یادداشت :
روتیتر: 
داستان

بهشت جهنمی_ قسمت سی و دوم

تصویر: 
لید: 
چشم می گردانم بین جمعیت؛ باید لیدرها را پیدا کنیم. لحظه به لحظه صدایشان بالاتر میرود و شعارهایشان تندتر میشود. علی همراهش را گذاشته روی حالت پرواز ولی طوری وانمود میکند که درحال صحبت است. دارد فیلم میگیرد از جمعیت. شاید پنجاه نفر هم نباشند؛ اما خیابان را بند آورده اند. نیروی انتظامی به حالت آماده باش ایستاده. گاهی چیزی در داستان ها میخوانید و در فیلم ها می بینید؛ اما باید در این موقعیت باشید تا معنای دلشوره ام را بفهمید. جمعیتی که شکل و شمایلشان بیشتر به اوباش میخورد تا دانشجو و اکثرا یا ماسک تنفسی زده اند صورتشان را با شال گردن پوشانده اند. صدای عباس است که پشت بیسیم میگوید: "بچه ها مواظب باشین کسی کشته نشه! حتی اگه شده خودتون سپر بشید... کسی کشته نشه..."
متن خبر: 

به گزارش جبهه اقدام؛ (مصطفی)
وقتی خبر اعتراض دانشجویان را جلوی دانشگاه شنیدیم، چندان جدی نگرفتیم. با خودم گفتم مثل همیشه است که می آیند دوتا شعار میدهند و میروند و تمام میشود؛ اما وقتی به حوزه احضارمان کردند و گفتند باید حواسمان به خیابان انقلاب باشد، فهمیدم خبرهایی هست فراتر از یک اعتراض دانشجویی به وضعیت اقتصادی.
صبح که خبری نبود، اما گویا خواب هایی برای عصر دیده اند. صدایم را بلند میکنم تا به علی که ترکم نشسته برسد: "سال هشتاد و هشت چندسالت بود؟"
علی هم بلند می گوید: "دوازده سال! چطور؟"
- هیچی، میخواستم ببینم چیزی یادت میاد یا نه؟
- خیلی نه...
در دل حرص میخورم که چرا بیسیم داده اند دستمان. داد میزنم: "این بیسیما تابلومون میکنه، میریزن سرمون. ببین کی بهت گفتم؟"
- چاره ای نبود. گفتن ممکنه موبایلا خط نده. دیدی که محاصره مون کردن یه بیسیم انداختن توی دامنمون!
خنده ام میگیرد. این محاصره را خوب آمد! باد سرد دی ماه صورتم را می سوزاند. علی میگوید: "انگار سیدحسین و عباسم دارن میان سمت فردوسی... معلوم نیس چه خبر قراره بشه؟"
- خدا بخیر کنه!
می رسیم به میدان فردوسی. ظاهرا همه چیز عادیست؛ مردم میروند و می آیند. صدای اذان را از همراهم می شنوم. مسجد این دور و بر نیست و نمیشود هم از اینجا جم بخوریم. نماز را کنار خیابان میخوانیم. سلام نماز را که میدهم، صدای عباس را از بیسیم می شنوم: "کجایید مصطفی جان؟"
- میدون فردوسی، کنار ایستگاه مترو.
- ما الان نزدیک پل کالجیم، خیلی آروم بیاین به سمت ما، حواستون باشه به همه چی. میدونی که؟
- آره. سیدحسین کجاست؟
- اونام دارن میان سمت شما. ما با ماشینیم اونا با موتور.
- باشه. می بینمت. یا علی.
علی هنوز در سجده است. میزنم سر شانه اش: پاشو داداش... باید بریم... از معراج بیا پایین یه امشبو!
وقتی سر از سجده برمیدارد و چشمم به چهره برافروخته و چشمان سرخش می افتد، آب میشوم. خجالت زده میگویم: "شرمنده انگار خیلی اون بالاها سیر میکردی...!"
بزرگوارانه میخندد و می نشیند ترک موتور. کم کم سروصداها شروع میشود؛ شعارهای همیشگی شان:
- نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران...
- مرگ بر دیکتاتور...
- .....
چشم می گردانم بین جمعیت؛ باید لیدرها را پیدا کنیم. لحظه به لحظه صدایشان بالاتر میرود و شعارهایشان تندتر میشود. علی همراهش را گذاشته روی حالت پرواز ولی طوری وانمود میکند که درحال صحبت است. دارد فیلم میگیرد از جمعیت.
شاید پنجاه نفر هم نباشند؛ اما خیابان را بند آورده اند. نیروی انتظامی به حالت آماده باش ایستاده. گاهی چیزی در داستان ها میخوانید و در فیلم ها می بینید؛ اما باید در این موقعیت باشید تا معنای دلشوره ام را بفهمید. جمعیتی که شکل و شمایلشان بیشتر به اوباش میخورد تا دانشجو و اکثرا یا ماسک تنفسی زده اند صورتشان را با شال گردن پوشانده اند.

صدای عباس است که پشت بیسیم میگوید: "بچه ها مواظب باشین کسی کشته نشه! حتی اگه شده خودتون سپر بشید... کسی کشته نشه..."

ادامه دارد...

۱۳۹۷/۰۷/۰۸
۰
۱۱۱

نظرات بینندگان

ارسال نظر

۸ + ۲ =
Solve this simple math problem and enter the result.‎ E.g.‎ for 1+3, enter 4.‎