر بگیرین. هر چقدر قطر لوله آب بزرگ‌تر باشد، امکان انتقال آب بیشتری از یک نقطه به نقطه دیگر را داره. درست مثل پهنای باند، هر چه پهنای باند بیشتری داشته باشیم، امکان انتقال اطلاعات بیشتری از یک نقطه به نقطه دیگر را داریم. در واقع پهنای باند یا عرض باند به شما می‌گه به طور هم زمان چند بیت می‌تواند از کنار هم رد بشه، یا در طول محیط ارتباطی شما با شبکه جا‌به‌جا بشه.

متین که ردیف دوم نشسته می پرسد: آقاسید! این که میگن ما پهنای باند را از خارج می خریم یعنی چی؟ میشه یه کم توضیح بدین.

ادامه دارد... 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و پنجم

- ایران چون شبکه ملی اطلاعات نداره؛ پهنای باند به صورت کلی خریداری میشه. الان چند ساله که تا 190 گیگ در ثانیه از ترکیه و روسیه و دبی خریداری میشه البته با واسطه هایی که بحثش خیلی مفصله؛ اما برای شما همینقدر کافیه که بدونید خرید پهنای باند و افزایش اون باعث میشه که وابستگی ما به اینترنت آمریکایی هر روز بیشتر بشه در صورتی که ما با ایجاد شبکه ملی اطلاعات می تونیم اینترنتی سالم، سریع، امن و ارزان داشته باشیم. کم کم وابستگی به جزئی ترین حالت ممکن میرسه.

متین دوباره سوال می کند: "خب پس اگر اینترنتمون آمریکاییه دیگه چه فرقی میکنه که داخل تلگرام باشیم یا نه؟؟"

- خب نه دیگه!! ببینید اگر دشمنان ما صرفا با کامپیوتر یا صرفا با ویندوز یا با هر سیستم عاملی یا صرفا با موبایل هوشمند دارای سیستم عامل و امکانات خاصی مثل اسکن عنبیه و اثر انگشت و... به اهداف خودشون می رسیدند دیگر در همون قسمت یا همونجا متوقف می شدند، دیگه نیازی به این همه هزینه نداشتند. اینها نشان میده که شبکه های ضد اجتماعی و ضد تعاملی صهیونیستی حقیقتاً خلاها و باگ های اطلاعاتی دشمن را به صورت کامل پر کرده و ما به عنوان کاربران در این شبکه ها مثل کارگر و عمله ای مجانی برای اونها هستیم. اما بحث ما اینه که تا جایی که می تونیم این تسلط دشمن را کم کنیم و از دشمن به شکلی نرم و غیر ارادی یا ارادی پیروی نکنیم

تصویری از امام خامنه ای روی پرده نمایش داده می شود. کنار عکس، متن حکم حرمت نرم افزارهای صهیونیستی نوشته شده

-ما به جای اینکه انرژی و وقت و امکانات و پول خودمون را صرف تقویت دشمنان اسلام کنیم باید به سمت مطالبه گری شبکه ملی اطلاعات از دولت بریم. وقتی حضرت آقا در مورد فضای مجازی میگن این فضا رها شده و غیرقابل کنترل و غیرمنضبطه پس طبیعتا شبکه های ضد اجتماعی و ضد تعاملی صهیونیستی که نمیشه هیچ حاکمیتی بر آنها اعمال کرد، فضایی غیر قابل تصور خواهد بود. این مسئله غیرقابل کنترل بودن یعنی چه من برم داخل این فضا و چه نرم، چه بخوام نظم بدم چه نخواهم یه تلاش بیهوده است. چون اساساً غیرقابل کنترله.

چون کنترل و فرمان هدایت این شبکه های ضد اجتماعی و ضد تعاملی در دستان سرویس های جاسوسی-تروریستی دولت های صهیونیستیه. پس باید تلاش کنیم میزان حوزه ی تاثیر و نفوذ و اشراف و تسلط و سیطره ی دشمن را کم و کمتر کنیم و در عین حال با مطالبه گری عزت مندانه و فعالانه، حاکمیت را در انجام وظایف خودش یعنی راه اندازی شبکه ملی اطلاعات کمک کنیم یا بهتره بگم وااااداااار کنیم و از طرف دیگه روشنگری و بصیرت بخشی عمومی و مبارزه با طرح و برنامه و روش ها و تاکتیک ها و ابزار دشمن را هم همزمان انجام بدیم.

متین می گوید: "اوووه چقدر کار باید انجام بدیم!!! نمیشه دولت خودش همه این کارا را بکنه؟ پس صدا و سیما چیکارس روشنگری مال صدا و سیماست نه ما!!"

ادامه دارد...

 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و ششم

همهمه در جمع می افتد و از هر گوشه یه صدای اعتراض به دولت و قوه قضائیه شنیده می شود:

- چرا دولت تا حالا برای پیشرفت و رفع اشکالات برنامه های ایرانی اقدام نکرده؟

- حتما دست هایی پشت پرده هست که نمیذاره!

- داداش میخوایی پرده را کنار بزنم!

- قوه قضائیه هم که خوابه!

 - یکی نیست اینا را با لگد بیدارشون کنه!

 این جملات از حضرت آقا به صورت عکس نوشته روی پرده ظاهر می شود که: «در زمان پیامبر (صلوات الله علیه و آله) بیشترین مسائل در خصوص روشنگری، مربوط به منافقین بود و در زمان حضرت علی (علیه السلام) هم اصلی ترین چالش، مواجهه با افراد مدعی اسلام بود که به دلیل هواهای نفسانی در مسیر اشتباه، حرکت می کردند. معنی فتنه همین است و برای مقابله با این جریان گنداب فاسد که تلاش دارد با ابزارهای مختلف خود در افکار عمومی جهان رسوخ پیدا کند، تنها راه، روشنگری و بیان حقیقت است، که وظیفه ای سنگین بشمار می رود. دشمنان ملت ایران و نظام اسلامی همچون کف روی آب هستند که از بین خواهند رفت و آن چیزی که باقی می ماند اصل نظام اسلامی است.»1

سیدحسین فرصت می دهد تا بچه ها جملات حضرت آقا را کامل بخوانند.

بعد در حالی که همراهش را باز می کند و بلند می گوید: "خب حالا بریم سراغ جواب سوال دوم، چرا خود رهبری با توجه به صحبت های خودشون همچنان در تلگرام حضور دارند؟!!"

 سید حسین با چشم های گرد به همه نگاه می کند. صفحه گوشی را می بندد و می گوید: "کی گفته حضرت آقا تو تلگرام هستن؟!!"

 عکسی از سایت لیدر روی پرده می آید. تنها مرجع موثق انتشار اخبار رهبر انقلاب اسلامی، روابط عمومی دفتر ایشان می باشد.

عکس بعدی پشت سرش ظاهر می شود. از سایت لیدر سوال کردند: "حضور و فعالیت صفحه ای به نام خامنه ای دات آی آر در شبکه های ضداجتماعی صهیونیستی فیسبوک و توئیتر ... را جایز می دانید؟ جواب داده شده، "صفحه مذکور ارتباطی با دفتر ندارد."

- برادران دقت کنید! به قول آقای قرائتی زیادی گوش بدید! سایت خامنه ای دات ای آر زیر مجموعه دفتر آقا نیست. زیر مجموعه موسسه انقلاب اسلامیه. دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آقا زیر مجموعه ی موسسه ی پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامیه. سایت دفتر مقام معظم رهبری فقط سایت لیدره.

خامنه ای دات آی آر با دفتر معظم له از نظر تشکیلاتی ارتباطی ندارن اما از نظر اطلاعاتی با هم ارتباط تنگاتنگی دارن یعنی تمام آنچه مربوط به حضرت آقاست را منتشر می کنه از بیانات گرفته تا تمام دیدارها و هر جا که ایشون تشریف میبرن همه را منتشر می کنه.

اما همیشه یادتون باشه ملاک و معیار ما فتوا و کلام خود مقام معظم رهبریست. ببینید رهبر ما امام خامنه ایست نه خامنه ای دات آی آر.

ما نباید احساسی عمل کنیم باید اعتقادی عمل کنیم. ایشون فرمودند، هر گونه تقویت دشمنان اسلام و مسلمین، که با حضور و فعالیت در این شبکه ها ضداجتماعی باشد حرامه و آن را اعانه به ظالم معرفی کردند و جالب اینکه این حکم، در خود سایت خامنه‌ای دات آی آر بصورت واضح موجوده

ادامه دارد..

1-  بیانات حضرت آیت الله خامنه ای در دیدار طلاب و اساتید حوزه های علمیه ۲۲ /آذر/ ۱۳۸۸ 

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و هفتم

 همزمان با جمله آخر سید حسین این جمله حضرت آقا درشت روی پرده ظاهر می شود: «گفتند که کسانی به عنوان نماینده‌ی رهبری از زبان رهبری حرف میزنند. خب، من خودم هنوز که الحمّدلله زبانم از کار نیفتاده؛ حرف خود من که مقدّم به حرف آنها است. آنچه من میگویم، حرف من آن است؛ کسانی هم که حرف میزنند -نمایندگان رهبری و منصوبین رهبری و مانند اینها که تعداد زیادی‌اند- از قول رهبری نمی گویند؛ این را توّجه داشته باشید.»1

محسن که همیشه یه دفتر با خودش دارد و مرتب و منظم حرف های سید را می نویسد، سوال می کند: "سید جان پس اینکه میگن خود حضرت آقا در یه جلسه خصوصی به عده ای اجازه دادن برن تو تلگرام فعالیت کنند چیه؟!!"

سید حسین چند تا کلیک رو کیبورد لپتاپش میزند. این صحبت حضرت آقا که با خطی خوش نوشته، روی پرده نقش می بندد: «نکته‌ی اوّل اینکه آنچه بنده اینجا در این جلسه یا در جلسات عمومی میگویم، عیناً همان حرف هایی است که در جلسات خصوصی به مسئولین، به رئیس‌جمهور محترم و به دیگران میگویم. این خطّ تبلیغی‌ای که دیدیم و می‌بینیم دنبال میکنند که بعضی از خطّ قرمزهایی که رسماً اعلام میشود، در جلسات خصوصی از آنها صرف‌نظر میشود، حرف خلاف واقع و دروغی است. آنچه ما اینجا به شما میگوییم یا در جلسات عمومی میگوییم، عیناً همان حرفهایی است که به دوستان، به مسئولین، به هیئت مذاکره‌کننده، همانها را بیان میکنیم؛ حرفها یکی است.»2

محسن با سرعت آدرس صحبت حضرت آقا را می نویسد

- این صحبتی که میگی هیچ جا ذکر نشده حتی در همون خامنه ای دا آی آر هم نیست حضرت آقا به هیچکس نگفتن برید در تلگرام فعالیت کنید. تازه اونجاهایی هم که این صحبت پخش شده کلمه تلگرام را داخل پرانتز نوشته اند؛ یعنی چی؟!! یعنی اینکه حضرت آقا به هیچ وجه نگفتن برید در این جاسوس خانه فعالیت کنید. چون ایشون خوب میدونن که فایده ای نداره بذارید براتون یه چیزی تعریف کنم که کاملا متوجه بشید.

حسن آرام و با احتیاط(!) از پشت سر درگوشم می گوید: "سید جان! سیدحسین امشب قبل از نماز میره خونه باید زینب کوچولو را ببرن دکتر حالش خوب نیست مریض شده گفتن ما بچه ها را تا نماز مغرب جمع و جور کنیم و مراقب باشیم."

- آخیی!! باشه به مامان و مریم میگم که خودشون برن.

 با ترس و لرز و هزاربار رنگ به رنگ شدن می گوید: خب میدونی... چیزه... آخه منم نیستم با مریم خانوم قرار دارم...

چقدر جوگیرند اینها! دیشب بیرون بودند! حساب می کنم که اگر بزنم پس گردنش کمتر صدا ایجاد می شود یا اگر چهارتا استخوان را در دهانش خورد کنم؟ که یکباره متن پیامک مریم میاید جلوی چشمم:

"دادااااش! حسن را اذیت نکنیااا... خوااااهش..." 

ادامه دارد...

1-  بیانات امام خامنه ای ۹۴/۰۴/۲۰

2-  همان

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و هشتم

چشم غره ای به حسن میروم: باشه خوش بگذره... فقط بخدا بفهمم مثل دفعه قبل تکخوری کردی من میدونم و... استغفرالله!

با صدای سید حسین صورتم را به طرف سید برمی گردانم و از حسن خداحافظی می کنم.

- بذارید یه خاطره از حضرت امام خمینی براتون بگم تا کامل متوجه بشید چرا میگم محاله خود حضرت آقا مستقیما بگن برید تو این نرم افزارهای صهیونیستی فعالیت کنید!

 اولا این همیشه یادتون باشه در اسلام، برای هدایت افراد هدف وسیله را توجیه نمی کند. قبل از پیروزی انقلاب زمانی که امام خمینی در نوفلوشاتو بودن، بی بی سی میآد محضر حضرت امام و میگه پیام های انقلاب ایران را به ما بدهید تا پخش کنیم. امام می فرمایند: شما خودتان مانع و دشمن این انقلاب هستید و بیرونشان می کنن. اینکار امام حکمت های زیادی داشت. یکی اینکه اولا دشمن بواسطه اینکه پیام ها را داشت می تونست نهضت را به انحراف بکشونه و بعد حتی اگر انقلاب پیروز هم میشد بازم می تونستن انگ انگلیسی بودن، به انقلاب و حضرت امام بزنن. و حتی هر سندی که می خواستن، می ساختن و میگفتن امام این ها را خودشون به ما گفتن و تنها بخاطر همین خطای راهبردی، آن اسناد جعلی را منتسب به گذشته امام و انقلاب و نهضت می کردند

آقا امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه 125 نهج البلاغه می فرمایند: ‏أَتَأمُرُونِّى‏ أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ... یعنی مولا هیچگاه برای رسیدن به پیروزی ظلمی را انجام نمی دهند. یعنی در حقیقت میخوان بگن، هدف وسیله را توجیه نمیکنه. ما هزاران راه نرفته برای هدایت مردم و هزاران راه نرفته برای ضربه زدن به دشمن و پایان بسیاری از مشکلات بصورت ریشه ای، داریم اما اونها را انجام نمیدیم و فقط می خواهیم بریم داخل تلگرام و اینطور نشان بدیم که میشه با ابزار دشمن و تحت حکومت دشمن، مردم را هدایت کرد، حالا به هر قیمتی که شده.

 در حالیکه به همه بچه ها نگاه می کند با صدای بلند می گوید: "برادر من! کار هدایت اگر کار آسانی بود اگر کاری بود که به هر وسیله ای می شد انجام داد؛ آقا رسول الله (صلوات الله علیه و آله) صدای بلند و رسای صلوات بچه ها نشان از سرحالی و دقت و توجه آنها بود.

 - اگر برای رسیدن به هدف می شد هر کاری کرد که آقا رسول الله مسجد ضرار را تخریب نمی کردن!! ما و شما و دیگران، از نظر استدلال و منطق و عقلانیت از حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیه و آله) بالاتریم؟ و مثلا قدرت هدایت گری بیشتری داریم نستجیربالله...؟؟؟ با استدلال شما، آقا رسول الله (صلوات الله علیه و آله) با اون کلام نافذ الهی که داشتن نمی تونستن برن داخل مسجد و اهل مسجد را جمع کنن و یک کلاس توجیحی براشون بذارن و...تمام...؟!! یعنی با استفاده از مسجد خود اون منافقین مردم را هدایت کنن؟؟ نهههه!!! سیره ایشان تخررریب مسجد ضرار بود. تازه اونجا که مسجد بود باید تخریب میشد، فرمان الهی بود. اینجا که تلگرام و اینستاگرام صهیونیستیه و یک فحشاخانه ست. تازه بر فرض محال هم که هدف وسیله را توجیح کنه، این سقف دعوت مردم به بیرون آمدن از تلگرام کجاست...؟؟؟ کجا میگیم خب ما رفتیم هدایت کردیم و گفتیم و تمام شد، حالا اومدیم بیرون... چه مدت زمانی...؟؟؟!!! چرا هر کس وارد میشه دیگه خارج نمیشه همونجا میمونه و زندگی میکنه!!!

همه سکوت بودند و با دقت گوش می کردند. حتی اون کسانی که معتقد به فعالیت در تلگرام بودند و گاهی صدای غرغر کردنشان شنیده می شد الان سکوت بودند

ادامه دارد...   

 

روزهای با تو بودن

قسمت سی و نهم

سیدحسین نگاهی به ساعتش می اندازد و می گوید: امروز دیگه وقت ندارم زینب سادات ما حالش خوب نیست باید بریم دکتر، با اجازه همه برادرا. و بدون اینکه حتی لپتاپش را جمع کند. از جا بلند می شود بعد از خداحافظی دست و پا شکسته ای میرود.

پشت سرش می دوم که خداحافظی کنم. چشمکی میزند و می گوید: "مجردی دیگه! باید جور متأهل ها رو بکشی! مراقب بچه ها باش!"

حسن هم فقط زحمت جمع کردن لپتاپ را می کشد و با شوق و ذوق میرود.

بی مزۀ لوس! دلم می خواهد از همینجا که هستم، کفشم را محکم پرت کنم که صاف بخورد توی صورتش. بلکه از قیافه بیفتد و خواهر ما آنقدر برایش دل نسوزاند!

بچه ها دوباره می روند سراغ بازی و من هم همراشان مشغول می شوم.

همیشه وقتی ذهنم درگیر است به ورزش نیاز دارم. الان هم در فکر حرف های سیدحسینم: "چرا باید کاری کنیم که حضرت آقا خودشون بگن حرف من را از خودم بشنوید!!!"

این حرف خیلی معنی دارد. یعنی آنقدر از طرف آقا دروغ پخش کرده اند که ایشان باید واضح بگویند منکه خودم هستم؛ حرف من را از خودم بشنوید!!!

جایی خواندم که غربت، غیرت سوز میکند مرد را... 

ظاهرا با بچه ها بازی می کنم اما فکرم همه جا می چرخد. به آن جوان تازه وارد فکر می کنم. نگاهی به سالن می اندازم: "بععله! هیچ خبری نیست، رفته."

چند جلسه ای ست که یک جوان هم سن و سال من، در جلسات شرکت می کند. جوانی بسیار کم حرف که سر ساعت می آید و بعد از کلاس هم بلافاصله می رود. با هیچکس حرفی نمی زند و اصلا سراغ میز بازی ها هم نمی رود. سر کلاس هم فقط گوش می دهد؛ نه می نویسد نه ضبط می کند.

وقتی هم که موضوع را با سید در میان گذاشتم، فهمیدم خودش کاملا حواسش هست چون خیلی سریع گفت: اصلا بهش کاری نداشته باشید به وقتش میگم چیکار کنید.

کلاس های سیدحسین دوشنبه ها و پنج شنبه هاست. کلاس دوشنبه ها کمی خلوت تر است اما پنج شنبه ها گاهی تا روی پله ها هم می نشینند.

متین می پرسد: آسیدمصطفی به چی دارید فکر می کنید، کی رفته؟!

فهمیدم باز بلند فکر کردم.

- چیزی نیست. متین بازیت عالیه هاااا من کم آوردم!

راکت را می دهم به احمد که منتظر نشسته و خودم انتهای سالن در گوشه ای که به همه جا مسلط باشم، می نشینم.

حرف های سید مثل پتک تو سرم صدا می کند. از تلگرام متنفر شده ام! خدایا چکار کنم! پایان نامه ام را چکار کنم!

- مصطفی! مرگ یه بار شیون یه بار. مردونه تصمیم بگیر، خودت را از زیر بار ذلت بیرون بیار. پیش خداا گیریاااا!!

ادامه دارد...

روزهای با تو بودن

قسمت چهلم

در بدو ورود به حیاط مسجد، صدای بسم الله الرحمن الرحیم... سیدحسین را می شنوم.

احساس خیلی بهتری نسبت به جلسات قبل دارم.

امروز بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و وقتی داشتم از استادم خداحافظی می کردم گفتم: "استاد من دیگه تلگرام ندارم. من دیگه هر چی بخوام حضوری میام می گیرم؛ شما هم هر کاری داشتید یا سروش نصب کنید یا تلفن و پیامک بزنید بنده سه سوت در خدمتم."

خوشبختانه در این مدت که با سید حسین آشنا شده ام و صحبت هایش را به دوستانم منتقل می کنم؛ خیلی ها از تلگرام خارج شدند و تعدادی هم در کلاس های مسجد شرکت می کنند.

با سر و دست به سیدحسین سلام می کنم.

یکی از بچه ها مشغول تعریف خاطره مباحثه اش با استادش است. با آب و تاب و هیجان تعریف می کند و با اینکه اصل حرف هایش جای تأسف دارد، شوخی و خنده را چاشنی اش می کند.

بعد از او، یکی دیگر از بچه ها راه او را پیش می گیرد و از بحث هایی می گوید که با دوستانش داشته و تا ایستگاه بی آر تی و داخل بی آر تی ادامه داشته؛ تا جایی که صدای مسافران از بلند بلند بحث کردنشان درآمده بوده و هر کس تکه ای می انداخته!

و جالبتر اینکه موقع پیاده شدن دو آقای میانسال همراهش پیاده شدند و از او خواستند چند دقیقه در ایستگاه بنشیند و اصل بحث را توضیح بدهد.

ولی همین چند دقیقه کار را به تاریک شدن هوا می کشاند طوری که مادرش با نگرانی زنگ زده که کجایی پسر، دلم هزار راه رفت! او هم گفته سر خیابان در ایستگاه بی آر تی.

یک وقت می بیند مادرش ایستاده و از دور نگاهش می کندبالاخره تلفنش را به آن دو نفر باز نشسته می دهد تا بتواند خداحافظی کند.

ولی نکتۀ شیرینش اینکه همان شب تلگرام و اینستاگرام را از گوشی هر دو مرد به درخواست خودشان پاک کرده و به جای آنها، سروش و ویسگون را نصب کرده بوده...

بچه ها از بس خندیده اند، اشک هایشان روان گشته(!) و دل هایشان درد گرفته است! سیدحسین هم با نمک تر از بقیه می خندد.

آرام از پشت سر به حسن نزدیک می شوم و ناگهان دستم را محکم میزنم سر شانه اش.

دومتر از جا می پرد و با چشم هایی که از حدقه بیرون زده، نفس نفس زنان برمی گردد: "یا جده سادات (سلام الله علیها)!" 

می زنم زیر خنده. قیافه اش موقع ترسیدن خیلی بامزه می شود. خنک می شوم، طوری که انگار که در اوج گرما، درون وجودم کولرگازی روشن کرده باشند!

طفلک حسن، میداند زورش به من نمیرسد و الان هم وقت تلافی کردن نیست. برای همین بریده بریده می گوید: "سلام... آقاسید... ترسیدم... خوبید... شما...؟

بی صدا می خندم: "علیک سلام! بعلههههه! الان خوبتر هم شدم! شما گویا بهتری؟"

- الحمدلله!

- موضوع چیه امروز کلاس نداریم؟ 

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت چهل و یکم

حسن که حالا کمی نفسش بالا آمده و گویا حالش از گریه گذشته ست و بی صدا به آن می خندد، می گوید: "سید می خواست بازخورد کلاساشو ارزیابی کنه گفته خاطرات مباحثاتتون را برام بنویسین بعضیا گفتن ما وقت نداریم کلاس های تابستونی زیاد داریم؛ اجازه هست همینجا بگیم او هم اجازه داد بقیه ش هم همینه که میبینی!"

با چشم دنبال همان جوان ساکت می گردم. ردیف دوم نشسته و لبخند میزند. چه پیشرفت بزرگی! از ته سالن رسیده به ردیف دوم!

 خنده ها و مزه پرانی ها که تمام می شود، سیدحسین نگاهی به بقیه می اندازد که ببیند کس دیگری هست یا نه. اتفاقی از همان جوان ساکت می پرسد: شما هم مباحثاتی داشتید؟

البته من سیدحسین را می شناسم؛ میدانم که برخلاف تصور، سوالش به هیچ وجه اتفاقی نیست و می خواهد جوان ساکت را هم بیاورد وسط گود.

جوان -که حالا میدانیم اسمش سامیار است- می گوید: "من یک بار با دوستان و خانواده بحث کردم به من گفتن تو فرهنگ استفاده از تلگرام را نداری هر تکنولوژی فرهنگ خودش را داره مردم ما فرهنگ استفاده از تلگرام را ندارن برای همینه که این همه اتفاقات بد میوفته. منم دیگه حرفی نزدم."

سیدحسین با چشم های گرد شده از سامیار می پرسد: میشه شما نحوه استفاده از سم در غذا را برام توضیح بدید؟

سامیار مات و مبهوت نگاه می کند و سیدحسین خودش جواب می دهد: "آهااان پس شما فرهنگ استفاده از سم کشنده را در غذا نمی دونید ولی ما می دونیم!"

بعد از چند ثانیه سکوت، اینطور ادامه می دهد: "این حرفا همش توجیه برای موندن در تلگرام.

صهیونیستی بودن، همان سم کشنده است دیگه فرهنگ استفاده و نحوه مصرف دیگه چیه؟؟ الان بنده که مدعی حزب اللهی هستم دیگه نحوه استفاده از تلگرام را بلدم! یعنی دیگه باعث تقویت دشمنان اسلام و مسلمین نمیشم؟؟؟!!! نخیر جانم! کاملا هم باعث تقویت میشم. چون علماً بلافاصله بعد از ثبت نام در هر نرم افزاری باعث بالا رفتن آمار اعضای آن میشیم که شروع سودرسانی محسوب میشه چه فعالیت بکنیم چه نکنیم.

- آخه به من میگن مگه خودت تو همین گوگل مطلب سرچ نمی کنی و ازش استفاده نمی کنی؟ یعنی گوگل صهیونیستی نیست؟ یا خیلی دیگه از لوازم زندگی ماها حتی بعضی از خوردنی ها مال صهیونیست هاست، بعد چطور فقط تلگرام سود رسانی می شود و حرامه؟!!

سیدحسین لبخند معنی داری میزند که پیداست از غیر مستقیم به حرف آوردن سامیار خوشحال است.

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت چهل و دوم

- امااااا مطلبی که مورد توجه قرار نگرفته اینکه، اگر دشمنان اسلام و مسلمین با گوگل به همه خواسته های مالی و اطلاعاتی خودشون می رسیدن، مسلما موبایل را نمی ساختن اندروید را نمی ساختن و بعد این نرم افزارها و پیام رسان ها را طراحی نمی کردن و نمی ساختن. اگر ما با گوگل تا مچ پا در باتلاق فرو میریم قرار نیست با عضویت و فعالیت در این شبکه ها و نجس افزارهای صهیونیستی با اراده شخصی خودمون، سرمون را هم داخل باتلاق فرو ببریم!!!

ما باید سعی کنیم همین پای خودمون را هم از باتلاق بیرون بکشیم نه اینکه سرمان را هم در آن فرو ببریم. ما هر مقدار که از میزان نفوذ و تاثیر و اشراف و تسلط و حاکمیت دشمن بر خودمان را کم کنیم یه قدم مبارک برداشتیم.

سامیار که تازه دارد یخش باز می شود آرام می گوید: آقا سید چون الان مثلا پارسی جو اصلا قابلیت گوگل را نداره اصلا نصب نمیکنن!! یا همین نرم افزار سروش را میگن سرعتش پایینه امکاناتش مثل تلگرام نیست میگن یه نرم افزار مثل تلگرام درست کنید اونوقت ما میاییم بیرون.

سیدحسین باز هم می خندد: "لابد دنیا قبل از تلگرام و گوگل صهیونیستی اصلا دنیا نبود؟؟؟!!!

درحالی که لپتاپش را برای پیداکردن چیزی زیر و رو میکند جدی و قاطع می پرسد: شما تابع امام خمینی هستید یا نه؟؟؟ امام خمینی فرمودند: "ما اگر امر دایر بشود به اینکه برگردیم به حال سابق بشریت، و با الاغ از این طرف به آن طرف برویم و آزادی‌مان را حفظ بکنیم، یا خیر، بنده آقای کارتر و امثال او از ابرقدرت ها باشیم و زندگانی های فلان و کذا داشته باشیم، ما آن را ترجیح می‌دهیم، ملت ما آن را ترجیح دارد می‌دهد. ملت ما شهادت را دارد ترجیح می‌دهد، و می‌گوید که ما می‌خواهیم شهید بشویم."

امام می فرماید ما حاضریم به عقب برگردیم اما بنده و غلام کارتر و ابرقدرت ها نباشیم.1

احمد که از این جملات به وجد آمده، بلند تکبیر می گوید و بقیه را با خودش همراه می کند

سید حسین مستقیم تو چشم های سامیار نگاه می کند و می گوید: ازشون سوال کن آیا میشه به صرف اینکه الان نرم افزاری مثل تلگرام نداریم از ظالمین حمایت کنیم؟!! سوال کن کدام مرجع و عالم دینی اعانه به ظالم و تعاونوا علی الاثم والعدوان را حلال و جایز یا مستحب و واجب دونسته؟!!

بعد در حالی که به تمام بچه ها نگاه می کرد گفت: "ماجرای صفوان جمال را شنیدید؟"

همه تقریبا گفتند: "نهههه"

ادامه دارد...

1-  (صحیفه امام خمینی جلد 12 صفحه 378

 

روزهای با تو بودن

قسمت چهل و سوم

سید حسین خیلی ساده، روان و با محبت برای سامیار توضیح می داد.

- صفوان مردی بود که -به اصطلاح امروزیا- یک بنگاه کرایه وسائل حمل و نقل داشت که در آن زمان بیشتر شتر بود، و به قدری باکلاس، متشخص و وسائلش زیاد بود یعنی شتراش با کیفیت، سرحال، قوی و قبراق بودند که گاهی دستگاه خلافت هارون الرشید، از شترهای او برای حمل و نقل بارها استفاده می کرد. یه روز هارون برای سفر مکه، لوازم حمل و نقل او را خواست. قرار دادی هم با او بست برای کرایه لوازم.

صفوان بعد از مدتی یه روز که در حضور امام کاظم علیه السلام بود، حضرت از او سوال کردند: صفوان چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر (هارون الرشید) کرایه دادی؟ _آخه صفوان شیعه و از یاران امام بود_ صفوان جواب داد: من که به او کرایه دادم، برای سفر معصیت نبود. چون سفر، سفر حج و سفر طاعت بود کرایه دادم و الا کرایه نمی دادم. حضرت فرمودند: پولت را گرفتی یا نه؟ گفت: نهه، هنوز نگرفتم. حضرت فرمودند: به دل خودت یک مراجعه ای بکن، الآن که شترهات را به او کرایه دادی، آیا ته دلت دوست داری که لا اقل هارون این قدر زنده بمونه که برگرده و کرایه تو را بده؟

 صفوان گفت: بله، منتظرم برگرده تا پول من را بده. حضرت فرمودند: تو همین مقدار که راضی به بقای ظالم هستی گناه استهارون یک وقت خبردار شد که صفوان تمام کاروان و وسائلش را یکجا فروخته استدستور داد او را بیاورید. او را حاضر کردن. هارون پرسید: قضیه فروختن کاروانت چیه؟ گفت من پیر شدم، دیگر این کار از من ساخته نیست، فکر کردم اگر کار هم می خواهم بکنم یه کار ساده ای باشه. هارون گفت: راستش را بگو، چرا فروختی؟ گفت: راستش همینه. گفت: نه، من می دونم قضیه چیه. موسی بن جعفر (علیه اسلام) به تو گفته شترهات را به من کرایه نده، و به تو گفته این کار، خلاف شرعه. انکار هم نکن، به خدا قسم اگر نبود آن سوابق زیادی که ما از سالیان دراز با خاندان تو داریم دستور می دادم همین جا اعدامت کنند.

سید حسین با شور و حرارت توضیح می داد: این موضوعِ کمک به ظالم خیلی مهمه دوستان. شما به همین میزان که دوست دارید از این نرم افزارها استفاده کنید و دوست دارید که این نرم افزارها همچنان پایدار باشند و بساطشون پهن باشه. به همین میزان دارید کار خلاف شرع انجام میدید.

سامیار حرفی نمی زد و فقط به سید نگاه می کرد.

- هیچکس از اینکه مورد سوء استفاده قرار بگیره خوشحال نمی شه چه مذهبی باشه چه غیر مذهبی!!! صهیونیست ها با ایجاد شبکه های ضد اجتماعی_جاسوسی نه تنها سود کلان اقتصادی بدست میآرن که سیطره و تسلط همه جانبه خودشون را هم گسترده تر می کنن. قطعا هیچ مسلمونی، چه شیعه چه سنی چه انقلابی ولایی و چه غیر انقلابی، راضی به تقویت این دشمنانی که در طول تاریخ این سرزمین، از هیچ جرم و جنایتی علیه مردمانش کوتاهی نکردن، نیست.

ادامه دارد...

 

روزهای با توبودن

قسمت چهل و چهار

صدای سید حسین کم کم بلند تر می شود.
-
میدونید صهیونیست ها هر ساله مصادف با 13 فروردین برای کشتن 500 هزار ایرانی جشن و پایکوبی گسترده و بزرگی می گیرن؟!!! به طوری که تو خیابوناشون دسته جمعی به رقص و پایکوبی مشغول میشن!! ناو آمریکایی وینسنس که یادتونه؟ زدن هواپیمای مسافربری ما رو در سال 67 رو خلیج فارس انداختن و بیش از 200 نفر را کشتن؛ بعدشم فرمانده ناو از دست رئیس جمهور آمریکا به خاطر همین کشتارش مدال شجاعت گرفت؟!!!
سیدحسین در حین صحبت کردن با دقت به کسانی که گاهی با فیلتر تلگرام مخالفت می کردند نگاه می کرد و عکس العمل آنها را زیر نظر داشت.
-
لااقل بیاییم اگر مسلمان نیستیم، ایرانی باشیم. به قول آقا اباعبدالله (علیه السلام) «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید».
سیدحسین سکوت می کند.
سامیار با همان لحن آرام و مظلوم می گوید: "خب آقاسید بعضیاشون میگن ما در حال مبارزه ایم."
سید که برای بار چندم داشت این سوال را جواب میداد با لحنی پرسشگرانه از سامیار سوال کرد: لابد فک میکنن دارن از سلاح دشمن علیه خودش استفاده میکنن؟؟!!
-
بعععله.
-
خب ازشون سوال کن چرا مدیریت این سلاح و ماشه ش دستشون نیست؟ اگر راست میگن هر صفحه ای که داره فحشا و فساد را منتشر می کنه ببندند! مگه نمیگن با سلاح دشمن علیه دشمن، خب بسم الله؛ شلیک کنند!! چرا هزار جور  جرم و جنایت و فحشا و فساد داره روز به روز بیشتر میشه و هیچکس هم کاری نمیکنه؟!! نههه برادر من! اتفااااقاً نفع دشمن در اینه که ما اونجا بمونیم. دشمن، بوسیله حضور ما از این راه، هم مشروعیت برای خودش درست میکنه و هم خودش را در همه ابعاد تقویت میکنهبنابراین باااید برای ناامید کردن دشمنان، بالاخص صهیونیست ها، از نرم افزارهای صهیونیستی (وایبر، واتس اپ، اینستاگرام، توئیتر ،فیس بوک و تلگرام) که قطعا باعث تقویت اونها میشه، خارج بشیم.
سید حسین با قاطعیت و خیلی محکم ادامه می دهد: دوستان! تلگرام، اینستاگرام، واتس اپ، فیسبوک، توئیتر همشون نجس افزارها و جنگ افزارهای اینترنتی_صهیونیستی هستن. حضور و فعالیت ما در این نرم افزارهای صهیونیستی باعث تقویت دشمنان اسلام و مسلمین و تمام بشریت میشه. عزیزان من! هوشیار باشین، ما حتی اگر مذهبی هم نباشیم حتی اگر به حکومت اسلامی و نظام ولایی آن اعتقاد نداشته باشیم در هر صورت یک انسان که هستیم. راه مبارزه با این شیاطین (صهیونیسم جهانی) در فضای مجازی کم کردن وابستگی به آنهاست، کم کردن ضریب نفوذ آنهاست، کم کردن میزان اشراف و حوزه رصد حداکثری آنها بر ما و از بین بردن سلطه و تسلط همه جانبه آنهاست. بیایید با حذف اکانت این شبکه های ضد اجتماعی و ضد تعاملی این هدف رو عملی سازیم.
سید حسین آنچنان با شور و حرارت صحبت می کرد که متوجه نشد به اذان مغرب نزدیک شده ایم. روی کاغذ نوشتم "سید جان اذان شد" دادم دست یکی از بچه ها که برساند به دست سیدحسین.
سید در حالی که همچنان محکم می گفت: وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا.
کاغذ را گرفت و خواند و ادامه داد: خدا که گفته، برای کافرین هرگز راه تسلط قرار نداده. پس چرا این ها مسلط می شوند. چون مسلمین یا غیر مسلمین خودشون راه را برای تسلط اونها باز گذاشتند! چون خودشون دارن خود را داخل باتلاق میندازن و خودشون را تسلیم میکنن. چون خودشون به دشمن چراغ سبز نشون میدن. خودشون میگن آقای دشمن بیا سوارمون شو...!!! خودشون عزت را به ذلت و خواری و حقارت همراه با لذت های پوچ و فانی معامله میکنن...!!!
والسلام...
ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت چهل و پنجم

 موتور را روی جک میزنم و پیاده می شوم. پنج دقیقه ای دیر رسیده ام.

می دانستم سیدحسین ذاتا انسان آنتایمی ست اما مطمئن بودم بقیه بچه ها دیرتر می آیند و برای همین، با آرامش راه افتادم.

سیدحسین گوشه ای دست در جیب قدم میزند. حسابی رفته توی فکر؛ طوری که وقتی سلام می کنم ازجا می پرد. اما خیلی زود می خندد و دست می دهد: "به! آسیدمصطفی!"

- کسی از بچه ها نیومده؟

- نه! امروز قرارمون فرق داره. حسن که فعلا دستش بنده.

سرم را تکان می دهم و طعنه میزنم: "خیـــــــــــلییییی!"

- بقیه بچه ها هم نمیان، فرداست قرارمون. امروز فقط علی و نیما و سامیار میان.

وقتی قیافه متعجبم را می بیند توضیح می دهد: "برای حل همون مشکل که گفته بودی. گفتم خودمون باشیم بهتره."

 

سریع یاد هفته قبل می افتم که خیلی اتفاقی جای خط هایی نسبتا موازی را روی مچ سامیار دیدم. یعنی وقتی در وضوخانه، سعی می کرد دور از چشم بچه ها آتل را از دستش باز کند، حواسش نبود که من آنجا هستم و وقتی فهمید هم به روی خودش نیاورد و دستش را پنهان کرد. خط های قرمزرنگ، جای تیغ بودند به گمانم. همانجا بود که چراغ قرمز آژیر مغزم روشن شد و به سیدحسین گفتم. سیدحسین هم البته چیزهایی می دانست، اما باورش نمی شد سامیار...

سیدحسین همیشه حواسش هست به جمع بچه ها؛ اگر کسی را ببیند که تازه وارد است، سعی می کند با او صمیمی شود و بکشاندش به هیئت و مسجد. روی تک تک افراد با توجه به اخلاقیات هر کسی برنامه دارد. مثلا فلانی خوردنی دوست دارد، فلانی اهل فوتبال است، آن یکی زیاد سینما می رود. روی همین حساب ها جمع های دوستانه و سالم درست می کند که بچه ها خوش بگذرانند و در حین همین خوشی ها، کم کم جذب هیئت و مسجد شوند. سیدحسین معتقد است بچه ها باید در جامعه ای که پر از جذابیت های کاذب و وسوسۀ شیطان است، لذت حلال را بچشند که سمت گناه نروند. می گوید لازم نیست ما برای جذب جوانان، گناه را- ولو کمی- در جمعمان راه بدهیم و از اصولمان عقب بکشیم. فطرت جوان دنبال نشاط همیشگی می گردد که در جمع های ایمانیِ شاد پیدا می شود.

چندوقتی هم هست که بیشتر از همه روی سامیار تمرکز کرده. این وسط از علی هم کمک می گیرد. علی چون همسن سامیار است، راحتتر باهم ارتباط می گیرند. خود علی هم بچه خوب و سربه راهی ست، از آن بچه مثبت های ریشو که پیراهنشان را روی شلوارشان می اندازند و سنگ های کف خیابان را می شمارند! البته نه اینکه خشک باشدها، نسخه دوم سیدحسین خودمان است!

از سیدحسین می پرسم: "حالا نیما کیه این وسط؟ نمیشناسمش؟"

- دوست سامیاره. بچه خوبیه. امروز خودشون گفتن براشون حرف بزنم. معلومه خیلی مستأصلن که میخوان نصیحت بشنون!

علی را می بینم که می آید طرفمان. از همان دور دست تکان می دهد و سلام می کند. علی تقریبا هم قد من است، منظورم این بود که بلند است؛ البته تعریف از خود نباشد!! چفیه انداخته دور گردنش و شلوار و گرمکن ورزشی سورمه ای پوشیده. درکل، تیپش بد نیست.

به گرمی با هم سلام و علیک می کنیم و منتظر می ایستیم تا سامیار و نیما هم برسند. بعـــله! مثل اینکه پیدایشان شد. با پانزده دقیقه تأخیر، حضرات تشریف آوردند!

دست می دهیم و راه می افتیم. کار هرهفته مان است؛ ساعت سه صبح، کوه. هوا گرگ و میش است. نماز را همان بالا قرار است بخوانیم. ده دقیقه اول کسی حرف نمیزند، اما کم کم یخ سامیار می شکند.

 

ادامه دارد...

 

 روزهای با تو بودن

 قسمت چهل و ششم

 - یه چیزی بگین آقاسید.

سیدحسین لبخند میزند: "چی بگم مثلا؟ درباره چی؟"

- این خراش های روی دست من! نمیخواین دلیلشو بپرسین؟

سیدحسین کارش را بلد است. سر تکان می دهد و با بی تفاوتی شانه بالا می اندازد: "مگه من فضولم که آمار دست مردمو بگیرم؟!"

- جدی میگم سید! میخوام امروز حرفمو بزنم. جلوی شما، سیدمصطفی، علی؛ نیما هم که میدونه قضیه رو...

سیدحسین به چشمان سامیار نگاه نمی کند. انگار دوست ندارد همه چیز همینجا فاش شود. اما حالا که سامیار خودش راضی ست، با سکوتش اجازه می دهد سامیار هر چه می خواهد بگوید.

 

- تجربه دست انداختن و چت کردن و قرار گذاشتن با دخترا رو زیاد داشتم. ولی با هیچکدوم دوست نمی شدم. خوش بودم؛ دلم نمی خواست خوشیم رو با گرفتار یه دختر شدن تموم کنم! یه بار دختره اومده بود زار میزد، التماس می کرد باهم مچ بشیم. ولی به هیچکدوم محل نمی ذاشتم. نابود میشدناااا. ولی خوب! من دلم نمی خواست!

علی بنده خدا دارد سرخ و سفید می شود و آرام آرام استغفار قورت می دهد و به روی خودش نمی آورد. بیچاره! آخر بچه آنقدر خویشتن دار و مظلوم؟!

- شاخ اینستا بودمااا. با خیلی از دخترا همونجا آشنا می شدم. قرار می ذاشتیم... پارکی، شهربازی جایی باهم می رفتیم و تمام! مثل دوستای کاملا معمولی! ولی تو یکی از همون قرارا، یه دختره اومد...

حرفش را می خورد، شاید هم بغض اجازه اش نداد ادامه دهد.

نیما زیر لب می گوید: "مهناز!"

علی کوه و ابر و آسمان را نگاه می کند که نفهمیم حالش را! سیدحسین جلوتر و تقریبا همپای سامیار می آید و من با کمی فاصله، همراه علی و نیما هم با فاصله از هر دو کمی جلوتر از همه حرکت می کند.

سیدحسین هم نگاهش را از سامیار می دزدد.

- برام با همه فرق داشت، با خودم گفتم وضع مالیم که بد نیست، عین بچه آدم میرم خواستگاری و تمام! اما دیدم... دیدم دخترۀ بیشعور...

دوباره ساکت می شود و از نیما کمک می خواهد. نیما هم کمک می دهد: "مهناز با همه فرق داشت. لباس پوشیدنش مثل بقیه نبود و وانمود می کرد به غیر از سامیار با هیچکس دیگه نیست به طوری که فکر می کردیم دختر خیلی محجوبیه، خیلی هم به سامیار ابراز محبت می کرد. اما یهو عکساش تو اینستا لو رفت، وااااای وحشتناک بود. سامیار هم عکسای دختره رو که دید شوکه شد، رگشو زد... سامیار می خواستش، ولی برای دختره، سامیار مثل بقیه پسرایی بود که چند روز باهاشون بود و بعد خلاص! دست هرچی داف بود رو از پشت بسته بود."

سامیار سعی دارد گریه نکند. دلم آتش گرفته؛ نه بخاطر این تراژدی تلخ و عشق پاک و فنا شده سامیار؛ اصلا چرا باید بچه هایمان به همین زودی درگیر روابطی شوند که به اینجا برساندشان؟

سامیار گله مندانه و بغض آلود می غرد: "چیکار کنم سید؟ به کی بگم دردمو؟ کی رو دارم الان؟ خدا کجاست که به دادم برسه؟ اینهمه هیئت رفتی و بچه مسجدی هستی و حالیته این چیزا، ما بد، تو خوب! تو بگو وقتی داشتم زار و ضجه میزدم، کجا بود قرآن و خدا و پیغمبر که به دادم برسن؟ دعای مادرم کجا بود؟ نکنه دروغه اینا؟ چرا امام حسینت برام یه کاری نمیکنه که حالم خوب شه؟"

تو دلم گفتم، بیچاره خبر نداری که الانم خدا و امام حسین علیه السلام کمکت کردن و گرنه الان عکس های تو با اون دختره همه جا بود دیگه نمی تونستی سرت را بلند کنی

سیدحسین به محض شنیدن نام اباعبدالله (علیه السلام) لحظه ای می ایستد؛ انگار تکان خورده باشد. تا می آید حرفی بزند، نیما هم سر درد و دلش باز می شود؛ چیزی شبیه به انفجار که حکایت از تجربه های مشابه دارد: "اصلا چرا امام حسینی که آنقدر براش تو سر و سینه تون میزنین نمیاد بزنه به کمر ما؟ چرا وقتی من شب عاشورا میرم حسین پارتی، خدا سنگم نمی کنه؟"

صدای اذانِ همراه من، ساکتشان می کند. علی هم بیچاره انگار می خواهد همینجا مثل بچه ها بنشیند و گریه کند...!

 

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت چهل و هفتم

سیدحسین بطری آبی درمی آورد و با همان آب کم، وضو می گیریم.

زیرانداز را علی پهن می کند و سیدحسین جلو می ایستد به نماز. فقط نیماست که ایستاده و نگاهمان می کند.

نماز زیر آسمان، بالای کوه، روبروی افق، انقدر زیباست که دوست نداری تمام شود. چون با چشمان خودت می بینی دنیا هم باتو نماز می خواند.

نماز که تمام می شود، شروع می کنیم به تسبیحات گفتن؛ اما نیما به سیدحسین مجال نمی دهد. با لحنی جسورانه می گوید: "چرا نماز میخونی؟"

سامیار چشم غره می رود که: "همه که مثل تو کافر نیستن."

سیدحسین با نگاه مهربانی به سامیار ساکتش می کند.

انتظار دارم سیدحسین بنشیند درباره آثار روحی نماز حرف بزند، روایات را برای نیما بخواند یا مثال بزند که مثلا مثل غذا خوردن است که به آن نیاز داریم و... اما سیدحسین بعد از کمی مکث، با سادگی تمام می گوید: "چون دستور خداست!"

چون دستور خداست... به همین راحتی!

احساس می کنم چقدر خودمان را معطل کرده بودیم که بنشینیم برای نماز و روزه و حجاب و... آثار روحی و جسمی و اجتماعی بشماریم که جوانان قبول کنند دین را بپذیرند! شکی در این نیست که احکام دین، جسم و روح و اجتماع را سالم نگه می دارد؛ اما ما که تمام حکمت ها را نمی دانیم، اگر ندانیم پس نباید عمل کنیم؟! اگر هدف خودمان باشیم، پس رضای خدا و قصد قربت معنا ندارد! سیدحسین منظورش همین بود؛ دستور خدا چون و چرا ندارد!

نیما هم از سادگی جواب سیدحسین تعجب کرده، چندثانیه ای به سیدحسین نگاه می کند که مشغول گفتن تسبیحات است.

بعد می پرسد: "خدا چرا اینقدر بد تا میکنه با بنده هاش؟ نرو، نخور، نکن، نپوش، بمیر! حلال است، حرام است، که چی؟"

سیدحسین با همان سادگی قبلش می گوید: "تو بیشتر می فهمی یا خدا؟ اگه فکر می کنی بیشتر می فهمی بسم الله! یه قانون جدید بنویس که همه رو خوشبخت کنه! فقط خیلی ها اینکارو کردن، ولی آخرش گفتن عجب غلطی کردمااا...!

سیدحسین امروز انگار می خواهد در اوج سادگی و صراحت حرف بزند. نیما سوالی دیگر می پرسد: "چرا خدا انتظار داره به حرفش گوش بدیم، در حالی که اینقدر بلا سرمون میاره؟ دائم بدبختی و بیچارگی؛ لابد از اون بالا هم داره می خنده بهمون!"

سیدحسین اذکار آخر تسبیحاتش را می گوید و جواب می دهد: "همش برای آدم شدن ماست، وگرنه خدا که محتاج ما نیست! اگرم بدبختی و بلا هست بازم برای آدم شدنه! بلکه اون وسط، یادت بیفته خدا اون بالاها نیست، کنارته! درضمن خدا میدونه داره چکار میکنه، مثل ما نیست که تا جلوی دماغمونو می بینیم. بعدم وجدانا اگه همین مشکلات نبود و همه چی خوب بود، خیلی بی مزه نمیشد زندگی؟"

نیما دیگر جواب نمی دهد. سیدحسین رو به ما می گوید: "زیارت عاشورا بخونیم؟"

بجز نیما که حواسش به ما نیست و آنطرفتر روی سنگی نشسته، همه موافقند.

علی زیارت را می خواند. صدای قشنگی دارد؛ مخصوصا صدایی که با بغض آمیخته شود.

زیارت عاشورا، یک سلام و چندخط روضه کوتاه، بغضی که راه نفسمان را گرفته بود را می شکند و آراممان می کند.

چشم های نیما هم خیس است. آنقدر دور نیست که صدایمان را نشنود.

السلام علیک یا اباعبدالله، و علی الارواح التی حلت بفنائک...

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت چهل و هشتم

دوباره راه می افتیم. سامیار آرام شده.

حرف هایی که میزد درباره خدا و قرآن و امام حسین (علیه السلام)، از سر لجبازی نبود؛ بخاطر استیصال بود. وگرنه سامیار ما که اهل این حرف ها نیست!

اما نیما باز هم با طعنه می گوید: "ما رو آوردی کوه برای گریه زاری دیگه آقاسید؟"

علی که حالش بهتر است، با اشاره سیدحسین وارد میدان می شود: "خب مگه بده؟ حال آدم که خوب نیست، گاهی گریه حالشو خوب میکنه!"

- یعنی شما مذهبیا همیشه حالتون داغونه که دائم دارید روضه می گیرید و سینه میزنید و گریه می کنید؟

علی هم مثل سیدحسین می خندد: "نه! اولا کی گفته ما دائم تو روضه و هیئتیم؟ همیشه که گریه نمی کنیم، جشنم داریم! دوما خب بالاخره آدمیم دیگه، غم داریم، مشکل داریم، ولی وقتی بجای غصه خوردن برای مشکلات کوچیک خودمون برای مصیبت اباعبدالله گریه می کنیم، با عنایت آقا حالمون بهتر هم میشه! اصلا یه نشاط خاصی به آدم دست میده بعد این گریه و خوردن چای روضه! یه چیزیه هااااا!"

احساس می کنم بیش از حد نقش هویج را بازی کرده ام.

سیدحسین هم با نگاهش همین را می فهماند. یعنی من هم باید بیایم وسط.

کمی حرف هایم را سبک سنگین می کنم و می گویم: "من نمی دونم چرا بعضیا معتقدن گریه چیز بدیه یا نشونه ضعفه؟ نه اتفاقا! نشونه زنده بودن قلبه، نشونه اینه که آدم احساس داره، درک داره، هنوز آدمه! همونقدر که خنده برای آدم لازمه، گریه هم لازمه!"

نیما راضی نمی شود: "آخه کلا شما مذهبی ها شادی ازنظرتون حرومه. ببخشید اینو میگما، ولی یکی از دلایل اینکه مثل شما فکر و رفتار نمی کنم اینه که نمی خوام خشک و خشن باشم! چون با خیلی از بچه مذهبی ها برخورد داشتم که اصلا نمیشد با یه مَن عسلم تحملشون کرد!" 

علی می گوید: "نمی فهمم! چه ربطی به هم داره؟"

- چی چه ربطی به هم داره؟

- رفتار چهارتا بچه هیئتی خشک و بداخلاق، به عقیده و رفتار تو!

علی هم از سیدحسین یاد گرفته چکار کند. وقتی می بیند نیما ساکت است، خودش ادامه می دهد: "اونا کارشون خیلی زشت بوده ها، ولی آخه اسلام که رفتار اونا نیست! تو اصلا نباید سعی کنی مثل اونا باشی که، الگوی ما باید پیامبر (صلوات الله علیه وآله) و ائمه(علیهم السلام) باشن. اسلام واقعی اونا هستن. اصلا دلیل نمیشه چون چهارتا مذهبی بد عمل کردن، تو هم خودتو از حقیقت محروم کنی! تو سعی کن خوب باشی!"

سامیار پیروزمندانه می گوید: دیدی آقا نیما! دیدی گفتم آقاسید و دوستاش فرق دارن با همه؟"

حالا که حال سامیار بهتر شده، می فهمم زدن رگ دستش هم تحت تاثیر القائات رسانه هایی بوده که می خواهند جوان ایرانی را تبدیل کنند به سالمندانی افسرده و ناامید.

سامیار می گفت با خراش دادن دستش آرام می شود، اما حالا آرامشش نشان می دهد راه های بهتری هم برای رسیدن به آرامش –آنهم از نوع واقعی- هست.

این نسل برای رسیدن به آرامش، خدا می خواهد؛ امام می خواهد؛ همین!

نیازی به انبوه امکانات و تفریح و پول هم نیست!

ادامه دارد

 

روزهای با تو بودن

 قسمت چهل و نهم

تابستان کم کم روبه پایان است و سیدحسین فقط برای جلسات به مسجد می آید و خیلی زود بعد از از کلاس می رود.

هربار که می بینمش، حس می کنم از قبل شاداب تر شده گویی منتظر خبر خوبی ست.

شب عید غدیر است زیرزمین مسجد کاملا پر شده. پله ها، روی زمین و... خلاصه هر جا که پیدا کرده اند نشسته اند.

سیدحسین اول صحبتش را در مورد ولایت و ولایتمدار بودن آغاز می کند و بعد هم در مورد منافقینی که ادای ولایتمداری در می آورند ولی دشمن ولایتند، مختصری توضیح می دهد.

- می دونید چطور میشه این فرمان امام خمینی که فرمودند "حفظ نظام از اوجب واجبات است" را جامعه عمل پوشاند؟ فقط با ولایتمداری. ولایتمداری یعنی همراهی با ولایت در تمام عرصه ها، چه در سیاست های داخلی و چه در سیاست های خارجی بااااید گوش به فرمان ولایت باشیم. تنها به این وسیله میشه نظام را حفظ کرد.

متأسفانه یه عده ی زیادی هستند که دم از ولایت می زنند ولی مدام سخنان و سیاست های رهبری را نقد می کنن و یا توضیحات من درآوردی برایش می گن. اینا باید بدونن که نامشون هرگز در لیست ولایتمداران ثبت نخواهد شد.

سید حسین صداش را بلند کرد و گفت: "اولین تجلی حضرت زینب علیها سلام در کربلا، ولایتمداری ایشون بود. از همون وحله اول که حضور ایشون در آن جبهه خطرناک بود و می دونستند همه شهید میشن و خودشون هم اسیر میشن، تا زمانی که در کاخ یزید قرار می گیرن و در برابر جسارت یزید میگن ما رأیت الا جمیلا؛ همش چیزی جز ولایتمداری ایشون نبود. قطعا بدونین اگر هر فرد دیگری به غیر از امام حسین علیه السلام که برادرشون بودن، در جایگاه ولایت بود، باز هم رفتار و گفتار و اعمال حضرت زینب همین است که دیدید. باز هم، پا به پای ولایت حرکت می کردن بدون هیچگونه گله یا شکایتی."

سید حسین از جایش بلند می شود و دست هایش را روی میز می گذارد. تک تک بچه ها را از نظر می گذراند و با لبخندی محبت آمیز می گوید: "برادران! باور کنید تنها رمز ماندگاری این انقلاب همین ولایتمدار بودن ما و شماست. گروه اخوان المسلمین در مصر که بیش از ۸۰ سال تشکیلات و مبارزه داشتند وقتی انقلابشون پیروز شد نتونستند حتی یک سال این انقلاب را حفظ کنند. اما به برکت ولایتمداری ملت ما نزدیک ۴۰ ساله که علی رغم صدها توطئه کمرشکن همچنان این انقلاب پابرجاست و ان شاءالله برسه به دست مولااا صااحب الزمان عج الله تعالی فرجه الشریف."

صدای صلوات بچه ها زیرزمین را تکان می دهد.

- تحت هیچ شرایطی، هییچ شرایطی از پشت رهبری تکون نخورید در غیر این صورت به خاک ذلت کشیده میشید همان بلایی را سرمون میارن که سال هاست دارن سر مردم مظلوم سوریه و عراق و افغانستان و یمن میارن شایدم خیلی بدتر، چون از ملت ما زخم خوردن و فوق العاده عصبانی هستند.

گویا سیدحسین در حال وصیت کردن است! این فکر ضربان قلبم را بالا می برد.

- چه افرادی بودن چه نبودن، که جواب سوالاتتون را بدن، شما همچنان چشمتون فقط به دهان رهبری باشه، بی چون و چرا. فقط در این صورته که ایران میتونه ابر قدرت در تمام دنیا باشه. رهبر ما کسیه که تمام ملت ها حسرت داشتنش را دارن

حدود نیم ساعتی هم از مظلومیت مولا امیرالمؤمنین (علیه السلام) می گوید؛ تا جایی که صدای هق هق بچه ها بلند می شود؛ اما یکباره بحث را با یک صلوات جمع می کند.

اصلا سیدحسین امشب انگار خودش نیست؛ نمی دانم چرا؟ به دلم شور افتاده و فکرم کاملا قفل شده است.

صدای بلند سیدحسین به گریه بچه ها خاتمه می دهد: "برادرا جمعه ی دیگه همگی مهمان من هستید هر کس مایله صبح ساعت ۸ اینجا باشه دیر بیایید جا میمونیدااا." 

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت پنجاهم

امشب برای بعد از نماز برنامه جشن داریم. حسن وسط حیاط را پرده کشیده که قسمت خواهران و برادران جدا شود. بچه ها مشغول چیدن صندلی هستند و تعدادی هم صحنه و دکور را درست می کنند. من هم می روم برای چیدن صندلی ها.

جمعیت قسمت خواهران بیشتر شده اما صندلی کم دارند. یک دسته صندلی برمی دارم که ببرم قسمت خواهران.

حواسم به دور و برم نیست. به ورودی که می رسم، صدایی دخترانه می گوید: "کجا آقا؟ بدید به من!"

نیرویی از جلو صندلی ها را گرفته و می کشد. بدون اینکه سرم را بالا بیاورم می گویم: "خب مگه صندلی کم ندارید؟ دارم میارم دیگه!"

و صندلی ها را می کشم طرف خودم. همان صدا جواب می دهد: "اینجا قسمت خواهرانه. مسئولیتشم با خواهران خادمه، نه شما."

- نه سنگینه! میارم دیـ....

حرفم نیمه تمام می ماند؛ چون صاحب همان صدا صندلی ها را محکم می کشد و از دستم درمی آورد و می برد! سرم را بالا می آورم. بدون اینکه سنگینی صندلی ها را  به روی خودش بیآورد، آنها را می برد. بخاطر وزن زیاد، کمی به عقب خم شده و پایین چادرش به زمین می کشد.

چندثانیه ای سر جایم می مانم؛ حواسم نیست دو سه نفر نگاهم می کنند و می خندند.

نگاهم دنبال صندلی هایی ست که صاحب صدای دخترانه، آنها را با چابکی کنار هم می چیند.

آنقدر سرش گرم است که حواسش نیست بیآید مرا بیرون کند؛ که می دانم اگر می دید همانجا ایستاده ام تشر میزد: "اینجا قسمت خواهران است!"

صدای سیدحسین مرا به خودم می آورد.

نمی دانم چرا تمام جشن، ذهنم درگیر صندلی های ردیف هفتم قسمت خواهران است که می دانم صاحب آن صدا آنها را از دستم کشیده و مرتب کرده است. راستی مادر هم روی همان صندلی ها نشسته!

«چته مصطفی؟ آخه آنقدر این اتفاق مهم بود که هنوز ذهنت درگیرشه؟»

صدایی از درونم این را می گوید. فکر کنم وجدانم باشد! جوابش می دهم: "خودمم نمیدونم! آخه تا حالا یه دختر اینجوری ضایعم نکرده بود! اصلا تا حالا دختر ندیده بودم که ضایعم کنه...!"

«خااااک بر سرت! آنقدر هول شدی یعنی؟ خوبه اصلا ندیدیش! بی جنبه

دنبال جواب دندان شکنی برای وجدانم می گردم که حسن صدایم می زند: "آقاسید! بیا این شربتا رو ببر اونور قسمت خانما."

سینی بزرگ شربت را می گیرم. می گوید: "یا بده به مریم خانم یا مادرم را صدا کن خانم صبوری، مسئول قسمت خواهرانن. خودشون تعارف میکنن."

شربت هلوست به گمانم، یا انبه. قسمت ورودی خواهران می ایستم و به لیوان های شربت خیره می شوم. باز هم دستی دخترانه چادرش را جمع می کند و سینی شربت را می گیرد. با اینکه در موضع انفعال قرار گرفته ام، بدم نمیاید تعارفی بپرانم: "سنگینه میخواید من ببـ...."

بازهم اجازه نمی دهد حرفم تمام شود: "ممنون!"

وقتی می خواهد برود، پلک هایم بی اختیار کمی بالا می رود و نگاهم می رود سمت صورتش؛ اما قبل از اینکه عصب های بینایی پیامی به مغزم برسانند، برمی گردد و می رود.

نمی دانم چقدر می گذرد و من همانجا ایستاده ام و به تعارف کردن مهربانانه او به خانم ها نگاه می کنم. شاید آنقدر که «خانم صبوری» سینی خالی شربت را به طرفم بگیرد و بگوید: "کیک ندادید هنوز این طرف! شربت هم به همه نرسید!"

و من چشمی بگویم و سینی شربت خالی را با پر عوض کنم و بدهم دستش؛ بعد هم به حسن یادآوری کنم که به قسمت خواهران کیک نرسیده و یک سینی شربت هم ببرم برایش.

کیک ها را که می دهم، بازهم تعارفم گل می کند: "چیزی کم و کسر نیسـ...."

و بازهم تند و جدی جواب می گیرم: "نه! ممنون."

اینبار هم نگاهم کمی بالا می رود تا صورتش؛ صورتی جدی و خشک و قاب گرفته در روسری و چادر، اما مهربان و محجوب.

برنامه جشن با برنامه ریزی بسیار دقیق و منظم سید حسین، به خوبی پیش می رود. گروه های سرود، دکلمه، مسابقه ای که گرداننده آن خود سیدحسین است و در آخر سخنرانی کوتاه حاج آقا و پخش جوائز بین بچه ها.

برای رفع خستگی یک لیوان شربت انبه برمی دارم با کیک یزدی و به دیوار تکیه میزنم. لیوان را به لب هایم نزدیک می کنم. طعم انبه می رود زیر زبانم؛ همیشه آب انبه را دوست داشته ام. آن صورت جدی و مهربان دوباره می آید جلوی چشمم. جرعه ای دیگر می نوشم. اصلا امشب، طعم انبه می دهد!

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت پنجاه و یکم

طعم انبه امشب هنوز زیر زبانم است که می بینم مادر و مریم مشغول صحبتند. با کی؟

با صاحب همان صدای دخترانه! این بار دیگر چهره اش خشک و جدی نیست، بی صدا می خندد و چادرش را می گیرد جلوی صورتش که صدایش بلند نشود. یادم هست مادربزرگم همیشه می گفت: «زشته دختر وقتی می خنده دندوناش پیدا بشه!»؛ حتما او هم به این اصل عمل می کند.

مادر هم میزند سر شانه اش و لابد احوال خانواده را می پرسد. همراهم زنگ می خورد:

- مصطفی جان بابا کجایید؟

- تو حیاط مسجدیم... دارم به بچه ها کمک می کنم. مامانم داره با خانما حرف میزنه.

- بیاید دم در، منتظرتونم.

- چشم الان مامانو صدا میزنم میام.

کارها تقریبا تمام شده، از سیدحسین و حسن و بچه ها خداحافظی می کنم و به سمت مادر می روم.

به جمع چهار نفره مادر و مریم و خانم صبوری و همون دختر، خانم مسنی اضافه شده. مشغول صحبت هستند، ظاهرا خانم صبوری در موضع انفعال قرار گرفته و لبخند کوچکی روی لب هایش نگه داشته و با سر حرف های مادر را تأیید می کند. چهره آن خانم مسن برایم آشناست اما هرچه فکر می کنم یادم نمی آید کجا دیدمشان. اصلا من آنقدر خوب و سربه زیرم که بجز سنگفرش خیابان جایی را نمی بینم! اینقدر من خوبم! بعععله!

دوباره صدای وجدانم بلند می شود:«جمع کن خودتو! چرا آنقدر درگیری؟ آخه آدم آنقدر بی جنبه؟ چشاتو درویش کن بابااا

خسته شده ام از غرغرهایش. «بی تربیت»ی حواله اش می کنم و می روم جلو، چندقدمی مادر می ایستم. قیافه مظلوم، صدایم را صاف می کنم و سر به زیر به خودم می گیرم تا مادر را متوجه کنم.

- مامان...

صدای من باعث می شود لبخند صاحب همان صدای دخترانه محو شود و سعی کند طوری بایستد که پشتش به من باشد. مادر اما هنوز هم می خندد و رو به خانم مسن می گوید: "پسرم سیدمصطفی..."

خانم مسن هم لبخند کمرنگی میزند: "ماشالله! خدا نگهش داره براتون!"

حوصله تعارف ندارم. دست بر سینه می ذارم و با لبخندی تصنعی عید را تبریک می گویم و رو به مادر می کنم: "بابا گفتن بیاید دم در."

مادر خداحافظی می کند و با مریم راه می افتند طرف ماشین. اما مریم می گوید که بعد از رساندن مادر اینا به منزل، می خواهد با حسن جانش! برود شام بخورند که شب عید بیشتر باهم باشند.

لب هایم را برایش کج می کنم: "وای وای وای چی داره آخه این تحفه؟ نه قیافه داره، نه اخلاق، نه جَنَم!"

مریم و مادر همزمان چشم غره می روند که ساکت می شوم.

چقدر لوس است این مریم! اصلا برای همین زن نمی گیرم ها! که بعدا مثل این حسن و مریم نشوم!

صدای وجدانم کمی شیطنت آمیز می شود: «آره جون خودت! می خوام ببینم بعد امشبم همین حرفا رو میزنی یا نه؟ تو بدتر از اینا میشی! این خط، اینم نشون

با گفتن «برو بابا» ساکتش می کنم و می خواهم سوار ماشین شوم که متوجه می شوم همان صاحب صدای دخترانه همراه با خانم صبوری و همان خانم مسن داخل ماشین حسن می شوند

تازه یادم می افتد که این خانم مسن مادربزرگ حسن است! پس آن دختر هم باید خواهر حسن باشد. واااای من چقدر گیجم!

با صدای مادر به خودم می آیم: "خداحفظشون کنه این خانواده همشون ماااهن."

پدر همراه با یک لبخند می گوید: "دقیقا منظورت کدومشونه، خانم صبوری یا مادرشون یا دخترشون؟" بعد هم نگاه معنی داری به من می اندازد.

منکه مثلا هیچی نمی فهمم با کج کردن کله مبارک میگم: "نمیدونم!"

جای ذوالجناحم خالی! بچه ها به موتورم می گویند ذوالجناح؛ بس که ناز و خوش رکاب است این موتور!

اگر موتورم بود خودم تنها برمی گشتم و به حکمت اتفاقات امشب فکر می کردم.

این جمله مدام در ذهنم می پیچد، چرا خواهر حسن؟!! 

برای اینکه ذهنم را منصرف کنم، هندزفری را می گذارم داخل گوشم و مولودی جدید سیدرضا نریمانی را که علی برایم فرستاده پخش می کنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم.

 آقای نریمانی مشغول دعا برای جوان هاست: ..."اگه زن بِشون نمیدی لااقل بفرستشون شهید بشن...!"

خیابان ها همچنان شلوغ است و هر جا که شیرینی یا شربت پخش می کنند ترافیک سنگین تر است.

شیشه را پایین می کشم اما هوا آنقدر آلوده است که دلم نمی خواهد در نسیم شبانگاهی تابستان، نفس عمیق بکشم و ادای عاشق ها را دربیاورم.

اما طعم انبه و کیک یزدی زیر زبانم مانده. امشب طعم انبه می دهد!

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت پنجاه و دوم

ساعت 7 صبح سفارشات سید را خریدیم، بسته بندی کردیم و با مرتضی راه افتادیم. خودم هم برای بچه ها کتاب خریده بودم به عنوان هدیه. کتاب «ناقوس ها به صدا در می آیند» به مناسبت عید غدیر. مرتضی اما اصرار کرد برای سیدحسین رمان «قدیس» را بخرد. ساعت 5/7 رسیدیم مسجد. جمعیت حدود بیست سی نفر بود؛ به اندازه یک اتوبوس. سیدحسین با سامیار صحبت می کرد، خواستم بروم طرفشان که سیدحسین با دست علامت ایست داد. خیلی جدی صحبت می کرد؛ گاهی تند و گاهی آرام. صحبت هاشان تا حدود 8 و ربع طول کشید. آخر دست انداخت گردن سامیار و در آغوشش گرفت و بعدهم انگار نه انگار، برگشتند سمت جمع. تا 5/8 منتظر ماندیم تا بچه ها سوار شدند و با سلام و صلوات راه افتادیم.

سیدحسین در راه با مرتضی صحبت میکند؛ از مدافعین حرم، تیپ فاطمیون و فداکاری اخلاص و مظلومیتشان میگوید. از اینکه اگر مدافعین حرم نبودند ما الان بجای رفتن به پیکنیک، درحال خواندن اشهد زیر دست و خنجر دوستان داعشی بودیم! مرتضی که جلو نشسته، هدیه اش را به سیدحسین میدهد. سیدحسین به قدری خوشحال میشود و تشکر میکند که انگار این اولین هدیه زندگی اش بوده!

نمی دانم چرا دلم شور می زند و حوصله حرف زدن ندارم. دلم میخواهد فقط سیدحسین صحبت کند و من گوش بدهم. اما متوجه میشوم از آیینه ماشین نگاهم میکند. چون نمی خواهم چیزی بفهمد سر صحبت را با سامیار باز میکنم. سامیار روی دسته صندلی می کوبد و آرام آهنگی را زمزمه میکند:

دل من، سر به راه نمیشه/ عاشقه همیشه/ میگم آخه بسه/ میگه آخریشه...

خنده ام میگیرد! عجب دلی! دل نیست که! هزارماشالله پایانه بین شهری ست! میروند، می آیند... اصلا مگر عشق انقدر دم دستی ست که مثل کامیون و اتوبوس بیاید و برود؟ زیاد شنیده بودم عشق مقدس است و از این حرفها؛ ولی شاید اولین بار باشد که انقدر بهش دقت کرده باشم. قبلتر هم مریم و حسن را مسخره میکردم... راستی دوباره آن چهره خشک که صاحب آن صدا بود می آید روی پرده ذهنم...

سامیار خنده ام را می بیند و خودش را جمع میکند: ای وای استغفرلله ببخشید برادر اخوی آقا سیدمصطفی حواسم نبود شما اینجایید...

و دم میگیرد و سینه میزند: خلبانان... ملوانان...

خنده ام بیشتر میشود. خوب است که خوشحال است. پیداست شادی اش تصنعی نیست. میگویم: راحت باش برادر اخوی! گونی همراهم نیست که ببرمت!

میخندیم؛ باهم، نه به هم!!!

می پرسد: اون اول به چی خندیدی؟

فکرم را درباره پایانه بین شهری و اینها میگویم. خنده اش کمی تلخ میشود. برای عوض کردن فضا می پرسم: میگم سامیار... عشق حالا جدی جدی انقدر خوبه؟

- وا! ما که عشق رو نمیدونیم چیه؟ ما عچق رو خوب میفهمیم: علاقه چندم قلبی!

تنه اش را کامل به سمتم میچرخاند و با شیطنت لبخند میزند: چی شده برادر اخوی آقا سیدمصطفی حرف از عشق میزنن؟

- هیچی بابا!

- میگم برادر اخوی! تو چرا زن نمیگیری؟

چشم هایم را گرد میکنم و کلاس میگذارم: من؟ زن بگیرم؟ مگه دیوونه م؟ ببین خداوکیلی الان چه آزادم! حالا اگه زن داشتم دم و دقیقه زنگ میزد که الان کجایی؟ چکار میکنی؟ با کی هستی...

حرفم ناقص می ماند بخاطر زنگ گوشی. مادر است. سامیار میزند زیر خنده: بابا آزااااااااد! بابا راحــــت! بردار گوشیو، مسئول نظارتت زنگ زد!

چشم غره ای میروم و تماس را وصل میکنم. مادر اطلاعات کامل شرایط محیطی را میگیرد و سامیار هم تمام وقت میخندد؛ طوری که بعد از قطع تماس، مجبور میشوم برایش سبیل آتشین بکشم. خوشحالم که خوشحال است...

راستی نگفت؛ عشق خوب است؟

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت پنجاه و سوم

دم سیدحسین گرم! اینجا را از کجا پیدا کرده، الله اعلم! اما تابحال انقدر خوش نگذرانده بودم. از والیبال گرفته تا فوتبال و... و بعد هم جوجه با نوشابه و خلاصه یک دورهمی عالی برای نوجوان ها. حواسش هم هست برنامه بی محتوا نباشد. نماز و سخنرانی و مسابقه هم سرجایش هست.

خسته میشوم از والیبال و خودم را رها میکنم روی زیرانداز. دست هایم را از پشت ستون میکنم و گردنم را هم عقب می اندازم. چشم هایم را روی هم میگذارم و چند نفس عمیق میکشم. به جرات میتوانم بگویم یک و نیم لیتر عرق ریخته ام!

صدایی صمیمی از پشت سرم می آید: خسته نباشی آقاسید!

همانطور که سرم را به پشت خم کرده ام، چشم هایم را باز میکنم. سیدحسین است که بالای سرم ایستاده.

- سلامت باشی داداش!

هنوز نفس نفس میزنم. می نشیند کنارم: چه کردی اخوی! میگم چرا والیبال رو حرفه ای تر کار نمیکنی؟

- کو وقتش؟ کو پولش؟

- میگم سید... یه چیزی میخواستم بگم بهت... گفتم فرصت خوبیه الان...

ذوق میکنم که بالاخره یکبار هم سیدحسین آمده با من مشورت کند. دراز می کشد روی حصیر و دستانش را میگذارد زیر سرش. من هم دراز میکشم: جون بخوا آقاسید!

سیبک گلویش بالا و پایین میرود. خیره شده به آسمان. لبهایش را با زبان تر میکند و میگوید: راستش... من یه چندوقتی... میخوام... یعنی باید... باید با بچه های فاطمیون... برم سوریه...

نفس در سینه ام می ماند. باورم نمیشود سیدحسین رفتنی باشد. حرفش را چندبار در ذهنم تکرار میکنم. گلویم خشک شده؛ سیدحسین حکم برادر دارد برایم. با صدایی که گویا از ته چاه در میاید میگویم: خیره ان شالله...

خودش هم میداند پشت این جمله چقدر حرف دارم؛ برای همین آه میکشد. نمیشود که تنها تنها برود! اصلا من هم میخواهم بروم! این را بلند میگویم.

بدون اینکه نگاهش را از آسمان بگیرد میگوید: دِ نذاشتی که حرفمو کامل بزنم! تو و حسن، باید بمونید کارای مسجدو بچرخونید... می فهمی که؟ میخوام خیالم راحت باشه!

- بعله دیگه آقاسید... از ما بهترونید... اونجا میرید تکخوری میکنید... ما رو هم میذارید اینجا، با شیطان رجیم...

بغض نمیگذارد صدایمان بلند شود. اینبار چشم می چرخاند طرفم و مستقیم نگاهم میکند. هیبت نگاه مصممش روی چشمانم سنگینی میکند.

- آسیدمصطفی! اینجا و اونجا فرقی نداره! اینجا مگه نمی بینی دارن جوونامونو تباه میکنن؟ اینا کشته های جنگ نرمن! فقط شهید نیستن، جاشونم بجای بهشت، وسط جهنمه! وایسا نذار جوون شیعه رو فاسد کنن! بازم بگم؟

پلک میزنم تا اشکم از چشمم سربخورد و با دانه های ریز عرق مخلوط شود. عکس آسمان در چشم هایش افتاده. میگوید: سنگر یه سنگره آسیدمصطفی!

بلند میشود و انگار نه انگار، به جمع بچه هایی که مشغول بازی اند می پیوندد. بچه ها با دیدنش هورا می کشند.

چشمم را به آسمان گره میزنم و نفسی که تا الان در سینه ام مانده بود را بیرون میدهم. آسمان آبی ست، با ابرهای پنبه ایِ قشنگ و خیال انگیز. انتها ندارد این آسمان؛ مثل سیدحسین و مهربانی هایش، خوبی هایش، برادری هایش... سیدحسین آن بالا دنبال چه میگردد؟

راستی نشد از سیدحسین بپرسم: عشق چطور است؟!

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت پنجاه و چهارم

با مرتضی ولو می شویم روی مبل. مادر سراسیمه میرسد و میگوید: پاشید ببینم! با این لباسا نشینید اینجا! یه راست برید تو حموم!

حق هم دارد. لباسهامان شده مثل لباس بچه هایی که در تبلیغ مواد شوینده، در گِل خوابیده اند! به زور خودمان را بلند میکنیم و می کشیم تا حمام.

 اما من فقط لباسم را عوض می کنم تا مرتضی میخواهد دوش بگیرد.

روی تخت شیرجه میروم. عاشق این حرکتم. ساعدم را میگذارم روی پیشانی ام. فکر سیدحسین نمیگذارد چشمانم روی هم برود. «عه عه عه! به همین راحتی رفتنی شد! خاااک تو سرت مصطفی! اون میره و تو باید بمونی سماق بمکی

این را مصطفای بدِ درونم میگوید! همان که دوتا شاخ و یک دم دارد و صورتش قرمز است! مصطفای خوب هم – که لباس سفید پوشیده!!! – جواب میدهد: «حواست باشه ها آقامصطفی! اولا حسودی خیلی کار زشتیه، دوما وظیفه تو بشناس! سیدحسین چی گفت؟ الان باید وایسی تو میدون جنگ نرم دفاع کنی

همان موقع صدای وجدانم بلند میشود: «ولش کنید اینو من میدونم چِشه! این عاشق شده خودش نمیدونه! شما که نبودید اون شب تو جشن مسجدشون! عاقا از اون شب تاحالا مزه انبه زیر زبونشه...»

این وجدان قسم خورده روی اعصاب من پیاده روی کند! مصطفای خوب و بد هم ذوق زده شروع میکنند: بادا بادا مبارک باداااا...

دیوانه اند اینها به خدا

ورود مادر به اتاق، مرا هم از دستشان راحت میکند. مادر با یک لیوان شیرعسل گرم، این پیام را میرساند که کار مهمی دارد. روی تخت می نشینم: عه مامان چرا زحمت کشیدین؟ دستتون درد نکنه!

شیرعسل را میگیرم و مثل نخورده ها سر میکشم؛ اما وقتی نگاه بیش از حد مهربان مادر را می بینم که روی صندلی نشسته، لیوان را پایین میاورم: چیزی شده مامان؟

- نه قربونت بشم! بخور مامان... لاغر شدی چقدر!

مادر است دیگر! در هرصورت معتقد است بچه اش لاغر شده! حتی اگر امروز دوتا سیخ جوجه کباب و یک عالم خوراکی خورده باشد. این بار با طمأنینه بیشتر می نوشم و هربار زیر چشمی مادر را نگاه میکنم.

لیوان را که روی میز میگذارم، می پرسد: مصطفی جان! تو قدت چقدر بود؟

با دستمال روی میز دور لبهایم را پاک میکنم: یک و هشتاد و شیش، چطور مگه؟

مادر انگار که با خودش حرف بزند میگوید: خب پس درست گفتم...

با چشم های گرد شده می پرسم: به کی؟

بی توجه به سوالم، با محبت بی سابقه ای می پرسد: مصطفی جان دختر خانم صبوری، خواهر حسن رو دیدی اون شب؟

وجدانم میگوید: «اره دیگه... بگو هم دیدم، هم از دستش ضایع شدم... هم پسندیدم...»

صدای مرتضی از حمام می آید که با آن صدای دو رگه اش، سنتی میخواند: عاشق شو ارنه روزی/ کار جهان سرآید...

سعی میکنم نشان ندهم داغ شده ام. ترجیح میدهم جواب ندهم. خودم را با مرتب کردن کتابهای روی میز مشغول میکنم و آرام میگویم: لااله الا الله!

- خیلی دختر نجیبی بود... عجیبه تا الان ندیده بودیمش... مامانش میگفت بیشتر سر درس و کتابشه... برای همین من درست ندیده بودمش تو مهمونیا.

خودم را میزنم به آن راه: خوب اینا چه ربطی به من داره مامان جان؟

لبخند معنادار مادر نشان میدهد تیرم به سنگ خورده: ربط داره پسر گلم! ربط پیدا میکنه ان شالله!

وجدانم زیر لب میگوید: «کجای کاری حاج خانم؟ ربط پیدا کرده... شما خبر نداری

جواب نمیدهم. مادر ادامه میدهد: دیر میشه مصطفی جان. دختر خیلی خوبیه مادر، الهام دختر خیلی خوبیه... ما این خانواده را خوب میشناسیم خود الهام هم دختر فوق العاده ایه... هم از نظر تیپ و ظاهر به تو میاد هم فوق العاده محجوب و صبوره ... من تو این مدتی که با این دختر را آشنا شدم یه کلمه حرف اضافی یا یه حرکت نادرست ازش نشنیدم و ندیدم... زهرا خانم میگه تا الان هیچ خواستگاری را راه نداده... خلاصه میخواستم ازت اجازه بگیرم بریم خواستگاری برای تو...

نمیدانم چرا ته ته دلم خوشحالم؛ هم خوشحال هم مضطرب. وجدانم بجای من جواب میدهد: «این از خداشه حاج خانم

کنار مادر لب تخت مینشینم و در حالیکه از خجالت خیس عرق شده ام با مِن و مِن میگویم: اگر ...شما... صلاح میدونید... خب من حرفی ندارم... ولی مادر! فک میکنید من میتونم یه زندگی را بگردونم...

مادر سرم را در بغل میگیرد و می بوسد: البته که میتونی از باباتم بهتر...

صدای مرتضی بلند میشود: ماماااااان حولم کجاست؟؟؟

مادر سرش را به سمت در میچرخاند و بلند میگوید: شستمش؛ الان برات میارم...

خیاط هم افتاد توی کوزه... قیافه حسن با کت و شلوار می آید جلوی چشمم! لبهایم را تر میکنم و سرم را تکیه میدهم به دیوار. لازم نیست از کسی بپرسم؛ حالا مطمئنم عشق خوب است!

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

 قسمت پنجاه و پنجم

هوای روزهای آخر تابستان آنقدرها هم گرم نیست، که من احساس گرما می کنم. گلویم خشک است و عرق از پیشانی ام سر می خورد تا پایین ابروهایم؛ هر چند دقیقه یکبار هم مجبورم با دستمال عرق پیشانی را بگیرم؛ اما فایده ندارد. شاید هم بخاطر کت و شلواری ست که به اصرار مادر پوشیده ام

همان اول که وارد شدیم، سایه نگاه های معنی دار حسن روی سرم افتاد. با یک لبخند نمکی و بامزه نگاهم می کند و می توانم برق شیطنت را در چشم هایش ببینم؛ می خواهد تلافی همه طعنه ها و مزه ریختن ها را سرم در بیاورد. وجدانم از خنده ریسه رفته: «دیدی بالاخره آدم به آدم رسید آسیدمصطفی؟!» و می خندد.

 کلا وجدانم چند روزیست قاه قاه به ریش کوتاه و تازه مرتب شده ام می خندد و بدجور اعصابم را خط خطی کرده؛ وجدانِ بی وجدان من!

دلم شربت انبه خنک می خواهد، بلکه کمی دمای بدنم پایین بیاید، مثل آن شب، مسجد، صورت جدی و صدای جدی تر، نگاه محجوب و رفتاری جسورانه. کاش آن شب، همه سینی شربت ها را خودم خورده بودم...!

مهرش به دل مادر افتاده، مریم دوستش دارد، اما من... تعریفی از حالم ندارم.

 یاد قیافه حسن می افتم، شب خواستگاری. حتما من هم آن شکلی شده ام. از آن شب، گرفتار حالتی شده ام که نمی دانم چیست؟ اسم ندارد. شادی نیست، غم نیست، نمی دانم! مجهول است! دست می کشم به پیشانی ام.

سینی چای مقابلم، داغ ترم می کند. گرچه می دانم از حرارت چای نیست. چشم دوخته به لبۀ تزیین شده سینی، استکان را با قند برمی دارم. حتما الان هم چهره اش خشک است و جدی.

چای داغ است و من داغتر. کولرشان با تمام قدرت کار می کند و من درست مقابل دریچه کولر نشسته ام؛ اما می دانم گرمای محیط نیست که با باد کولر خنک شوم.

قرار است برویم حیاط که صحبت کنیم. واقعا نمی دانم چه بگویم. وقتی می خواهم از کنار حسن رد شوم و بروم به حیاط، در گوشش آرام می گویم: "بعدا بهت میگم..."

با لحن کشدار می گوید: "شما تاج سری! من زورم به بچه سیدااا نمیرسه! ببخشیدااا... ولی رسم دنیاست دیگه...!"

نمی دانم حالت چهره ام چطور شده که سعی می کند جلوی خنده اش را بگیرد تا از عصبانیتم درامان بماند!

پا می گذارم به حیاط، کمی خنک می شوم. می نشینیم لب تختی گوشه حیاط. او یک طرف و من طرف دیگر. نگاهم به موزائیک های حیاطشان است. فکر کنم چند بوته گل رز دارند که هوا از عطر گل رز پرشده.

دلم شربت انبه می خواهد، با کیک یزدی... 

ادامه دارد...

 

روزهای با تو بودن

قسمت پنجاه و ششم

صدای مداحی می پیچد توی گوشم: "وای... شهیدِ بی سر اومده... وااااای لالۀ پرپر اومده... وای... تنش شبیه جسمِ علیِ اکبر اومده..."

خودم را سپرده ام به جمعیتی که ابتدا و انتهایش پیدا نیست. اینجا هیچکس نمی گوید «مرد که گریه نمی کند»؛ چون همه در مردانگی مان شک کرده ایم با دیدن مردی بی سر. اینجا چه مرد، چه زن، همه گریه می کنند به حال خودشان.

عجب محرمی شد امسال!

صدای لرزان سنج می آید و فریاد محکم طبل. بوی اسفند و گلاب نشان می دهد عزیزی تازه رسیده، مثل آن سال که غواص ها مهمانمان بودند. پرچم ها روی دست ها می چرخند؛ پرچم های بزرگ و کوچک، سرخ و سیاه و سفید، یاحسین (علیه السلام) و یا ابالفضل (علیه السلام)... آب زنید راه را...

اینجا کسی نمی تواند سینه نزند. نمی تواند نبارد. نمی تواند بماند. نمی تواند برود. اینجا همه مسحور حجت خدا بر مردمند. اینجا بوی حسین (علیه السلام) می آید... اینجا قدمگاه مهدی فاطمه(عج الله تعالی فرجه الشریف) است...

دلم می خواهد فریاد بزنم، بدوم، ضجه بزنم و از بالای سر جمعیت، پرواز کنم تا خود تابوت. سر و صورتم را تبرک کنم و خودم نوحه بخوانم... حال غریبی ست، سیدحسین دیشب راست گفت: «آقا محسن فرق میکنه، خیلی به اربابش رفته!»

سفارش سیدحسین است که بجای او هم سینه بزنم و گریه کنم. برای همین اینطور پریشان شده ام. نمی دانم سیدحسین اگر اینجا بود چطور سینه میزد... جای خالی اش خیلی به چشم می آید... مگر می شود جایی، خبری از حسینِ فاطمه (علیه السلام) باشد و سیدحسین نباشد؟

با الهام آمده بودم اما الان گمش کرده ام. مهم نیست، حسن و مریم هم گم شده اند. اصلا همه گم شده اند و آمده اند که «شهید» پیدایشان کند...

یکپارچه آتش شده ام. چشم هایم می سوزد. هرطرف نگاه می اندازم، شهیدِ بی سر لبخند می زند. دلم فریاد می خواهد. این بغض را، گریستن هم حریف نمی شود.

در آن همهمه و سر و صدا، صدای زنگ همراهم را می شنوم! آنتن نمی داد، پس چرا الان...؟

سیدحسین است. تماس را وصل می کنم. صدایش خوب نمی آید.

- سلام آقاسید... خوبی؟ تشیعی؟

- سلام... صدات خوب نمیاد...

- خواستم التماس دعا بگم... همین...

- محتاجیم...

واضح نیست صدایش. قطع می شود. دلم می خواهد الان میدیدمش، کاش او را هم در جمعیت گم کرده بودم. سیدحسینِ مهربان، بصیر و دلسوز را...

بعد از مراسم، تا الهام را پیدا کنم یک ساعت و نیم سرگردانم. همه مثل دیوانه ها شده ایم! خاکی، پریشان، با چشم هایی سرخ و متورم.

از الهام که هنوز ساکت است می پرسم: "دعام کردی؟"

بی رمق و خسته نگاهم می کند. صدایش گرفته. آرام تبسم می کند و پلک برهم می گذارد. یعنی تایید. صدایم را صاف می کنم: "چه خبر بود..."

فقط آه می کشد. روی جدول می نشینیم. آبمیوه با طعم انبه خریده ام. او هم انبه دوست دارد. به طرفش دراز می کنم.

چشم می چرخانم بین جمعیت متفرق. جوان هایی با تیپ سامیار، خاکی و اشک آلود. مطمئنم سامیار و نیما هم آمده اند.

جای خالی سیدحسین نباید خالی بماند. دلم می خواهد حالا که پیدا شده ام، حالا که می دانم سنگرم کجاست، حالا که دشمن و دوست را شناخته ام، بایستم و بجنگم. احساس می کنم کسی دستم را گرفته و دنبال خودش کشیده تا اینجا. دلم نمی خواهد متوقف شوم. سیدحسین یک طرف میدان را گرفته، به امید اینکه ما این طرف هستیم. برایش پیامک میزنم: «تا آخرش هستیم داداش... خیالت تخت...»

دستم را به طرف الهام دراز می کنم: "من یه جا موندنو دوست ندارم! میشه بریم؟ با هم!"

الهام منظورم را می فهمد و لبخند م یزند. دستم را می گیرد و درحالی که بلند می شود می گوید: "با هم!"

طعم سادگی ازدواجمان مثل طعم انبه می ماند، مثل کاغذ کیک یزدی که از بچگی عاشق جویدنش بودیم... دنیا را با همراهی که یک جا ماندن و تکلف را دوست ندارد عوض نمی کنم...

ذوالجناح را از روی جک برمیدارم و زمزمه میکنم: "ما زنده به آنیم که آرام نگیریم..." و الهام در حالیکه سوار می شود ادامه می دهد: "موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

" والسلام علی من التبع الهدی...

 

 

نسخه چاپي ارسال به دوست          تاریخ انتشار : دوشنبه ١٥ دی ١٣٩٩ - ساعت انتشار: ١٧:٠٤ - گروه خبری : پیشنهاد, داستان بلند

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: