یادداشت :
روتیتر: 
داستان

بهشت جهنمی_ قسمت سی و سوم

تصویر: 
لید: 
با چشمان گرد شده جواب میدهم: "پیاده که خطرناکتره!" انگار حرفم را نمی شنود؛ سعی دارد ماشین را از خیابان بیرون بکشد و گوشه ای پارک کند: "بیسیم بزن به سیدحسین، بگو بیان پیش ما." دوبل پارک میکند. به سیدحسین موقعیت میدهم و قرار میشود بیاید همینجا. عباس با شانه چپش حرف میزند: "من دارم میرم تو دل جمعیت... اگه زنده موندم و گرفتمش تحویل میدم به بچه های خودمون، اگرم خبرم نرسید میکرو توی دهنمه..." چشمانم شاید به اندازه یک نعلبکی گرد شده باشد: "چرا با شونه ت حرف میزنی؟ داری منو میترسونی!"
متن خبر: 

به گزارش جبهه اقدام؛ (حسن)
- مرگ بر ........./ مرگ بر .........
- سبز و بنفش بهانه ست/ اصل نظام نشانه ست...
- نترسید نترسید/ ما همه باهم هستیم...
- مرگ بر دیکتاتور...
ماشین میلیمتری جلو میرود. عباس هم که تا الان آرام بود، کمی نگران است. با همان نگاه نافذش بین جمعیت می کاود؛ انگار دنبال کسی میگردد. اوباش را می بینم که در خیابان پراکنده شده اند. می گویم: "با این ریش و پشممون میریزن سرمونا..."
عباس که حواسش به خیابان است، فقط سرتکان میدهد. صدای بوق خیابان را برداشته. عباس میگوید: "باید بزنیم کنار، دیگه توی ماشین جواب نمیده. یهو به قول تو میان توی ماشین قیمه قیمه مون میکنن!"
با چشمان گرد شده جواب میدهم: "پیاده که خطرناکتره!"
انگار حرفم را نمی شنود؛ سعی دارد ماشین را از خیابان بیرون بکشد و گوشه ای پارک کند: "بیسیم بزن به سیدحسین، بگو بیان پیش ما."
دوبل پارک میکند. به سیدحسین موقعیت میدهم و قرار میشود بیاید همینجا. عباس با شانه چپش حرف میزند: "من دارم میرم تو دل جمعیت... اگه زنده موندم و گرفتمش تحویل میدم به بچه های خودمون، اگرم خبرم نرسید میکرو توی دهنمه..."
چشمانم شاید به اندازه یک نعلبکی گرد شده باشد: "چرا با شونه ت حرف میزنی؟ داری منو میترسونی!"
تنه اش را به سمتم میچرخاند مستقیم چشمانم را نگاه میکند. نگاهش تا مغز استخوانم نفوذ میکند. چهره اش جدیت و مهربانی را باهم دارد: "ببین... من باید یه آتیش بیار معرکه رو پیدا کنم تحویل بدم... شمام باید کمکم کنین. اما اصل کار با خودمه!"
- نمی فهمم! مگه ما فقط...
- بیشتر از این لازم نیست بپرسی. بعدا سیدحسین برات توضیح میده. تو فقط یه یاعلی بگو و بیا کمک.
حس میکنم هم میشناسمش هم نه. حالا شخصیتش کمی برایم مجهول شده است. صدای شکستن شیشه هردومان را از جا می پراند. یک تکه سنگ شاید اندازه یک کف دست، شیشه عقب را ترکانده! عباس بلند میگوید: "بدو الان آتیشمون میزنن!"
چندنفر فریاد میزنند: "اونا مامورن! بگیریدشون! اونا اطلاعاتی اند!"
قبل از اینکه با چماق و قمه بیفتند به جان ماشین، از ماشین بیرون می پریم. عباس دستم را میگیرد و دنبال خودش میکشد. باید خودمان را در پیاده رو گم کنیم. کرکره مغازه ها پایین است. مردمی که در پیاده رو هستند، یا فیلم میگیرند یا قدم تند کرده اند که زودتر از معرکه در بروند. بیسیم میزند به سیدحسین: "کجایی سید؟ ما پیاده شدیم، تو پیاده روییم..."
هنوز جواب سیدحسین را نشنیده ایم که سرخی آتش را آن سوی خیابان می بینم... سطل های زباله... نفت... ماشین های مردم...

..... آتش...!

ادامه دارد...

 

۱۳۹۷/۰۷/۰۸
۰
۱۰۲

نظرات بینندگان

ارسال نظر

۲ + ۱۱ =
Solve this simple math problem and enter the result.‎ E.g.‎ for 1+3, enter 4.‎