رمان نقاب ابلیس / بخش دوم / بهشت جهنمی

خلاصه ای از بخش اول رمان نقاب ابلیس؛ داستان روزهای با تو بودن... مسجد صاحب الزمان در یکی از مناطق قدیمی تهران مسجدی بسیار فعال است... این مسجد به همت حاج آقای محمدی روحانی مسجد و سید حسین کاظمی پور فرمانده بسیجی، به یک پایگاه فعال تبدیل شده است... از کلاسهای دفاع شخصی و آموزش های رزمی گرفته تا کلاس های پرسش و پاسخ و بحث و روشنگری در مورد فضای مجازی و انواع کلاس های مختلف برای خواهران... حسن صبوری پسرخاله ی سیدحسین یکی از دوستان خود، به نام سید مصطفی باقری را جذب مسجد می کند... و باعث می شود تا خانواده سید مصطفی و حسن وارد فعالیت های مسجد شوند... در نهایت خانم صبوری مریم، خواهر سید مصطفی را برای حسن خواستگاری کرده و خانم باقری هم الهام، خواهر حسن را برای مصطفی خواستگاری میکند... سید حسین نیز برای انجام ماموریتی به سوریه می رود و سید مصطفی را جانشین خود در مسجد قرار می دهد ... اما با رفتن سید حسین جلسات و هیئت هایی در محله شکل میگیرد که صحبتها و تبلیغاتشان کاملا مشکوک است...

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خلاصه ای از بخش اول رمان نقاب ابلیس؛ داستان روزهای با تو بودن...

مسجد صاحب الزمان در یکی از مناطق قدیمی تهران مسجدی بسیار فعال است...

این مسجد به همت حاج آقای محمدی روحانی مسجد و سید حسین کاظمی پور فرمانده بسیجی، به یک پایگاه فعال تبدیل شده است...

از کلاسهای دفاع شخصی و آموزش های رزمی گرفته تا کلاس های پرسش و پاسخ و بحث و روشنگری در مورد فضای مجازی و انواع کلاس های مختلف برای خواهران...

حسن صبوری پسرخاله ی سیدحسین یکی از دوستان خود، به نام سید مصطفی باقری را جذب مسجد می کند... و باعث می شود تا خانواده سید مصطفی و حسن وارد فعالیت های مسجد شوند...

در نهایت خانم صبوری مریم، خواهر سید مصطفی را برای حسن خواستگاری کرده و خانم باقری هم الهام، خواهر حسن را برای مصطفی خواستگاری میکند...

سید حسین نیز برای انجام ماموریتی به سوریه می رود و سید مصطفی را جانشین خود در مسجد قرار می دهد ... اما با رفتن سید حسین جلسات و هیئت هایی در محله شکل میگیرد که صحبتها و تبلیغاتشان کاملا مشکوک است...

 

ادامه داستانِ

       نقاب ابلیس

                   بخش دوم

                    "بهشت جهنمی"

                         شبهات فرقه های ضاله

 

در بخش اول سعی شده به تمام سوالاتتان در مورد فضای مجازی جواب داده شود

اما در بخش دوم سعی داریم در مورد فرقه های ضاله صحبت کنیم

 

 

بهشت جهنمی قسمت اول

(حسن)

یکبار دیگر تعداد را می شمارم و کفش می پوشم. نمیدانم چقدر در حسابم هست. تا برسم به مغازه حمیدآقا، به این نتیجه رسیده ام که یک آبمیوه حدودا ۱۰۰۰ تومان می شود و برای سی نفر، می شود ۳۰۰۰۰تومان. همین کافی ست! نه آنها هتل آمده اند نه من سر گنج نشسته ام! آهان نذر مریم داشت یادم می رفت، سی تا هم تی تاپ. نذر مادر و الهام هم باشه برای هفته ی بعد.

آبمیوه ها را همراه با تی تاپ ها که می برم به بچه ها تعارف کنم، چهره سیدمصطفی درهم می رود. بچه ها آنقدر از سر و کول هم بالا رفته اند که سنگ هم باشد می خورند.

مصطفی در گوشم می گوید: "اینا چیه؟ دوباره گدابازی در آوردی؟ طفلیا خیلی کالری سوزوندن، یه کیک درست و حسابی میگرفتی که پس نیوفتن! تو مسئول تدارکاتی یا ندارکات؟"

ابرو بالا می دهم: "بودجه نداریم اخوی! اگه کلیه ت خوب کار میکنه بده بفروشیم، یه سفره رنگین بندازیم!"

مصطفی درحالی که بچه ها را برای رفتن بدرقه می کند می گوید: "حالا اربعین و بیست و هشت صفر رو چکار کنیم؟"

درحالی که با کامران دست می دهم رو به مصطفی می کنم: "صاحب مجلس خودش میرسونه، انقدر حرص نخور!"

صدای احمد، مصطفی را به سمت خودش می کشد. احمد مثل همیشه پر سروصدا و شلوغ است. درحالی که محکم با سیدمصطفی دست می دهد می گوید: "آقاسید! یه هیئت دوتا کوچه بالاتر هست هفتگی! پسرعموهاتونن!"

مصطفی متعجب به احمد نگاه می کند. احمد می خندد: "منظورم اینه که سیدند. خیلی آدمای ماهی هستن... بریم یه بار هیئتشون؟"

مصطفی میزند پشت احمد: "فعلا برو خونه مامانت نگران میشن. بعدا باهم حرف می زنیم."

احمد آخرین کسی ست که می رود. مصطفی تکیه می دهد به دیوار و نفسش را بیرون می دهد: "خدایا شکرت... این هفته م گذشت... از الان باید بریم تو فاز کارای اربعین."

به سمت کمد می روم و پرونده ها را بیرون می کشم: "فعلا بیا این پرونده ها رو درست کنیم... اینا مدارک جدیده بچه ها آوردن."

می نشینیم کنار پرونده ها. مصطفی چند پرونده را نگاه می کند و می گوید: "ای بابا... اینا نصفش ناقصه... خب من اینا رو چجوری بفرستم آموزش فعال ببینن؟"

سر بلند می کنم: "چقدر حرص می خوری تو بابا! میارن کم کم... تو براشون کارکرد بزن."

- تو برو پرونده های خواهران رو ببین... همش مرتب، تمیز... اونوقت ما چی؟

- پرونده مهم نیست آقاسید! بسیجی بودن که به کارت نیس! دلت بسیجی باشه!

مصطفی از بی خیال بازی هایم حرص می خورد: "بسیجی باید منظم باشه!"

اسم خواهرا آمد یاد مریم افتادم دلم برایش تنگ شده دیروز تا حالا ندیدمش...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت دوم

(حسن)

- کی گفته لعن نکنیم؟ باید روشنگری بشه! باید همه بدونن این عمر و ابوبکر ملعون چه کردند با دختر پیامبر؟ وحدت کجا بود؟ باید با دشمن امیرالمومنین وحدت داشته باشیم؟ سرتونو شیره نمالن با این حرفا...

دلم در سالن کنفرانس است و فکرم در روضه دیروز. خیره ام به مصطفای بالای سن اما اصلا نمی فهمم چه جوابی به اساتیدش می دهد.

صدای سخنران دیروز در ذهنم می پیچد.

روحانیِ سید و مسنی که همه مریدش بودند و التماس دعایش می گفتند. برایشان مثل خود امام بود انگار! هر بار هم بین حرف هایش صدای لعن بر خلفا بلند میشد.

وقتی همه صلوات می فرستند، به خودم می آیم و می فهمم جلسه دفاع تمام شده. همه از جا بلند می شوند جز من.

سرم هنوز درد می کند. بس که ریتم مداحی دیروز تند بود! آنقدر تند که نفهمیدم مداح چه می گوید. اما یک قسمت از شعر را که شنیدم، کلا دست احمد را گرفتم و زدم بیرون. آنجا که مداح خواند: "خدایی دارم و نامش حسین است"...(نعوذ بالله)

از دیروز تا الان، اعصاب برایم نمانده است. قرار بود مصطفی برود ولی درگیر پایان نامه و دفاعش بود. نمی دانم چرا اصلا به این هیئت دل خوشی ندارم. یک لحظه با خودم می گویم شاید حسادت باشد؛ شاید حسودی ام شده که هیئت شان امکانات خوبی دارد!

خداراشکر فعلا کسی با من کاری ندارد و همه دنبال آقای مهندس مصطفی(!) هستند. آنقدر در خودم فرو رفته ام که نمی فهمم کی دفاع سیدمصطفی تمام شد و نمره نوزده را گرفت و راه افتادیم که برویم رستوران تا شیرینی بدهد.

آنقدر حواسم پرت است که همه می فهمند ذهنم درگیر است و چندبار سربه سرم می گذارند اما باید با مصطفی حرف بزنم تا به نتیجه برسم.

آخر سر، موقع ناهار، مصطفی می زند پشتم و می گوید: "چیه تو اینقدر سیب زمینی شدی؟ چته تو؟ شدی عین برجِ زهـ..."

مریم نمی گذارد ادامه دهد: "عه! داداش! خب ذهنش درگیره دیگه... دیروز رفته بودیم این هیئته که یکی از نوجوونای مسجد گفته بود... سخنرانش کلا وحدت بین مسلمین و اینا رو برد زیر سوال!"

خنده بر لبان مصطفی می خشکد و جدی می شود: چی؟

مصطفی نگاهی به الهام می کند و سرش را تکان ریزی می دهد. الهام که منظور مصطفی را خوب می فهمد آرام می گوید: "آخه امروز دفاعیه داشتی ترسیدم تمرکزت بهم بخوره هیچی بهت نگفتم."

فرصت را مناسب می بینم و مهر سکوتم را می شکنم: "به اسم روشنگری هرچی دلش خواست به خلفا و عایشه گفت! کلا حرفاش بو دار بود... مداحشونم که، بر شمر لعنت!"

چهره مصطفی درهم می رود: "حسن! نکنه..."

به ثانیه نکشیده می گیرم منظورش را. دلشوره عجیبی به جانم می افتد.

مصطفی قاشق را در بشقاب می گذارد و آرنجش را بر میز تکیه می دهد. زمزمه اش را که می شنوم، دلهره ام بیشتر می شود. با خروج کلمه «شیرازی ها»، نه فقط من، که مریم و الهام هم نگران شده اند. شیرینی دفاع آقای مهندس، از گلوی هیچکداممان پایین نمی رود.

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سوم

(مصطفی)

اینبار قرار شد خودم بروم درباره هیئت تحقیق کنم. هنوز برایمان ثابت نشده که دلیل این حرف ها جهل است یا عمد؟ اگر عمد باشد، خدا به دادمان برسد. اگر کافر و بی دین و لامذهب بودند راحت میشد حریفشان شد، اما گرگی که لباس گوسفند پوشیده باشد خطرش بیشتر است. اگر هم بخواهیم جلویشان را بگیریم، مردم می گویند چرا با اولاد پیغمبر می جنگید؟ چرا با جلسه اباعبدالله – که قربانش بروم- مخالفید؟

نمیدانم؛ شاید هم به قول حسن، من بیش از حد حرص می خورم و نگرانم. حسن برعکس من، بی خیال و خونسرد است. اما من به پدرم رفته ام. رگ مدیریتم که بجنبد، خدا می داند چه می شوم!

با همین فکرها آدرس را پیدا می کنم. از اول تا آخر کوچه را پرچم زده اند و بوی اسپند می آید. هیئت محسن شهید! این رقمه اش را نشنیده بودیم. از پیرمردی که اسپند دود می کند می پرسم: "ببخشید، هیئت اینجا برنامش چجوریه؟"

پیرمرد که انگار می خواهد کافری را مسلمان کند، با لحنی پدرانه می گوید: "هیئت اینجا مال یه سید روحانیه، نسل اندر نسل عالم زاده هستن. از اول محرم تا دهم، صبح ها برنامه دارن و از دهم تا اربعین، شبا روضه ست. حاج آقا همه زندگیشو وقف امام حسین (علیه السلام) کرده."

سر تکان می دهم: "خدا خیرشون بده... خدا به شمام خیر بده، ممنون... التماس دعا."

وارد می شوم. حیاط بزرگی ست که سایه بان خورده و مثل حسینیه شده. اواخر سخنرانی رسیده ام. برعکس حرف های حسن، روحانی جوانی –که او هم سید است – با شور و حرارت سخنرانی می کند. گوشه ای می نشینم که به مجلس تا حدودی مشرف باشم. حیاط پر شده و اتاق ها را هم خانم ها پر کرده اند. با این جمعیتی که آمده، خدا به دادمان برسد!

- وحدتی که شما میگید به ضرر شیعه ست! چرا در هفته وحدت باید با کسایی که بدعت به دین پیامبر آوردن نماز بخونیم؟ مگه شما غیرت دینی ندارید که مقابل اهانت به حضرت زهرا (سلام الله علیها) حرف از وحدت می زنید؟ اونی که این رفتار رو با اهل بیت پیامبر میکنه، در خانه آل عبا رو آتش میزنه، حق امام علی رو غصب میکنه، اون کافره! هم خودش، هم پیروانش! به آمریکا چکار دارن؟ مرگ بر آمریکا میگید ولی دشمن اهل بیت رو لعن نمی کنید...؟

حس می کنم مغزم با این جملات سخنران دارد می سوزد! هرچه فکر می کنم فقط میرسم به لندن! در دلم می گویم: "آخه غیرت دینی اگه داشتی که الان پا می شدی می رفتی سوریه؛ مرد حسابی."

دستهایم مشت می شود و آرام استغفراللهی قورت میدهم تا بلند نشوم برای کتک زدن سخنران! در این فکرهایم که می گوید: والسلام علیکم...

مداحی می آید و چند بیتی در مدح حضرت عباس می خواند. دلم آتش می گیرد؛ نه بخاطر شعر، که بخاطر مظلومیت اهل بیت.

سخنران بعدی، پیرمردی ست که حسن میگفت. از تقوا می گوید و اینکه امام علی (علیه السلام) فرموده اند: «گوشه گیری برترین خصلت افراد باهوش و زیرک است.» این را میگوید اما نمیگوید که این حدیث درباره شرایطی ست که جنگ بین دو گروه باطل برپاست؛ نه نبرد حق و باطل.

- مردم از خدا بترسید. حکومتی که قبل از امام زمان ادعای حکومت شیعه دارد، طاغوت است! طاغوت! بجای آتش ریختن به هیزم جنگ، بجای جنگ در سوریه، دعا کنید خود آقا بیان! چرا خون خود رو در دفاع از سنی های سوریه هدر میدید؟ یک جنگی بین مردم ناصبی فلسطین و یهودی ها هست، چرا شما قاطی میشید؟

می خواهم بلند شوم که بروم چون اگر بیشتر بمانم یک کاری دست خودم یا اینها می دهم. اما حسی می گوید بمان تا حجت برایت تمام شود!

دور تا دور دیوارها چشم می چرخانم. باید عکسی از همان سرکرده لندن نشینشان باشد. چیزی نمی بینم. سخنرانی دوم هم تمام می شود و نوبت به سینه زنی می رسد. مداح می گوید: "جوونا بیاید جلو، میوندار بشید!"

جوانترها جلو می روند و پیرمردها دور مجلس می نشینند. ناگاه چشمانم با دیدن صحنه ای که می بینم هشت تا می شود. پیراهن هایشان را در می آورند و...!!!۱

ناگهان مردی میزند سر شانه ام: "شما نمیری جوون؟"

من ابدا چنین کاری بکنم! به من من می افتم: "من... من نه! نمیتونم."

چهره مرد برافروخته می شود: "چی؟... چرا؟"

- خب... خب کار خوبی نیست...

- کی گفته عزاداری برای سیدالشهدا کار بدیه؟

- من همچین حرفی نزدم! من فقط نمیخوام لباسمو دربیارم...

صدایمان توجه چندنفر را جلب می کند و دورمان جمع می شوند. آخر کار هم محترمانه و تکفیر کنان به طرف در خروج راهنمایی ام می کنند!!

خب بحمدالله حجت تمام شد.

نگرانی ام ده برابر می شود. با این نفوذ روی مردم، به این راحتی نمی شود جمعشان کرد!

ادامه دارد...

۱_ حضرت آقا فرمودند " من بشدت مخالفم با برهنه شدن". http://snn.ir/fa/news/366138/

 

بهشت جهنمی قسمت چهارم

(الهام)

می دانم این روزها کارش زیاد است. برای همین وقتی دیدم بهم ریخته است، به روی خودم نیاوردم. امشب دعوت داریم خانه شان، ولی خودش نیست. حسن گفت رفته همان هیئت مشکوک را ببیند. از همین حالا، بوی دردسر می آید. نمی دانم با این مسائل، اتفاقاتی که افتاده را بگویم یا نه؟

زودتر از آنچه فکر می کردم رسید. با سرعت به استقبالش میروم و با خوشرویی سلام می کنم. چشم هایش پر از غم و اندوه است ولی لبخندی تحویلم می دهد و سلام می کند و با اینکه خستگی و ناراحتی از سر و رویش می بارد، بین جمع می نشیند و سعی دارد به زور بخندد. حسن به شوخی می پرسد: "خب مهندس! چرا نموندی شام هیئت رو بخوری؟"

مصطفی اما انگار اصلا قضیه را نگرفته است. آرام می گوید: "من! ابدا! شام اونجا رو بخورم؟!"

حسن می فهمد حال مصطفی خوب نیست و نباید ادامه دهد. خود حسن هم این مدت چندان سرحال نبود. جدی می شود: "چه خبر بود؟"

مصطفی پوزخندی عصبی می زند: "فکرشو بکن! منو انداختن بیرون فقط برای اینکه لخت نشدم!"

مرتضی پابرهنه می دود وسط بحث: "پس بگو! از این ناراحتی!"

مصطفی حتی متوجه طعنه کلام مرتضی هم نمی شود. وقتی دوباره پوزخند می زند، می فهمم که روی مرز انفجار است. بی سر و صدا بلند می شوم میروم به آشپزخانه. مادرها آنجا را گوشه دنجی یافته اند برای حرف زدن. به مادر مصطفی می گویم: "ببخشین مادر، مصطفی یکم اعصابش بهم ریخته است، میشه براش گل گاو زبون دم کنم؟"

چشمان مادر گرد می شود: "چرا؟ از چی؟"

- بخاطر همین کارای مسجدشون دیگه!

- آهان، بیا مادر، آب رو گذاشته بودم برای چایی جوش بیاد، حالا برای همه گل گاو زبون دم کن. اونجاست.

دستانم در آشپزخانه کار می کند و گوش هایم در پذیرایی. مصطفی دارد از عقاید انحرافی که به خورد مردم محب اهل بیت (علیهم السلام) می دهند می گوید و حرص می خورد: "خیلی قشنگ گفت دین از سیاست جداست و اسم جمهوری اسلامی رو گذاشت طاغوت! خیلی راحت به مدافعان حرم توهین کرد، خیلی قشنگ از اسرائیل طرفداری کرد، مام که هویجیم این وسط! معلوم نیست ما چه کم کاری کردیم که اینا انقدر علنی میان حرف میزنن! مگه اینجا بسیج نداره که اینا فکر کردن خونه خاله س؟ هرچی دلشون می خواد میگن و در و دیوار رو لعن و تکفیر می کنن و گیر میدن به مرگ بر آمریکای ما!"

مصطفی بدجور دور برداشته. حق هم دارد. خطر این انحراف خطر کمی نیست. حسن حرف من را میزند: میگی چه کنیم سیدجان؟ بریم جمعشون کنیمم مردم کفن پوش میان جلومون وایمیستن! اینا دارن از نیروی مردم استفاده میکنن! ندیدی چقدر شیخشون رو احترام میکردن؟ حتم دارم خیلی ها به خیال خودشون اینجا شفا هم گرفتن! یه درصد فکر کن تعطیلش کنیم! خر بیار و باقالی بار کن!

مصطفی که تا الان نگاهش روی زمین است، سر بلند میکند: همین فردا یه جلسه اندیشه ورز بذار ببینم باید چه گِلی به سرمون بگیریم! کاش حداقل سیدحسین بود...

در آستانه در آشپزخانه می ایستم و به مریم علامت میدهم. مریم ابرو بالا می اندازد و لب می گزد یعنی حرفش را هم نزن!

راست هم میگوید. امشب مصطفی اصلا آمادگی ندارد بگویم خطر بزرگتر هم هست.

کاش گل گاو زبان ها زودتر دم بکشد!

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی_ قسمت پنجم

 (حسن)

دلم خوش است که جلسات پرسش و پاسخ به قدرت خودش باقی ست. حاج آقا محمدی هم از آن خوبان روزگار است که توانسته در دل بچه ها جاباز کند و جواب سوال ها را بدهد. این روزها، هرکس حرف از کربلا و اربعین می زند هوایی ام می کند بدجور. خیلی از دوستانم عازمند. تلویزیون و رادیو هم انگار بودجه می گیرند که آتش به دل جامانده ها بزنند! شب های جمعه، هم من و هم مصطفی کلا ویرانیم. چرا ما نرویم؟ اصلا خودم میروم دنبال کارهایش... با مریم... مصطفی و الهام را هم می بریم...

متین را صدا میزنم که بیاید سینی چای را ببرد. مصطفی نشسته روی چهارپایه و چنگ در تشت پر از کف، لیوان می شوید. هر دو ساکتیم و گوش می دهیم به بحث های بچه ها و سوالاتشان. مصطفی، بهم ریخته و کمی عصبی با لیوان ها کشتی می گیرد. پیداست که اینجا نیست و در حرف های بچه ها سیر می کند. ناگهان سر بلند می کند و کلا دست از کار می کشد. دست کفی اش را میزند زیر چانه اش و سراپا گوش می شود.

- آخه ببینید، مگه حدیث نداریم که کسی که با امام علی (علیه السلام) دشمن باشه بوی بهشت به مشامش نمی رسه؟ چرا ما باید با دشمن اماممون وحدت داشته باشیم؟ اینکه به ضرر شیعه ست؟!

- کی گفته اهل سنت با اهل بیت دشمنن؟ اونا امام علی (علیه السلام) رو به عنوان خلیفه چهارم، داماد پیامبر، صحابی پیامبر و خیلی مقامات دیگه قبول دارن! خیلی هم برای اهل بیت احترام قائلند! خیلی از همین شهدای مدافع حرم سوریه که از حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) دفاع کردن و شهید شدن از اهل سنت بودن. الان شیعه و سنی دارن کنار هم زندگی میکنن، بله ممکنه یه جاهایی اختلاف فقهی و عقیدتی داشته باشیم ولی دلیل نمیشه با هم دشمن باشیم.

صدایی که سوال می پرسد نا آشناست: "آخه شما مرگ بر آمریکا میگید، ولی خلفا رو لعن نمی کنید! چرا؟ مگه اونام دشمن اسلام نیستن؟ دشمن همینجاست!"

صدای حاج آقا برعکس صدای سوال کننده، آرامش دارد. آرامشی که نشان دهنده استحکام دلیل و عقیده است: "ما نمیگیم دشمن اهل بیت رو لعن نکنید، میگیم لعن علنی نکنید! علنی لعن کردن فقط مسلمونا رو به جون هم میندازه! ببینید داعش الان به بهونه این لعناست که سر شیعیان رو می بُره! ما میگیم به همسر پیامبر توهین نکنید! بعله معصوم نبوده یه اشتباه بزرگ کرده؛ اما دلیل نمیشه شما به ناموس پیامبرت توهین کنی! بعد هم، ما که می دونیم حقیم! چرا برای اثباتش باید از توهین و لعن استفاده کنیم؟ اینهمه دلیل و آیه و روایت در اثبات حقانیت شیعه هست؛ حتی توی کتابای اهل سنت. چرا اونا رو مؤدبانه مطرح نمی کنید که روشنگری بشه؟ ائمه ما مظهر عقلانیت و علم بودن، کجا دیدید ائمه با فحش و توهین با دشمنانشون صحبت کنن؟ ما باید ازشون الگو بگیریم نه اینکه چهره شونو خراب کنیم."

- من به جوابم نرسیدم. چرا میگید مرگ بر آمریکا؟ اگه اونا کافرن و دشمن اسلامن، دشمن اهل بیتم کافره!

- ببین آقا مسعود! ملاک مسلمون بودن اعتقاد به الله و نبوت حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله).....

همه صلوات می فرستند. حاج آقا ادامه میدهد: "و اعتقاد به قرآن و معاد و داشتن قبله واحده. هرکی اینا رو داشته باشه مسلمونه. بعله البته اسلام بدون ولایت کامل نمیشه، اما نمیشه اسم اهل سنت رو کافر گذاشت. اونا یه کاستی هایی دارن، ولی دشمن نیستن. دشمن ما وهابی ها هستن که توی دامن عربستان و آمریکان و حسابشون کلا از اهل تسنن جداست. پس تا الان این شد که شیعه و سنی دو شاخه از یک ریشه و پیکره واحدن. اما آمریکا و اسراییل، کافرن! صهیونیستن، دشمن اسلامن. میخوان کلا ریشه ما رو بخشکونن. معلومه که ما اگه از داخل باهم بجنگیم نمی تونیم مقابل دشمن اصلی اسلام وایسیم. دشمن اهل بیت که فقط معاویه و یزید نیستن! اهل بیت همیشه دشمن دارن."

- یه چیز دیگه، شما مشکلتون با قمه زنی چیه؟

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی_ قسمت ششم

 (حسن)

همه تعجب می کنند!!! حاج آقا با حوصله و بدون خستگی جواب می دهد: "آسیب زدن به بدن طبق فقه شیعه و سنی حرامه، امام حسینم راضی نیست به این کار. بعد هم، شما برین توی گوگل کلمه مسلمان شیعه رو به انگلیسی سرچ کنید، ببینید چه صحنه های دردناکی میاد از قمه زنی و عزاداری و خار و غیره. مردم دنیا می بینن شیعه ها اینطورن، اونوقت اگه تو مثلا یه اروپایی علاقمند به اسلام بودی و اینا رو میدیدی، چه حسی پیدا میکردی؟ با خودت نمی گفتی اینا عقل ندارن، وحشی اند؟ تو حاضر بودی شیعه بشی و این کارا رو بکنی؟ قمه زنی باعث میشه شیعه چهره احمق و خشن پیدا کنه. این تهمته به اهل بیت و قرآنی که آسیب زدن به نفس رو حرام کردن."

صدای علی می آید که می گوید: "بچه ها برای امشب کافیه، داره دیر میشه! حاج آقا فرار نمیکنن! بقیش باشه برای بعد."

بچه ها با کمی اعتراض تسلیم علی می شوند. حاج آقا برای حرف آخرش می گوید: "بچه ها به عنوان شیعه واقعی، باید دشمنان الان اهل بیت رو بشناسیم و باهاشون دشمنی کنیم و دوستان رو هم بشناسیم و باهاشون دوستی کنیم. الان ادامه دهنده راه اهل بیت ولی فقیهه، حضرت آقا می فرمایند، ما تشیعی که مرکز تبلیغاتش لندن باشه رو نمی خوایم. باید حواسمون باشه کیا حرف تفرقه و قمه زنی میزنن..."

مصطفی دستانش را می شوید و میرود بین بچه ها؛ من هم پشت سرش.

دعای کمیل می خوانند و زیارت عاشورا.

مصطفی بین زیارت آرام می گوید: "ببین، لعن قبل سلامه! انگار تا از دشمن فاصله نگیری نمیای توی دامن دوست!"

راست می گوید. یک لحظه جرقه ای در ذهنم می خورد، توی قرآن هم خدا اول فرموده اشداء علی الکفار، بعد رحماء بینهم.

دیگر حرفی نمی زنیم.

شب جمعه است و ویران ویرانیم. علی قشنگ می خواند؛ طوری می خواند که انگار دقیقا در بین الحرمین ایستاده.

مصطفی همراهش زمزمه می کند: شب های جمعه می گیرم هواتو/ اشک غریبی می ریزم براتو...

- بیچاره اون که حرم رو ندیده/ بیچاره تر اون که دید کربلاتو...

بیچاره ما که از او جامانده ایم...

ادامه دارد..

 

بهشت جهنمی_ قسمت هفتم

 (مریم)

- پس شمام متوجهش شدید؟ دارن آروم آروم بچه هیئتی هامونو جذب میکنن!

به الهام چشم غره میروم که بگوید. الهام اخم میکند یعنی: "هنوز وقتش نیست." حاج آقا دستی به تسبیح عقیق می کشد. دانه های تسبیح بهم می خورند و سکوت چندثانیه ای جلسه را بهم میزنند. نفس عمیقی می کشد و می گوید: "فعلا نمی خواد تند برخورد کنید. فقط باید جذب مسجدو بیشتر کنیم و روشنگری اینجا انجام بشه. مردم خودشون می فهمن، به شرطی که ماهم حقیقت رو بگیم."

مصطفی آرام ندارد. حالت نشستنش را تغییر میدهد و میگوید: "حاجی اینا خیلی مشکوکن! خیلی بی مهابا دارن سم پراکنی میکنن! انگار پشتشون گرمه!"

حسن که تا الان با انگشتانش ور میرفت میگوید: "شایدم تازه کارن و داغن و نمیدونن چه خبره و نباید انقدر تند برن!"

مصطفی کمی به جلو خم میشود: "مگه اینجا بسیج نداره؟ خب شورای بسیج کارش همینه دیگه! یه گزارش رد میکنیم اگه توجه نکردن خودمون میریم با ضابـ..."

حاج آقا دستش را به نشانه ایست جلو نگه میدارد: "وایسا آقاسید! میدونم نگرانی، ولی نمیشه که چکشی یهو بری همه رو بریزی توی گونی! بذار اول مردمو روشن کنیم که اگه کاری کردیم مردم توجیه شده باشن!"

- از اینا بعید نیست به یه جاهایی وصل باشنا...

- اون دیگه وظیفه بسیج نیست. کار نیروی انتظامی و سپاهه که ته و توی ماجرا رو دربیاره.

علی آقا که تا الان داشت صورت جلسه می نوشت، سر بلند میکند: "پس تکلیف این هیئت محسن شهید معلوم شد."

حسن رو به مصطفی میکند: "قرار شد چه کنیم پس؟"

مصطفی شمرده میگوید: "روشنگری میکنیم و گزارش میدیم که مواظبشون باشن."

نفسش را با صدای بلندی بیرون میدهد و روبه ما میکند: "خانما شما حواستون به جلسات زنونه باشه، ببینید اگه جلسه زنونه این مدلی هست حتما گزارش بدید."

الهام آب گلویش را فرو میدهد و میگوید: "اتفاقا یه مسئله مهمه که میخوایم بگیم."

مصطفی پیداست که پاهایش خواب رفته. چهارزانو می نشیند و میگوید: "بفرمایین."

الهام نگاهی به فاطمه میکند و از او کمک میخواهد. فاطمه با ابرو اشاره میکند که خودت بگو. الهام شروع میکند: "راستش چندروز پیش، خانم کاظمی پور (با نگاهش اشاره می کنه به فاطمه) از طرف یکی از دوستاشون دعوت میشن به یه مجلس روضه زنونه. گویا بخاطر نذر یه مادر شهید، این مجلس هر هفته روزای صبح جمعه دایره. اما فاطمه خانم چیزایی دیدن که قابل تامله."

الهام از این راه ادامه حرف را به فاطمه پاس میدهد. فاطمه صدایی صاف میکند و میگوید: "درسته. توی نگاه اول یه جلسه روضه زنونه بود، اما رفتار عجیبی داشتن. مثلا بجز قهوه و شیرینی چیزی ندادن و گفتن هزینه صبحانه رو بین فقرا تقسیم میکنن. یا بجای مداحی، چندتا دختر اومدن فلوت زدن و یه خانم یه شعر غمگین خوند و غم نوازی کردن. حالا اینا مهم نیست، اصل مطلب، صحبتای خانمیه که توی مراسم بود. اگه بخوام خلاصه بگم، یکی خیلی تاکید میکرد روی برابری زن و مرد، یکی هم معتقد بود نوجوونها باید آزاد باشند تا خودشون دین و راه زندگیشونو انتخاب کنن! یعنی یه جورایی میخواست بگه ملاک حقانیت دین، تشخیص خود فرده و مثلا من اگه فکر کنم مسیحیت درسته پس درسته! و یه جورایی میگفت ایمان آدم به دینش ربطی نداره و همه ادیان میتونن حق باشن، چون اصل، ایمان و محبته!"

مصطفی طوری اخم کرده که انگار میخواهد خودکار توی دستش را با چشمانش ببلعد! میگویم: "البته اینایی که فاطمه خانم گفتن برداشتی بود که ما از حرفای اون خانم داشتیم."

مصطفی زیرلب می پرسد: "کجا بود این روضه؟"

- توی همین محدوده بود، شاید یه چهارراه بالاتر.

حسن دستی بین موهایش میکشد: "از زمین و زمون می باره!"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی_ قسمت هشتم

 (مصطفی)

نمیدانم... شاید هم من توهم توطئه داشته باشم و الکی نگرانم... اما فقط که من نیستم! همه بچه های بسیج دارند خودشان را می کشند که اقدامی بکنیم برای این فرقه ها. تازه معلوم نیست، این روضه ای که همسر سیدحسین رفته، حرف حسابش چیست؟ گرچه آنطور که خانم ها می گویند، عقایدش به بهایی ها میخورد. اگر بهایی باشند خیلی کارمان سخت میشود...

این چند روز جملۀ «کاش سیدحسین بود» را مثل ذکر تکرار میکنم. اصلا مگر او فرمانده بسیج اینجا نیست؟ خودش باید بیاید کارها را جمع کند!

راستش خسته شده ام از دست روی دست گذاشتن. میدانم نباید شتاب زده عمل کنیم، اما نمی شود عمل نکنیم! فعلا قرار شده انرژیمان را بگذاریم روی روشنگری. به بچه های فرهنگی گفته ام پوسترهایی در این موضوع طراحی کنند. باید جذب را بالا ببریم که دامنه تاثیرمان بیشتر باشد.

تقه ای به در میخورد. نگاهی به کاغذهای روبرویم می اندازم. بیشتر ایده های بچه ها مثل هم اند. من هم نمیتوانم تنها انتخاب کنم، باید بگذارم برای بعد.

اجازه ورود میدهم. الهام که در را باز میکند و مبهوت خیره میشود به من، تازه می فهمم کجا نشسته ام. چهار زانو نشسته ام بین انبوه کاغذ و پوشه. الهام خنده اش میگیرد: "مصطفی این چه وضعیه! داری چیکار میکنی؟"

خستگی از تنم میرود و میخندم: "داشتم مدارک و پرونده های بچه هارو مرتب میکردم..."

الهام خنده کنان میگوید: "باشه عزیزم. ما کاملا فهمیدیم مسئولیت پذیرید آقای جانشین فرمانده. ولی این کارا وظیفه نیرو انسانیه ها!"

- مهدی بیچاره این چندروز خیلی زحمت کشید، مادرش حالش خوب نبود گفتم بره خونه.

الهام چادرش را دور کمر می پیچد و می نشیند روبرویم: "کمکی از دست من برمیاد؟"

میدونستم الهام دست بکار شود در عرض چند دقیقه همه چی مرتب میشود. "من که از خدامه کمک از دست شما بربیاد!"

مستقیم چشمهای قشنگش را زون میکند روی من همراه با لبخندی زیبا، "پس برمیاد؟"

پوشه ای که دستم است را کنار میگذارم و میگویم: "برای این روضه زنونه فکری کردین؟"

- فاطمه خانم اذیت میشه هر هفته بره. قرار شد من یا مریم بریم هرهفته، ببینیم چی میگه. کسی که نمیاد تابلو دستش بگیره بگه من بهایی ام، من آتئیستم، من فلانم... سخت میشه فهمید.

- نه منظورم اینه که به نظرت با سم پراکنیاش چکار باید کرد؟

لب هایش را روی هم فشار میدهد و دست میزند زیر چانه اش: چون بانی مراسم یه مادر شهیده، مردم خیلی بهش اعتماد دارن. حالا یا مادر شهیده عامده، یا جاهل. اینو نمیدونم!

- اسم شهیدشون چیه؟

- نمیدونم... نه من نه فاطمه خانم هیچ اسم و عکسی ازش ندیدیم... مردم اینطور میگفتن... یعنی میگی...؟

حس میکنم کامم تلخ میشود. به سختی میگویم: "آره..."

غبار نگرانی لبخندش را محو میکند. برای اینکه آرامتر شود میگویم: "شماها فقط شبهاتش رو بشناسید، تا توی جلسات پرسش و پاسخ، حاج آقا جواب بدن. اینطوری مردمی که این شبهات رو نشنیدن هم واکسینه میشن."

گله مندانه میگوید: "مشکل اینه که جذبمون از جوونترها پایینه. اکثرا خانمای بزرگن."

- خب خانمایی که سنشون بالاتره مادر هستن و خیلی تاثیرگذارن. برای همین اینم دست کم نگیر. بعد هم بگو هرکسی از جوونا و نوجوونا که بتونه دونفر رو جذب کنه جایزه داره.

همانطور که نگاهش به زمین است و مشغول جمع کردن پرونده ها؛ میگوید: "راستی اومده بودم یه خبر خوب بهت بدم."

سرش بالا میآورد و مستقیم با چشمایی که شور و شادی و محبت از آن می بارد نگاهم میکند و می گوید: " اومده بودم بگم پدر گفتن جور شده خونوادگی بریم کربلا همه با هم..."

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت نهم

(مصطفی)

قلبم از ضربان می ایستد. ناخودآگاه چشمانم می جوشد اما نمی گذارم ببارند. صدایم از پشت بغض نفس گیرم به سختی شنیده میشود: "راست میگی؟ پیاده؟"

چشمان او هم می درخشد؛ اما او هم نمی بارد: "آره... راست میگم... پیاده..."

پیاده را که میگوید، یک خط نازک روی صورتش کشیده میشود. از چشمش تا پایین. حس میکنم قلبم دارد می سوزد. به زمین خیره میشوم و یک کلمه از آن همه حرف را به زبان نمیاورم؛ خودش می فهمد: "آره میدونم.. الان نمیـ...."

جمله اش تمام نشده، باران میگیرد. حتما قلب او هم می سوزد. هیچ حرفی لازم نیست برای فهمیدن اینکه اگر ما برویم، سنگر خالی چه میشود؟

الهام خیلی تلاش کرد جلوی من خودش را نگه دارد و اشک هایش را سر به راه کند، اما نتوانست. من هم قبول ندارم که مرد گریه نمیکند. مرد اگر گریه نکند، قلب ندارد. مرد بی قلب هم مرد نیست... برای اثبات مردانگی ام هم که شده، مثل بچه ها میزنم زیر گریه. الهام سرش را روی شانه گذاشته و بی صدا اشک میریزد.

مثل بچه ها شده ایم هردو. مثل بچه هایی که زمین خورده اند و بابا می خواهند که بلندشان کنند. مثل بچه هایی که کتک خورده اند... بابا می خواهیم...

حسن و مریم هم دلشان نیامد این وضع را رها کنند. اگر قرار به یاری اباعبدالله باشد، اینجا صدای هل من ناصر را بهتر می شنویم. خودمان با خنده و اشک پدر، مرتضی و مادر ها را بدرقه می کنیم و اشک پشت سرشان می ریزیم. نگاهمان پر از التماس دعاست؛ آنقدر هوایی شده ایم که دلمان زودتر از آنها میرسد به کربلا.

پدر و مادر که میروند، حس میکنم تمام روح و تنم درد میکند. الهام و مریم با صورت خیس به دیوار تکیه داده اند. مثل دختر بچه ها. حسن هم سرش پایین است و بغضش را میخورد. فکر کنم حسن معتقد است مرد نباید گریه کند. دستی به صورتم میکشم و به حسن میگویم: "تو هم روحت درد میکنه؟ راحت باش."

حسن هم بچه میشود. خودش را در آغوشم می اندازد و مثل بچه ها می شکند. دلمان بابا میخواهد....

می گویم از کنار زیارت نرفته ها

بالا گرفته کار زیارت نرفته ها

اشک و نگاه حسرت و تصویر کربلا

این است روزگار زیارت نرفته ها

امسال اربعین همه رفتند و مانده بود

هیئت در انحصار زیارت نرفته ها

در روز اربعین همه ما را شناختند

با نام مستعار زیارت نرفته ها

گویا میان مجلس ماهم نشسته است

زهرا (ِسلام الله علیها) به انتظار زیارت نرفته ها

غم میخورم برای دل رهبرم که هست

تنها طلایه دار زیارت نرفته ها....

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت دهم

 (مصطفی)

ذوالجناحم را می برم داخل حیاط مسجد و روی جک میزنم. هنوز قفل نزده ام که صدایی شبیه صدای تصادف باعث میشود سرم را بلند کنم. از داخل کوچه سر و صدا می آید. سراسیمه میروم به کوچه.

هنوز ازدحام طوری نیست که نبینم حاج آقا محمدی، خون آلود روی زمین افتاده. با دیدن این صحنه دو دستی میزنم توی سرم و خودم را میرسانم به حاج آقا که الان نشسته است و دست و پایش را می مالد. نمیدانم باید چکار کنم. حاج آقا که درد و خنده اش باهم درآمیخته میگوید: "زد و رفت پدر صلواتی...!"

- چی شد حاج آقا؟ کی زد؟ الان خوبین؟ وایسین... تکون نخورین تا زنگ بزنم اورژانس...

- چرا انقدر شلوغش میکنی! درحد یه زمین خوردن بود!

حاج کاظم _از مردان خوب روزگار_ درحالی که لیوان آب را دست حاج آقا میدهد و با دستمالی خون روی صورتش را پاک میکند میگوید: "یه موتوری دوترک بود... اومد زد، یه چیزی گفت و رفت!"

رو میکنم به حاج کاظم: "پلاکشو کسی برنداشت؟"

حاج کاظم کمی فکر میکند و میگوید: "نه! آخه پلاک رو با یه چیزی پوشونده بود...لامروت..."

- نشنیدین چی گفت؟

حاج آقا جواب میدهد: "چرا... بعدا بیا به خودت بگم..."

علی و حسن که تازه رسیده اند، نفس نفس زنان جمعیت را می شکافند و از اوضاع می پرسند. به علی میگویم به اورژانس زنگ بزند و به حسن می سپارم مردم را متفرق کند.

حاج آقا همانطور که دستش را از درد گرفته میگوید: "نماز جماعت تعطیل نشه ها آقاسید! خودت یا حاج کاظم وایسین جلو، مردم نمازشونو بخونن..."

نگاهی به حاج کاظم میکنم: "من که میخوام با حاج آقا برم بیمارستان... دست خودتونو می بوسه!"

حاج کاظم چاره ای جز پذیرش ندارد. آمبولانس می رسد و حاج آقا را به زور و اصرار من داخلش میگذاریم. خودم می نشینم کنار حاج آقا و علی و حسن میروند دنبال کارهای کلانتری.

می پرسم: "چی گفت حاج آقا؟"

- منم دقیق نشنیدم... ولی انگار گفت: "تو طرفدار دشمن اهل بیتی و با مرجعیت در نیفت و اینا..."

باورم نمیشود...یعنی انقدر حواس جمعند و...

توضیح دیگری لازم نیست تا بفهمم کار کیست. معلوم است عده ای از حرف های اخیر حاج آقا درباره شیعه انگلیسی دردشان آمده که...

فکر کرده اند خانه خاله است که بیایند و بزنند و دربروند... نشانشان میدهم اینجا بسیج دارد...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت یازدهم

(مصطفی)

نیروی انتظامی میگوید فعلا نمیتواند اقدام جدی کند قرار شده ما نگران نباشیم و همانطور که پیش رفته ایم رصدشان کنیم و به سپاه گزارش دهیم. مثل اینکه واقعا کاری از دستم بر نمیاید. حداقل تا زمانی که سیدحسین برسد.

نزدیک نماز مغرب میرسم به مسجد. اینطور که معلوم است باید یکی دو روز حاج کاظم نماز را بخواند. هنوز پایم به حیاط نرسیده که صدای همهمه چندتا از بچه ها یادم می اندازد که ذوالجناح را قفل نزده بودم. میروم به جایی که بچه ها ایستاده اند. متین مرا که می بیند با چهره ای نگران به سمتم می آید: "آقا سید... فکر کنم موتور شما رو زدن."

قدم تند میکنم و به متین میگویم: "یعنی چی که موتور منو زدن؟"

- نمیدونم... چند دقیقه پیش یکی دونفر با ماسک اومدن با چماق افتادن به جونش... ولی خیلی خسارت نزدن چون ما زود رسیدیم...

می رسم به ذوالجناح که روی زمین واژگون شده. یکی از آینه هایش شکسته و بعضی قسمت هایش کمی تو رفته؛ رنگهایش هم کمی ریخته.

 

کامران میگوید: "وقتی ما رسیدیم در رفتن... یکی شون میخواست با اسپری یه چیزی رو زمین بنویسه ولی نتونست، امونش ندادیم."

نگاه را از ذوالجناح میگیرم و به متین میگویم: "نرفتین دنبالشون؟"

بجای متین، جوانی غریبه همسن خودم پاسخ میدهد: "چرا من سعی کردم برم... ولی گمشون کردم."

جمله حسن در ذهنم چرخ میخورد که: "از زمین و زمان برایمان می بارد!!"

مگر چقدر غفلت کرده ایم که انقدر جسور شده اند؟ انقدر ذهنم درگیر است که فراموش میکنم بپرسم جوان تازه وارد کیست. با همان صدای گرفته به بچه ها میگویم: "برید نماز دیر میشه الان."

حتما انقدر بهم ریخته و درب و داغان هستم که سریع حرفم را گوش کنند و بروند. اما خودم هنوز نشسته ام. نمیدانم چکار کنم و چه موضعی بگیرم مقابل اینهمه گستاخی؟

صدایی مهربان از بالای سرم میگوید: "نمیخوای بریم نماز اخوی؟ غصه نخور درستش میکنیم."

سرم را که بلند میکنم، همان جوان تازه وارد را می بینم که با لبخندی شیرین، دست به طرفم دراز کرده. در آن شرایط و فشار روحی، لبخند برایم بهترین مرهم است. نمیدانم چرا چهره اش مرا یاد سیدحسین می اندازد و مهرش به دلم می نشیند. انقدر که برای چندلحظه مشکلات از یادم میرود و بلند میشوم که برسم به نماز.

بعد از نماز، دستم را می فشارد و لبخند میزند: "آقا سیدمصطفی که میگن شمایید؟"

من هم به زور میخندم: "بله."

دستم را محکمتر می فشارد: "عباسم... دوست سیدحسین آقا... قرار شده بود بیام به عنوان مربی سرود درخدمت باشم."

تازه یادم می افتد تا سیزدهم آبان یکی دو روز بیشتر نمانده و هیچ کاری نکرده ایم. میدانم برای آماده کردن سرود دیر است. عباس هم این را از نگاهم می فهمد: "حالا اگر برای روز دانش آموز نشد، برای پنجم آذر یه چیزی آماده می کنیم... کلا خوبه مسجد یه گروه سرود داشته باشه... کار دیگه ای هم اگه از دستم براومد درخدمتم."

هنوز حرف هایش کامل در ذهنم تحلیل نشده که حسن مثل اجل معلق میرسد: "به! عباس آقا... چه عجب ما شما رو دیدیم بعد عمری."

تازه دوزاری ام می افتد که عباس از دوستان قدیمی سیدحسین بوده. اما چرا من تا الان ندیده بودمش؟

از حسن که می پرسم، می گوید او هم تا دیشب که سیدحسین زنگ زده بوده، اسم عباس را نمیدانسته و فقط چندبار او را با سیدحسین دیده بوده. همان اول هم مهر عباس به دلم نشست. الان هم که سیدحسین معرفی اش کرده، بیشتر دوستش دارم. چشمانش همیشه می خندند.

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت دوازدهم

 (مریم)

قبل از اینکه به چشم کسی بیاییم چادرم را برمیدارم. زیر چادر، تیپ قرمز و مشکی زده ام. دهان الهام باز می ماند: خاک برسرم مریم این چه ریختیه؟

درحالی که شالم را باز میکنم و موهایم را بیرون می ریزم میگویم: نه پس با قیافه بسیجیا برم ادای ملحدا رو دربیارم؟

الهام خنده بانمکی میکند و می گوید: "نه عزیزم خیلی هم خوشگل شدی جای داداشم خااالی."

دو طرف شال را این طرف و آن طرف شانه ام می اندازم. انقدر عقب است که گوشواره ام پیدا میشود. وقتی در را باز میکنند که داخل بیایند، سوز سرما به گردنم میخورد و بدنم مورمور میشود. جداً سردشان نمیشود که در این سرما شالشان را عقب می برند؟

الهام از قیافه ام خنده اش میگیرد: "وای مریم! تو اگه آب بود شناگر ماهری بودی! چقدرم بهت میاد! تصور کن مسئول فرهنگی بسیج خواهران با این تیپ!!"

بجای این که بخندم نگران میشوم: "میگم یه وقت یکی از خانومای بسیج نیاد منو با این وضع ببینه؟"

- نترس بابا با این آرایشی که تو کردی منم نمی شناسمت! جایی ام که نشستیم خیلی دید نداره!

مسن ترها گاهی با تاسف و کمی عصبانیت نگاهم میکنند و جوانترها با حسرت و تعجب. تابحال این نگاه را تجربه نکرده بودم. با این قیافه معذبم. به خودم نهیب میزنم که: خب جلوی نامحرم که نیست... بعدم باید یکم نقش بازی کنی...

دلم برای چادرم تنگ میشود. طاقت نمیاورم و به الهام میگویم: "چادر رو بده بندازم روی سرم همینجوری."

سخنرانشان خانم حسینی (دقت کنید: حسینی!!) خودش هم یک ته آرایش ملایم دارد و تمام مدت سخنرانی، چشمش به من است. الهام هم طبق نقشه قبلی، هربار درست زمانی که خانم حسینی نگاهم میکند، نگاهی از سر انزجار و تنفر به من می اندازد و غر میزند! حواسش هست که تندتند یادداشت بردارد. من هم باید ادای مریدان شیفته را دربیاورم و محو سخنان گهربار خانم حسینی بشوم مثلا!

سخنرانی که تمام میشود، مثلا به مداحی اهمیت نمیدهم و میروم خدمت خانم حسینی. با دیدن من لبخندی مادرانه میزند طوری که تشویق شوم جلوتر بروم. با عشوه میگویم: "ببخشید... میشه من با شما خصوصی صحبت کنم؟"

نمیدانم در من چه دیده و چطور نقش بازی کرده ام که با آغوش باز می پذیرد و مرا می برد به یکی از اتاق های خانه. طوری محبت میکند که نزدیک است جذبش شوم! هم بیان خوبی دارد و هم اخلاقی جذاب. معلوم نیست کجا آموزش دیده اینطور آدمها را جذب کند؟

با همان حالت شیفتگی میگویم: "چرا انقدر به ظاهر من گیر میدن؟ چرا دائم فکرای نامربوط میکنن درباره من؟ مگه اسلام فقط به ظاهره؟ مگه اونایی که خیلی ادعای مسلمونیشون میشه آدمای خوبی اند؟ من دلم نمیخواد ظاهرم مثل مسلمونا باشه که شبیه اختلاسگرا و داعشیا بشم... اصلا اگه اسلام اینه که اینا میگن، من نمیخوام! کافر باشم بهتره!"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سیزدهم

 (مریم)

دستم را میگیرد و می فشارد؛ انگار که بخواهد ابراز همدردی کند: میدونم چی میگی عزیزم... اما این دلیل نمیشه تو کلا کافر باشی و قید خدا رو بزنی! ببین... آدما نیاز دارن به اینکه یه حقیقت ماورایی رو بپرستن. برای همینم بت میساختن، چون نمیتونستن بی خدا باشن. همین الانم، خیلی از کسایی که بی خدا و کافرن کارشون به خودکشی میکشه. اصلا بدون ایمان که زندگی نمیشه کرد! آدم پژمرده میشه!

- من خدا رو دوست دارم... ولی نمیخوام مثل مسلمونا باشم... مثل این خشکه مقدسا...

لبخندش بوی پیروزی میدهد: "خب چه اشکال داره؟ مهم قلب توئه! ایمان توی قلبه! ایمانم یعنی محبت! یعنی عشق! ایمان جز این نیست! بعد هم، کی گفته دین فقط اسلامه؟ اینهمه دین هستن که همشون بشر رو می برن به سمت خدا. مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه! دین فقط یه جاده ست! همه ادیانم میرسن به خدا. تو به عنوان یه جوون، حق داری خودت ببینی دوست داری از کدوم یکی از جاده ها به خدا برسی؟ فکر نکن چون پدر و مادرت مسلمونن توهم باید مثلشون باشی! همه بدبختیا و جنگا توی دنیا الان سر اینه که هرکسی میگه دین من بهتره؛ درحالی که آدما صرف نظر از مذهبشون، با معیار انسانیت سنجیده میشن!"

(این عقاید انحرافی استخراج شده از رصد کانال های معاند اسلام است و پلورالیسم دینی نام دارد. تمام شبهات مطرح شده، دارای پاسخ های علمی و منطقی ست.)

چقدر خوب بلد است بحث را ببرد به سمتی که میخواهد. ادای آدمهای تازه آگاه شده را درمیاورم: "خب الان پیشنهاد خود شما چیه؟"

انگار برای زدن حرفی دل دل میکند. گویا دارم به هدفم نزدیک میشوم. سراپا گوش و چشم میشوم چون باید دقیقا تمام حالات و رفتارها و حتی لحن صدایش را به خاطر بسپارم.

میگوید: "ببین دخترم... دینی رو انتخاب کن که بیشتر به قلبت اهمیت بده نه ظاهرت... دینی که بناش به صلح باشه و به آزادی تو به عنوان یه خانم احترام بذاره... متوجهی که؟ نباید بین زن و مرد الکی دیوار و حصار کشید؛ این تعصبا معنی نمیده. سعی هم بکن دینت با سیاست مخلوط نشه، سیاست بی پدر و مادره. دینی که دائم تو رو بندازه توی وادی سیاست دین نیست! از همه مهمتر اینه که دینت به روز باشه و جدید. ببین قوانین اخلاقیش چیه، اگه دیدی اصالت رو به اخلاق میده خوبه. در کل، ببین قلبت چی میگه."

باید وادارش کنم واضحتر حرف بزند: "من خیلی نمیدونم تحقیقم رو از کجا شروع کنم... میشه شما یه راهنمایی بکنید؟"

می توانم حس پیروزی را در چشمانش ببینم. حتما الان به خیال اینکه توانسته مغزم را شستشو دهد، در دلش قند آب میشود: "اگه بازم میای جلسه اینجا، برات چندتا کتاب بیارم که بخونی... چندتا سایت و وبلاگم هست، اونام منابع خوبی اند."

آدرس سایت ها و وبلاگ ها را میگیرم و قرار میگذارم برای هفته بعد بیشتر باهم صحبت کنیم.

وقتی از اتاق بیرون میاییم، مراسم تمام شده و اکثرا درحال رفتن اند. خانم حسینی هم کمی دیرش شده و خوشبختانه میرود. الهام علامت میدهد که چه خبر؟

پلک برهم میگذارم که یعنی: الان میام میگم...

میرسم بالای سرش. تند می پرسد: "چی شد؟"

- وایسا اول سر و ریختم رو درست کنم...

با دستمال مرطوب و کرم پاک کننده می افتم به جان صورتم. داشتم خفه میشدم! اینها چیست می مالند به صورتشان؟ آرایش ها که پاک میشود، صورتم نفس میکشد و تازه خودم را می شناسم. شالم را درست می بندم و ساق هایم را دست می کنم. از دستشویی بیرون میایم و الهام همانطور که چادرم را میدهد بپوشم، می پرسد: "بگو چی شد دیگه."

به علامت تاسف سری تکان میدهم: خیلی عقایدش به بهایی ها میخورد... انگار میخواست غیر مستقیم هلم بده به سمت بهاییت... ولی هنوز کامل بهم اعتماد نداره... آدرس چندتا سایت رو داده... بریم ببینیم چیه...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهاردهم

(الهام)

از این ده تا سایت و وبلاگ، هشت تایشان فیلترند و آن دوتای دیگر هم بعید نیست همین روزها فیلتر شوند. محتوایشان بیشتر حول محور سکولاریسم می چرخد، اما برعکس تصورمان حرفی از پلورالیسم نمی زنند. هر کدام هم درباره یک دینند. دوتا درباره مسیحیت، یکی درباره یهود، دوتا درباره زردشت... یک وبلاگ هم درباره اسلام است...

البته عقاید یکی از اساتید سکولار درباره اسلامه که الان خارج از کشور زندگی میکند!! این استاد محترم، طبق یک پژوهش، در دوره اول اصلاحات با مطرح کردن ۵۹شبهه، نفر اول شبهه افکنی را به خود اختصاص داده و در دوره دوم با چهل و دو شبهه، رتبه دوم را کسب کرده!!

از چهار سایت دیگر، سه تا درباره عرفان های شرقی و بودا و هندوئیسم است و فقط یک سایت درباره بهاییت است... این یعنی میخواهد اینطور جلوه دهد که ما مختاریم هر دینی که بخواهیم را انتخاب کنیم. از تحلیل حرف هایش در کنار آموزه های بهاییت، به این نتیجه میرسیم که هدف اصلی اش هم بهاییت بوده.

مریم خودش را روی پشتی صندلی رها میکند و با چهره ای درهم کشیده میگوید: "الهاااام... میگم این داره لودری میره جلو گند میزنه به عقاید مردم... چه کنیم؟"

خودم هم آشوب شده ام اما سعی دارم خود و مریم را دلداری دهم: "نه... بالاخره مردم عقل دارن... می فهمن حرفاش فقط ظاهر قشنگی داره.."

همانطور که به زمین خیره شده، میگوید: "آخه تو که نمیدونی... این یه روانشناس بالفطره ست... خوب بلده چطور مغز آدما رو بشوره! جوونا راحت جذب اخلاقش میشن... دیگه نمیتونن فکر کنن یه درصد ممکنه حرف اشتباه بزنه!"

فکری در ذهنم جرقه میزند: "مریم... کتاب بدیم... بریم در خونه ها، توی مسجد... کتاب بدیم... مسابقه کتابخوانی ام میذاریم... خوبه؟"

مریم ناامیدانه نگاهم میکند: "با کدوم پول؟"

- دوتا خیّر پیدا میکنیم از مردمم پول جمع میشه خودمونم میذاریم رو هم، بالاخره جور میشه...

- چه کتابی تو فکرته؟

- سایه شوم... خوبه؟

لبهایش را برهم می فشارد: "خوبه... ولی گرونه ها!"

- با چهل درصد عمده بخریم ارزون میشه... امانتشم میشه بین مردم بچرخونیم...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت پانزدهم

 (مصطفی)

بعد مدتها دوباره میروم به سالن رزمی. خیلی وقت بود کارهای بسیج نگذاشته بود بیایم خدمت علی و دار و دسته اش. علی در واقع شاگرد سیدحسین است و حالا که سید نیست، او کلاس های رزمی را می چرخاند. در گروه فرهنگی هنری هم حرف هایی برای گفتن دارد. دستپخت سیدحسین است دیگر....!

مرا که می بیند، کمی سر و وضعش را مرتب میکند و جلو می آید: "به! سلااااام آقاسید! چه عجب از اینورا."

بندهای کمربند مشکی اش را میگیرم و می کشم طوری که فشارش را حس کند: "تو کِی مشکی گرفتی بچه؟ آخرین بار یادمه زرد بودی!"

علی لبخندی از سر خویشتنداری میزند: "احترام پیشکسوتان واجبه."

لباس تکواندو را از داخل ساکم بیرون می کشم. خیلی وقت است سراغش نرفته بودم. یا جای خط های تا رویش مانده یا چروک شده. مهم نیست، می پوشمش. با بقیه بچه ها شروع می کنیم به گرم کردن. تازه می فهمم این مدت چقدر بدنم خشک شده بوده!

علی که کنار من نرمش میکند، آرام میگوید: "چی شده آقاسید هوس ورزش رزمی کردن؟"

درحالی که درد حاصل از کشش پاهایم را تحمل میکنم جواب میدهم: "حالم خوش نیست، میخوام تخلیه شم! بهتره بیخیال مبارزه شی اخوی!"

علی «آهان» آرامی میگوید و به بچه ها تشر میزند که درست نرمش کنند. نه به این فروتنی اش و نه به آن داد زدن هایش سر بچه ها!

انقدر به کیسه بوکس و میت های بیچاره ضربه میزنم که خیس عرق شوم. صدای کیاپ کشیدنم بین صدای بچه ها گم شده، اما خودم صدای خودم را می شنوم. انگار خود یاسر الحبیب یا شیرازی جلویم ایستاده باشد! مریم راست میگوید، باید کتاب پخش کنیم بین بچه ها. باید به واحد فرهنگی هم بگویم سیر نمایشگاهی بگذارد... مهدی هم باید برنامه های کانال را ببرد به سمت مباحث اعتقادی... حاج آقا هم که کارش را خوب بلد است... جلسات را می بریم به سمت پرسش و پاسخ...

ورزش کمک میکند مغزم بهتر کار کند. وقتی علی صدایم میزند که سرد کنیم، به خودم می آیم. تازه درد پاهایم را حس میکنم. نمیدانم بخاطر شدت ضربات است یا دوری ام از ورزش؟

با حوله عرقم را خشک میکنم که عباس میرسد. بچه هایی که برای تمرین سرود اسم نوشته اند قرار است تست بدهند. بچه ها دورش را میگیرند. باید تست گرفتن تا قبل از نماز مغرب تمام شود...

می نشینم گوشه ای از شبستان؛ نشستن که نه، رها میشوم. مشغول تماشای عباس و بچه هایم که علی با یک لیوان شربت آبلیمو میرسد: "پاهات درد میکنه سید؟"

سر تکان میدهم. با دلسوزی میگوید: "خب چرا همه کارا رو خودت میکنی؟ انقدر حرص نخور سید! یه ذره م به زندگیت برس! صفر تموم شه ما شیرینی عروسی میخوایما."

تازه یادم می افتد چیزی به اربعین نمانده. خدا خودش بخیر کند.می پرسد: "میگم سید... یکی از بچه ها چند روز پیش ازم پرسید چرا انقدر اسلام حرف از جهاد میزنه، ولی توی بقیه ادیان اینطور نیست؟"

یک جرعه از شربت می نوشم. دلم شربت انبه میخواهد... نگاهی به علی میکنم: "خب تو چی بهش جواب دادی؟"

ادامه دارد...

 

 

بهشت جهنمی قسمت شانزدهم

 (مصطفی)

علی با همان تواضعش میگوید: "والا ما که مثل شما و حاج آقا بلد نیستیم درست سوال جواب بدیم ولی گفتم توی اسلام جهاد معنیش وحشی گری نیست، جهاد فقط مبارزه با کفر و ظلمه نه با مردم عادی، برای دفاعه. نامردی ام توش حرامه، چون بخاطر خدا باید جنگید نه کس دیگه! هیچ جای سیره معصومین ننوشتن موقع جهاد، به مسلمونا اجازه وحشی بازی داده باشن یا مردمو مجبور کرده باشن اسلامو بپذیرن... نشون به اون نشون که مردم فلسطین و سوریه و لبنان، تا مدتها بعد فتح اون سرزمینا مسیحی موندن و آروم آروم مسلمون شدن. یا همین مردم ایران خودمون... کسی زورشون نکرد اسلامو قبول کنن... چون با این حساب مردم باید با حمله اسکندر، دست از زردشت برمیداشتن! تازه طبق قرآن، توی همه ادیان توحیدی هم اصل جهاد بوده خیلی پیامبرا در حین جهاد شهید میشدن. چون مبارزه با ظلم حکم خداست. اگه دینی این حکم رو نده کامل نیست."

کمی صدایش را پایین میاورد: "درست گفتم؟ به نظرتون لازم بوده چیز دیگه ای هم بگم؟"

لبخند میزنم. حاصل تربیت سیدحسین است دیگر... جواب را نمی پیچاند و ساده می گوید. همانقدر که باید بگوید.

- عالی جواب دادی علی آقا... خیلی ام خوبه...

سر به زیر می اندازد. میخواهم بحث را عوض کنم: "ورودی بهمنی که اینطوری افتادی تو مسجد؟"

لبخند میزند: "ما همیشه مخلصیم سید!"

آمدن پر سر و صدای بچه های سرود، از یادم می برد به علی بگویم چقدر دوستش دارم. عباس با لبخند همیشگی اش پشت سر بچه ها می آید. بچه ها مسجد را روی سرشان گذاشته اند.

 

مرتضی با ذوق می دود طرفم: "تکخوان شدم مصطفی!"

پشت لبش دارد سبز میشود اما هنوز بچه است! همه پسرها همینطورند!

- سلامت کو بچه؟

- سلام.

عباس دست میزند روی شانه مرتضی: "صدای خوبی داره، حیفه ازش استفاده نکنه! چرا مسابقات قرائت قرآن شرکتش نمیدین؟"

- والا ما خبر نداشتیم! دستتون درد نکنه داداش ما رو شکوفا کردین!

بچه ها که میروند، عباس می نشیند کنارم و بی مقدمه می پرسد: "قضیه این فرقه شیرازی ها چیه؟"

سر درد و دلم باز میشود: "ای بابا... چه میدونم... یه عده از این شیعه لندنیا... به قول این علی آقا شینگلیسی(!) ها اومدن هیئت گرفتن، حرفای شیرازی رو به خورد مردم میدن... حالا ما داریم سعی میکنیم روشنگری کنیم ولی حاج آقای مسجد رو گرفتن زدن... ذوالجناح منم که دیدین به چه روزی انداختنش."

لبهایش را جمع میکند: "عجب... یکم مشکوک نیستن؟ آخه معلومه سرشون به کار خودشون نیست که این رفتارا رو میکنن."

- منم همین فکرو میکنم... باید حواسمون به اربعین و بیست و هشت صفر باشه...

- گزارش میدین به سپاه؟

یک لحظه از ذهنم میگذرد نکند آمده که زیر زبانم را بکشد؟ اما از فکرم خجالت میکشم. سیدحسین الکی به کسی اعتماد نمیکند.

- آره فعلا بیشتر از این کاری نمیشه بکنیم... ولی هنوز یه واحد مشخص اطلاعات نداریم... حس میکنم توی این محیط لازمه چندنفر جدی پای کار اطلاعات پایگاه وایسن...

جرقه ای در ذهنم میخورد... چطور است اطلاعات را به حسن و عباس بسپارم؟

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت هفدهم

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ب.ظ

 (حسن)

به قول عباس، اینکه اینجا هستیم الان ثوابش از عزاداری بیشتر است. امیدوارم همینطور باشد. مصطفی نگران بود و به نظر بچه ها، نگرانی اش بجاست. علی روز قبل را کامل وقت گذاشت و با بچه های فرهنگی، سیر نمایشگاهی زدند درباره شیعه لندنی. صبح اما وقتی رسیدیم مسجد، دیدیم چندتا از پوسترها را پاره کرده اند. حاج کاظم به موقع رسیده بود...

 

صبح که آمدیم و دیدیم بین کلمات جمله«ما تشیعی که مرکز تبلیغاتش لندن است را نمی خواهیم» فاصله افتاده و پوسترش با عکس آقا پاره شده، همه وا رفتیم اما خداراشکر، عباس حدس میزد این اتفاق بیفتد و به علی گفته بود از پوسترهای آقا دوتا بزند. معلوم است این عباس دوست سیدحسین است که انقدر کله اش خوب کار میکند!!

اصلا برای همین ماجراها مصطفی گفت بیاییم اینجا و حواسمان به هیئت «محسن شهید» باشد. من نظرم این است که روی موتور باشیم و دیدشان بزنیم اما عباس میگوید اینجوری تابلو میشویم. میرویم آخر مجلس، در حیاط می نشینیم. این عباس هم کله اش خوب کار میکند هم چشمانش! انقدر دقیق مجلس را می پاید و سخنان سخنران را یادداشت میکند که حیران می مانم. بدون نگاه به دفترچه و بدون نقطه می نویسد.

مداح درباره شفا گرفتن فرزند افلیج یکی از خادمان هیئت میگوید که نذرکرده قمه بزند و فرزندش الان بهتر از ما راه میرود! چقدر اهل بیت پیامبر مظلوم و غریبند که عده ای به راحتی حکمشان را نادیده میگیرند... چقدر ناراحت کننده است که کسانی، از احساسات پاک مردم به اهل بیت سوءاستفاده میکنند و نمیگذارند اسلام ناب محمدی شناخته شود...

بیشتر از اینکه حواسم به مجلس باشد، محو دست تند و نگاه نافذ عباس شده ام. برای همین وقتی عباس می زند به شانه ام و میگوید «پاشو بریم» یکباره از جا می پرم. چشمانم از چیزی که می بینم گرد میشود... قمه... تیغ... نه...

دست و پایم را گم میکنم. با صدایی خفه به عباس میگویم: "چکار کنیم؟ الان وقت رفتن نیستا."

عباس با صدایی آرامتر از من میگوید: "میخوای وایسی نهی از منکر کنی که با همون قمه ها حسابمونو برسن؟ نباید تابلو کنیم که! پاشو بریم گزارش بدیم... گرچه مجلس پارتی نیست که نیروی انتظامی بریزه همه رو جمع کنه."

دل نگاه کردن به صحنه را ندارم. عباس یک چشمش به قمه زن هاست و یک چشمش به در خروجی.

وقتی میرسیم به مسجد، همراه دسته عزاداری وارد می شویم. هوای مسجد را نفس می کشم. بوی دروغ نمی آید...

مصطفی که پیداست از صبح تا الان این سو و آن سو دویده، می آید سراغمان: "چی شد انقدر زود برگشتین؟"

عباس دست مصطفی را میگیرد و به کناری میکشد، اما من امان نمیدهم که حرف بزند: "دارن قمه میزنن سید! تو روز روشن دارن قمه میزنن."

مصطفی که تا الان بعد اینهمه جست و خیز، سرحال بوده، با شنیدن حرفم وا میرود. عباس حال مصطفی را می فهمد که حرفی نمیزند. مصطفی تکیه میدهد به دیوار، کنار عکس آقا با فتوایشان درباره حرمت لعن علنی..

ادامه دارد...

 

 

 احکام عزاداری طبق فتوای آقا:

www.pasokhgooo.ir/10047/احکام-عزاداری/

حضرت آیت الله خامنه ای: اهانت به نمادهای برادران اهل سنت حرام است.

حضرت آیت الله سیستانی: دشنام به مقدسات اهل سنت مغایر با آموزه های اهل بیت عصمت (علیهم السلام) به شیعیان و شاگردان خود است.

حضرت آیت الله مکارم شیرازی: هرگونه اهانت به مقدسات دیگران شرعا جایز نیست.

حضرت آیت الله وحید خراسانی: نباید با اتباع مذاهب دیگر دشمنی کرد، نباید به مقدسات آنها توهین نمود، لعن و سبّ بزرگان آنها جایز نیست، زیرا موجب دور کردن آنها از اهل بیت و معارف آنها می‏شود.

حضرت آیت الله نوری همدانی: جائز نیست.

حضرت آیت الله جوادی آملی: سبّ صحابه، اهانت به مقدسات شیعه یا سنی، توهین و تحقیر ظالمانه نسبت به باورهای هرکدام از دو گروه، حرام و ایجاد اختلاف و روشن کردن آتش تفرقه و شقاق و تحطیم و هدم اساس وحدت امت اسلامی، گناهی بزرگ است.

حضرت آیت الله شبیری زنجانی: مومنین باید از انجام اموری که باعث تفرقه و اختلاف و تضعیف اسلام می شود اجتناب کنند. در صحیحه ابی بصیر از حضرت باقر علیه السلام نقل شده است إِنَّ رَجُلًا مِنْ تَمِیمٍ أَتَى النَّبِیَّ ص فَقَالَ أَوْصِنِی فَکَانَ فِیمَا أَوْصَاهُ أَنْ قَالَ لَا تَسُبُّوا النَّاسَ فَتَکْسِبُوا الْعَدَاوَةَ لَهُمْ.

حضرت آیت الله موسوی اردبیلی: مومنین باید از کارهایی که موجب تشدید اختلاف به خصوص در شرایط فعلی و در مقابل کفر و الحاد می شود اجتناب کنند.

حضرت آیت الله العظمی مظاهری: اهانت به مقدسات و اعتقادات مسلمانان و ایجاد تفرقه میان صفوف پیروان پیامبر عظیم الشان صلی الله علیه و آله و سلم، عقلا و شرعا جایز نیست.

حضرت آیت الله محقق کابلی: از اهانت به مقدسات اهل سنت خودداری شود.

حضرت آیت الله علوی گرگانی: اهانت به مقدسات اهل سنت جایز نیست.

حضرت آیت الله مدنی تبریزی: اسلام توهین به مقدسات هیچ یک از ادیان، به ویژه مذاهب اسلامی را جایز نمی داند و هر حرکتی که موجب اختلاف میان امت اسلامی و خسارت و ضرر مالی و جانی به مسلمانان گردد، حرام و خلاف شرع است.

حضرت آیت الله هاشمی شاهرودی: هر عمل یا گفتاری که موجب فتنه و اختلاف بین مسلمانان شیعه و سنی شود، جایز نیست.

 ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت هجدهم

 (الهام)

کتابهایی که داده هم بیشتر درباره سکولاریسم است و از زبان اندیشمندان خارجی و معدودی مثلا اندیشمند ایرانی، تلاش دارد اثبات کند دین یک تجربه و احساس شخصی ست نه نیاز جامعه! بعد هم خیلی نرم به تبلیغ و ترویج عقاید بنیادین بهاییت مانند میثاق و مظهر الهی و... می پردازد (به دلیل خطر شدید انحراف این کتب ضاله، از نامبردن آنها معذوریم).

اصلا دردمان همان وقت شروع شد که دین را از زندگیمان کنار زدیم و الان به جایی رسیده ایم که باید توی سرمان بزنیم و بگوییم چرا انقدر آمار افسردگی در جوامع مدرن بالا رفته؟ دلیلش هم واضح است... دین را اگر از جامعه حذف شود، کفاف نیازهای فردی را هم نمیدهد؛ چون انسان درون غار زندگی نمیکند که فقط نیاز فردی داشته باشد!

با وجود اینکه مطمئن شده ایم خانم حسینی سعی دارد عقاید بهایی را به شکلی فریبنده به خورد مردم بدهد، چندان ناامید نیستیم. مریم برای عادی کردن ماجرا، چندبار دیگر هم به مراسم میرود اما درحال طراحی سوالات مسابقه کتابخوانی هستیم. پول هم از نذرها و کمک های مردم جور شده و توانسته ایم تعداد قابل توجهی کتاب بخریم. مریم تمام وقتش را گذاشته تا کتاب را خلاصه کند و بریده های کتاب را به صورت بروشور چاپ کنیم. در کل، با هزار و یک بدبختی بسته فرهنگی مختصری آماده کرده ایم برای بیست و هشت صفر. سعی کرده ایم شبهات را تا جایی که شده به زبان ساده پاسخ بدهیم.

مصطفی جعبه ها را پشت صندوق عقب ماشین پدر -که الان دست ماست!!- میگذارد و مریم صندلی عقب می نشیند. راه می افتیم برای پخش بسته. در خانه ها را می زنیم و ضمن تسلیت ایام، درباره مسابقه کتابخوانی توضیح میدهیم. چند کوچه پایین تر که میرویم، -حوالی خانه همان مثلا مادر شهید- خانمی با گرفتن بسته می پرسد: "ممنون ولی دیروز بهم کتاب دادین."

بی آنکه بخواهم، اخم هایم درهم میرود اما سعی دارم عادی جلوه دهم و به زور میخندم: "اما ما امروز شروع کردیم به کتاب دادن حاج خانوم. کی کتاب بهتون داده؟"

- گفتن از طرف موسسه ............ اومدن. میگفتن یه موسسه خیریه ست و اینا. خدا خیرشون بده، یه صدقه ای هم دادم که بدن به بچه های بی بضاعت.

- شما ازشون کارت نخواستین؟

- نه... میگفتن برای فقرای اقلیت های مذهبی هم کمک جمع میکنن. خمس و زکات و فطریه هم میگیرن.

حس میکنم شاخ هایم درحال روییدن است. تعجبم را به روی خودم نمیاورم چون باید زیر زبانش را بکشم: "آفرین...(تمام ناسزاهای عالم در این آفرین بود!) حالا چی دادن بهتون؟"

- چه میدونم مادر... بذار برم بیارم...

خداراشکر که همکاری میکند. میرود و چند لحظه بعد با یک کتاب برمیگردد. کتاب باریکی ست... با خواندن عنوان کتاب، چشمانم از حدقه بیرون میزند. یکی از ضاله ترین کتابهایی که به مریم هم داده بود... وای من!

باید بر خودم مسلط شوم. آرام می پرسم: "به همه همسایه ها میدادن؟"

- آره... گفتن هدیه ست...

- آهان... حالا شما این هدیه ما رو هم بگیرین بخونین... ما از طرف مسجدیم... ولی حاج خانم، هرکسی اومد گفت از موسسه خیریه ام اول مدارکشو دقیق ببینین. چون من چیزی درباره این موسسه نشنیدم و فکر نکنم معتبر باشن.

- خدا خیرت بده دخترم. بیا، این کتابشو بگیر ببین چیه؟ یه موقع حرفای ضاله نداشته باشه...

خدا خیر بدهد به چنین آدم های هوشیاری... لبخند میزنم و تشکر میکنم که حواسش هست هرکتابی را نباید خواند...!

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت نوزدهم

(مصطفی)

ضربه آرامی به در میخورد و مریم می آید داخل. همراه جواب سلامش آهی از ته دل میکشم. چقدر زحمت کشید سر آماده کردن بسته های فرهنگی. قبل از توضیح من، خودش تکه های کاغذپاره را می بیند روی میز. چند قدم به سمت میز برمیدارد و کتاب پاره شده سایه شوم را در دست میگیرد و نشانم میدهد: "چی شده؟ چرا اینا پاره ست؟"

تکیه میدهم به لبه میز: "امروز اینا رو انداخته بودن دم در مسجد. نمیدونم چرا تا ما یه حرکت میزنیم سریع جواب میدن... نمیدونم چیو میخوان به رخمون بکشن؟ اینکه انقدر جسورن و پشتشون گرمه؟ یا چی...؟"

مریم کتاب را -که از وسط دو نیم شده- روی میز می گذارد و بروشورهای پاره شده را برمیدارد. وقتی عکس پاره شده آقا را می بیند، اندوه نگاهش چند برابر میشود. حق هم دارد. من هم وقتی دیدم عکس آقا پاره شده، حس کردم قلبم را زخم زده اند...

سرش را بالا میاورد و نگاهم میکند: "میخوان ما دست برداریم مصطفی!"

با اینکه دلم مثل سیر و سرکه می جوشد، با لحنی دلگرم کننده میگویم: "ولی ما دست برنمیداریم، درسته؟"

هنوز تایید نکرده که الهام می آید داخل. سلام کرده و نکرده می پرسد: "راسته که یکی از بسته ها رو پاره پوره کردن انداختن در مسجد؟"

با دست به کاغذهای پاره اشاره میکنم. الهام برعکس مریم، نمیرود که نگاهشان کند. بهتر... عکس پاره شده آقا را اگر ببیند، اوهم قلبش زخم میشود...

- مصطفی اینا چرا اینجوری میکنن...؟

دستی به صورتم میکشم: "لابد میخوان شاخ و شونه بکشن که مثلا سرمون به کارمون باشه!"

سکوت چند دقیقه ای، باعث میشود صدای تمرین گروه سرود را بشنویم: "ما در غلاف صبر/ پنهان چو آتشیم/ لب تر کند ولی/ شمشیر می کشیم..."

مریم سکوت بینمان را می شکند: "مصطفی صفر تموم شده ها! مامان اینا میخوان تدارک ببینن..."

تازه یادم می افتد باید بساط عروسی را هم وسط این همه کار راه بیندازیم. آوار میشوم روی دیوار: "وای کلا یادم رفته بود..."

الهام نگاهی به من میکند و نگاهی به عکس آقا که پاره شده: "آخه الان... الان باید همه انرژیمونو بذاریم اینجا... اگه درگیر کارای عروسی بشیم..."

مریم روی صندلی می نشیند: "من با حسن حرف زدم... اونم همینو میگه... عروسی دیر نمیشه اما اگه الان جلوی اینا واینسیم ممکنه خیلی دیر بشه ها!"

الهام همانطور که با چسب نواری عکس آقا را می چسباند میگوید: "اگه موافق باشی و موافق باشن، عروسیو بندازیم عقب..."

لبخند میزنم؛ حرفم را الهام زد. طعم انبه میرود زیر زبانم!

صدای تمرین گروه سرود می آید: "مدافعان حق در این/نبرد تا برابریم/دلاوریم دلاوریم..."

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیستم

 (مریم)

- ولی به نظر من، اعتقاد یه امر شخصیه. تو اجازه داری هر اعتقادی داشته باشی اما حق نداری منو مجبور کنی مثل تو فکر کنم. چون فکر هر آدمی برای خودش محترمه. تقدسی که شما میگید، فقط یه مسئله ذهنیه نه حقیقی. من به تو حق میدم موقع نماز احساس خوبی داشته باشی، تو هم به من حق بده که با کائنات لذت ببرم. این یعنی آزادی!

الهام چند بار با خودکار روی زمین میزند و در حالی که نگاهش روی زمین است، لبخند میزند: "به نظرت سجده کردن مقابل یه گاو، عاقلانه ست؟ یا سجده مقابل سنگی که خودت ساختیش؟"

لبانش را جمع میکند و سر تکان میدهد: "نه... یکم احمقانه به نظر میاد... خیلی احمقانه!"

الهام با بی تفاوتی شانه بالا میدهد: "ولی خیلی ها توی هند هنوزم همچین کارایی میکنن و بهش اعتقاد دارن. اینم یه اعتقاده، به نظرت محترمه؟"

مهسا با انگشتانش بازی میکند. الهام لبخند میزند: "ببین مهساجان! اینکه یه عده به چیزی اعتقاد داشته باشن دلیل بر درستیش نمیشه! اگه بخوایم بگیم به تعداد همه آدمای دنیا عقیده و حرف درست وجود داره سنگ رو سنگ بند نمیشه چون هرکسی میتونه بگه حرف من درسته پس طبق حرفم کاری رو که میخوام انجام میدم! مشکل چیه؟ این که معیار رو گذاشتیم عقیده. عقیده یعنی چیزی که من عمیقا قبولش دارم و به روحم گره خورده. میتونه درست یا غلط باشه."

مهسا چشم تنگ میکند: "یعنی تو میگی عقیده هیچکس کاملا درست نیست؟"

حرف الهام را کامل میکنم: "حالا فرض کن ما یه قانون بخوایم که مثلا باهاش یه معاهده بین المللی بنویسیم. هرکدومم یه عقیده داریم و یه چیز میگیم. چکار باید بکنیم؟ کدوم عقیده رو معیار بذاریم؟"

مهسا تند و فرز جواب میدهد: "خب ولی همه عقل داریم. عقل معیاره دیگه! انسانیت معیاره!"

- خب با این حساب، پرستیدن گاو و بت، بی بندوباری، خشونت، تثلیث (اعتقاد به سه خدایی در مسیحیت) غیر عقلانیه و ما به عقاید محترم یه تعداد زیادی از مردم جهان بی احترامی کردیم. حالا اگه بخواد قانون ما اجرا بشه، تکلیف اون مردم چیه؟

- اعتقاد یه چیز شخصیه!

الهام میگوید: "اما رفتار هرکسی بر اساس اعتقادشه و رفتارای ما توی جامعه اثر میذاره. پس چه بخوایم چه نخوایم، عقیده یه امر اجتماعیه. اگرم تلاش کنی تو قلبت نگهش داری، دیگه اسمش اعتقاد نیست، در حد یه نظریه ست."

ادامه حرفم هنوز مانده است: "اما گفتی انسانیت... خیلی چیز خوبیه اگه درحد یه کلمه باقی نمونه! انسانیت تعریف میخواد. کی تعریفش میکنه؟"

- یه سری اصول انسانی تو همه جای دنیا ثابت و مقدسه. مثل عفت، صداقت، عدالت، صلح...

الهام نمیگذارد حرفش کامل شود: "مگه خودت نگفتی تقدس یه مسئله ذهنیه نه حقیقی؟ چطور میتونی قوانینتو براساس چیزای ذهنی بسازی؟ بعد هم خیلی از مردم دنیا همینارو قبول ندارن و بهشون عمل نمیکنن. چون به نفعشون نیست. برای همینه که میگیم معیار آدما نیستن؛ معیار حقیقته. بله مردم همه یه سری چیزا رو قبول دارن، همینو میگیم فطرت. اما اگه همون مردم از عقیده شون برگردن، حقیقت تغییر نمیکنه. آدما بخاطر مقام خلیفه اللهی قابل احترام و باارزشن، معیار حقیقته و ارزش آدما، به نزدیکیشون به حقیقته. چون حقیقت ثابت و واحد و واقعی و عقلانیه. حالا این حقیقت چه چیزی میتونه باشه جز خدا؟ توحیدم یعنی همین که معیارمون خدا باشه فقط."

لبخند پیروزمندانه ای میزنم: "پس تقدسم یه چیز حقیقیه؛ هرچیزی که الهی باشه مقدسه. قانون الهی، نماینده الهی، کتاب الهی..."

- یعنی شما میخواید عقیدتونو بهم تحمیل کنید؟

پیداست دنبال جوابی دندان شکن میگردد که این را میگوید. الهام لبخند میزند: "ما نمیتونیم کسی رو مجبور کنیم چطور فکر کنه، ولی میتونیم حقیقت رو نشون بدیم."

- از کجا میدونید حرفتون حقیقته؟ حقیقت آزادیه!

- آزادی ای که شما میگی خودشم نمیدونه حقیقت کجاست؟ اینو خودت گفتی! مبنای حرف ما هم کتاب خداییه که توی تاریخ بشر انقدر واضح و مشخص بوده که حتی نیاز به استدلال هم برای اثباتش نیست، گرچه استدلال های محکمم وجود داره!

به ساعتش نگاه میکند و بلند میشود: "ببخشید من باید برم... بعدا با هم صحبت میکنیم. خوشحال شدم..."

الهام با مهسا دست میدهد: "جمعه به مناسبت میلاد پیامبر(صلوات الله علیه و آله) جشن داریم. خوشحال میشم ببینمتون."

لبخندی ساختگی میزند: "مرسی. فعلا."

تا دم در بدرقه اش میکنم: "یا علی."

- مریم، مهسا دوستت بود؟!

- نه باابااا! وقتی دم خونه ها بسته های فرهنگی را میدادم مهسا خیلی سوال می کرد گفتم الان وقت ندارم بیا مسجد تا با هم بیشتر آشنا بشیم. خدا کنه بازم بیاد. تو اون خونه مثلا مادر شهید هم یه بار دیده بودمش ولی حرفی نمی زد فقط نگاه می کرد.

- از این جوونا زیاد داریم که طالب حقیقتن. منم با چند تاشون وقتی صحبت می کردم خیلی تحت تأثیر قرار می گرفتن.

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و یکم

 (مصطفی)

هنوز بعد آخرین تمرین نفس تازه نکرده اند که میروم بالای سرشان: "بچه ها کیا هنوز پروندشون ناقصه؟"

کسی جواب نمیدهد. میگویم: "هرکی مدارکشو کامل نیاورده تا هفته دیگه بیاره، میخوام اسم رد کنم برای دوره مقدماتی یک."

به محض شنیدن این جمله، همهمه می شود. آنها که دوره را رفته اند برای بقیه قیافه می گیرند و از دلاوری هایشان(!) می گویند. عباس با بچه ها خداحافظی می کند و به سمتم می آید: "چطوری سید؟"

- پیرمون کردن با این پرونده هاشون. مهدی می گفت خیلی از عکسا فتوکپیه، حوزه قبول نمی کنه.

- بنده خدا مهدی، کار نیرو انسانی به قول تو پیر می کنه آدمو.

- دوره مقدماتی یک توی مسجد ماست، قرار شده شما بشی مسئول آموزش اسلحه و حفاظت.

در دفتر را باز می کنم و تعارف میزنم که برود تو؛ اما می گوید من سمت راست ایستاده ام و اول مرا می فرستد. همزمان می گوید: "مطمئنی اینجا به صلاح هست آموزش داده بشه؟"

وقتی عباس این حرف را بزند یعنی باید مسئله را فوق جدی گرفت: "چطور؟"

- با این جوی که هست و هیئت محسن شهید و این بهاییا خیلی علیهمون گارد گرفتن، شاید بهتر باشه حداقل آموزش سلاح رو بذاریم جای دیگه...

اخم هایم درهم میرود: "عباس اتفاقی افتاده؟ خبری شده که من نمی دونم؟ آخه چرا باید خطرناک باشه؟"

عباس برای گفتن چیزی دل دل میکند و آخر هم منصرف می شود: "بی خیال داداش. همینجوری نگران شدم."

- نه خوب اگه چیزی هست منم باید بدونم!

بچه های شورا در میزنند و یکی یکی می آیند داخل؛ طوری که عباس میتواند از جواب دادن طفره برود. جلسه امروز هم مثل همیشه با صوت قرآن علی شروع میشود و بازهم محور حرفهایمان هیئت محسن شهید است. می پرسم: "تونستید بفهمید با فرقه شیرازی ها ارتباط دارن یا نه؟"

عباس سر به زیر می اندازد و حسن جواب میدهد: "آره... فهمیدیم یه فیلمبردار دارن که مستقیم فیلم عزاداریا و سخنرانیاشونو میفرسته برای یکی از شبکه های شیعه لندنی. شبکه .......... ."

مثل برق گرفته ها نگاهش می کنم: "مطمئنی؟"

با تأسف سر تکان میدهد. معترضانه رو به عباس می کنم: "اگه نیروی انتظامی نمیخواد اینا رو جمع کنه، بذار با بچه های حوزه خودمون میریم جمعشون می کنیم."

عباس که تا الان سرش پایین بود ناگاه سر بلند میکند: "نه سید! الان وقتش نیست."

- چی چی و وقتش نیست؟ پس کی وقتشه؟ لابد وقتی توی هفته وحدت، اومدن مراسم برائت از اهل سنت راه انداختن اون موقع وقتشه که حسابی باهاش سر و صدا کنن، آره؟

عباس سعی دارد آرام و عادی باشد، برعکس من که برافروخته ام.

- سیدجان مطمئن باش نیروی انتظامی و سپاه و صدتا نهاد دیگه الان در جریان کارای اینا هستن، ولی حتما دلیل داره که اقدام نمیکنن. بهتره مام صبر کنیم و کارمونو ادامه بدیم. مطمئن باش اثر روشنگری خیلی بیشتر از این اقدامای یهوییه، اگه نبود انقدر عصبانیشون نمی کرد.

علی هم کلافه شده: "عباس شما چیزی میدونی که ما نمی دونیم؟"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و دوم

 (مصطفی)

عباس مانند کسی که مورد اتهام قرار گرفته و سعی دارد رفع تهمت کند میگوید: "آخه چرا باید اینطور باشه؟ منم مثل شما. فقط میخوام بگم الان احتمالا منتظر یه اقدام چکشی از طرف ما هستن تا توی رسانه هاشون حرفی برای زدن داشته باشن."

حسن با حالتی نگران میگوید: حالا این هیچی، بهاییا رو چکار کنیم؟ دارن میان در خونه ها کتاب ضاله رایگان میدن!

داغ دلم تازه میشود: "آره... باید یه فکری ام برای اونا بکنیم."

حاج کاظم میگوید: "دیدین که، ماهم که رفتیم بسته فرهنگی دادیم پاره پوره کردن انداختن در مسجد."

علی متفکرانه به زمین خیره است: "نمیدونم چجوری، اما باید با یه راهی این کتابا از خونه های مردم جمع شه. چون بالاخره همه مردم این منطقه م که مسجدی و بسیجی نیستن، نمیتونیم همه تبلیغمونو بذاریم توی مسجد."

- ولی الان اولویت اینه که نذاریم مردم مذهبی و مسجدی جذب اون طرف بشن. حالا جذب غیر مسجدی ها پیشکش.

این را حسن میگوید. مهدی که مشغول نوشتن صورت جلسه است میگوید: "بخاطر کلاسای کانون، تونستیم از قشر خاکستری هم جذب داشته باشیم.من میگم باید بازم کتاپ پخش کنیم بین مردم."

حاج کاظم کمی دلخور میشود: "آخه با کدوم پول عزیز من؟ والا من دیگه روم نمیشه به خیِّرا رو بزنم. پولی که مردم میدن برای مخارج مسجد هم روز به روز داره کمتر میشه. همون آب باریکه رو هم هیئت امنا یک چهارمشو به بسیج میده. اشتباه میگم آقاسید؟"

حرفش را با سر تایید میکنم: "منم با کتاب موافقم ولی پولشو نداریم. اگه یه فکری به حال پول بکنید... مثلا الان خانمای مسجد دارن کیف می دوزن، وسایل تزیینی میسازن، ترشی و مربا درست میکنن میارن به عنوان محصول اقتصاد مقاومتی میفروشن. مام خوبه توی همین نمایشگاه اقتصاد مقاومتی یه چیزی عرضه کنیم که پولش خرج کتاب بشه."

علی چشمک میزند: "دستتون درد نکنه آقاسید! میگی از فردا بشینیم دور هم سبزی پاک کنیم؟!!"

حسن بی توجه به حرف علی رو به من میکند: "خب الانم از بعضی خواهرا که میدونیم نیاز مالی به پولش ندارن بخوایم یه بخشی از درآمد رو بذاریم برای کارای فرهنگی؟"

آنی میفهمم منظورش کیست. مریم و الهام را میگوید. سر تکان میدهم: "آره ایده خوبیه، پیگیریش میکنم ان شالله."

عباس که پیداست تا حالا در فکر بوده، شروع میکند: "چیزای مهمترم هست بچه ها!"

نگاه ها به طرفش برمیگردد. عباس ادامه میدهد: "نمیدونم این چند وقته کانالای ضدانقلاب رو رصد کردید یا نه؟ اما اینطور که از پیاماشون برداشت میشه، اینه که دارن آروم آروم از حالت یه اپوزسیون ساده خارج میشن و درکنار غر زدن به وضعیت مملکت و فسادهای مسئولان و زیر سوال بردن دین و روحانیت، دارن مردمو برای شورش تحریک میکنن. سم پراکنی های اینا همیشه بوده، اما اخیرا دارن اینطور القا میکنن که نظام در حال براندازیه و کارش تمومه و مردم دارن قیام میکنن! اینا دارن از الگوی انقلاب خودمون برامون استفاده میکنن، همه احزاب هم به میدون اومدن؛ از منافقین بگیر تا ری استارتی ها و سلطنت طلب ها و فرقه شیرازی و حتی ته مونده های جنبش سبز و ملی مذهبی ها... حالا شاید ظاهرا با هم اختلاف نظر داشته باشن و اینو فریاد بزنن ولی در اصل یه جبهه هستن. بهایی هام این وسط دارن عشق و حالشونو میکنن. حالا توی این شرایط، بهتره ما انرژیمونو بذاریم روی شبهات فضای مجازی؛ مثلا این که دائم میگن چرا حضرت آقا کاری نمی کنن، یا شایعات و تهمت هایی که مطرح میشه درباره سپاه و بقیه نهادها و شخصیتای انقلابی."

علی به صورت عباس دقیق میشود: "یعنی میگی بهاییا و شیرازیا رو ول کنیم؟"

عباس لبخند میزند: "نه بر عکس! باید بریم سراغ ریشه. یه سری شبهاته که همیشه از طرف همه مطرحه. باید اونا جواب داده بشه."

- غیر از اون اگه شورشی هم باشه، اینا هم پیاده نظامشن. اگه ما اصل رو هدف بگیریم اینا هم شاملش میشن.

عباس این حرفم را تایید میکند. علی که هنوز به نقطه ای خیره شده، گویا با خودش حرف میزند: "انگار این فتنه همون فتنه اکبره که میگن."

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و سوم

 (مصطفی)

خانمها را باهم راهی خانه میکنیم و خودمان می مانیم برای جمع و جور کردن مسجد. الهام شاید کمی دلخور باشد که دیرتر میرویم؛ اما ساکت است. چشمم که به چشمان سرخش می افتد، دلشوره میگیرم؛ نمیدانم چرا؟ چیز عجیبی نیست که بعد از دعای کمیل چشمانش سرخ باشد. خودم هم چشمانم سرخ است شاید. چشم ها رازدار خوبی نیستند. هرچقدرهم که اشکهایت را پاک کنی، سرخی و ورم چشمانت لو میدهند همه چیز را.

الهام تمام دلخوری و شاید نگرانی اش را در یک جمله خلاصه میکند: "زود بیاید خونه... نمیخواد خیلی بمونید."

لبخندی میزنم محض دلجویی: "باشه چشم عزیزم."

خداحافظی مادر آنقدر طول میکشد که کوچه خلوت شود. تقریبا فقط ماییم. به دلم بد می افتد که خوب نیست تنها راهیشان کنم؛ اما نظرم عوض میشود. بچه که نیستند.

دوباره به الهام سفارش میکنم: "سوار که شدین درو قفل کنین... کسی هم سوار نکنین توی راه."

پشت چشمی نازک میکنه و با بی حوصلگی کلید را میگیرد: "چشم! تمام تدابیر امنیتی لحاظ میشه."

ساعت یازده و نیم است که راهی میشوند. تازه وارد مسجد شده ام که صدای جیغ و شکستن شیشه درجا میخکوبم میکند. غیر از صدای جیغ، صدای فریاد مردها هم می آید. دیگر حال خود را نمی فهمم، دیوانه وار می دوم به سمت در مسجد. حسن همراهم میدود و پشت سرمان بچه های مسجد. چشمانم خوب نمی بیند. نمیدانم الهام است یا مریم که روی زمین افتاده. چادر سر یکی شان نیست. چند مرد از دور ماشین می گریزند. حسن سریعتر از من میرسد بالای سرشان. مادر تکیه داده به ماشین و دستانش را گرفته جلوی دهانش. مریم پریشان دنبال چادرش میگردد و الهام هنوزهم روی زمین افتاده. خرده شیشه های پنجره ماشین، دستش را زخم کرده. خط سرخ و باریکی از زیر روسری مریم کشیده شده تا گونه اش. فریاد یا حسین و یا زهرا گوشم را پرکرده. با فریاد از مادر می پرسم: "چی شد؟ کی اینکارو کرد؟"

مادر لرزان به سمتی اشاره میکند. صدای فریادی می شنوم: "بدویید دنبالشون... اونوری رفتن... همون کاپشن طوسیه."

حتی به اندازه سوار موتور شدن هم صبر نمیکنم. مثل دیوانه ها می دوم به سمتی که مادر اشاره کرد. هنوز دقیقا نمیدانم چه اتفاقی افتاده و اصلا باید دنبال چه کسانی بگردم. فریاد در ذهنم تکرار میشود: "کاپشن طوسی... موتور."

درحالی که می دوم، صحنه در ذهنم تکرار میشود: شال گردن های پیچیده دور صورت، طوسی، مشکی، چهارشانه و بلند، دوتا موتور سیکلت هرکدام با دو سرنشین... چماق... مریم... الهام... تندتر می دوم...

چشمانم کوچه ها را در جستجوی نشانه ها می کاوم. هیچ برنامه ای برای بعدش ندارم. فقط میدانم باید پیدایشان کنم.

صدای موتور سیکلت سرعتم را کم میکند. می ایستم و گوش میدهم. نمیدانم در کدام کوچه ام. کسی در پیچ کوچه ایستاده با موتور روشن. حتما در تاریک روشن کوچه مرا ندیده چون اصلا حواسش به من نیست. مرد دیگری با قد بلند و کاپشن طوسی و صورت پوشیده، ترکش می پرد و راننده موتور گاز میدهد. از پشت سرشان صدای فریاد می آید. "خودش است."

 می دوم دنبالشان. حالا که میدانم بچه ها دنبالشان هستند، بیشتر جان میگیرم. تمام توان را در پاهایم جمع میکنم و می دوم. همراه پیچیدنشان می پیچم. انگار آنها هم سعی دارند مرا از سرشان باز کنند. صدای بچه ها را دیگر نمی شنوم. پهلوهایم درد میکند، اما حالا میدانم باید یک جوری زمینگیر شوند. به پاها و ریه هایم التماس میکنم بیشتر دوام بیاورند تا تندتر بدوم. دهانم مزه خون گرفته و صورتم خیس عرق است. می پیچند داخل یک بن بست. آنقدر تاریک است که انگار چراغ شهرداری هم اینجا نیست.

میرسم بهشان و با تمام توان لگدی به موتورشان میزنم؛ طوری که تعادلشان بهم بخورد و زمین بیفتند. چرخ های موتور همچنان میچرخند.

مادر... الهام... مریم... خون و خرده شیشه... حالا صاحب کاپشن طوسی روی زمین افتاده. برنامه ای ندارم جز اینکه نگهشان دارم تا بچه ها برسند. نمیدانم چگونه؛ دعا دعا میکنم با همین زمین خوردن زمینگیرشان کرده باشد. هنوز نفسم بالا نیامده و دقیقا نمیدانم چه کنم دستی از پشت سر گردنم را میگیرد و قبل از هر حرکتی، پرتم میکند طرف دیوار...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و چهارم

 (مصطفی)

محکم به دیوار کوبیده میشوم و سرم گیج میرود. مهلت نمیدهند سر پا شوم. یک لحظه از ذهنم میگذرد کمربند مشکی تکواندو دقیقا به چه درد میخورد؟! آن هم وقتی سه نفر قلچماق که از سریش بازی هایت خسته اند و معلوم نیست چقدر گرفته اند که خلاصت کنند و تازه به احتمال نود و نه درصد چاقو و قمه هم دارند و قرار هست طوری بمیری که مایه عبرت همه گان شوی!

مادر و پدر... درس... مسجد... الهام... زندگی... سیدحسین... مریم و مرتضی... کار... هیئت... بسیج... عروسی...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

بالاتنه ام را بالا میکشم تا بلند شوم اما قبل از اینکه بنشینم، کفش سنگین اسپرت یکی شان در پهلویم فرو میرود. درد نفسم را می برد طوری که نتوانم ناله کنم. در خودم جمع میشوم و صدایشان را می شنوم که: "فرمانده شونه؟"

- نه من شنیدم فرماندشون فعلا نیست... این جانشینشه... خودم دیدمش... اسمش مصطفی ست...

وقتی دستان یکی شان گریبانم را میگیرد تازه می فهمم کف دستش دوبرابر صورت من است! مثل پر کاهی بلندم میکند و دوباره می کوبدم به دیوار. کلا مفاهیمی مانند ابتکار عمل، توسل و دفاع را فراموش کرده ام. با خشم به چشمانم زل میزند: تو مصطفایی؟

حتی صبر نمیکند جواب بدهم. نفسی برای حرف زدن ندارم. ضرب زانویش در شکمم باعث میشود خم شوم. انقدر سخت نفس میکشم که حتی نمیتوانم ناله کنم یا کمک بخواهم. رهایم میکند و ناسزا میگوید. با برخورد زانوانم با زمین، سرم هم تیر میکشد.

گوش هایم را تیزتر میکنم بلکه چیز به درد بخوری از حرفهایشان دربیاید. چشمانم را مجبور میکنم خوب ببینند و چهره راننده موتور و قد و هیکل دو مرد نقاب پوش را خوب به خاطر سپارند. صدایی کلفت تر از آن دوتای قبلی می پرسد: "چکارش کنم؟ خلاصش کنم یا ناقص؟"

- نه کثیف کاری موقوف! فقط در حدی که حساب کار دستش بیاد...

- آخه...

- بذار اونم به وقتش!

کمی سرم را بلند میکنم، درد در سر و گردنم شدت میگیرد. تازه متوجه خون روی پیشانیم میشوم. دوباره برای بلندشدن تلاش میکنم که لگد دیگری به سینه ام میخورد و به زمینم میزند. همراه سرفه، از دهانم خون می ریزد. یک لحظه با خودم میگویم اگر اینجا بمیرم شهید حساب میشوم یا نه؟ زندگی ام از پیش چشمم میگذرد و به این نتیجه میرسم که اصلا لایق نیستم و در نتیجه زنده می مانم!

وقتی چند دقیقه دیگر هم با لگد مورد عنایت قرارم میدهند، می فهمم کار از توسل و نجات گذشته و بهتر است اشهد بخوانم. با چشمانی که درست نمی بینند تمام کوچه را طی میکنم؛ به امید دیدن کسی که هنگام مرگ به ملاقات شیعیانش می آید...

مادر و پدر... درس... مسجد... الهام... زندگی... سیدحسین... مریم و مرتضی... کار... هیئت... بسیج... عروسی...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

صدای فریادی که برایم آشناست گوش هایم را جان میدهد.

- بچه ها اونور... اونجان...

صدای مضطرب ضارب آهنگ فرار دارد: "بریم... بریم بسشه... الان می ریزن سرمون."

از دلم میگذرد که نباید در بروند، وگرنه مردنم هم فایده ندارد. نمیدانم چطور اما باید نگهشان دارم؛ حتی اگر با چماقی که زیر پیراهنش پنهان کرده یا چاقویی که احتمالا در جیبش هست به جانم بیفتند. اما باید نگهشان دارم

 

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و پنجم

 (مصطفی)

سه ترک پشت موتور می پرند. خیالشان راحت است که جان ندارم بروم سراغشان؛ کور خوانده اند.

با هر نفس، درد در قفسه سینه ام می پیچد. تمام تنم درد میکند. خون صورتم را گرفته. دستی به دیوار میگیرم تا روی پایم بایستم. درد شدت میگیرد اما الان وقت نشستن نیست.

مادر و پدر... درس... مسجد... الهام... زندگی... سیدحسین... مریم و مرتضی... کار... هیئت... بسیج... عروسی...

ته مانده رمقم را میریزم در پاهایم و قبل از اینکه راه بیفتند، با تمام نیرو به موتور ضربه میزنم. صدای فریاد یا علی (علیه السلام) در حنجره و گوشم می پیچد.

یاعلی... یاحسین... یازهرا... یا مهدی...

صدای بچه ها نزدیکتر میشود. صدای عباس است...

اینبار نمیتوانم موتور را واژگون کنم. دست می اندازم به کاپشن و شال گردن نفر سومی که ترک موتور نشسته. با تمام نیرویم می کشمش به سمت خودم. دوباره فریاد یا علی...

واژگون می شود و میخورد روی زمین؛ اما عباس و بچه ها انقدر نزدیکند که دوستانش منتظرش نمی شوند. بدجور زمین خورده اما انقدر گیج نیست که برایم چاقو نکشد. از بخت خوبم، قلچماق ترینشان را زمین انداخته ام!

- بچه ها سید... برین کمکش... یا زهرا...

قبل از اینکه چاقویش شکمم را بدرد دستش را میگیرم.

یاعلی... یاحسین... یازهرا... یا مهدی...

انقدر می پیچانم که از درد، چاقو را رها کند. با دست دیگرم چاقو را به سمتی پرت میکنم. علی میرسد بالای سرم: "یا زهرا! سید چی شدی؟ بچه ها بیاین کمک..."

فریاد میکشم: "بگیرینشون... دوتاشون در رفتن... بگیرینشون..."

چندنفر جلوتر می دوند دنبال آن دونفر و من سرجایم رها میشوم. صدای آژیر می آید. لخته های خون همراه سرفه از دهانم بیرون میریزد. علی صدایم میزند، نفس ندارم که جواب بدهم خوبم...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

سیدحسین... مسجد... هیئت...

زندگی... کار... درس...

از اینکه بالاخره یکیشون را نگه داشتم خوشحالم. زیر لب میگویم: "خداجون ممنونتم شکرت..."

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

مادر... الهام... مریم... خون و خرد شیشه...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و ششم

 (حسن)

- هنوز معلوم نشده هدفشون چی بوده و چرا اینکارو کردن؟

پدر مریم می پرسد. از صدای گرفته اش پیداست این دو سه روز چقدر خودخوری کرده.

مرتضی سینی چای را از آشپزخانه میگیرد و جلویمان میگذارد. او هم عصبانی ست؛ حق هم دارد. شتاب زده میگوید: "لابد کار همون هیئت محسن شهیده! یا کار اون بهاییا! شک نکنین!"

عباس لبخند ریزی میزند؛ شاید به خامی مرتضی. پدر دوباره می پرسد: "شما که این مدت پیگیر بودید بگید اینا کی بودن؟"

عباس نفسی تازه میکند: "مطمئن باشید از اون هیئت نبودن؛ اونا انقدر احمق نیستن که اینجوری خودشونو خراب کنن. من از روند تحقیقات نیروی انتظامی خبر ندارم.

پدر دلش نمی آید بیشتر از این عباس را اذیت کند. عباس نجیبانه می پرسد: "مصطفی حالش خوبه؟ میشه ببینمش؟"

- توی اتاقشه... بعیده خواب باشه. بفرمایید...

مرتضی راهنمای عباس میشود و من هم پشت سرشان راه می افتم. عباس یا الله گویان وارد اتاق میشود. مصطفی خوابیده روی تخت و کتابی دستش گرفته؛ اما به محض دیدن ما لبخند میزند و نیم خیز میشود: "سلام..."

صورتش از درد جمع میشود و عباس اجازه نمیدهد بلند شود. با دیدن عباس، گل از گل مصطفی می شکفد. عباس می نشیند و احوال پرسی میکند؛ مرتضی میرود که پذیرایی کند.

اولین سوال مصطفی، همان است که پدرش پرسید. اما جواب عباس فرق میکند. صدایش را کمی پایین میاورد: "اینطور که اون پسره، همون که با کمک تو گرفتنش، اعتراف کرده، اینا نه بهایین، نه فرقه شیرازی! اینا ری استارتی اند..."

انگار که برقم گرفته باشد: "اینا یهو از کجا اومدن؟"

مصطفی اما چندان شوکه نشده: "احتمال میدادم... این شینگیلیسیا خر که نیستن اینجوری ضایع بازی دربیارن!"

دستم را به پیشانی میگیرم: "همونا کم بودن که اینام بریزن سرمون!"

- حالا معلوم نشده هدفشون چی بوده؟

عباس آرامتر میگوید: "میدونی که چقدر این روزا دارن برای حزب اللهی ها خط و نشون میکشن... اینام فکر کردن خبریه، یهو زده به سرشون اومدن سراغ شما. ولی معلومه خیلی بچه تر از اونن که بفهمن جلوی اونهمه آدم، این اداها خریت محضه! اینا فقط عضله داشتن نه مغز!"

مصطفی با نگرانی می گوید: "مطمئنی دیگه خطری نیست؟ اینا یهو نزنه به سرشون برن بقیه بچه ها رو هم منهدم کنن؟!"

عباس آرام است: "نه ان شالله. پلیس دنبالشونه."

- نمیدونی قرار شده با این هیئته چکار کنن؟

- نمیشه بریزن بگیرنشون. تحت نظرن... به موقعش عمل میکنن. بهایی هام دارن رصد میشن.

مصطفی چشمکی میزند: "اینا رو از کجا میدونی؟ به اون بالاها وصلیا..."

عباس سربه زیر میخندد: "نه اینا رو از افسر آگاهی شنیدم. شمام برید پیشش همینا رو میگه!"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و هفتم

 (الهام)

حسن می گوید ری استارتی بوده اند. شنیده بودم رهبرشان برای حزب اللهی ها خط و نشان کشیده اما فکر نمیکردم کسانی باشند که به حرفش توجه هم بکنند! از آن غیر قابل باورتر، این است که جلوی در مسجد و مقابل چندین نفر آدم حمله کردند و زود در رفتند.

من دقیق یادم نیست. ضربه ای خورد به کتفم؛ چادرم از پشت کشیده شد و چون کمری بود محکم خوردم زمین. فقط صدای جیغ شنیدم؛ یادم نیست چقدر طول کشید تا حسن و مصطفی برسند. حتی یادم نیست کی شیشه های ماشین را شکستند و دستم رفت روی خرد شیشه ها و زخم شد. حتی ندیدم چه شد که سر مریم شکست. وقتی مصطفی فریاد زنان پرسید «چی شده» هم نتوانستم جوابش را بدهم. فقط توانستم در سایه روشن نور چراغ برق، ببینم صورتش سرخ شد و دوید. انقدر تند دوید که نتوانستم بگویم حداقل سوار ذوالجناحش شود.

نگذاشتند من و مریم برویم بیمارستان ببینیمش. می گویند یکی از دنده هایش آسیب جدی دیده. نمیخواهند واضح بگویند شکسته! انگار ما بچه ایم!

حاج کاظم داشت به حسن میگفت و من دزدکی شنیدم مصطفی توانسته یکی شان را از موتور زمین بزند و نگذارد فرار کند. بعد هم عباس آقا رسیده و برده تحویلش داده. حتما به نیروی انتظامی!

این چندروزی که مصطفی بستری ست، بارها با خودم فکر کرده ام «اگر...» و طاقت نیاورده ام به بیشترش فکر کنم. طاقت نیاورده ام فکر کنم ممکن بود عروسیمان عزا شود و... هر وقت این "اگر..." به ذهنم آمد، شیطان را لعنت کردم و شکر گفتم. فقط کاش سیدحسین وقتی بیاید که مصطفی خوب شده باشد.

چند روزی ست همه جا حرف از فساد اقتصادی و معیشت مردم و تورم و گرانی ست؛ اما حرف هایشان بوی دلسوزی نمیدهد. عده ای به رئیس جمهور می تازند و عده ای کلا نظام را زیر سوال می برند. انگار بین شعارهایشان، مردم فقط دستاویزند؛ بازیچه اند. انگار تنها چیزی که برایشان مهم نیست، معیشت مردم است. که اگر بود، می فهمیدند مشکلات کشور با کار و مطالبه دلسوزانه حل میشود نه تحریک مردم برای اغتشاش و توهین به سران کشوری و لشگری.

با وجود همه هارت و هورتشان، نگران نیستم. این مملکت صاحب دارد، شهید دارد، سپاه دارد، آقا دارد. بدتر از این ها را گذرانده چون صاحبش حفظش کرده است. به قول پدر، چهارتا سلطنت طلب کوروش پرست و اراذل و اوباش ری استارتی که عرضه تعویض پوشک بچه را هم ندارند، چه رسد به براندازی نظام و تعویض رژیم!! خیلی جنم داشته باشند هشتگ «براندازم» را ترند توئیتر کنند!

این کار را کردند که ما بترسیم... اما نمیدانم چرا نترسیدم. مریم هم نترسیده. حسن و مصطفی هم که اگر می ترسیدند نمی رفتند دنبالشان. نمیدانم چرا نمی ترسم که هیچ، ذوقم بیشتر شده برای آماده کردن نمایشگاه کتاب نهم دی. ذوقم بیشتر شده برای کار.

تا دو سه روز دیگر که مصطفی مرخص شود، حال مریم و من هم بهتر میشود. باید برای مراسم نه دی آماده شویم. شاید یک یادواره گرفتیم برای شهدای فتنه.

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی_ قسمت بیست و هشتم

 (حسن)

صورتش آفتاب سوخته شده و چشمانش گود رفته؛ طوری که وقتی دیدیمش سخت شناختیم. اما وقتی گرم سلام کرد، احوالمان را پرسید، دست داد و حرف زد فهمیدیم همان سیدحسین است. مصطفی خیلی وقت نیست سرپا شده؛ سیدحسین که نمیدانست ماجرا را، محکم درآغوشش گرفت. مصطفی هم فقط لب گزید و خندید، به روی خودش نیاورد.

با تمام شدن کار حکومت داعش، کار سیدحسین هم تمام شده و برگشته؛ سربلند و پیروز. حسادت که نه، اما به حالش غبطه میخورم که شد وسیله تحقق وعده الهی: فإنَّ حزب الله هم الغالبون...

داعشی که چندین سال تمام دنیا را در رعب و وحشت انداخت و سوریه و عراق را به ویرانی کشید، داعشی که با داعیه اسلام و حمایت کفر به میدان آمد، داعشی که موی دماغ اربابان غربی اش شده، با دستان سیدحسین و دوستانش جمع شد. دست آنها که نبود؛ دست خدا بود که در آستین آمد.

زینب کوچک سیدحسین روی پای پدر نشسته و چشم از او برنمیدارد. سیدحسین از خاطراتش میگوید و زینب گاه دست به صورت پدر میکشد و گاه سرش را به شانۀ پدر تکیه میدهد و چشم برهم میگذارد. انگار بخواهد تمام نبودن کنار پدر را در همین چندساعت جبران کند. خوش بحالش که دوباره این فرصت نصیبش شد و مثل بقیه بچه های شهدای مدافع حرم... بماند!

همسر سیدحسین به مریم گفته بود زینب تمام مدت که سید از خستگی خواب (بخوانید بیهوش!) بوده این بچه بالای سرش نشسته بود و پدرش را نگاه میکرد.. شب هم کنار سیدحسین خوابیده...!

هیچکس تا خودش تجربه نکند نمیفهمد در قلب زینب کوچولوی سه ساله چه میگذرد؟ بی آنکه بخواهم، خاطره تعزیه شام غریبان می آید جلوی چشمم...

چشمان درشت و مشکی زینب آرام بسته میشود و مادرش او را به اتاق می برد. مصطفی لبخند تلخی برلب دارد و این چندماه نبود سیدحسین را تعریف میکند. از هیئت محسن شهید تا خانم حسینی و نمایش بامزه الهام و مریم و تصادف حاج آقا و ذوالجناح خودش و حمله ری استارتی ها. اما حرفی درباره خودش نمیزند. گاهی صدایش را بغض میگیرد و گاهی صورتش را اخم.

سید فقط صبورانه گوش می دهد. واکنشش گاه تلخندی ست و گاه اخم. با این وجود، نگاه سیدحسین هنوز مهربان است. انقدر مهربان مصطفی را نگاه میکند که یک لحظه از دلم میگذرد شاید مصطفی را از من بیشتر دوست دارد!

متوجه مریم میشوم که چشم از گل های فرش برنمیدارد و پیداست که اینجا نیست. آرام با آرنج به بازویش میزنم: "کجایی مریم؟"

آرام زمزمه میکند: "هیچ جا."

سرش را بالا میاورد و مستقیم نگاهم میکند: "هرجا بریم با هم میریم...!!"

نگاه شاد مریم مدتی ست کمی غمگین و پریشان شده ولی سعی دارد پنهانش کند. میشود به راحتی فهمید نگران من و مصطفی و بقیه بچه هاست.

مصطفی با آب و تاپ زمین خوردن حاج آقا از موتور را تعریف میکند. سیدحسین با نگرانی کمی جابجا میشود: "حال حاج آقا چطوره؟"

بعد نگاهی به من می اندازد: "نگفته بودی؟!"

مستأصل نگاهش میکنم که یعنی: "خب چی میگفتم تو اونور دنیا بودی نگران میشدی..."

لبخندی میزند، خوب بلد است از چشمانت بفهمد در دلت چه میگذرد. دوباره از مصطفی می پرسد: "حالا همه حالشون خوبه؟"

مصطفی که گویا با آمدن سیدحسین جان گرفته جواب میدهد: "بععله همه خوبن ملالی نبود جز دوری شما که اونم الحمدالله حاصل شد."

سیدحسین هنوز ماجرای مصطفی را نمیداند. ناخودآگاه از دهانم می پرد که: "مصطفی هم یکی دو روزه مرخص شده خداروشکر."

مصطفی چشم غره میرود و سیدحسین اخم میکند: "بیمارستان؟"

مصطفی سعی دارد از جواب دادن طفره برود: "نه چیزی نبود."

و از شانس خوبش فاطمه خانم سینی چای نبات را میان جمع میگذارد. مصطفی با خوشحالی از اینکه از دست سیدحسین دررفته یک استکان برای خودش برمیدارد و به بقیه تعارف میزند. سیدحسین اما تیزتر از آن است که مصطفی حریفش شود:

- خب آقاسید بگو ببینم بیمارستان قضیه ش چیه؟

مصطفی دوباره به من چشم غره میرود و بی اختیار میخندم

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت بیست و نهم

 (مصطفی)

- ولایت اعتبار ما...

         شهادت افتخار ما...

              همین لباس خاکی است معنی عیار ما...

علی آرام دست میزند سر شانه ام. برمیگردم طرفش. درگوشم زمزمه میکند: "کیک و شربتا پخش شد..."

- کم نیومد؟

- نه خدا رو شکر.

- دستت درد نکنه. الان کجا میری؟

- باید بریم کتابارو تحویل بگیریم بچینیم روی میزا.

خشکم میزند: "مگه هنوز نمایشگاه رو نچیدید؟"

سرافکنده میگوید: "شرمنده... گفتن زودتر نمیتونن بفرستن."

سر تکان میدهم: "خب باشه... یکی دوتا از بچه هارو بردار برین بچینین."

و با دست اشاره به احمد میکنم. احمد و متین را همراه حسن می فرستم بروند کتابها را بگیرند.

- نفس نفس طنین غیرت است در گلوی ما...

                      قدم قدم رهایی قدس آرزوی ما...

                             بسیجیان جان به کف دلاوران کشوریم...

                                              که هرکجا و هرنفس مطیع امر رهبریم...

سیدحسین می ایستد کنارم: "میگم این آسیدمرتضای شمام صدا داشته و ما نمی دونستیما!"

لبخند میزنم: "گوشاتون قشنگ می شنوه... آره یه ته صدایی داره... عباس کشفش کرد!"

هر دو به عباس نگاه میکنیم که مشغول رهبری گروه سرود است. بچه ها میخوانند: "از جان گذشته ایم... در جنگ تیغ و خون..."

سیدحسین صدایش را کمی پایینتر میاورد: "قدر این عباسو بدون... خیلی بچه ماهیه..."

با سر تایید میکنم: "خیلی کمک حالمونه... میگم سید پایه ای براش آستین بالا بزنیم؟!"

خنده اش میگیرد: "بجای نقشه کشیدن برای مردم، زنگ بزن ببین سخنران چرا دیر کرده؟"

- زنگ زدم گفت ترافیکه، یه نیمساعت دیر میرسه. چکار کنیم نیم ساعت؟

قدری فکر میکند و میگوید: "یکی از مستندای جشنواره عمار رو بذار."

- ما از تبار قوم احلی من عسل هستیم...

                برای ما شیرین تر از شهد شهادت نیست...

میخواهد برود که چشمش به مسعود می افتد؛ یکی از نوجوان های تازه واردمان. مکث میکند. من تعجب میکنم.

مسعود با حالتی نه چندان خوشحال کناری ایستاده؛ درحالی که عباس میگفت صدای خوبی دارد و باید در گروه سرود باشد.

سیدحسین می پرسد: "پس چرا مسعود بینشون نیست؟"

شانه بالا می اندازم که یعنی نمیدانم. سیدحسین صحبت با او را به عهده میگیرد و من میروم که به الهام بگویم یکی از مستندهای جشنواره عمار را پخش کند.

- طوفان غیرتیم...

     چون سیل میرسیم...

        فکر رهایی بیت المقدسیم...

بچه های سرود با تشویق مردم پایین میروند. چراغها را خاموش میکنم تا مستند روی پرده واضحتر بیفتد. خیالم که تا حدودی راحت میشود، سری به سیدحسین و مسعود میزنم که گوشه ای مشغول صحبتند.

- عباس آقا خیلی اصرار کرد، ولی من حاضر نیستم برم و داد بزنم فدایی رهبرم؛ چون بهش اعتقاد ندارم. عباس آقام گفتن اگه واقعا سختمه و اذیت میشم، اصراری نیست. آقاسید شما بگید چرا وقتی امام زمان هست، من باید فدای رهبر بشم؟ مگه رهبر معصومه؟

سیدحسین با لبخند مشغول گوش دادن است. اجازه میگیرم و وارد بحثشان میشوم. سیدحسین بجای جواب، از مسعود می پرسد: "خب تو چرا از امام زمان اطاعت میکنی؟"

- خب... چون پیامبر دستور دادن از امام علی (علیه السلام) و فرزندانشون که ائمه باشن اطاعت کنیم.

سیدحسین کمی جدی میشود: "اون وقت چرا از پیامبر اطاعت میکنی؟ خدا که هست! از خدا اطاعت کن! پیامبر یه انسانه!"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی_ قسمت سی ام

 (مصطفی)

انگار به مسعود برمیخورد: "خود خدا دستور داده از پیامبر اطاعت کنیم!"

سیدحسین خرسندانه میگوید: "آهان! پس اگه بخوای از خدا اطاعت کنی باید از پیامبرش اطاعت کنی؛ یعنی حکم خدا اطاعت از پیامبر و ائمه ست. قبول؟"

مسعود سر تکان میدهد.

- حالا اگه ائمه دستور بدن وقتی غایبن، شیعیان باید از علمای دین پیروی کنن، این پیروی عین پیروی از خداست، درسته؟ چون دستور ائمه ست و فتوای فقها هم بر مبنای قرآن و روایاته. پس حکمشون حکم خداست، این حدیث امام صادق علیه السلامه.

مسعود سرش را بالا میاورد: "یعنی هرکس که عالم دین باشه، حتی اگه مثل علمای بنی اسراییل باشه هم باید ازش اطاعت کرد؟"

- چرا انتظار داری ائمه همیشه لقمه آماده دهن شیعه بذارن؟ ائمه خصوصیات اون عالم رو مشخص کردن، این وظیفه ماست که بشناسیمش. طبق روایت امام صادق (علیه السلام) باید از فقهای پرهیزگار که از دین خود محافظت و برخلاف هوای نفسشون رفتار میکنن و مطیع دستورات خدا هستن پیروی کنیم.۱

مسعود حرف سیدحسین را قطع میکند: "خب چطور به این نتیجه رسیدن که آقای خامنه ای این خصوصیات رو داره؟ اصلا اینهمه مجتهد و آیت الله، مثل آیت الله سیستانی، مکارم، جوادی آملی..."

- اولا اینکه میگی مجتهدای زیادی داریم درسته، توی تقلید میتونیم از مجتهدی که اعلم میدونیمش تقلید کنیم، ولی برای رهبری جامعه، علاوه بر علوم حوزوی کفایت سیاسی هم لازمه. علما همه قبول دارن که امام خامنه ای از لحاظ سیاسی هم شایستگیشون بیشتره. بعد هم تشخیص شایستگی برعهده مجلس خبرگانه؛ یعنی چندین نفر متخصص دینی که دائما دارن روی رهبر جامعه نظارت میکنن. حتی دشمنای آقا هم اعتراف کردن به اینکه نتونستن یه فساد کوچولو توی پرونده شون پیدا کنن.

از چهره مسعود پیداست که تا اینجا را قبول دارد: "باشه، اطاعت رو هستم، درست میگید، اما فدا شدن رو نه!"

سیدحسین با لبخندی عمیق جواب دادن را به من واگذار میکند. کمی فکر میکنم و میگویم: "اگه زمان امام حسین علیه السلام بودی چکار میکردی؟"

سریع جواب میدهد: "امام حسین رو با آقای خامنه ای مقایسه نکن!"

- بذار اینجوری بپرسم: "در مواجهه با مسلم بن عقیل چکار میکردی؟ مسلم معصوم نبود ولی نایب امام بود."

قدری فکر میکند: "توی رکابش می جنگیدم... جونمم براش میدادم..."

سیدحسین با نگاهش می فهماند که آفرین همینجوری برو جلو!

میگویم: "چرا؟ چون میدونی فدا شدن برای مسلم مثل فدا شدن در راه امامه. پس الانم اگه ما میگیم جانم فدای رهبر، بخاطر اینه که فداشدن در راه نایب امام زمان هم مثل جنگیدن در رکابشونه."

به زمین خیره است و درباره حرف هایم فکر میکند. ناگاه می پرسد: اصلا چرا میگید امام؟ مگه ما دوازده تا امام نداریم؟

سیدحسین خیلی صریح میگوید: "نه!"

مسعود با چشمان گرد شده نگاهش میکند. سیدحسین میگوید: "توی سوره اسراء می فرماید: روز قیامت هر ملتی رو با امامش به صدا میزنیم. یعنی چی؟ مثلا امام کفار هم یکی از ائمه ماست؟ نه! امام یعنی راهبر، پیشوا، کسی که ازش اطاعت میکنی. میتونه امامت یه فوتبالیست یا هنرپیشه باشه! امام نار داریم، امام جنت هم داریم. دوازده امام معصوم داریم درسته، اما الی ماشاءالله امام های مختلف هستن! پس اینکه میگیم امام خامنه ای، اشاره به پیرویمون از ایشون داریم. اگه بگیم رهبر، بار لغایی رهبر بیشتر اشاره داره به رهبری سیاسی؛ مخصوصا توی ادبیات بین المللی. اگه بگیم آیت الله هم اشاره داریم به جایگاه صرفا دینی و معنوی. اما امام یه کلمه قرآنیه که هردوی اینا رو پوشش میده و هم به رهبری سیاسی اشاره داره هم رهبری دینی."

همراهم زنگ میخورد. سخنران رسیده؛ سیدحسین را با مسعود تنها میگذارم.

ادامه دارد...

 

۱_  (وسائل الشیعه، ج۲۷، ص۱۳۱)

 

بهشت جهنمی قسمت سی و یکم

 (حسن)

با دوتا شیرکاکائو و کیک سر میرسد. خدا خیرش بدهد، از صبح تا الان چیز درست و حسابی نخورده ام. می نشیند روی صندلی راننده و در حالی که نگاهش به جمعیت است می گوید: "شعاراشون داره میره به سمت شعارای فتنه."

کیک را با ولع گاز میزنم. شکم گرسنه ایمان ندارد! عباس اما کیک و شیرکاکائو را کناری می گذارد و خیره می شود به جمعیت. نمیدانم چطور است که کله اش بدون خوردن هم خوب کار میکند؟!

- نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران...

چندنفری که میاندارند، دست میزنند. عده ای که فیلم میگیرند ماسک زده اند یا شال گردن دور صورتشان پیچیده اند. درحالی که کیک را می بلعم میگویم: "ببین! اینا که ماسک دارن مشکوکنا!"

عباس درجه بخاری ماشین را زیاد میکند و دستانش را به هم می مالد: "معلومه! ابدا من باور کنم اینا دانشجوئن! اما چکار میتونیم بکنیم؟ تا وقتی اقدام خشن نکنن عملا آمریکاییم!"

- چی؟ آمریکا؟

میخندد: "یعنی هیچ غلطی نمیتونیم بکنیم!"

از خنده، شیرکاکائو می پرد تو گلوم سرفه امان نمیدهد. عباس خنده کنان چند دستمال کاغذی از روی داشبورد دستم میدهد: "جمع کن خودتو!"

صورتم را تمیز میکنم، عباس با بیسیم حرف میزند. صدای سیدحسین است که میگوید: "اینجا دارن شعارای ناجور میدن... دیگه اصلا حرف اقتصاد نیست... به آقا دارن توهین میکنن..."

عباس برعکس ما آرام است؛ انگار نه انگار که حرف درگیری خیابانی و اغتشاش وسط است: "سیدجان شما کجایی؟"

- ترک موتور، با احمد، روبروی در اصلی دانشگاه... لیدراشون دارن جمعیتو می برن وسط خیابون...

- سید نمیخواد اقدامی کنی، فقط سعی کن لیدراشونو شناسایی کنی. یه جوری که تابلو نشه فیلم بگیر، ولی بهت حساس نشن. نیروی انتظامی بلده چجوری برخورد کنه با اینا.

- باشه. یا علی.

پوسته کیک و شیرکاکائو را داخل پاکت زباله می اندازم و روبه عباس میکنم: "اینا فکرای دیگه هم دارنا..."

ابرو بالا میدهد: "نگران نباش. اینا حکم ته مونده دارن. تو فقط فیلم بگیر، مخصوصا اونا که دوربین دستشونه!"

خانمی که ماسک تنفسی زده و سرتاپایش آبی ست، فیلم میگیرد از وسط جمعیت. جوانی با کاپشن طوسی میانداری میکند اما ماسک ندارد. خانم دیگری با لباس بنفش و روی پوشیده، گوشی به دست فیلم میگیرد. شاید تعداد زیادی برای تماشا آمده اند. تا چنددقیقه پیش، دانشجوهای مذهبی هم شعارهای اقتصادی میدادند اما بعد از کمی درگیری لفظی، غیبشان زد. هنوز کنترل اوضاع از دست نیروی انتظامی خارج نشده.

ناگاه چند موتور سوار سرمیرسند و پیاده میشوند و به دل جمعیت میروند؛ همه ریشو! سعی دارند جمعیت را متفرق کنند، اما اوضاع متشنج میشود. با آرنج به بازوی عباس میزنم: "اینا از کجا پیداشون شد؟ اینجا چکار میکنن؟"

عباس کمی برافروخته میشود: "نمیدونم! مثلا دارن نهی از منکر میکنن... وای..."

با بیسیم حرف میزند: "این حزب اللهی هایی که ریختن وسط جمعیت حرف حسابشون چیه؟"

نمی شنوم چه جوابی میگیرد. فقط می بینم که صدای کف و سوت می آید. جمعیت متفرق، پراکنده شعار میدهند. نیروی انتظامی سعی دارد جلوی درگیری را بگیرد. شعارهای متضاد گوشم را پرکرده.

عباس با صدایی نسبتا بلند میگوید: "چی؟ انقلاب؟ فردوسی؟ باشه اومدم... یا علی..."

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و دوم

(مصطفی)

وقتی خبر اعتراض دانشجویان را جلوی دانشگاه شنیدیم، چندان جدی نگرفتیم. با خودم گفتم مثل همیشه است که می آیند دوتا شعار میدهند و میروند و تمام میشود؛ اما وقتی به حوزه احضارمان کردند و گفتند باید حواسمان به خیابان انقلاب باشد، فهمیدم خبرهایی هست فراتر از یک اعتراض دانشجویی به وضعیت اقتصادی.

صبح که خبری نبود، اما گویا خواب هایی برای عصر دیده اند. صدایم را بلند میکنم تا به علی که ترکم نشسته برسد: "سال هشتاد و هشت چندسالت بود؟"

علی هم بلند می گوید: "دوازده سال! چطور؟"

- هیچی، میخواستم ببینم چیزی یادت میاد یا نه؟

- خیلی نه...

در دل حرص میخورم که چرا بیسیم داده اند دستمان. داد میزنم: "این بیسیما تابلومون میکنه، میریزن سرمون. ببین کی بهت گفتم؟"

- چاره ای نبود. گفتن ممکنه موبایلا خط نده. دیدی که محاصره مون کردن یه بیسیم انداختن توی دامنمون!

خنده ام میگیرد. این محاصره را خوب آمد! باد سرد دی ماه صورتم را می سوزاند. علی میگوید: "انگار سیدحسین و عباسم دارن میان سمت فردوسی... معلوم نیس چه خبر قراره بشه؟"

- خدا بخیر کنه!

می رسیم به میدان فردوسی. ظاهرا همه چیز عادیست؛ مردم میروند و می آیند. صدای اذان را از همراهم می شنوم. مسجد این دور و بر نیست و نمیشود هم از اینجا جم بخوریم. نماز را کنار خیابان میخوانیم. سلام نماز را که میدهم، صدای عباس را از بیسیم می شنوم: "کجایید مصطفی جان؟"

- میدون فردوسی، کنار ایستگاه مترو.

- ما الان نزدیک پل کالجیم، خیلی آروم بیاین به سمت ما، حواستون باشه به همه چی. میدونی که؟

- آره. سیدحسین کجاست؟

- اونام دارن میان سمت شما. ما با ماشینیم اونا با موتور.

- باشه. می بینمت. یا علی.

علی هنوز در سجده است. میزنم سر شانه اش: پاشو داداش... باید بریم... از معراج بیا پایین یه امشبو!

وقتی سر از سجده برمیدارد و چشمم به چهره برافروخته و چشمان سرخش می افتد، آب میشوم. خجالت زده میگویم: "شرمنده انگار خیلی اون بالاها سیر میکردی...!"

بزرگوارانه میخندد و می نشیند ترک موتور. کم کم سروصداها شروع میشود؛ شعارهای همیشگی شان:

- نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران...

- مرگ بر دیکتاتور...

- .....

چشم می گردانم بین جمعیت؛ باید لیدرها را پیدا کنیم. لحظه به لحظه صدایشان بالاتر میرود و شعارهایشان تندتر میشود. علی همراهش را گذاشته روی حالت پرواز ولی طوری وانمود میکند که درحال صحبت است. دارد فیلم میگیرد از جمعیت.

شاید پنجاه نفر هم نباشند؛ اما خیابان را بند آورده اند. نیروی انتظامی به حالت آماده باش ایستاده. گاهی چیزی در داستان ها میخوانید و در فیلم ها می بینید؛ اما باید در این موقعیت باشید تا معنای دلشوره ام را بفهمید. جمعیتی که شکل و شمایلشان بیشتر به اوباش میخورد تا دانشجو و اکثرا یا ماسک تنفسی زده اند صورتشان را با شال گردن پوشانده اند.

صدای عباس است که پشت بیسیم میگوید: "بچه ها مواظب باشین کسی کشته نشه! حتی اگه شده خودتون سپر بشید... کسی کشته نشه..."

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و سوم

 (حسن)

- مرگ بر ........./ مرگ بر .........

- سبز و بنفش بهانه ست/ اصل نظام نشانه ست...

- نترسید نترسید/ ما همه باهم هستیم...

- مرگ بر دیکتاتور...

ماشین میلیمتری جلو میرود. عباس هم که تا الان آرام بود، کمی نگران است. با همان نگاه نافذش بین جمعیت می کاود؛ انگار دنبال کسی میگردد. اوباش را می بینم که در خیابان پراکنده شده اند. می گویم: "با این ریش و پشممون میریزن سرمونا..."

عباس که حواسش به خیابان است، فقط سرتکان میدهد. صدای بوق خیابان را برداشته. عباس میگوید: "باید بزنیم کنار، دیگه توی ماشین جواب نمیده. یهو به قول تو میان توی ماشین قیمه قیمه مون میکنن!"

با چشمان گرد شده جواب میدهم: "پیاده که خطرناکتره!"

انگار حرفم را نمی شنود؛ سعی دارد ماشین را از خیابان بیرون بکشد و گوشه ای پارک کند: "بیسیم بزن به سیدحسین، بگو بیان پیش ما."

دوبل پارک میکند. به سیدحسین موقعیت میدهم و قرار میشود بیاید همینجا. عباس با شانه چپش حرف میزند: "من دارم میرم تو دل جمعیت... اگه زنده موندم و گرفتمش تحویل میدم به بچه های خودمون، اگرم خبرم نرسید میکرو توی دهنمه..."

چشمانم شاید به اندازه یک نعلبکی گرد شده باشد: "چرا با شونه ت حرف میزنی؟ داری منو میترسونی!"

تنه اش را به سمتم میچرخاند مستقیم چشمانم را نگاه میکند. نگاهش تا مغز استخوانم نفوذ میکند. چهره اش جدیت و مهربانی را باهم دارد: "ببین... من باید یه آتیش بیار معرکه رو پیدا کنم تحویل بدم... شمام باید کمکم کنین. اما اصل کار با خودمه!"

- نمی فهمم! مگه ما فقط...

- بیشتر از این لازم نیست بپرسی. بعدا سیدحسین برات توضیح میده. تو فقط یه یاعلی بگو و بیا کمک.

حس میکنم هم میشناسمش هم نه. حالا شخصیتش کمی برایم مجهول شده است. صدای شکستن شیشه هردومان را از جا می پراند. یک تکه سنگ شاید اندازه یک کف دست، شیشه عقب را ترکانده! عباس بلند میگوید: "بدو الان آتیشمون میزنن!"

چندنفر فریاد میزنند: "اونا مامورن! بگیریدشون! اونا اطلاعاتی اند!"

قبل از اینکه با چماق و قمه بیفتند به جان ماشین، از ماشین بیرون می پریم. عباس دستم را میگیرد و دنبال خودش میکشد. باید خودمان را در پیاده رو گم کنیم. کرکره مغازه ها پایین است. مردمی که در پیاده رو هستند، یا فیلم میگیرند یا قدم تند کرده اند که زودتر از معرکه در بروند. بیسیم میزند به سیدحسین: "کجایی سید؟ ما پیاده شدیم، تو پیاده روییم..."

هنوز جواب سیدحسین را نشنیده ایم که سرخی آتش را آن سوی خیابان می بینم... سطل های زباله... نفت... ماشین های مردم...

..... آتش...!

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و پنجم

 (مصطفی)

شیشه های ایستگاه اتوبوس یکی پس از دیگری می ریزند؛ اما صدای شکستنشان بین صدای کف و سوت گم شده است. تردد برای ماشین های سواری غیرممکن و برای موتور سیکلت ها دشوار شده. یکی دوتا درخت آن طرف تر می سوزند. یکی دونفر هم مشغول ریختن نفت روی یک سطل زباله اند و بقیه دورش هورا میکشند. ناگهان ضربه سنگینی به سرم، تعادلم را برهم میزند. چشمانم سیاهی میروند. علی می دود طرفم: "سید! چی شد؟ فکر کنم سرت شکسته!"

دست میگذارم روی سرم، خونی ست اما درد چندانی ندارد. آرام میگویم: "چیزی نیس تیر غیب خوردم!"

با دستمالی خون را از روی صورتم پاک میکند: "سنگ پرت میکنن نامردا!"

علی حواسش به من است و حواس من میرود به سمت جوانی که در فاصله سه چهار متری ما، هنگام شعار دادن برزمین می افتد. افتاده در جدول، شاید هجده سال بیشتر هم نداشته باشد. نمیدانم چرا زمین خورده. دست علی را پس میزنم و به جوان اشاره میکنم: "علی... انگار میخوان یکی رو بزنن!"

علی هم برمیگردد و جوان را نگاه میکند. مردی سرتاپا سیاه و پوشیده به جوان نزدیک میشود. هیکلش به جرآت دو برابر جوان است. علی بلند میشود و میگوید: "سید بیسیم بزن گزارش بده که پس فردا شر نشه!"

نمیدانم چرا ناخودآگاه بغض راه گلویم را می بندد، اما داد میزنم: "چکار میخوای بکنی؟"

- نباید بذاریم کسی کشته بشه!

و به راهش ادامه میدهد. بیسیم میزنم به عباس، جواب نمیدهد. صدای خش خش می آید فقط. انگار کسی دائم دستش را روی شاسی بیسیم بگذارد و بردارد. زمان مناسبی برای دلشوره گرفتن نیست. سیدحسین را میگیرم. از بین سر و صداها جواب میدهد: "جانم مصطفی؟"

- سید اینجا یکی رو انداختن زمین میخوان بزننش! علی رفته جلوشونو بگیره، اما ممکنه اتفاق بدی بیفته!

- چرا به پلیس نمیگی؟ اینجا ما وضعمون بهتر نیست!

- فکر نکنم بتونن کمک کنن... ببینم چی میشه... حلال کن!

دیگر نمی شنوم چه میگویند. پس گاردی ها کجا هستند؟ جایی که جوان افتاده، نقطه کور است. طوری که به راحتی بزنند بکشندش و بعد جنازه اش را سردست بگیرند و شعار بدهند: "می کشم می کشم آنکه برادرم کشت!"

علی بالای سر جوان است و میخواهد کمکش کند. میروم به سمت کانکس نیروی انتظامی که صدای آخ بلندی متوقفم میکند. برمیگردم، حالا جوان نشسته و علی روی زمین افتاده و دستش را گرفته. جوان، ترسیده و وحشت زده درهمان حالت نشسته عقب عقب میرود و علی سعی دارد روی زانوانش بلند شود. مرد سیاهپوش متوجه من نشده و خواسته کار جوان و علی را باهم تمام کند، این را از اسلحه ای که به سمتشان گرفته می فهمم. روی اسلحه فیلتر صدا بسته. دوباره اسلحه را به سمت علی میگیرد که حالا خودش را سپر جوان کرده. در دلم به جوان التماس میکنم داد بزند و کمک بخواهد. میدانم اگر جلو بروم ممکن است دست مرد روی ماشه بلغزد. علی چشمش به من می افتد و با چهره ای درهم رفته، علامت میدهد که به پلیس خبر دهم.

 ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و ششم

(مصطفی)

علی خیز گرفته. میخواهد با نگاهش به من بفهماند خودش از پس مرد سیاهپوش برمی آید. تا کانکس نیروی انتظامی نمی فهمم چطور می دوم. کانکس خالی ست! مثل مرغ سرکنده این سو و آن سو به دنبال پلیس می دوم اما پیدایشان نمیکنم، درگیرند و مشغول بگیر و ببند؛ بی خبر از اینکه یک بچه بسیجی نوزده ساله، کنار جدول خیابان و دور از چشم دوربین ها با یک غول بیابانی ضدانقلاب دست به گریبان است. برمیگردم جایی که بودیم. جوان با زبان بند آمده به درگیری علی و مرد خیره است. علی توانسته اسلحه مرد را از دستش دربیاورد و به سویی پرت کند؛ اما مرد سیاهپوش روی سینه علی نشسته! ماتم می برد. بیسیم میزنم به حوزه و در حالی که گزارش موقعیت را میدهم، می دوم به سمت علی. اولین کاری که میتوانم بکنم، این است لگدی به سر و گردن مرد بکوبم و نقابش را بکشم. مرد هنوز به خودش نیامده. بلند میشود، شاید برای اینکه حساب من را برسد، اما نه...! پا میگذارد به فرار...! می دوم دنبالش، در خم کوچه گم میشود. از پشت سرم علی با صدایی دردآلود فریاد میزند: "بگیرش سید... نذار دربره..."

دلم پیش علی مانده؛ عذاب وجدان گرفته ام که چرا رهایش کردم. هر چه میگردم پیدایش نمیکنم، اصلا به درک اسفل السافلین! برمیگردم تا خودم را برسانم به علی. صحنه ای که می بینم را باور نمیکنم. زمین اطراف علی سرخ شده و علی خودش را کشیده سمت جدول. جوان که کم کم زبانش باز شده، با دست علی را تکان میدهد: "آقا... جون مادرت پاشو... وای بدبخت شدم! پاشو به هرکی می پرستی!"

دست جوان را کنار میزنم و خودم می نشینم کنار علی. بالای ابرویش شکافته. در سوز دی ماه، احساس گرما میکنم. مایعی گرم روی لباسهایش ریخته... مایعی گرم و سرخ...!

چشمانش نیمه بازند و زیر لب چیزی زمزمه میکند. چند بار به صورتش میزنم: "علی! الان وقت این مسخره بازیا نیست بی مزه! غیر از بازوت کجاتو زده؟ علی عین آدم جواب میدی یا..."

جوان با صدایی لرزان میگوید: "زد به پهلوش... با چاقو زد به پهلوش..."

عباس و سیدحسین هیچکدام جواب نمیدهند. دستم میرود که اورژانس را بگیرم اما نه... در این ترافیک محال است برسند. علی دستم را میگیرد، صدایش را به سختی می شنوم: "سید... سر جدت مردم نبینن این سر و وضع منو... بعدا داستان میشه..."

- به چه چیزایی فکر میکنی! داری می میری بچه!

دوباره سیدحسین را میگیرم: "تورو به قرآن یا خودت بیا یا یکی رو بفرست بیان علی رو ببریم... داره می میره!"

بالاخره جواب میدهد: "چند تا از بچه های بسیج رو میفرستم..."

خدا خیرشان بدهد، احمد و یکی از بچه ها که نمی شناسمش پنج دقیقه نشده میرسند و علی را می اندازیم پشت ماشین. جوان را هم سوار میکنیم. آنقدر ترسیده که مقاومت نکند. انگار نه انگار که تا نیم ساعت پیش داشت شیشه می شکست و برای نیروی انتظامی خط و نشان می کشید. مچ پایش آسیب دیده و نمیتواند تکانش دهد.

دیگر حواسم به اطراف نیست، دستم را میگذارم روی گردن علی تا مطمئن باشم نبضش – هرچند کم فشار و بی رمق – میزند. خوابم می آید، صدای بچه ها را نمی شنوم که درباره نزدیکترین بیمارستان حرف میزنند. فقط صدای زنگ همراه علی را می شنوم: هرگز نهراسیم از نامردمی دشمن

               آماده ایثاریم چون احمدی روشن...

همراه خونین را از جیبش بیرون می کشم، روی صفحه نوشته «مادر جان گلم». حتما نگرانش شده که زنگ زده، حالا جواب مادرش را چه بدهم؟ رد تماس میزنم. دوباره زنگ میزند: هرگز نهراسیم از نامردمی دشمن...

دیگر رد تماس هم نمیزنم، میگذارم بخواند: با دانش و تقوا با صبر و بصیرت

                                                                        در راه ولایت تا پای شهادت...

                                                                                                     لبیک یا حسین جان...

                                                                                                                    لبیک یا حسین جان...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و هفتم

 (حسن)

درست مثل پلنگی که در کمین طعمه تعقیبش میکند، از کنار پیاده رو دختر را می پاید و دنبالش میرود و ما هم دنبالش. سرش را کمی برمیگرداند و بی آنکه چشم از دختر بردارد به سیدحسین میگوید: "این حالاحالاها میخواد بره جلو!"

دختر همچنان میان جمعیت راه میرود و فیلم میگیرد. عباس آرام میگوید: "مطمئنم ماموریتش فقط فیلم فرستادن نیست... حتما مسلحه و یه برنامه هایی داره..."

به حوالی فردوسی که میرسیم، آرام آرام از میان آشوب ها بیرون میرود و به طور کاملا نامحسوس وارد پیاده رو میشود. مردی سرتاپا سیاهپوش در پیاده رو ایستاده. دختر با دیدن مرد، آرام به طرفش میرود و چند کلمه ای حرف میزنند؛ خیلی کوتاه. فاصله مان انقدر کم نیست که بشنویم. دختر چیزی به مرد میدهد و میرود داخل یک کوچه. عباس صبر میکند که مرد برود، بعد به ما رو میکند: "احمد! شما وایسا همینجا، مواظب باش کسی رو نزنن. سید! شما برو دنبال مرده، ببین کجا میره و چکار میکنه ولی باهاش درگیر نشو. حسن! شمام با فاصله میای پشت سر من، برید یا علی!"

مرد همچنان در پیاده روست. سید قدم تند میکند تا گمش نکند. من می مانم و عباس. عباس نگاه جدی اما مهربانش را به صورتم می دوزد: "اصل کار، کار خودمه. اما میخوام تو ام بیای که اگه گمش کردیم تقسیم شیم. حالام من میرم، تو پنج دقیقه بعد من بیا. یا علی."

و میرود. پنج دقیقه به اندازه پنجاه سال می گذرد برایم. راه می افتم داخل کوچه. دلشوره دارم. عباس را سخت می بینم. تمام کوچه را می پایم، مثل عباس. درست نمی بینمش. کاش امشب زودتر تمام شود... کاش زودتر این آشوب ها جمع شود و برود پی کارش. نگاهی به خانه ها میکنم، نمیدانم ساکنان این خانه ها درچه حالند؟ نگرانند یا بی تفاوت؟

نمیدانم چقدر میگذرد تا بیسیم بزند: "حسن جان هستی؟"

- هستم. بفرما؟

نفس نفس میزند: "حسین گفته مرده رو گم کرده، وقتی دوباره دیدتش داشته فرار میکرده میومده سمت من. همدیگه رو پیدا کنین باید حتما اون مرده رو بگیریم..."

- عباس خیلی دور شدی، نمیتونم ببینمت...

- حسن حتما مرده رو پیداش کن، مفهومه؟ یا علی!

به سیدحسین بیسیم میزنم: "کجایی سید؟ او هم نفس نفس میزند، پیداست دویده: کوچه پارسم؛ روبروی یه نونوایی."

- من توی براتی ام. بیا توی تمدن، اونجا همو می بینیم.

- من تا دو دقیقه دیگه رسیدم.

- می بینمت...

می رسم به تمدن و میروم به سمت تقاطع پارس و تمدن. کلاه بافتنی ام را پایین تر میکشم از سرما و دستانم را می برم زیر بغلم. تندتر قدم برمیدارم بلکه گرم شوم. سیدحسین سر تقاطع ایستاده. پا تند میکنم و میرسیم به هم. از چهره برافروخته اش پیداست دویده. مرد را که با فاصله ده متری ما، آرام میرود نشان میدهد: "بریم..."

آرام میگوید: "عباس گفت حتما خفتش کنیم، چون اگه برسه به دختره عباس نمیتونه دختره رو گیر بندازه."

قدم تند میکند و من هم پشت سرش: "مسلح نباشه؟"

- امید به خدا. ما دو نفریم...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و هشتم

(حسن)

آرام از پشت سر میگویم: "ببخشید آقا... منزل رفیعی میشناسید؟"

بعید است با این تله گیر بیفتد. دل میزنم به دریا و وقتی ناگهان برمیگردد، قبل از هر اقدامی با زانو می کوبم به شکمش. خم میشود اما حرفه ای تر از آن است که بنشیند و ناله سردهد. پیداست که انتظار چنین اتفاقی را داشته. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ کاش درس و کنکور و دانشگاه را بهانه نمیکردم و با سیدحسین و بقیه بچه ها، میرفتم کلاس رزمی. الان که یک گوریل آموزش دیده مقابلم ایستاده، رتبه سه رقمی و درسهایی که خوانده ام به چه دردم میخورد؟

سیدحسین با یک ضربه زمینش می اندازد و آرام دست میگذارد به گردنش، و مرد از هوش میرود! خوش بحالشان که بلدند چکار کنند؟

ترس را به روی خودم نمیاورم و ژست فرماندهان پیروز را میگیرم. با دستبند پلاستیکی دست هایش را از پشت می بندم. سیدحسین بیسیم میزند به حوزه: "عباس گفت بگیریمش، الان بیهوشه سریع بیاید ببرینش تا مردم ندیدن!"

- به سید... چه کردی... تو سوریه هم همین بلاهارو سر داعشیا میاوردی؟

- بدو بگو یه ماشین بفرستن ببرنش، تا نیم ساعت دیگه بهوش میادا!

- چـــــــــــــشم! رو تخم چشام! سید، خود عباس کجاست؟ چرا جواب نمیده؟

- نمیدونم... به ما گفت اینو بگیریم خودش میره دنبال دختره...

- الان من یکی از بچه های گشت ......... رو میفرستم، کارت شناسایی شون رو چک کن حتما. نزدیکتونن تا پنج دقیقه دیگه میرسن... فقط توی دید که نیستید؟

- نه پشت درختاییم کوچه هم خلوته... ولی اگه طول بکشه ممکنه یکی بفهمه!

سریع میرسند. سیدحسین مرد را تحویل میدهد و دوباره بیسیم میزند: "عباس کجاست؟ بگید بریم دنبالش!"

- وایسا... توی کوچه جمشید... نزدیک... وای...

سیدحسین نگران میشود و صدایش را بالا میبرد: "نزدیک کجا؟"

- سفارت اینگلیس!!!

نمیدانم تا چه حد این را درک کرده اید که «هرجا سخن از تفرقه و فتنه و براندازی است، نام انگلیس خبیث می درخشد». سیدحسین میگوید: "میرم دنبالش... یا علی..."

دلشوره ام بیشتر میشود. درحال دویدنیم و هرچه عباس را میگیریم، جواب نمیدهد. فقط صدای خش خش و فش فش می آید، انگار شاسی را فشار میدهد و رها میکند. سیدحسین به زمان قطع و وصل شدن صدا دقت میکند: فشششششش.... فشش... فشششششششش...

سیدحسین می ایستد و دقیق تر گوش میدهد: فشششششش.... فشش... فشششششش...

برافروخته میشود: "داره مرس علامت میده... کمک میخواد... بدو..."

درحالی که پشت سرش میدوم میگویم: "چرا درست نمیگه کمک میخواد؟"

- نمیدونم... حتما نمیتونه...

اصلا نمی فهمم کی به کوچه جمشید رسیدیم. سیدحسین می ایستد و آرام کوچه را می پاید. کسی از میان جوی آب و شمشادهای داخل کوچه بیرون می پرد و لنگان لنگان می دود. باورم نمیشود: همان دختر! سیدحسین می دود و ناگاه نمیدانم از کجا چیزی به پای دختر میخورد و زمینش میزند. دختر ناله میکند، سیدحسین میرسد بالای سرش. دختر سرش را گذاشته روی زمین. سیدحسین درحالی که سعی دارد سیانور را از دهان دختر بیرون بیندازد، خطاب به من میگوید: "عباسو دریاب!"

میروم همانجایی که دختر بود، داخل جوی کنار کوچه!

- یا قمر بنی هاشم!

پیداست به سختی سر و دستش را از جوی بیرون آورده تا دختر را بزند. روی اسلحه اش فیلتر صدا بسته. دستش، صورتش، اسلحه اش، لباس هایش... همه خونین... گردنش رها شده روی زمین، از گلویش هم خون میریزد. ماتم برده، خشکم زده! نمیدانم باید چکار کنم. صدای بیسیم می آید: "عباس... چرا جواب نمیدی؟ تو رو به امام حسین جواب بده... علی رو کشتن... یا خودت بیا یا یکی رو بفرست بیان علی رو ببریم... داره می میره! عباس... عباس چرا جواب نمیدی؟ دِ جواب بده تورو به قرآن... به ولای مرتضی اگه جواب ندی من میدونم و تو... چرا سیدحسینم جواب نمیده؟"

صدای مصطفی ست. چشمانم سیاهی میرود، پاهایم سست میشود. بوی خون کامم را تلخ کرده. لبهای عباس آرام و نرم تکان میخورند. گوش هایم سوت میکشند. عباس را نمی شناسم... آخر کدام دیوانه ای در جوی آب می خوابد که الان عباس اینجا خوابیده، آن هم با اسلحه و بیسیم... سیدحسین راست میگفت... عباس دیوانه است...

سیدحسین میرسد بالای سرمان. نمی بینمش، اما افتادنش را حس میکنم.

- یا قمر بنی هاشم...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت سی و نهم

(مصطفی)

احمد مثل برق گرفته ها نگاهم میکند: "چرا اینجوری شدی سید؟"

مات نگاهش میکنم. مگر چجوری شده ام؟ به سختی لب هایم را تکان میدهم: "علی رو زدن..."

- الان کجاست؟ حالش چطوره؟

حال بدم را که می بیند، میرود سراغ بقیه بچه ها. بین حرفهایشان، کلماتی مثل اتاق عمل، خونریزی، تیر، چاقو و جراحی را میشنوم دکتر هم درباره همین ها حرف میزد، البته درست نفهمیدم چه گفت. حتی نفهمیدم چطور ماجرا را برای افسر انتظامی تعریف کردم. فقط صدای زنگ همراه علی را می شنوم: "لبیک یا حسین جان..."

اگر مادرش ببیندش چکار میکند؟ نه... امیدوارم حداقل خون های صورتش را پاک کرده باشند وگرنه مادرش خیلی شوکه میشود. اصلا نباید ببیند. به مادرش میگویم رفته مسافرت، رفته شمال... راهیان نور... اردوی جهادی... چه میدانم! میگویم فعلا دستش بند است... کار دارد، نمیتواند ببیندتان.

چشمانم تار میشوند و بی آنکه بخواهم، روی صندلی رها میشوم. سرم تیر میکشد... با دست میگیرمش، بازهم تیر میکشد... بچه ها جمع میشوند دورم...

عباس را میبینم با بچه ها سرود کار میکند: "از جان گذشته ایم/ در جنگ تیغ و خون..."

علی در هیئت میخواند: "بی سر و سامان توام/ سائل احسان توام... ثارلله..."

عباس گوشه ای آرام به سینه میزند و دم میگیرد: "غریب کربلا حسین... شهید نینوا حسین..."

علی در هیئت میخواند: "نفس نفس من/ شعر غم تو/ ایشالا بمیرم/ تو حرم تو... حسین ثارلله... اباعبدالله..."

عباس با بچه ها سرود تمرین میکند: "بسیجیان حیدریم/ فداییان رهبریم..."

علی از گروه سرود بچه های مسجد عکس میگیرد.

عباس را بچه ها در میان گرفته اند و از سر و کولش بالا میروند. عباس میخندد، شیرین مثل شیرینی های نیمه شعبان.

علی پوسترها را به دیوار می چسباند. دستی روی عکس آقا میکشد و صورت ماهشان را می بوسد.

عباس میانداری میکند: "اناالعباس واویلا حسین تنهاست واویلا..."

علی مجلس شب تاسوعا را گرم میکند: "ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ سقای حسین سید و سالار نیامد/ علمدار نیامد... علمدار نیامد..."

عباس همراه بقیه بچه ها دم میگیرد: "حسین... حسین... حسین... حسین..."

صدایشان هزاربار به پرچم ها و گلدسته های مسجد میخورد و پژواک میشود: حسین... حسین... حسین... حسین... حسین...

به خودم میام. سرم تیر میکشد، با دست میگیرمش، باز هم تیر میکشد. دستم میخورد به باندی که روی سرم بسته اند. اخم هایم درهم میرود. احمد دستانم را میگیرد: "سید چرا نگفتی سرت شکسته؟"

- علی کجاست؟

- هنوز تو اتاق عمله!

- عباس کجاست؟

- نمیدونم!

- به خونواده علی گفتین؟

- هنوز نه!

- اون پسره... اون کجاست؟

- حالت خوبه سیدجان؟ روی تخت کنارته! چه ضعفی کرده بنده خدا! تو ام ضعف کردیا... یهو افتادی!

می نشینم. سرم دوباره تیر میکشد. پسرک هم روی تخت نشسته، با دستبند، لرزان و پریشان. چشمش که به من می افتد، بیشتر می ترسد: "آقا غلط کردم... بخدا خر شدم اومدم دوتا شعار دادم تو خیابون... ما مال این حرفا نیسیم به جون امام..."

احمد دستش را بالا میگیرد: "جون امام رو وسط نکشا... عین آدم حرف بزن!"

- به پیر، به پیغمبر من تروریست و منافق و اینا نیستم... هنوز اصلا هجده سالمم نشده... خرمون کردن... گفتن بیاین مقابل فساد قیام کنین... نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم... شکر خوردم آقا... من طاقت کتک خوردن ندارم...

عاقل اندر سفیه نگاهش میکنم: "کی خواست تو رو کتک بزنه بچه؟ چندسالته؟"

- شونزده... دو سه روز دیگه میرم تو هفده...

- اسمت چیه؟

- امیرعلی!

- کی زدت از پشت سر؟

- نمیدونم... فکر کنم همون مرد گندهه... افتادم زمین پام پیچ خورد... بعدش نفهمیدم چی شد اون دوست شما پرید جلو...

احمد با اندوه زمزمه میکند: "علی..."

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهلم

(مصطفی)

مرد گریه میکند، هق هق هم گریه میکند، حتی اگر مصطفای مغرور باشد... مرد باید هم گریه کند، اصلا باید زار بزند وقتی رفیقش را شهید کرده اند و حتی نمیتواند جنازه اش را ببیند و برود سر خاکش. اصلا مرد دوباره در مردانگی اش شک کرده است با حضور رفیقش.

مدت زیادی با ما نبود، اما همه مان را سیاهپوش کرد. خوش بحال حسن که توانست ببیندش. مثل بچه های یتیم، ماتم زده و بی حال میرویم به اتاق علی، دور تختش. وقتی بهوش بیاید اول از همه حال عباس را می پرسد... باید بگوییم رفته مسافرت... اصلا رفته کربلا، سامراء، اصلا مکه! چه میدانم! میگوییم عباس فعلا نیست!

صدای گریه مان بیدارش نمیکند. من حرف های دکتر را نفهمیدم، اما سیدحسین میگفت رفته توی کما. به نظر من که حالش خوب است، فقط خسته است و گرفته خوابیده! دکترها شلوغش میکنند که اینهمه دم و دستگاه وصل کرده اند به علی. انقدر قشنگ خوابیده که آدم هوس میکند بخوابد. مثل بچه هایی که خواب خدا را می بینند. سیدحسین پیشانی شکسته اش را می بوسد.

حسن با صدای گرفته می پرسد: "چرا نمیگی عباس کی بود؟"

سیدحسین دست علی را میگیرد: "بین خودمون بمونه بچه ها... عباس یکی از بچه های ........... بود، اسمشم یه چیز دیگه بود... بخاطر گزارش شما درباره فرقه شیرازیا، قرار شد با پوشش مربی بیاد و فرقه شونو تحت نظر بگیره. توی شب فتنه هم باید یکی از جاسوسای سازمان منافقین رو دستگیر میکرد... قرار شد ما کمکش کنیم چون اون شب همکاراش همه گیر بودن و نیرو کم بود... من و عباس با هم وارد دانشکده شدیم، اما اون رفت شاخه ........... و من یه قسمت دیگه. خیلی بچه باهوشی بود... توی سوریه هم یکی دوبار دیدمش...

به اینجا که میرسد، ساکت میشود و چند بار دست علی را نوازش میکند. احمد می پرسد: "تکلیف اون هیئته چی شد؟ نمیخوان اقدامی کنن؟"

سیدحسین سربه زیر جواب میدهد: "دوستای عباس کارشونو بلدن... دارن آروم آروم جمعشون میکنن... اون بهایی هام یا فرار کردن از کشور خارج شدن یا گرفتیمشون... یه تعداد از این طرفدارای شیرازی ام توی همین اغتشاشات دستگیر شدن الحمدلله..."

دلم میخواهد مثل علی بگیرم بخوابم، یک دل سیر. به مرتضی و بچه های سرود چه بگوییم؟ این را بلند می پرسم. سیدحسین همچنان زمین را نگاه میکند و بغضش را میخورد. احمد میگوید: "کِی تشیعش میکنن؟ بریم مراسمش..."

سیدحسین ناگاه سرش را بالا میاورد و طوری به احمد نگاه میکند که احمد تاب نیاورد و سربه زیر بیندازد. با دلخوری میگوید: بچه های ............. نه تشیع دارن، نه مراسم... قبرشونم گمنامه، به اسم شهید دفن نمیشن.

حسن می پرسد: "خونوادش میدونن؟"

سیدحسین سر تکان میدهد: "هنوز نه... پدرش جانباز شصت و پنج درصده... چهارتا خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داره... خدا صبرشون بده..."

سینه ام میسوزد. قلبم درد میکند. از اتاق بیرون میزنم، بوی مواد ضدعفونی بیمارستان حالم را بدتر میکند. از بیمارستان هم بیرون میزنم، کاش میشد از تهران هم بیرون بزنم... بروم کربلا، پیش عباس. همراهم زنگ میخورد، الهام است. رد تماس میزنم، باید برم ببینمش. باید ببینمش...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و یکم

 (الهام)

پریشان است؛ بیشتر از همیشه. چشمان سرخ و صدای خش دارش نشان میدهد حال درونش را. مصطفی هم کم از حسن ندارد، شاید کمی تودار تر باشد اما حالشان شبیه برادر از دست داده هاست. دلیل این حالشان را هم میدانم و هم نمیدانم. بخاطر علی ست شاید؛ اما علی که حالش بهتر است و درصد هوشیاری اش رو به افزایش... پس چرا اینا اینطور شده اند؟

این حالشان به آتشفشان می ماند، به آتش زیر خاکستر. میدانم با کوچکترین تحریکی می شکنند. سیدحسین هم بهم ریخته. مریم میگفت مصطفی گفته تا چهل روز آینده حرفی از عروسی نزنیم! کسی که نمرده و این ها اینطور بدحالند... شاید هم کسی مرده که ما نمیدانیم!

صدای ذوالجناحش از کوچه می آید. جلوی آینه، بی هدف خودم را با روسری مشغول میکنم تا زنگ بزند و بیاید توی اتاقم. زنگ میزند و مثل همیشه، می آید توی اتاقم، اما نمیگوید شما زن ها چرا چسبیده اید به آینه؟ نمیخندد. سربه سرم نمیگذارد و چادرم را برنمیدارد ببرد به حیاط تا سرعتم بیشتر شود. فقط در دهانه در می ایستد و آرام میگوید: " الهام جان زود بپوش بریم."

شور و شوقی که بر صورتم نشسته بود، آنی میریزد. من هم بی حال میشوم. زود می پوشم که برویم. من هم مثل قبل نمیخندم و بیشتر معطل نمیکنم...

تمام مدتی که سوار ذوالجناحیم تا برسیم به بهشت زهرا، هیچ نمیگوید و من هم سکوت میکنم. اینبار نه همپای من، که چند قدم جلوتر میرود. برای اینکه سر صحبت باز شود میگویم: "چرا سیاه پوشیدی عزیزم؟ نکنه تو هم معتقدی رنگ عشقه؟"

سرش پایین است، انگار اصلا به من گوش نمیکرده. لحظه ای به خودش می آید و به لبخند کمرنگی اکتفا میکند. بهم ریختگی اش مرا هم بهم ریخته. سابقه نداشت اینطور شود. حتی اگر غمی هم بود، باهم غم دار میشدیم. اما حالا... نمیدانم!

اینبار سر مزار هیچ شهیدی نمی رویم، قدم میزنیم تا خود شهدای گمنام. من هم اصرار نمیکنم، میدانم حالش بد است. مادر میگفت وقتی مردت گرفته است، فقط سکوت میکند. مثل ما زن ها که گریه میکنیم، مردها سکوتشان یعنی اشک. میگفت برعکس ما زن ها که محتاج درد و دل میشویم، مردها دلشان نمیخواهد کسی درد دلشان را بداند. دلشان نمیخواهد با کسی حرف بزنند. میگفت اینجور وقت ها، تو هم باید بدون هیچ حرفی، صدای سکوتش را گوش کنی. نباید سر به سرش بگذاری. حتی نباید سعی کنی خوشحالش کنی!

نزدیک شهدای گمنام می ایستد، جلوتر نمیرود. می ایستم پشت سرش، شاید اصلا باید کمی تنهایش بگذارم تا خلوت کند. نمیرود داخل قطعه، روی نیمکتی می نشیند. ناچار می نشینم. خسته شده ام از سکوتش. مصطفی چندان هم پرحرف و شلوغ نیست، سکوت و نگاه نافذش را دوست دارم، اما نه این سکوت چندروزه اش را، نه این نگاه ماتم زده اش را.

خیره است به نقطه ای نامعلوم، چیزی زمزمه میکند. چشمانش بارانی است. بغض راه گلویم را می بندد، نمیدانم چرا. حتما من هم مثل او شده ام. چشمهایم باران میخواهد. فکر کنم غصه هم مثل سرماخوردگی واگیر دارد...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی چهل و دوم

 (مصطفی)

دومین باری ست که می بینمش. بین جمعیت... نه! کنار دکل پرچم ایران ایستاده و میخندد، به شیرینی تمام قندها و شکلات های دنیا. عجیب است که در این سرمای دی ماه، فقط یک لایه پیراهن پوشیده؛ اما صورتش گل نینداخته و پیداست سردش نیست. مردم از کنارش رد میشوند و نمی بینندش انگار. خنده اش، لبهای من را هم باز میکند. پس سیدحسین اشتباه میگفت... عباس از من هم سالم تر است...!

پریروز هم در قطعه شهدای گمنام دیدمش. میخندید و از کنار لبهایش حبه حبه قند میریخت. من دنبالش می گشتم، او آمد. رفیق بامعرفتی ست! فهمیدم جای درستی دنبالش گشته ام، قطعه شهدای گمنام. دمش گرم که نگذاشت آرزو به دل دیدن دوباره اش بمانم. رفیق، ناگفته حرف های رفیق را می فهمد. فهمید خرابم، آمد دیدنم. یکی نیست به این مومن بگوید مگر مصطفای خراب هم دیدن دارد؟ برو خدمت مولا، عشق و حالت را بکن!

الهام از رفتار دیروزم دلخور که نه اما خیلی ناراحت و نگران بود، قرار شد با خانم های مسجد بیاید. حق هم دارد نگران باشد... نمیداند ماجرای عباس را. کاش میشد همه بدانند... اما عباس اهل راز بود، همه چیزش راز بود؛ از جمله جنگیدنش. نمیدانم غصه بخورم بخاطر مظلومیتش در زمین، یا غبطه بخورم به شهرتش در آسمان.

الهام ناراحت شده و حق هم دارد. نمیداند داغدار شده ام. باید از دلش دربیاورم. شاید هم به الهام گفتم... آخر او قواعد عالم را برهم زده! او از آن زنها نیست که نخود در دهانشان نخیسد! برایش میگویم، شاید ببخشد این بداخلاقی هایم را. از پریروز تا الان، یک کلمه حرف نزده. انگار غصه هم مثل سرماخوردگی واگیر دارد...

بچه ها را نگاه میکنم که عقب نیفتاده باشند. سیدحسین و حسن و احمد هم سیاه پوشیده اند، انگار تشییع عباس است. جای علی خالی! اگر او بود، شعار میداد و پشت سرش تکرار میکردیم. نمیدانیم خوشحال باشیم یا غمگین؟ داغ برادر سخت است و داغ رفیق سخت تر. آخر برادرها را نسب کنار هم می گذارد، اما رفاقت، سببش مودت است.

برای اینکه امروز مردممان دوباره پایداریشان را به رخ دنیا بکشند، یک رفیق از دست داده ایم و رفیقی دیگر بلاتکلیف است بین ماندن و رفتن. این به رخ کشیدن، این تجدید عهد، این سرافرازی بعد از فتنه، جشن گرفتن هم دارد. اگر آقایمان شاد است، ما هم شادیم... آقا خوب باشند ما هم خوبیم... فقط کمی قلبمان... آخ...

سامیار هم آمده، با رفقایش. پرچم ایران روی صورتشان کشیده اند. خود سامیار هم پرچم را انداخته روی دوشش. برای جواب به همه کسانی که فکر میکنند جوان ایرانی دیگر قلبش برای انقلاب نمی تپد. حتی نیما هم آمده، میگوید شاید بعضی مسئولین را قبول نداشته باشد، اما ایرانش را دوست دارد. سامیار با امیرعلی هم رفیق شده و امیرعلی هم همراهشان است. فقط جای علی خالی ست؛ بالاخره باید یکی باشد که با جذبه اش، این جوان ها را سامان بدهد...

عکس آقا را بالاتر میگیرم که تمام دوربین های دنیا ببینند. عباس هم از آن بالا می بیند... راستی عباس کجا رفت؟ غیبش زد! چشم می گردانم بین مردم، نیست. حتما برگشته پیش حضرت مادر...

نوجوان های مسجد سرودشان را میخوانند اما عباس نیست که رهبری شان کند.

- ما در غلاف صبر

       پنهان چو آتشیم

               لب تر کند ولی

                    شمشیر می کشیم...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و سوم

 (حسن)

- وقتی طوفان شن میاد، اولین کاری که میکنید اینه که با یه پارچه ای چیزی جلوی دهن و بینی تون رو بگیرید. درسته که میخواید نفس بکشید و به اکسیژن نیاز دارین، ولی غیر اکسیژن یه عالمه گرد و غبار اضافه هم توی هوا هست که براتون مضره! پس باید هوایی که نفس میکشید رو فیلتر کنید و فقط نیازتونو ازش بگیرید. الانم شرایط همینطوره! فضای مجازی پره از اطلاعات، ولی شما به همش نیاز ندارید. اما چون فیلتری برای جداکردن خوب و بد و درست و غلط ندارید، همه اطلاعات یه جا وارد مغزتون میشه!

نیما پارازیت می اندازد: "خب اینکه خوبه! پرفسور میشیم هممون!"

مرتضی میزند پس کله احمد: "الان تو خیلی پرفسور شدی؟"

سیدحسین به لبخند کمرنگی اکتفا میکند. اصلا انگار بعد از عباس، خنده های سیدحسین هم پژمرده. انگار عباس خنده را هم با خودش برد... نمیدانم! شاید اگر علی حالش بهتر شود، سیدحسین باز هم ما را به خنده های نمکینش مهمان کند. صدا صاف میکند و ادامه میدهد: "دیگه اونجا تفکیک خوب و بد خیلی سخته! مغز شما که وقت نداره بشینه از بین یه کوه اطلاعات، درست و غلط رو جدا کنه! همشو باهم میده پایین! چون نظارت درستی روی تلگرام و اینستاگرام نیست و فضاش دست ما نیست، دشمن خیلی راحت یه عالمه اطلاعات مضر رو میریزه اونجا؛ حالا دوتا پست مذهبی و انقلابی ام به جایی برنمیخوره. بعدم همشو خالی میکنه توی مغز شما، این یکی از انبوه دلایلیه که معتقدیم تلگرام و اینستا باید فیلتر شه. این که بالاخره مسئولین لطف کردن و تلگرامو زدن فیلتر کردن، شاید به ظاهر اون اوایل یه ذره مردمو اذیت کنه، چون با محیط کاربری تلگرام مانوسن، ولی درعوض میتونه تا حد زیادی آرامش اذهان عمومی رو بیشتر کنه. چون دیگه همش از اینور اونور خبرای راست و دروغ نمیشنون. اگه دقت کنید، بعد از فیلترینگ اغتشاشات هم خوابید. چون دقیقا اون فریب خورده هایی که آشوب میکردن، از تلگرام خط میگرفتن و تحریک می شدن."

با این جمله، امیرعلی سربه زیر می اندازد و آه میکشد. سیدحسین نگاهش نمیکند که شرمنده نشود. سامیار می پرسد: "مگه نمیگید اینایی که اغتشاش کردن خیلی هاشون جاسوس بودن؟ دیگه تحریک نمیخواد! ماموریت داشته بیاد بزنه بشکنه بره!"

صدای سامیار از خشم میلرزد. با علی خیلی رفیق شده بود، این روزها یک پایش بیمارستان است و پای دیگرش مسجد. میتوانم لرزش اشک را در چشمان مصطفی ببینم. میدانم سیدحسین بهتر از مصطفی نیست اما در خودش میریزد که بچه ها حال بدش را نبینند: "نه، همشونم اینجوری نبودن. خیلیا جوونا و نوجوونای پاکی بودن که گول خورده بودن. تا حالا تشنه ت شده؟ آنقدر تشنه که حاضر بشی همه چیزتو بدی تا آب بهت بدن؟"

بجای سامیار، نیما جواب میدهد: "آره، ماه رمضونا کامل تبخیر میشیم!"

سامیار به نیما چشم غره میرود. سیدحسین میگوید: "تو اون شرایط هرکی بگه بهت آب میده، قبولش میکنی! حتی اگه آب گل آلود و تلخ بهت بدن. آدم کلا همینطوره، مخصوصا از نوع جوون؛ تشنه حقیقته. حالا اگه حقیقت اصلی رو بهش نشون ندن و راست و دروغ رو برعکس جلوه بدن، همون دروغ رو بجای حقیقت قبول میکنه. به اون جوونام حقیقت نظام و انقلاب رو اشتباه و دروغ نشون داده بودن، باورتون نمیشه بعضی از شبهات کانالای ضدانقلاب رو که آدم می بینه خندش میگیره. اما وقتی جوونای ما اون شبهه رو می بینن، چون آگاهی ندارن و با انبوه اطلاعات مواجهن، سریع بدون فکر قبولش میکنن. مثلا میان عکس یه ویلا رو نشون میدن، زیرش می نویسن این مال پسر فلان سردار سپاه یا فلان روحانی یا فلان مسئوله! آخه با کدوم سند و مدرک؟ یه عکس خشک و خالی ویلا که نشد مدرک درست و حسابی! تازه این بهترین حالتشه که از فتوشاپ استفاده نکنن. نوجوون هم طبیعتش هیجانی و احساسی عمل کردنه. با کوچکترین تحریک، میره آشوب میکنه!"

حال امیرعلی خوش نیست. بلند میشود و میرود. سیدحسین با نگاه امیر را بدرقه میکند اما به جلسه ادامه میدهد تا کسی متوجه او نشود. خود سیدحسین میگفت این که امیر دنبال ری استارتی ها رفته، تقصیر هیچکس نیست جز ما. تقصیر ماست که حقیقت را به جوانانمان نگفته ایم و با این کار عملا هلشان داده ایم به سمت بیراهه...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و چهارم

 (مریم)

- این خودش یه تناقضه! علی محمد باب اول ادعای مهدویت میکنه، بعد ادعای خدایی! مسخره نیست؟ یکی از دلایل این ادعا هم خط خوش بوده! تازه جالبه که بعد نُه سال، پیرو و مرید هم پیدا میکنه!

ناگاه از دهانم می پرد که: "اینا دیگه کی بودن!"

فاطمه نیم نگاه و لبخندی تحویلم میدهد. مکث چندثانیه ای اش، به یکی از بچه ها فرصت سوال پرسیدن میدهد: "کسی کاری به کارش نداشت که این راحت بیاد حرف مفت بزنه؟"

لبخند پیروزمندانه ای میزند: "چرا! خدا امیرکبیر رو رحمت کنه، دستور داد باب رو اعدام کنن. اما این باعث نشد فتنه ها کامل بخوابه! میرزا حسینعلی نوری که از پیروانش بوده، بعد اعدام باب ادعای «من یظهر اللهی» میکنه و میگه باب مبشر ظهور من بوده و مهدی موعود منم و اسم خودشو میذاره بهاءالله. از اونجا به بعد به پیروانش میگن بهایی. بعدم پسرش عبدالبهاء جانشینش میشه و بعدم شوقی افندی نوه دختری عبدالبهاء. البته الان اداره امور بهایی ها به عهده نُه نفره در بیت العدله که بهاییا معتقدن این عده ملهم به الهامات غیبیه هستن و معصومن و هر دستوری که ازشون صادر بشه از طرف خداست و باید اطاعت کرد! حالا این بیت العدل کجاست؟ کسی میدونه؟"

نگاهی به بچه ها می اندازد و چندلحظه بعد میگوید: "بذارید کاملتر بپرسم... میدونید قبله بهایی ها کجاست؟"

بازهم با چشمانش میان دخترها دنبال پاسخ میگردد. الهام با سینی شربت سرمیرسد و خطاب به فاطمه میگوید: "خانم اجازه ما بگیم؟"

فاطمه میخندد: "بگو ببینم!"

- اسراییل!!

فاطمه بلندتر جواب الهام را تکرار میکند: "بعله! هم بیت العدل هم قبله بهایی ها، اسراییله!"

آه از نهاد بچه ها بلند میشود. چهره های بهت زده و متعجبشان دیدنی ست! فاطمه با لبخندی از الهام تشکر میکند. مبینا که از نوجوان های شلوغ مسجد است میگوید: "آخه جا قحط بود؟ چرا اسراییل؟"

فاطمه از سوال مبینا خوشش آمده و پاسخ میدهد: "خب چون بهاء توی اسراییل مرد و قبرش اونجاست. یه وقتایی ادعای خدایی میکرد و میگفت باید به طرف من نماز بخونید. الانم قبله شون سمت بهاء هست!"

یکی از بچه ها که متوجه نمیشوم کیست ناگاه میگوید: "وا چه مسخره! اول ادعای پیامبری بعد خدایی؟"

زینب می پرسد: "وقتی بهاء زنده بود چطور به طرفش نماز میخوندن؟!"

فاطمه با نیشخندی جواب میدهد: "اینم جزو سوالاییه که هیچوقت بهش جواب ندادن! که چطور میشه رو به آدم زنده نماز خوند؟ یا اصلا خودش چطور نماز میخونده؟! بعدشم ادعای خدایی داشت ولی توی بعضی نوشته هاش از خدا کمک میخواست! وقتی هم ازش می پرسیدن که چرا تناقض گویی میکنی، میگفت شما نمی فهمین! ظاهر من باطنمو صدا میزنه، باطنم ظاهرم رو!"

در چهره همه بچه ها میشود جمله «این بشر دیوانه بوده» را خواند. می پرسم: "خب اونوقت رابطه بابیت و بهاییت چجوریه؟"

فاطمه سوالم را می پسندد: "نکته خوبی بود... بچه ها میدونید که بابیت و بهاییت جدا از هم هستن و بهاء گفت تمام تعالیم باب رو به دریا بریزن. حالا باید پرسید اگه باب اومد که فقط بهاء رو بشارت بده، پس چطور انبوهی از تعالیم با خودش آورد که به هیچ کدوم هم عمل نشد؟ چون قبل از اجرایی شدنشون باب اعدام شد و بهاء بعد باب تعالیم جدیدی آورد و تمام تعالیم باب رو تو دریا ریخت! البته بعضی اسناد و متون از باب وجود داره که نشون میده باب اختلال عقلی داشته! اینا هم در دسترس همه بهائیا نیست مگه این که کسی اهل تحقیق باشه و اونارو پیدا کنه و به فارسی ترجمه کنه؛ تازه می بینه که متوجه معنی متن نمیشه!"

مبینا می پرسد: "یعنی تعالیم باب قابل ترجمه نیس؟"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و پنجم

 (مریم)

- اصلاً صرف و نحو درست و حسابی نداره! وقتی هم ازش پرسیدن چرا تو نوشته هات قواعد ابتدایی رو حتی رعایت نمی کنی جواب داده بود که صرف و نحو رو من ابداع می کنم و این صرف و نحو موجود اشتباهه و من کارم درسته! یا احکام عجیب و غریبی که از خودش درآورده، مثلا این که اگه زنی از همسرش بچه دار نشه می تونه از یه مرد دیگه بچه دار بشه و احکام چندش آور دیگه ای که باب آورد... یا این که میگه همه کتابا غیر از کتاب باب باید سوزونده بشه یا همه اماکن مذهبی حتی مسجدالحرام باید تخریب بشه و فقط ساختمان و آرامگاه خودش سالم بمونه! البته اینا هیچکدوم عملی نشد و قرارم نبود عملی بشه.

الهام سینی خالی شربت را زمین میگذارد و میگوید: "بچه ها از فرقه ای که توی دامن صهیونیسم بزرگ بشه بیشتر از این انتظار نمیره! میدونید هرسال بیت العدل چقدر از بهاییا پول میگیره و چقدر پول سرازیر میشه توی اسراییل؟ یا سفر بهاییا به مقبره بهاء چقدر برای رژیم صهیونیستی منفعت مالی داره؟ حالا کارای سیاسی پشت پرده شون و فعالیت نحسشون جای خود دارد."

زینب می پرسد: "مگه فعالیت سیاسی هم دارن؟"

فاطمه با اندوه سر تکان میدهد: "چه جورم! توی بهاییت ظاهرا دخالت در سیاست حرامه ولی در اصل، بهاییا از همون اول فعالیتای سیاسی به نفع استعمار داشتن. هم طرف روسیه بودن هم انگلیس. توی دوران پهلوی هم خیلی از وزرا بهایی بودن! بعد انقلابم بجای دفاع از کشورشون، دست روی دست گذاشتن و میگفتن این مسلمونا هرچی بمیرن کمه! چقدر آدم میتونه پست باشه؟ الانم غیر از فعالیتای ضدامنیتی، دارن شدیدا کار فرهنگی میکنن روی جوونامون و یه تشکیلات سازمان یافته و منظم دارن و یه لحظه رو هم از دست ندادن برای نفوذ و آتیش سوزوندن...

بچه ها آه میکشند. فاطمه هم. زینب می پرسد: "خب مگه این ادعاهاشون احمقانه نیست؟ چرا بعضیا جذبشون میشن؟"

- نیاز به معنویت!

نگاهی بین جمع می چرخاند تا تشنگی بچه ها را ببیند. بعد ادامه میدهد: "اولین آدم روی زمین پیامبر بود. چون توی بشر نیاز به دین و خداپرستی یه چیز فطریه. بذارید یکم تخصصی تر صحبت کنیم... اگه دقت کنید، دوران باستان اقوام مختلف یه بتی رو، یا یه قدرت ماورایی رو می پرستیدن. چون نیاز داشتن به پرستش یه قدرت مطلق؛ چون بشر خودش رو ناقص می بینه و باید به خدا تکیه کنه. اما اونایی که خدای خودشونو نمی شناختن، اشتباهی همون بت رو می پرستیدن. اگه دقت کنین، الانم بشر همینطوره. چون خودشو کامل نمی بینه به پول و شهرت و لذت و تکنولوژی و قدرت و... متوسل میشه و در واقع اینا بت بشر مدرن هستن! از بعد رنسانس که اروپا کلا دین رو گذاشت کنار، اصالت رو دادن به علم تجربی و ریاضی و گفتن هر چی با حواس پنجگانه می بینم هست، ولی غیر اون نیست! مکتب هایی مثل مارکسیسم، کمونیسم، اومانیسم، لیبرالیسم و انبوه ایسم ها زیر سایه این عقیده به وجود اومد. ولی بعد مدتی، دیدن اکثر سردمدارای این مکاتب و عقیده یا آخر عمر خل و چل شدن یا خودکشی کردن. کم کم آمار افسردگی و فساد و خودکشی رفت بالا توی جامعه شون. چون وقتی به خدا و معاد ایمان نداشته باشی حتی به اخلاق هم پایبند نمی مونی و دلیلی نداره پایبند باشی. غربیا فهمیدن آدم به معنویت نیاز داره، به حس پرستش. گفتن باشه، ما می پذیریم ماوراء الطبیعه هم هست، متافیزیکم قبول داریم، اما خدا رو نه! اصلا برید برای خودتون عبادت کنید تا جیگرتون حال بیاد! ولی پای خدا رو به جامعه باز نکنید! این شد سکولاریسم. یا سعی کردن سر مردم رو با عرفان های کاذب گرم کنن. مثل ارتباط با جن و کائنات و یوگا و از این حرفا... ولی اینام نمیتونه فطرت بشر رو ارضاء کنه. شاید نهایتا مثل یه مسکن موضعی عمل کنه ولی نهایتا آدم رو به قهقرا می بره. بهاییت هم از همین خلاء معنوی استفاده میکنه. کسی که بخواد هم آزاد باشه هم برای پاسخ به نیازش یه دینی داشته باشه میاد سمت بهاییت. چون توی بهاییت روابط زن و مرد و خیلی از گناهان آزاده. طرف فکر میکنه هم خدا رو داره، هم خرما رو.

نگاهی به ساعتش میکند و بعد رو به الهام: "وقت اذان نزدیکه؟"

الهام با لبخند سر تکان میدهد. فاطمه رو میکند به بچه ها: "پاشید ببینم! منو گرفتید به حرف! اصلا چه معنی داره دختر بعد مغرب بیرون باشه؟!"

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و ششم

 (مصطفی)

سرش را گرفته بین دستهایش و گوشه ای از راهرو کز کرده. دلم برایش می سوزد. به چه زبانی بگویم تقصیر او نبوده؟ می نشینم کنارش. دل ندارد نگاهم کند، حق هم دارد. دست میزنم سر شانه اش: "باور کن هیچکس تو رو مقصر نمیدونه! بجای اینکارا، براش دعا کن."

چشمانش سرخ است. فقط نگاهم میکند، زیرچشمی. میدانم پشیمان است. شاید کمی عجیب باشد ولی واقعا دوستش دارم؛ نه تنها متنفر یا بی تفاوت نیستم، دوستش دارم. شاید بخاطر پاکی اش باشد، یا بخاطر پشیمانی اش. میخواهم تنهایش بگذارم که میگوید: "آقاسید...!"

برمیگردم: "جانم؟"

- چکار کنم که خدا منو ببخشه؟ چکار کنم که کسی نگفت دارن سم به خوردم میدن؟ یه طوری جو میدادن، یه طوری پست میذاشتن که انگار نظام داره ساقط میشه و اگه باهاشون همراه نشیم عقب می مونیم (این روش در فنون اقناع فن ارابه یا واگن نام دارد)... می گفتن آریامهرشون داره برمیگرده، میگفتن آخوندا نمیذارن ما آگاه بشیم، آزاد بشیم، رفاه داشته باشیم... دائم توی گوشمون میخوندن باید قیام کنیم... توی کانالاشون یاد میدادن چطور بسیجیا و پاسدارا رو محاصره کنیم و میگفتن هرکدوم شونو که کشتین عکس و فیلمشو بفرستیم براشون... یاد میدادن چطور جلوی گاردیا وایسیم... یه طوری القا میکردن که مامور نجات ایران ماییم و باید یه کاری بکنیم... دائم فیلم و عکس درباره فساد توی نظام و آخوندا... منم خیلیاشو باز نمیکردم، زیرشو میخوندم و بیشتر حس میکردم باید یه کاری بکنم... حس باحالی بود... انقدر مغزمو پر میکردن که نمیفهمیدم دارم چه غلطی میکنم... وقتی علی جلوی چشمم افتاد زمین، تازه فهمیدم بسیجیا اون چیزی نیستن که بهمون نشون دادن...

از یادآوری آن شب، کامم تلخ میشود و دهانم مزه خون میگیرد.

می پرسم: "هیچوقت فکر کردی شاید اون به قول خودت مدارکی که نشونتون میدادن جعلی باشه؟"

- یه طوری بود که آدم بهشون شک نمیکرد... یه لینک میدادن میگفتن منبعشه، یا آدرس فلان کتابو میدادن، منم حال نداشتم برم کتابه رو پیدا کنم و ببینم راست میگه یا نه؟ مثلا اینو ببین...

همراهش را درمیاورد و فیلمی را نشانم میدهد. مردی با لهجه ای خاص در کتابخوانه آستان قدس فیلم گرفته و کتابی عربی را مقابل دوربین میگذارد؛ کتابی درباره خاطرات یکی از طلاب با امام خمینی(ره)، در سالهای تبعید در عراق. او کتاب را باز میکند و از روی یکی از خاطرات میخواند. با این که از روی صفحه فیلم میگیرد، نوشته ها بخاطر کیفیت پایین تصویر تارند! چند کلمه از جملات عربی را میخواند و بقیه را درحالی که دستش زیر نوشته هاست، ترجمه میکند. کلمات عربی را اشتباه ترجمه میکند. سعی دارد به امام تهمتی بزرگ بزند. چشمانم را ریز میکنم روی نوشته ها، ترجمه اش پر از اشکال است و اصلا موضوعی که مرد درباره اش حرف میزند با موضوع متن متفاوت است!

انقدر تهمتی که به امام زده بزرگ و بی شرمانه است که ضربان قلبم را بالا می برد. سعی میکنم آرام باشم. فیلم را متوقف میکنم و با صدایی نسبتا بلند میگویم: "داره چرت میگه! خودشم میدونه داره اشتباه ترجمه میکنه! مگه توی دبیرستان عربی نخوندین؟ نمی فهمی ترجمه ش غلطه؟ تو امام خمینی رو میشناسی؟ اصلا امکان داره این وصله ها به آدمی بچسبه که دنیا رو تکون داده؟"

شرمنده میگوید: "هیچکس به ما نگفت... فقط توی کتاب دین و زندگی چهار کلمه اصول دین خوندیم برای نمره، ولی هیچکس نیومد برامون بگه امام کی بود... چرا باور نکنم؟ انقدر حق به جانب می نویسن و ژست روشنفکری میگیرن که انگار اگه قبول نکنی احمقی!

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و هفتم

 (حسن)

شانه هایش می لرزد. صدایش را سخت می شنوم. حتما حضورم را متوجه نشده که باز هم درد و دل میکند:

- اولین بارم که نیس رفیقم جلوی چشمم شهید بشه... اولین بارم نیست با دست خودم جنازه رفیقمو بردارم بذارم توی ماشین... اولین بارم نیست... میدونی دلم از کجا خونه؟ از اینکه توی سوریه کسی حریفت نشد، توی ترکیه و افغانستان یه تار مو ازت کم نشد... تا خود قلب تکفیریا میرفتی و هیچیت نمیشد... ولی تو همین تهران، وسط تهران، اونطوری اربا اربات کردنت... دلم از این می سوزه... از این می سوزه که خونت باید توی جوب کنار خیابون بریزه... باید جنازتو از توی جوب دربیارم و بجای اینکه روی دست مردم تشییع بشی و همه جا برات پوستر و بنر بزنن و عکست بره توی همه سایتا و کانالا، یه جایی که منم نمیدونم کجاست دفنت کنن و آب توی دل مردمی که جلوی خونشون شهید شدی تکون نخوره. اصلا احدی نفهمید شهید شدی... میدونم که الان اون دنیا داری چه عشق و حالی میکنی... ولی عباس جان یه فکری به حال دل مام بکن!

صدایش هر بار در گلو می شکند. دوست ندارم گریه سیدحسین را ببینم. نشسته کنار مزار شهید گمنام و با عباس حرف میزند. مصطفی هم کمی آن سوتر نشسته و به روبرویش خیره است. بیصدا اشک هایش مثل باران میریزه.

کاش نمی شنیدم درد و دل های سیدحسین را. در این سرما، آتش گرفته ام با حرف هایش. شفای علی را میخواهد بین حرفهایش. گفتم علی... سوختم...

تنها چیزی که توانست درد سینه مان را آرام کند، بیست و دوم بهمن بود و دیدن آقا در منزل شهید ارمنی. وقتی دیدیم مردم مثل همیشه آمدند، خیالمان تخت شد برای انقلاب و نقشه کشیدیم برای آینده قشنگش. وقتی دیدیم آقا آرام اند، آرام شدیم. چقدر خوب بود اگر آقا به ما هم میوه می دادند، آنوقت ما هم مثل مادر آن شهید ارمنی هیچوقت مریض نمی شدیم. چقدر دلم میخواست دست آقا را بگیرم توی دستم و بی خیال همه دنیا بشوم. اما دست آقا توی دست آن پدر شهید، من را هم آرام کرد. همه را آرام کرد.

سیدحسین دستی به صورتش میکشد اشکهاش را پاک میکند و بلند میشود. خاکهای لباسش را نمی تکاند و میرود بالای سر مصطفی. به اشاره و لبخندی، مصطفی را بلند میکند از روی زمین تا برویم مسجد، شب اول دهه فاطمیه. خانواده علی نذر کرده اند بانی مراسم امسال باشند برای شفای پسرشان. همه میدانند تمام دنیا را که بگردی، آخر دوباره میرسی به سرچشمه خیرات. میرسی به مادر خوبی ها. دست به دامان آخرین بازمانده خدا در زمین هم که بشوی، مادرش را نشان میدهد.

مسجد دوباره حال محرم گرفته است. پرچم های سیاه، بوی اسپند، صدای مداحی. مجلس مادر است اما دلم روضه علی اکبر میخواهد، با صدای علی. به خودم که می آیم، ایستاده ایم به سینه زنی.

مجلس دارد تمام میشود و سیدحسین و مصطفی ایستاده اند به بدرقه بچه ها. صاحب عزا آنهایند و من هم کنارشان می ایستم به عنوان طفیلی. همراه سیدحسین زنگ میخورد:

- هنوز تموم نشده؟ تیراندازی؟ باشه باشه الان میاییم... اومدیم...

ادامه دارد...

 

بهشت جهنمی قسمت چهل و هشتم

 (حسن)

به مصطفی که متعجب نگاهش میکند میگوید: "بدو... پاسداران هنوز شلوغه نیرو میخوان..."

- مگه هنوز جمعشون نکردن؟

- نه... داره بدترم میشه... اونجا مثل انقلاب نیست دقیقا منطقه مسکونیه. دارن میریزن توی خونه های مردم...

مصطفی میرود که ذوالجناحش را آماده کند. این ذوالجناح هم شده مثل ذوالجناح تابلوی عصر عاشورا! یا رنگش ریخته، یا تو رفته. چراغش هم شکسته.

مثل بچه ها به سیدحسین میگویم: "میشه منم بیام؟"

طوری نگاه میکند که دلم میریزد و جوابم را میگیرم: "نه! تو برو پیش علی، یه سر بهش بزن."

- چرا من نیام؟

جواب نمیدهد و میرود. با حسرت خیره ام به سیدحسین و مصطفی که دور میشوند. تا بیمارستان، با بغضی نفس گیر دست به گریبانم. دلواپس علی ها و عباس هایی هستم که در پاسداران، درگیرند با دراویش. صدای کف و سوت و شعار انقدر در ذهنم می پیچد که گوشهایم سوت بکشد.

پدر و مادر علی هم بیمارستانند. مادرش مفاتیح به دست نشسته و پدرش تسبیح می گرداند. مثل همیشه، آرام خوابیده روی تخت. اگر میدانست در گلستان هفتم چه خبر است، بلند میشد و تا خود پاسداران میدوید. همان بهتر که نمیداند! حداقل خیالمان راحت است که دیگر کسی با چاقو پهلویش را نمی درد و به بازویش تیر نمی زند. گفتم پهلو و بازو... سوختم...

کاش بلند شود و کمی باهم حرف بزنیم. آرام در گوشش زمزمه میکنم: "علی جان... چرا خوابیدی پسر؟ توی خیابون پاسداران یه مشت درویش داعش مسلک افتادن به جون نیروی انتظامی... نمیخوای پاشی؟ برات مهم نیست که بریزن خونه زندگی مردمو بهم بریزن؟ برات مهم نیس دارن با چاقو و قمه و تفنگ برای پلیس خط و نشون میکشن؟"

نمیدانم چرا اینها را گفتم. نباید بفهمد، نگران میشود. از اتاقش میزنم بیرون، دل ماندن در بیمارستان را ندارم. بی قرارم، کاش من را هم می بردند با خودشان. سیدحسین و مصطفی را میگویم. راستی الان کجا هستند؟ دستم میرود که سیدحسین را بگیرم، نه... نمیتواند که جواب بدهد...!

زیارتنامه حضرت زهرا (سلام الله علیها) را میخوانم به نیابت از عباس، به نیت شفای علی. نفهمیدم کی این اشکهای شور و گرم غلطیدند روی صورتم. بی اجازه و هماهنگی!

دلم تاب نمیاورد؛ اخبار را چک میکنم. نیم ساعتی تا اذان صبح مانده. باورم نمیشود! کی سحر شد؟

چشمانم تازه یادشان میاید نخوابیده اند، با نور گوشی شروع میکنند به سوختن. خطوط را به سختی میخوانم: شهادت یک بسیجی و سه نفر از نیروهای پلیس به دست دراویش....

چشمانم بیشتر می سوزند. به پلک هایم التماس میکنم روی هم نیفتند. مادر و پدر علی پرستارها را صدامیزنند، صدایشان را گنگ میشنوم. چشمانم کلمات را یکی درمیان میخواند: آتش... سلاح گرم... قمه.... خانه های مردم... اتوبوس... نیروی انتظامی...

دکتر ها و پرستار ها به سمت تخت علی می دوند. دوباره به کلماتی که تار و واضح میشوند نگاه میکنم: بسیجی... اتوبوس... زیر گرفتن...

پدر علی همانجا سجده میکند، اشک ریزان. از جا بلند می شوم...

صدایی با شوق میگوید: "یا فاطمه زهرا (سلام الله علیها)..."

...بسیجی... تیراندازی... سلاح گرم و سرد... اتوبوس...

صدای مادر علی ست به گمانم که میگوید: "یا فاطمه زهرا (سلام الله علیها)..."

یکی از زیباترین اتفاقات عالم در برابر چشمانم شکل میگیرد...

والعاقبه للمتقین

یا زهرا

فاطمه شکیبا

دی ماه 97

التماس دعا

 

 


 

نسخه چاپي ارسال به دوست          تاریخ انتشار : يکشنبه ٥ بهمن ١٣٩٩ - ساعت انتشار: ١٧:٤٢ - گروه خبری : پیشنهاد, داستان بلند

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: