یادداشت :
روتیتر: 
داستان

بهشت جهنمی_ قسمت چهل و هفتم

لید: 
- اولین بارم که نیس رفیقم جلوی چشمم شهید بشه... اولین بارم نیست با دست خودم جنازه رفیقمو بردارم بذارم توی ماشین... اولین بارم نیست... میدونی دلم از کجا خونه؟ از اینکه توی سوریه کسی حریفت نشد، توی ترکیه و افغانستان یه تار مو ازت کم نشد... تا خود قلب تکفیریا میرفتی و هیچیت نمیشد... ولی تو همین تهران، وسط تهران، اونطوری اربا اربات کردنت... دلم از این می سوزه... از این می سوزه که خونت باید توی جوب کنار خیابون بریزه... باید جنازتو از توی جوب دربیارم و بجای اینکه روی دست مردم تشییع بشی و همه جا برات پوستر و بنر بزنن و عکست بره توی همه سایتا و کانالا، یه جایی که منم نمیدونم کجاست دفنت کنن و آب توی دل مردمی که جلوی خونشون شهید شدی تکون نخوره. اصلا احدی نفهمید شهید شدی... میدونم که الان اون دنیا داری چه عشق و حالی میکنی... ولی عباس جان یه فکری به حال دل مام بکن!
متن خبر: 

به گزارش جبهه اقدام؛ (حسن)
شانه هایش می لرزد. صدایش را سخت می شنوم. حتما حضورم را متوجه نشده که باز هم درد و دل میکند:
- اولین بارم که نیس رفیقم جلوی چشمم شهید بشه... اولین بارم نیست با دست خودم جنازه رفیقمو بردارم بذارم توی ماشین... اولین بارم نیست... میدونی دلم از کجا خونه؟ از اینکه توی سوریه کسی حریفت نشد، توی ترکیه و افغانستان یه تار مو ازت کم نشد... تا خود قلب تکفیریا میرفتی و هیچیت نمیشد... ولی تو همین تهران، وسط تهران، اونطوری اربا اربات کردنت... دلم از این می سوزه... از این می سوزه که خونت باید توی جوب کنار خیابون بریزه... باید جنازتو از توی جوب دربیارم و بجای اینکه روی دست مردم تشییع بشی و همه جا برات پوستر و بنر بزنن و عکست بره توی همه سایتا و کانالا، یه جایی که منم نمیدونم کجاست دفنت کنن و آب توی دل مردمی که جلوی خونشون شهید شدی تکون نخوره. اصلا احدی نفهمید شهید شدی... میدونم که الان اون دنیا داری چه عشق و حالی میکنی... ولی عباس جان یه فکری به حال دل مام بکن!
صدایش هر بار در گلو می شکند. دوست ندارم گریه سیدحسین را ببینم. نشسته کنار مزار شهید گمنام و با عباس حرف میزند. مصطفی هم کمی آن سوتر نشسته و به روبرویش خیره است. بیصدا اشک هایش مثل باران میریزه.
کاش نمی شنیدم درد و دل های سیدحسین را. در این سرما، آتش گرفته ام با حرف هایش. شفای علی را میخواهد بین حرفهایش. گفتم علی... سوختم...
تنها چیزی که توانست درد سینه مان را آرام کند، بیست و دوم بهمن بود و دیدن آقا در منزل شهید ارمنی. وقتی دیدیم مردم مثل همیشه آمدند، خیالمان تخت شد برای انقلاب و نقشه کشیدیم برای آینده قشنگش. وقتی دیدیم آقا آرام اند، آرام شدیم. چقدر خوب بود اگر آقا به ما هم میوه می دادند، آنوقت ما هم مثل مادر آن شهید ارمنی هیچوقت مریض نمی شدیم. چقدر دلم میخواست دست آقا را بگیرم توی دستم و بی خیال همه دنیا بشوم. اما دست آقا توی دست آن پدر شهید، من را هم آرام کرد. همه را آرام کرد.
سیدحسین دستی به صورتش میکشد اشکهاش را پاک میکند و بلند میشود. خاکهای لباسش را نمی تکاند و میرود بالای سر مصطفی. به اشاره و لبخندی، مصطفی را بلند میکند از روی زمین تا برویم مسجد، شب اول دهه فاطمیه. خانواده علی نذر کرده اند بانی مراسم امسال باشند برای شفای پسرشان. همه میدانند تمام دنیا را که بگردی، آخر دوباره میرسی به سرچشمه خیرات. میرسی به مادر خوبی ها. دست به دامان آخرین بازمانده خدا در زمین هم که بشوی، مادرش را نشان میدهد.
مسجد دوباره حال محرم گرفته است. پرچم های سیاه، بوی اسپند، صدای مداحی. مجلس مادر است اما دلم روضه علی اکبر میخواهد، با صدای علی. به خودم که می آیم، ایستاده ایم به سینه زنی.
مجلس دارد تمام میشود و سیدحسین و مصطفی ایستاده اند به بدرقه بچه ها. صاحب عزا آنهایند و من هم کنارشان می ایستم به عنوان طفیلی. همراه سیدحسین زنگ میخورد:
- هنوز تموم نشده؟ تیراندازی؟ باشه باشه الان میاییم... اومدیم...

ادامه دارد...

۱۳۹۷/۰۷/۲۲
۰
۱۰۳

نظرات بینندگان

ارسال نظر

۶ + ۰ =
Solve this simple math problem and enter the result.‎ E.g.‎ for 1+3, enter 4.‎