یادداشت :
روتیتر: 
داستان

روزهای با تو بودن- قسمت پانزدهم

تصویر: 
لید: 
سیدحسین هم مسح پایش را می کشد و لبخند می زند، درحالی که داره صلوات می فرستد. حسن جورابش را می پوشد و می گوید: "من نمی دونم چرا بعضی از بچه مذهبی ها بدون اینکه بفهمند با عملشون دارند صهیونیست ها را بزک میکنن و با فعالیت های خودشون نشون میدن که آمریکا اینقدرا هم بد نیستاااا! صهیونیست ها و انگلیسا خیلی هم بد نیستناااا! ببینید چه امکاناتی (تلگرام و اینستاگرام) در اختیار ما قرار دادند!!!"
متن خبر: 

به گزارش جبهه اقدام؛ سرم را پایین انداخته ام و کلمات سیدحسین را یکی یکی در ذهنم تحلیل می کنم.

مانده ام چطور جبران کنم؟

از سروصدایی که از بالا بلند شده می فهمم بچه های کلاس تکواندو دارند پایین می آیند.

سیدحسین برایشان دست تکان می دهد و می ایستد به ما اشاره می کند که صبر کنیم، بعد از کتابخانه یک جعبه شیرینی می آورد و بین بچه های کلاس و ما پخش می کند.

بچه هایی که کلاس تکواندو داشتند شیرینی هایشان را می خورند و می روند؛ البته تعدادی هم برای نماز می مانند.

سیدحسین دوباره در جمع ما می نشیند: خب بچه ها چیزی به اذان نمونده موافقین بقیه بحثمون باشه بعد از نماز؟

همه بلند می شوند که وضو بگیرند.

می ایستم و کمر راست می کنم، صدای زنگ همراهم بلند می شود. مادر است.

حسن می رود برای وضو و می گوید: "احضار شدی اخوی!"

مادر وقتی می فهمد با سیدحسینم خیالش راحت می شود.

تماس را که قطع می کنم دوباره می روم به افکار خودم؛ طوری که متوجه نمی شوم کی به وضوخانه رسیدم و مشغول بالا زدن آستین هایم شدم.

«آیا راه را درست اومدم؟ چرا ما از دشمن انتظار خیر داشتیم؟! آیا دشمن اگر ببینه ما اینقدر موثریم، اجازه فعالیت به ما را میده؟!»

مشتی آب به صورتم زدم. «مصطفی! تو با موندن تو این نجس افزارها همچنان زیر یوغ اسارت دشمنی؟! اگه راست میگی زحمت بکش بیا بیرون بیچاره! بیا مثل سیدحسین مستقیم با مردم صحبت کن و اونها را هم از این اسارت نجات بده و کمکشون کن که بیان بیرون. نه اینکه با حضور و فعالیت خودت به تقویت دشمنان اسلام و مسلمین مشغول باشی!»

دست هایم را می شویم. حواسم نیست که دارم بلند بلند فکر می کنم؛

این را وقتی می فهمم که متوجه می شوم حسن با یه لبخند داره عاقل اندر سفیه نگاهم می کند: "اینا بجای دعای وضوئه دیگه آقاسید؟!"

هاج و واج می ایستم. طول می کشد تا به خودم بیایم.

حسن می خندد: خب بیا بیرون، اینکه دیگه اینقدر دعوا نداره!

سیدحسین هم مسح پایش را می کشد و لبخند می زند، درحالی که داره صلوات می فرستد.

حسن جورابش را می پوشد و می گوید: "من نمی دونم چرا بعضی از بچه مذهبی ها بدون اینکه بفهمند با عملشون دارند صهیونیست ها را بزک میکنن و با فعالیت های خودشون نشون میدن که آمریکا اینقدرا هم بد نیستاااا! صهیونیست ها و انگلیسا خیلی هم بد نیستناااا! ببینید چه امکاناتی (تلگرام و اینستاگرام) در اختیار ما قرار دادند!!!"

سیدحسین هم از خداخواسته این آیه را می خواند: إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَسَادًا أَن یُقَتَّلُواْ أَوْ یُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ یُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ.

 و ادامه میده: "یعنی واقعا این مذهبی ها اینایی که قرآن می خونند فک نکردند که این دولت های صهیونیستی و این سرویس های جاسوسی تروریستی مصداق واقعی این آیه هستند؟!"

همان نوجوان که حالا می دانم اسمش احمد است می گوید: "آقاسید به صف اول نمی رسیداا!"

حسن هم با همان قیافه و لحن نمکی اش می گوید: "بدویید! سید اولاد پیغمبرید نمیشه روتون شمشیر کشید بخاطر صف اول!

و قدم ها را برای رسیدن به نماز تند می کند.

ادامه دارد...

۱۳۹۷/۰۵/۰۲
۰
۱۰۵

نظرات بینندگان

ارسال نظر

۱۸ + ۰ =
Solve this simple math problem and enter the result.‎ E.g.‎ for 1+3, enter 4.‎